روضه روز 28 صفر ؛

مصیبت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع)

گفتم: مولای من چرا خود را معالجه نمی کنيد؟ فرمود: ای بنده خدا! مرگ را به چه چيز علاج می توان کرد؟ گفتم: «انا لله و انا اليه راجعون» سپس امام(ع) رو به سوی من کرد و گفت: رسول خدا به ما خبر داد که بعد از او دوازده خليفه و امام خواهند بود که يازده نفر از ايشان از فرزندان علی و فاطمه هستند. همه اين دوازده خليفه، به تيغ يا به زهر شهيد می شوند.

خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا/ سرویس صفحات فرهنگی:

بیست و هشتم صفر، سالروز رحلت جانگداز نبی اکرم حضرت محمد مصطفی(ص) است. این روز همچنین به روایتی، سالگرد شهادت سبط اکبر پیامبر، حضرت امام حسن مجتبی(ع) است.

به این دو مناسبات جانسوز، متن زیر به خوانندگان ابنا تقدیم می گردد:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: ع. حسینی عارف
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حضرت رسول اکرم(ص) در سال دهم هجری در میان جمع کثیری از مسلمانان، مراسم حج را برگزار و آنان را با مناسک آن آشنا نمود. وی در این مراسم خطبه مهمی را ایراد و منشور اسلام را تبیین کرد.

ایشان در مسیر بازگشت ازاین مراسم هم در منطقه غدیر خم، ده ها هزار نفر از حجاج را گردهم آورد و دستور الهی مبنی بر معرفی امیرمومنان علی(ع) به عنوان جانشین خویش را ابلاغ کرد.

پیامبر پس از حجة الوداع، از آنجا که می دانست موعد رحلت به سرای باقی نزدیک شده است، پیوسته در میان مردم خطبه می خواند و آنان را از فتنه های بعد از خود برحذر می داشت.

آن حضرت اصحاب را وصیت می فرمود که دست از سنت او برندارند؛ بدعت در دین الهی نکنند و به قرآن و اهل بیت وی متمسک شوند و مکرر می فرمود: «ایها الناس! من از نزد شما می روم و شما در روز قیامت نزد حوض کوثر بر من وارد خواهید شد. آن روز از شما سوال خواهم کرد که چه کردید با دو ودیعه گران بها که من در میان شما باقی گذاشتم: کتاب خدا و عترتم. پس دقت کنید که بعد از من، درباره این دو امانت چگونه عمل خواهید کرد».

و نیز می فرمود: "سبقت مگیرید بر اهل بیت من؛ و پراکنده نشوید از پیرامون ایشان؛ و کوتاهی نکنید در حق آنان؛ که در این صورت هلاک خواهید شد ... تلاش نکنید که چیزی به آنان یاد دهید که ایشان داناتر از شمایند...".

و توصیه می کرد: "مبادا شما را دیدار کنم در حالی که از دین اسلام برگشته اید و کافر شده اید و شمشیر بر روی یکدیگر کشیده اید...".

و وصیت می نمود: "بدانید که علی بن ابی طالب، پسر عمو و وصی من است. وی در این راه تأویل قرآن خواهد جنگید همانگونه که من در راه تنزیل قرآن جنگیدم".

سپس «اسامة بن زيد» را به عنوان فرمانده لشکر اسلام منصوب کرد و دستور داد که این لشکر با اکثر صحابه و نامداران اسلام به سود بلاد روم حرکت کند. در این صورت مدینه از اهل فتنه خالی می شد و کسی با امیرالمؤمنین علی(ع) در امر خلافت منازعه نمی کرد تا جانشینی آن حضرت مستقر گردد. لذا مردم را مرتبا تشویق به خروج ازمدینه و پیوستن به لشکر اسامه می کرد.

اندکی بعد بیماری حضرت شدید شد و سه روز نتوانست از منزل خارج شود. پس از سه روز در حالی که دست راست خویش را بر دوش امیرالمؤمنین(ع) و دست چپ را بر دوش «فضل بن عباس» تکیه داده بود در مسجد حاضر شد و از منبر بالا رفت و گفت: "ای مردم! بین خدا و مردم، وسیله ای که به سبب آن خیری بیاید یا شری را دور کنند وجود ندارد مگر عمل صالح و طاعت خداوند. ای مردم! هیچکس ادعا نکند که من بدون عمل، رستگار می گردم؛ و هیچکس امید نداشته باشد که بدون طاعت خدا به رضا او برسد. به حق آن خدایی که مرا به حق فرستاده است، هیچکس از عذاب الهی نجات پیدا نمی کند مگر با عمل نیکو و رحمت الهی".

پس از ادای این خطبه، بیماری آن حضرت آنقدر شدید شد که هنگام نماز صبح فردا نمی توانست از جای خود برخیزد و خود را به مسجد رساند. در این هنگام شنید که نام برخی از شیوخ اصحاب به عنوان امام جماعت مطرح می شود. لذا خود را با سختی بسیار به مسجد رساند و «ابوبکر بن ابی قحافه» را که به عنوان امام جماعت ایستاده بود کنار زد و نماز را امامت کرد.

سپس، از اینکه فهمیده بود تعدادی از بزرگان صحابه، از دستور وی سرپیچی نموده و به سپاه اسامه نپیوسته اند بسیار رنجیده خاطر گردید و سه بار فرمود: "لعن الله من تخلف عن جیش اسامة» یعنی: "خدا لعنت کند کسی را که در پیوستن به سپاه اسامه کندی و کاهلی کند"» و آنگاه براثر خستگی رفتن به مسجد و اندوه سرپیچی یاران، بی هوش شد...

مسلمانان بسیار گریستند و صدای نوحه و گریه از زنان و نزدیکان حضرت بلند شد. پیامبر(ص) براثر گریه و شیون مردم، چشم مبارک خود را گشود و به سوی ایشان نظر کرد و فرمود: "برای من دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما نوشته ای بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید". یکی از صحابه برخاست تا کتف و دوات بیاورد. اما «عمر بن خطاب» ــ از معروفترین اصحاب پیامبر(ص) ــ وی را مخاطب قرار داد و گفت: "بازگرد که بیماری بر این مرد غلبه کرده است و هذیان می گوید! ما را کتاب خدا بس است!" این حرف، مخالف آیات قرآن و اعتقادات اسلامی بود، لذا بین افرادی که گرد بستر پیامبر نشسته بودند اختلاف و مجادله افتاد و می گفتند که چگونه می توانید در چنین حالتی، با حرف رسول خدا مخالفت کنید؟ پس بار دیگر از حضرت پرسیدند: "آیا آنچه را خواستی بیاوریم یا رسول الله؟" پیامبر پاسخ داد: "بعد از این سخنان که از شما شنیدم دیگر نیازی به آنچه خواسته بودم ندارم؛ ولی وصیت می کنم که با اهل بیت من نیکو رفتار کنید". سپس از آنان روی برگرداند و خواست که از منزل خارج شوند. ایشان برخاستند و رفتند.

در این حالت که تنها عباس، فضل و اهل بیت مخصوص پیامبر در خانه باقی ماندند، حضرت به آنان فرمود: "شما را بعد از من ضعیف خواهند کرد و بر شما غالب خواهند شد".

چند روز بعد، هنگامی که بیماری بر حضرت رسول(ص) سنگین شد و رحلت او به ریاض جنت نزدیک گردید حضرت امیرالمومنین علی(ع) را فرمود: "یا علی! سر مرا در دامن خود گذار که امر خداوند فرا رسیده است، چون جان من بیرون آمد، اول تو بر من نماز کن و از من جدا مشو تا مرا به قبر بسپاری" و سپس بیهوش شد.

حضرت فاطمه زهرا(س) به صورت پیامبر نگاه می کرد، ندبه می کرد و می گریست. چون حضرت صدای جگرگوشه ی خود را شنید، چشمان خویش را گشود و اشاره کرد که نزدیک من بیا. چون فاطمه(س) نزدیک او رفت، رازی در گوش او گفت که حضرت شاد گردید. روایت شده که از ایشان پرسیدند: این چه راز بود که پیامبر با تو گفت که اندوه تو مبدل به شادی گردید؟ فرمود: "پدر بزرگوارم مرا خبر داد که اولین کسی که از اهل بیت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت زندگانی من بعد از او طولانی نخواهد بود".

گروهی از محدثان نقل کرده اند: آخرین جمله ای که پیامبر(ص) در آخرین لحظات زندگی خود فرمود جمله "لا، مع الرفیق الاعلی" بود. گویا فرشته وحی آن حضرت را مخیر ساخته بود که بهبودی یابد و بار دیگر به جهان بازگردد و یا پیک الهی، روح او را قبض کند و به سرای دیگر بشتابد؛ و پیامبر با گفتن آن جمله، لقاء الهی را بر ماندن در این دنیا برگزید...

دیدگان خون گریه کند و دل ها بسوزد برای مظلوم ترین پیامبر؛ پیامبری که می رفت در حالی که می دانست پس از وی با وصی و دختر و جگرگوشه هایش چه خواهند کرد و چگونه اهل بیتش را به خاک و خون خواهند کشید ...

* مصیبت شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

پس از آنکه به دليل اهمال مسلمين و به سبب لزوم حفظ خون شيعيان وفادار اندکي که حافظان قرآن و سنت بودند، امام حسن(ع) تن به صلح با معاويه داد، از کوفه به مدينه بازگشت و ـ بنا بر حديث شريف نبوي که فرمود: "الحسن و الحسين ابناي امامان قاما أو قعدا" ـ دوران قعود خويش به مدت ده سال سپری کرد.

پس از اين سال‌ها، معاويه تصميم گرفت که براي استمرار پادشاهي در خاندان بني اميه فکري کند و کم کم مقدمات وليعهدي و سپس خلافتِ فرزندش يزيد را فراهم سازد. اين امر، برخلاف شرايط صلح نامه بود.

مطابق آن معاهده صلح، معاويه بايد پس از مرگ خويش، حکومت را به امام حسن(ع) و در صورت نبود او به امام حسين(ع) مي سپرد. بنابراين در صدد قتل امام مجتبي (ع) برآمد و نقشه مسموم کردن آن حضرت را کشيد.

سپس براي آنکه اين نقشه حتماً عملي شود و هيچ درصد خطايي نداشته باشد، پيکي به پادشاهي روم ـ که در همسايگي شام قرار داشت ـ فرستاد و از امپراتور آن سرزمين زهري قوي طلبيد. سپس آن زهر را به همراه صد هزار درهم براي «جعده» دختر اشعث بن قيس (از منافقان کوفه) که در همسري امام (ع) قرار داشت فرستاد و وعده داد که اگر امام را مسموم کند و به شهادت برساند، وي را به ازدواج يزيد در خواهد آورد. جعده فريب آن پول و آن وعده ها را خورد و تصميم به انجام آن خيانت گرفت.

در يکي از روزهاي بسيار گرم که امام حسن مجتبي (ع) روزه بود و تشنگي بر آن حضرت اثر کرده بود، در وقت افطار، همسرش زهر را با شربتي مخلوط کرد و آن را براي حضرت آورد. چون حضرت آن شربت را آشاميد و احساس مسموميت کرد، فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون» سپس خداوند را حمد کرد و روي به جعده نمود و گفت: اي دشمن خدا! مرا کشتي ولي بدان که معاويه تو را فريب داد و پس از من جانشيني نخواهي يافت. خداوند تو و او را با عذاب خود خوار فرمايد. آنگاه امام در بستر بيماري افتاد.

«جنادة بن ابي اميه» می گويد: در بيماري امام (ع) خدمت او رفتم. در مقابل حضرت طشتی گذاشته بودند که گه‌گاه در آن قی می کرد، و جگر مبارکش و لخته های بزرگ خون، پاره پاره در آن طشت می ريخت.

گفتم: مولای من چرا خود را معالجه نمی کنيد؟ فرمود: ای بنده خدا! مرگ را به چه چيز علاج می توان کرد؟ گفتم: «انا لله و انا اليه راجعون» سپس امام(ع) رو به سوی من کرد و گفت: رسول خدا به ما خبر داد که بعد از او دوازده خليفه و امام خواهند بود که يازده نفر از ايشان از فرزندان علی و فاطمه هستند. همه اين دوازده خليفه، به تيغ يا به زهر شهيد می شوند.

پس گفتم: اي پسر رسول خدا ! مرا موعظه کن. امام فرمود: استعد لسفرک و حصل زادک قبل حلول اجلک... ـ براي سفر آخرت آماده شو و زاد و توشه خويش را مهيا ساز، قبل از آنکه مرگت فرا رسد ... و بدان که در حلال دنيا، حساب است، و در حرام دنيا عقاب، و مرتکب شدن به شبهه هاي آن، موجب عتاب؛ پس دنيا را همچون مرداری بدان و از آن مگير مگر به اندازه اي که تو را ضرورت و کفايت باشد... و اگر خواهي که بدون داشتن قوم و قبيله و ياور، عزيز باشی و بدون داشتن سلطنت، هيبت داشته باشی، از مذلت معصيت به سوي عزت اطاعت خدا خارج شو.

امام (ع) چند روزي را در بستر بيماري بود و زجر و مصيبت فراوان کشيد. آنگاه که نفس مبارکش به شماره افتاد و رنگ صورتش زرد شد و معلوم گشت که آخرين ساعات حيات را سپري مي کند برادرش امام حسين (ع) سر حضرت را در آغوش گرفت و پيشاني وي را بوسيد و با يکديگر سخناني طولاني گفتند. پس امام (ع) برادر را وصی خود گرداند، اسرار امامت را به او گفت و ودايع خلافت را به او سپرد و روح مقدسش به رياض قدس پرواز کرد.

از جمله وصايايی که امام حسن(ع) به برادرش کرد اين بود که: مرا در کنار جدم رسول الله دفن کن. اما اگر «آن زن» مانع از اين کار شد، تو را به حق قرابت خويش سوگند مي دهم که مانع از درگيري شوي و نگذاري که قطره اي خون به اين خاطر بر زمين بريزد؛ در اين صورت، بدن مرا در بقيع دفن کنيد تا اينکه پيامبر(ص) را ملاقات کنم و نزد او مخاصمه نمايم و از آنچه بعد از وي از اين مردم کشيدم شکايت کنم.

چون حضرت به عالم بقا رحلت فرمود، امام حسين(ع) و تعدادی از بني هاشم بدن مبارک را غسل دادند و به سوی روضه منوره حضرت رسول(ص) حرکت کردند تا بدن را در آنجا دفن نمايند.

«مروان بن حکم» که از جريان مطلع گرديد بر استر خويش سوار شد و به نزد «عايشه» رفت و گفت: حسين برادر خود را آورده است تا کنار پيامبر دفن کند. بيا و مانع شو. پاسخ داد: چگونه مانع شوم؟ مروان از استر به زير آمد و او را سوار کرد و به نزد قبر حضرت رسول(ص) آورد. عده ای از آل ابی سفيان نيز جمع شده و فرياد مي زدند: عثمان مظلوم، در بدترين مکا‌ن‌ها در بقيع دفن شود و حسن با رسول خدا؟ اين اتفاق هرگز نخواهد افتاد مگر آنکه نيزه ها و شمشيرها شکسته شوند و جعبه ها از تير خالی گردد! امام حسين نيز پاسخ آنان را مي داد.

«عبدالله بن عباس» مي گويد: در همين سخنان بوديم که ناگاه صدايي شنيديم و عايشه را ديديم که بر استري سوار است و با همراهان بسيار مي آيد و آنان را تشويق به جنگ مي کند. چون نظرش بر من افتاد گفت: اي ابن عباس! شما بر من جرأت را تمام کرده ايد و هر روز من را آزار مي کنيد و مي خواهيد کسي را داخل خانه من کنيد که من او را دوست ندارم!

گفتم: وا سوأتاه! يک روز بر «جمل» سوار مي شوي و يک روز بر استر؟! مي خواهي نور خدا را فرو نشاني و با دوستان خدا جنگ کني و ميان رسول خدا و حبيب او حائل شوي؟ در اين هنگام آن زن خود را نزد قبر رساند و خويش را از استر بر زمين افکند و فرياد زد: به خدا سوگند که تا يک تار مو در سرم هست نمي گذارم حسن را در اينجا دفن کنيد!

در روايت ديگر آمده است که در اين هنگام، جنازه حضرت را تيرباران کردند آنگونه که 70 تير از جنازه امام(ع) بيرون کشيدند. بني هاشم که اينگونه ديدند خواستند شمشير بکشند و بجنگند، اما سيدالشهداء(ع) فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم که وصيت برادرم را ضايع ننماييد و کاري نکنيد که خونی ريخته شود.

سپس روی به دشمنان کرد و گفت: اگر وصيت برادرم نبود مي ديديد که چگونه بيني هاي شما را بر خاک می ماليدم و او را نزد جدش دفن می کردم. سپس جنازه مطهر را برداشتند و به جانب بقيع حرکت دادند و در آن مکان دفن کردند.

همچنين از ابن عباس روايت شده است که رسول اکرم (ص) فرمود: چون فرزندم حسن را به زهر شهيد کنند ملائکه هفت آسمان بر او گريه کنند ... و هر که بر او بگريد، روزی که ديده ها کور شوند چشمانش نابينا نخواهد شد... و هر که بر مصيبت او اندوهناک شود روزی که دلها اندوهناک شوند محزون نگردد ... و هر که در بقيع او را زيارت کند روزی که قدم‌ها لرزان است قدمش بر صراط ثابت گردد.

علی لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع اصلی:

1. شيخ عباس قمي ؛ منتهي الآمال ؛ با کوشش و تلخيص آيةالله رضا استادي ؛ قم: دفتر نشر مصطفي، 1380 .
2. محمد بن يعقوب کليني ؛ اصول کافي ؛ ترجمه و شرح سيد جواد مصطفوي ؛ تهران: انتشارات ولي عصر(عج)، 1375 .

........................
پایان پیام/ 101