سروده ای شگفت از «ابن ابی الحدید» درباره امیرالمؤمنین علی(ع)

  • کد خبر : 1088123
  • منبع : اختصاصی ابنا
خلاصه

استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در اختتامیه همایش بین‌المللی حضرت ابوطالب(ع)؛ حامی پیامبر اعظم(ص) شعری از ابن ابی الحدید را به فارسی برگردان کرد.

به گزارش خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا ـ مراسم اختتامیه "همایش بین‌المللی حضرت ابوطالب(ع)؛ حامی پیامبر اعظم(ص)" عصر امروز پنج شنبه 21 اسفند 1399 در مدرسه امام خمینی(ره) شهر قم برگزار شد و این رویداد مهم علمی و فرهنگی پس از سه سال فعالیت، تألیف دهها کتاب و مقاله، ترجمه دهها اثر ارزشمند و برگزاری 43 پیش نشست علمی، چند رویداد هنری، چند جشنواره فرهنگی و 5 کمیسیون تخصصی، در همایشی سه روزه به کار خود پایان داد.

آیت الله «محمدهادی یوسفی غروی» رییس کمیته علمی این همایش از جمله شخصیت هایی بود که در مراسم اختتامیه این مراسم سخنانی کوتاه ایراد کرد.

وی با اشاره به اشعار «ابن ابی الحدید» در رثای امیرالمؤمنین علی(ع) گفت: این دانشمند بزرگ و نامی اهل تسنن اشعاری در مدح حضرت امیرالمؤمنین(ع) سروده است که به "قصاید علویات سبع" شهرت دارد.

آیت الله یوسفی غروی با اشاره به یکی از قصاید هفت گانه ابن ابی الحدید گفت: او به امیرالمؤمنین درباره حضرت امام علی(ع) می گوید: صفات تو اسماء خداوند است، علی(ع) اجلّ از این است که عرض بر او عارض نمی شود. ظرفیت بردار نیست، علی کی به دنیا آمده و کی از دنیا رفته است؟

استاد برجسته حوزه علمیه گفت: همان صفاتی که امام علی(ع) در نهج البلاغه برای خداوند بیان کرده ابن ابی الحدید در "قصیده رائیه" در وصف امیرالمؤمنین(ع) به کار برده است.

آیت الله یوسفی غروی این قصیده ابن ابی الحدید را به فارسی برگردان کرده و در همایش بین‌المللی حضرت ابوطالب(ع)؛ حامی پیامبر اعظم(ص) چند بیت از آن را قرائت کرد؛ از جمله:

اسماء تو اسماء خداوند علی  /  اوصاف تو اوصاف خدای ازلی
از أین و متی و عرضیات جدا  /  این است علی به گفته معتزلی

   

* قصائد هفت گانه ابن ابی الحدید سنّی معتزلی

«فخرالدین أبو حامد عبدالحمید بن هبة الله بن محمد بن الحسین بن أبي الحدید المدائنيّ البغدادي الشافعي المعتزلي» معروف به «ابن ابی‌الحدید»، ادیب، متکلم، مورخ، شاعر و فقیه و اصولی اهل سنت بود که در سدهٔ هفتم ه‍. ق. (۵۸۶- بعد از ۶۵۶ ق. /۱۱۹۱-۱۲۵۸ م.) می زیست.

ابن ابى الحدید هفت قصیده طولانى و غرّا در مدح امیرالمؤمنین على (علیه السلام) سروده است که به "القصائد السبع العلویات" معروف است.

اولین قصیده از این اشعار هفت گانه، "قصیده بائیه" است که مربوط به «ماجراهای فتح خیبر» می باشد و ابن ابی الحدید در بخشی از آن می سراید:

1. وَاِنْ اَنْسَ لا اَنْسَ الّذَينِ تَقَدّما  /  وَفَرَّهُما الْفَرُّقَدْ عَلِما حُوبٌ
2. وَلِلرّايَةِ العُظمى وَقَدْ ذَهَبا بِها  /  مَلابِسُ ذُلٍّ فَوْقَها وَجَلابيبُ
3. يَشُلُّهما مِنْ آلِ مُوسى شَمَرْدَلٌ  /  طَويلُ نِجادِ السَّيْفِ اَجْيَدُ يَعْبُوبُ
4. یمج منونا سیفه و سنانه‏  /  و یلهب نارا غمده و الانابیب‏ُ
5. عَذَرْتُكُما اِنَّ الْحِمامَ لَـمُبْغَضٌ  /  وَاِنَّ بَقآءَ النَّفسِ للنَّفسِ مَحْبُوبُ
6. لیکره طعم الموت و الموت طالب‏  /  فکیف یلذ الموت و الموت مطلوب‏
7. دعا قصب العُلیا یملکها امرؤ  /  بغیر أفاعیل الدنائة مقضوبٌ
8. یرى ان طول الحرب و البؤس راحة  /  و ان دوام السلم و الخفض تعذیب‏
9. فلله عینا من راه مبارزا  /  و للحرب کأس بالمنیة مقطوب‏
10. جواد علا ظهر الجواد و اخشب‏  /  تزلزل منه فى النزال الاخاشیب‏
11. و اصلت فیها مرحب القوم مقضبا  /  جرازا به حبل الامانى مقضوب
12. فاشربه کأس المنیة احوس‏  /  من الدم طعیم و للدم شریب

ترجمه:

1. هر چه را فراموش کنم فرار کردن این دو نفر (عمر و ابوبکر) را فراموش نمی کنم با اینکه می دانستند که فرار از جنگ گناه است.
2. پرچم بزرگ و پر افتخار پیغمبر(صلی الله علیه و آله) را با خود بردند ولى (در اثر گریختن) لباس ذلت و خوارى بدان پوشانیدند.
3. قهرمان قویدلى از آل موسى (مرحب) آندو را راند در حالیکه تیغ تیز و بلندى در دست داشت و بر اسبى چالاک سوار بود.
4. از شمشیر و نیزه او مرگ می ریخت و از غلاف تیغش آتش زبانه می کشید (آنها چون مرحب را چنین دیدند فرار کردند).
5. من عذر شما دو نفر را (که از ترس مرحب فرار کردید) مى‏ پذیرم زیرا هر کسى مرگ را دشمن داشته و دوستدار زندگى است.
6. هر وقت مرگ به سراغ شما می آید آنرا دوست ندارید آنوقت چگونه ممکن است خود به سراغ مرگ روید و از آن لذت ببرید.
7. شما (دو تن، مرد این میدان نیستید بهتر که) آنرا ترک گوئید و بگذارید راد مردى (على علیه السلام) آنرا مالک شود که هرگز گرد ننگ و مذلت بر دامن مردانگی اش ننشسته است.
8. او چنان کسى است که طولانی شدن جنگ و سختى را راحتى میداند و دوام مسالمت و گوشه نشینى را رنج و عذاب می شمارد.
9. خوشا بحال چشمى که او را در حال جنگ و مبارزه ببیند با اینکه در جنگ کاسه مرگ لبریز است.
10. بخشنده قویدلى که سوار بر اسب تیز رو بوده و بهنگام جنگ کوه‏ها (از ترس او) به لرزه در آیند.
11. و مرحب در آن جنگ شمشیر برنده ‏اى را کشیده بود که ریسمان آرزوها بوسیله آن قطع می شد.
12. پس شجاع پر دلى (على علیه السلام) کاسه مرگ را به او نوشانید و در جنگها (براى احیاى حق) بسیار رزمنده و کشنده بود.

و نیز می گوید:

ألَم تخبرِ الأخبارَ في فتحِ خَيبرٍ  /  فَفيها لِذي اللبِّ الملبِّ أَعاجيبُ
وَفَوزُ عليٍّ بالعُلى فوزُها بِهِ‏  /  فكلٌّ إلى كلٍّ مُضافٌ ومَنسوبُ
فَلمّا أرادَ اللَّه فضَّ خِتامِها  /  وكلُّ عزيزٍ غَالَبَ اللَّه مَغلوبُ‏
رَماها بِجيش يَملأ الأرضَ فَوقَه‏  /  رِواقٌ مِنَ النَّصرِ الإلهيّ مَضروبُ‏
يُسدّدهُ هديٌ مِنَ اللَّه وَاضِحٌ‏  /  ويُرشِدُه نورٌ مِنَ اللَّه مَحجوبُ‏
عليٌّ أميرُ المؤمنينَ زعيمهُ‏  /  وَقائدُه نَسرُ المفازةِ والذِّيبُ‏
فَصبّ عَليها مِنه سَوطَ بَليةٍ  /  عَلى كلِّ مَصبوبِ الإساءة مَصبوبُ‏

سپس خطاب به امام امیرالمؤمنین علی (عليه السلام) می گوید:

حَنانيكَ فَازَ العُربُ مِنكَ بسؤدَدٍ  /  تَقاصَرَ عنهُ الفُرسُ والرُّومُ والنوبُ
فما ماسَ مُوسى في رداءٍ منَ العُلى‏  /  وَلا آب ذِكراً بَعدَ ذِكرِك أَيُّوبُ
لِذاتِكَ تَقديسٌ لِرَمسِكَ طُهرَةٌ  /  لِوَجهِكَ تعظيمٌ لمجدِكَ تَرجيبُ

دومین قصیده از این اشعار هفت گانه مربوط به «ذکر فتح مکه» است و ابن ابی الحدید در بخشی از آن می سراید:

جـللت فـلما دق فـي عـيـنـك الـورى  /  نهـضت إلــى أم الـقـرى ايــد الـقـرى
جلبت لـــهــا قـــــب الــبــطـون وإنما  /  تـقـود لها بالـقـود أم حـبـوكــرا
وســقــت إلــيـهـا كـــل أســـوق لو بـدت  /  له مـعـفـر ظـنـتـه بـالـرمـل جــؤذرا
يــبـيـت عـلى أعـلى الـمـصـاد كــأنما  /  يـؤم وكـون الـفـتح يـلـتمس الـقـرى

و در چهار بیت پایانی آن می گوید:

إمام هُدىً بالقرص آثر فاقتضى‏  /  لَهُ القرصُ ردّ القرص أبيضَ أزهرا
يـزاحمه جبريل تـحـت عـباءة  / لها قـيل كـل الصيد في جانب الفرا
حَلفتُ بِمثواهُ الشّريفِ وَتُربةٍ  /  أحالَ ثرَاها طيب ريَّاهُ عَنبرا
لأستنفدنّ العمرَ في مِدَحي لهُ‏  /  وإن لامَني فِيه العذولُ فَأكثرا

دومین قصیده از این اشعار هفت گانه در «وصف پیامبر اکرم(ص)» است و ابن ابی الحدید در بخشی از آن د توصیف معدن امام علی(ع) می سراید:

لا شي‏ء أقطع من نوى الأحباب  /  أو سيف الوصي كلاهما فتَّاكُ
الجوهر النَّبويُّ لا أعماله‏  /  ملَقٌ ولا توحيده إشراكُ
ذو النور إن نسج الضلال ملاءةً  /  دكناء فهو لسجفها هتَّاكُ
علام أسرار الغيوب ومن له‏  /  خلق الزمان ودارت الأفلاكُ‏
فكَّاكُ أعناق الملوك فإن يُرِد  /  أسراً لها لم يقضَ منه فكاكُ‏
متعاظم الأفعال لاهوتيّها  /  للأمر قبل وقوعه درَّاكُ‏
الصافح الفتَّاك والمتطول الـ  /  ـمنَّاع والأخّاذ والترَّاكُ‏
صلى عليه اللَّه ما اكتست الربى‏  /  برداً بأيدي المعصرات تحاك

همچنین وی در قصیده پنجم (قصیده رائیه) چنین سروده است:

1. هو النبأ المکنون و الجوهر الذى‏ تجسد من نور من القدس زاهر
2_و وارث علم المصطفى و شقیقه ‏ اخا و نظیرا فى العلى و الاواصر
3_الا انما الاسلام لو لا حسامه‏ کعفطة عنز او قلامة حافر
4_الا انما التوحید لو لا علومه‏ کعرضة ضلیل و نهبة کافر
5_هو الآیة العظمى و مستنبط الهدى‏ و حیرة ارباب النهى و البصائر
6_تعالیت عن مدح فابلغ خاطب‏ بمدحک بین الناس اقصر قاصر
7_ اذا طاف قوم فى المشاعر و الصفا فقبرک رکنى طائفا و مشاعرى‏
8_ و ان ذخر الاقوام نسک عبادة فحبّک اوفى عدتى و ذخائرى‏
9_ و ان صام ناس فى الهواجر حسبة فمدحک اسنى من صیام الهواجر
10_نصرتک فى الدنیا بما أستطیعه‏ فکن شافعى یوم المعاد و ناصرى

ترجمه:

[1_ اوست خبر مکنون (که جز خدا سرّ آنرا نداند) و چنان ذاتى که از نور تابان عالم قدس در این دنیا قبول تن نموده است. 2_ و وارث علم پیغمبر (صلى الله علیه و آله) و برادر اوست و در علو مقام و اخلاق کریمه نظیر و مانند اوست. 3_ بدانکه اگر شمشیر او نبود اسلام از بى ارزشى مانند آب بینى بز و یا مثل تراشیده سمّ حیوان بود(اگرجانفشانى او در غزوات نبود اسلام رواج نمی گرفت و در نظر مشرکین همچنان بى اهمیت و بى ارزش بود). 4_ بدانکه اگر علوم او نبود علم توحید در معرض شخص گمراه قرار گرفته و توسط کافر غارت می شد. 5_ او آیت بزرگ خدا و منبع جوشان هدایت است که صاحبان عقل و بصیرت در وجود او به حیرت افتاده‏ اند. 6_ تو از مدح و توصیف بالاترى و بلیغ‏ ترین خطبا هنگام ستایش تو در میان مردم عاجزترین عاجزان هستند. 7_ زمانی که گروهى به هنگام حج در مشاعر و صفا طواف می کنند، قبر تو رکن و مشاعر من است که آنجا طواف می کنم. 8_ و اگر گروه هائى از مردم براى آخرت خود عبادتى ذخیره می کنند پس بهترین و کافى‏ ترین توشه و ذخیره من محبّت توست. 9_ و اگر مردم در شدت گرما براى رضاى خدا روزه می گیرند پس مدح تو بالاتر از روزۀ روزهاى گرم است. 10_ به آنچه استطاعت داشتم در دنیا ترا (با مدح و تمجید) یارى نمودم پس تو هم در روز رستاخیز شفیع و کمک من باش].(1)(2)

متن کامل قصیده ابن ابی الحدید به شرح زیر است:

1. يَا رَسمُ لا رَسَمتكَ ريح زَعزَع  /  وَسرَت بليل في عراصكَ خروعُ
2. لم أُلفِ صدري من فؤادي بلقعا  /  إلا وأنتَ منَ الأحبَّةِ بلقَعُ
3. جارى الغمام مدامِعي بكَ فَانثنت  /  جون السحائبِ فهيَ حَسرى ظلَّعُ
4. لا يَمحُكَ الهتنُ المُلِثُّ فقد مَحا  /  صَبري دُثوركَ مُذ مَحتكَ الأدمعُ
5. ما تمَّ يومُك وهو أسعدُ أيمنٌ  /  حتى تبدَّل فهو أنكدُ أشنعُ
6. شروَى الزَّمان يضيء صُبحٌ مُسفرٌ  /  فيه فَيشفعهُ ظلام أسفعُ
7. للَّه درُّك والضلالُ يقودني  /  بيدِ الهوى فأنا الحرون فأتبعُ
8. يقتادني سكرُ الصبابةِ والصبا  /  ويصيحُ بي داعي الغرام فأسمعُ
9. دَهراً تقوَّضَ رَاحلاً ما عيب من  /  عُقباهُ إلا أنه لا يَرجعُ
10. يا أيها الوادي أجلُّكَ وادياً  /  وأعزُّ إلا في حماكَ فأخضعُ
11. وأسوف تُربَكَ صاغراً وأذلُّ في  /  تلكَ الرُّبى وَأنا الجليدُ فأخنعُ
12. أَسَفي عَلى مغناكَ إذ هوَ غابةٌ  /  وعلى سبيلك وهي لحب مهيعُ
13. أَيَّام أنجم قضعبٍ درّية  /  في غير أوجه مطلع لا تطلعُ
14. والبيضُ تُوردُ في الوَريدِ فترتوي  /  والسُّمر تشرعُ في الوتين فتشرعُ
15. والسَّابقاتُ اللاحِقاتُ كأنَّها  /  العقبان تردى في الشكيم وتمزعُ
16. والرَّبع أنورُ بالنسيم مُضمخٌ  /  والجوُّ أزهر بالعبيرِ مردَّعُ
17. ذاكَ الزّمانُ هو الزَّمانُ كأنما  /  قيظُ الخطوبِ بهِ رَبيعٌ ممرِعُ
18. وكأنَّما هوَ رَوضةٌ ممطورةٌ  /  أو مُزنَة في عَارضٍ لاتقلعُ
19. قَد قُلتُ للبرقِ الذي شَقَّ الدُّجى  /  فَكأنَّ زنجيّاً هُناكَ يجدَّعُ
20. يا بَرقُ إن جئتَ الغريَّ فقل له  /  أَترَاكَ تَعلمُ من بأرضِك مودعُ
21 فيكَ ابن عُمرَانَ الكليم وَبعدهُ عيسى يُقفِّيهِ وأحمدُ يَتبعُ
22 بَل فيكَ جبريلٌ وميكالٌ وإس رافيل والملأُ المقدَّس أجمعُ
23 بَل فِيكَ نُورُ اللَّه جَلَّ جَلالُه لِذوي البَصائر يَستشفُّ ويَلمعُ
24 فيكَ الإمامُ المرتَضى فيكَ الوَصي ي المجتبى فيك البطينُ الأنزعُ
25 الضَّارِبُ الهام المقَنَّع في الوَغى بالخوفِ للبهم الكماةِ يُقنّعُ
26 والسَّمهَرِيَّة تَستقيمُ وَتَنحني فَكأنها بينَ الأضالعِ أضلعُ
27 والمترعُ الحوضِ المدَعدعِ حَيثُ لا وادٍ يفيضُ ولا قليبٌ يترعُ
28 ومبدِّدُ الأبطال حيث تألَّبوا ومفرق الأحزاب حيث تَجمّعوا
29 والحبر يَصدع بالمواعظ خاشعاً حتى تكاد لها القلوب تصدَّعُ
30 حتى إذا استعر الوغى متلظِّياً شرب الدماء بغلَّةٍ لا تُنقعُ
31 متجلبباً ثَوباً من الدّم قَانِياً يَعلوه من نَقع الملاحم برقعُ
32 زُهدُ المسيح وفتكةُ الدَّهرِ الذي أودى بِهِ كسرى وَفوَّزَ تُبَّعُ
33 هذا ضَميرُ العالم الموجُود عَن عَدَمٍ وسرُّ وُجوده المستودعُ
34 هذي الأمانَةُ لا يَقومُ بحملها خَلقاءُ هَابطةٌ وأَطلسُ أرفَعُ
35 تأبى الجبالُ الشمُّ عن تَقليدها وتَضجُّ تَيهاءٌ وتشفق برقعُ
36 هذا هُوَ النُّورُ الذي عَذَباته كانَت بِجَبهَةِ آدَمٍ تَتَطَلَّعُ
37 وَشِهَابُ موسى حيثُ أظلم ليله رَفعت لهُ لألاؤه تتشعشعُ
38 يَا من لهُ ردت ذكاءُ ولم يَفز بِنظيرها من قَبل إلا يوشَعُ
39 يَا هازِم الأحزَابِ لا يثنيهِ عَن خَوضِ الحِمام مدَججٌ ومدَرَّعُ
40 يا قَالعَ البابِ الذي عن هَزَّها عَجَزَت أكفٌّ أربَعونَ وأربعُ
41 لولا حُدوثُك قُلتُ إِنك جَاعل الأَرواح في الأشباح والمتنزّعُ
42 لولا مَماتُكَ قلت إنكَ باسطُ ال أرزاقِ تَقدِرُ في العطا وتوسِّعُ
43 ما العالَمُ العلويّ إلا تُربَةٌ فيها لجثَّتِكَ الشريفةِ مضجعُ
44 مَا الدَّهرُ إلا عَبدُكَ القِنُّ الذي بنفوذِ أمرك في البريَّةِ مولعُ
45 أنا في مَديحكَ أَلكنٌ لا أَهتَدي وأنا الخَطيب الهبرزيُّ المصقعُ
46 أأقولُ فيكَ سُمَيدَعٌ كلا وَلا حاشا لمثلِكَ أن يقال سُميدعُ
47 بَل أنتَ في يَوم القيامةِ حَاكمٌ في العالمينَ وشَافِعٌ وَمُشَفَّعُ
48 وَلقد جَهلتُ وكنتُ أحذَق عالمٍ أغرَارُ عَزمِكَ أم حسامُك أقطعُ
49 وَفقدتُ معرفَتي فَلستُ بعارفٍ هَل فَضلُ عِلمِكَ أم جَنابُكَ أوسَعُ
50 لي فيكَ مُعتقدٌ سَأكشفُ سِرَّهُ فَليصغِ أربَابُ النُّهى وليسمعوا
51 هيَ نَفثةُ المصدُور يطفئ بَردَها حَرُّ الصبابَةِ فاعذِلوني أو دَعوا
52 واللَّه لولا حَيدَرٌ ما كانَتِ الد دُنيا ولا جَمعَ البريَّة مجمعُ
53 من أجله خُلقَ الزَّمان وضوّئت شُهبٌ كنسنَ وَجنَّ لَيلٌ أدرعُ
54 علم الغيوبِ إليهِ غير مُدَافع والصبح أبيض مُسفر لا يدفعُ
55 وإليهِ في يَوم المعادِ حِسابنا وهو الملاذ لنا غدا والمفزعُ
56 هذا اعتقادِي قَد كشفتُ غِطاءه سَيضرُّ مُعتقداً لهُ أو يَنفعُ
57 يا مَن لهُ في أَرض قَلبي مَنزلٌ نِعمَ المراد الرَّحب والمستربَعُ
58 أَهوَاكَ حتى في حَشاشَة مُهجتي نارٌ تَشبُّ على هَواكَ وتلذعُ
59 وتَكادُ نَفسي أَن تَذوب صَبابَةً خُلقاً وطبعاً لا كمن يَتطبعُ
60 ورأيتُ دينَ الإعتزَال وإِنني أهوَى لأجلكَ كلَّ من يَتشيَّعُ
61 وَلقد عَلمتُ بأنَّهُ لا بُدَّ من مهديِّكم وليومهِ أتوَقَّعُ
62 يَحميهِ مِن جُندِ الإله كتائبٌ كاليمِّ أقبلَ زاخِراً يَتدفَّعُ
63 فيها لآل أبي الحديد صَوارم مَشهورَةٌ ورِماحُ خَط شُرَّعُ
64 ورجَال مَوتٍ مقدِمونَ كَأنَّهم أُسدُ العَرينِ الرّبد لا تتكعكعُ
65 تلك المنى إمَّا أغب عَنها فلي نفسٌ تُنازِعُني وشَوقٌ ينزعُ
66 ولَقد بَكيتُ لقتلِ آل محمد بالطفِّ حتى كل عضو مدمعُ
67 عُقرت بنات الأعوجية هل درت ما يُستباح بها وماذا يصنعُ
68 وحَريمُ آل مُحمد بَينَ العدا نَهبٌ تَقاسَمهُ اللئام الرُّضَّعُ
69 تلك الضغائن كالإماء متى تسق يعنف بهن وبالسياط تقنّعُ
70 من فوق أقطاب الجمال يشلُّها لكع على حنق وعبدٌ أكوعُ
71 مثل السبايا بل أذل يشق من هنَّ الخمار ويستباح البرقعُ
72 فمصفَّدٌ في قَيده لا يُفتدى وكريمة تسبى وقرط يُنزعُ
73 تاللَّه لا أنسى الحسين وشلوه تحت السنابك بالعراء موزعُ
74 مُتلفعاً حُمرَ الثياب وفي غدٍ بالخضر من فِردوسه يَتلفَّعُ
75 تَطأ السنابك صدره وَجبينه والأرض ترجف خيفةً وتضعضعُ
76 والشمس ناشِرة الذوائب ثاكل والدهر مشقوق الرداء مقنَّعُ
77 لَهفي عَلى تِلكَ الدِّماء تراقُ في أيدي أُمَيَّةَ عنوة وَتضيَّعُ
78 بأبي أَبو العبَّاسِ أحمدَ إنَّه خَيرُ الورى من أن يُطلَّ ويُمنعُ
79 فَهوَ الوليُّ لِثارِها وهُوَ الحمو ل لِعبئها إذ كلّ عَودٌ يَظلعُ
80 الدَّهرُ طَوعٌ والشبيبةُ غَضةٌ وَالسيفُ عَضب وَالفؤاد مشيّعُ


ويقول في القصيدة الرابعة:

ففيه تطهير النجس‏

فافزع إلى مدح الوصي‏

ضب والمقانب والخُمُس(8)

ربُّ السلاهب والقوا

العالمُ الحبرُ النُّدس(9)

الزّاهِدُ الوَرِعُ التقي‏


وأيضاً يصف الشاعر في القصيدة الخامسة أميرَ المؤمنين عليه السلام ذاكراً علمه وكراماته وفضله فيقول:

وَلو شَابَه بِالموبقاتِ الكَبائِر(10)

لَقد فَازَ عَبدٌ للوَصيِّ ولاؤه‏

تَجسَّدَ مِن نُورٍ مِنَ القدس زاهِر

هُوَ النَّبأ المكنونُ والجوهَر الذي‏

الظهورُ على مُستودعات السَّرائِر

وذُو المعجزَاتِ الواضِحاتِ أقلُّها

أخاً ونَظيراً في العلى والأواصِر(11)

ووَارِثُ علمِ المُصطفى وشَقيقُه

فَبوركَ من وترٍ مُطاع وقادِر(12)

ألا إنَّما الأَقدارُ طوع يَمينِهِ‏

وَحيرةُ أربابِ النُّهى والبَصَائِر(13)

هُوَ الآيةُ العُظمى ومُستنبِطُ الهدى‏

بِمدحِكَ بَينَ الناسِ أَقصرُ قاصِر

تَعالَيتَ عَن مَدحٍ فأبلَغُ خاطب

بَري‏ء المَعالِي مِن صِفاتِ الجَواهِر

صِفاتُكَ أسماءٌ وَذاتُكَ جَوهَرٌ

ويَكبرُ عَن تَشبيههِ بالعَنَاصِر

يجلُّ عَنِ الأعراضِ والأينِ والمتى‏

فَقبرُكَ رُكني طَائِفاً وَمشاعِري‏

إذا طَافَ قَومٌ في المَشاعِرِ والصَّفا

فَمدحُكَ أَسنى مِن صِيامِ الهَواجِر(14)

وإن صَامَ ناسٌ في الهواجِرِ حِسبَةً

أطعتُ الهَوى والغيَّ غيرَ مُحاذِر

إِذا كُنتَ للنِّيرانِ في الحَشر قاسماً

فَكُن شَافِعي يَومَ المعادِ ونَاصِري‏

نَصَرتكَ في الدُّنيا بِما أَستَطيعه‏

وَساتِرَ وَجهٍ مِنكَ لَيسَ بِساتِر

فَلَيتَ تُراباً حال دُونَكَ لم يَحل‏


وإذا وصلنا إلى القصيدة السادسة وهي القصيدة الأشهر بين هذه القصائد السبع فإننا نرى أكثر فأكثر حب الشاعر وتعظيمه لأمير المؤمنين عليه السلام، يتجلى ذلك في ثنايا الأبيات التالية:

فَكأنَّ زنجيّاً هُناكَ يجدَّعُ(15)

قَد قُلتُ للبرقِ الذي شَقَّ الدُّجى‏

أَترَاكَ تَعلمُ من بأرضِك مودعُ‏

يا بَرقُ إن جئتَ الغريَّ فقل له‏

عيسى يُقفِّيهِ وأحمدُ يَتبعُ(16)

فيكَ ابن عُمرَانَ الكليم وَبعدهُ‏

رافيل والملأُ المقدَّس أجمعُ‏

بَل فيكَ جبريلٌ وميكالٌ وإس

لِذوي البَصائر يَستشفُّ ويَلمعُ‏

بَل فِيكَ نُورُ اللَّه جَلَّ جَلالُه‏

ي المجتبى فيك البطينُ الأنزعُ(17)

فيكَ الإمامُ المرتَضى فيكَ الوَص

ومفرق الأحزاب حيث تَجمّعوا(18)

ومبدِّدُ الأبطال حيث تألَّبوا

حتى تكاد لها القلوب تصدَّعُ‏

والحبر يَصدع بالمواعظ خاشعاً

عَدَمٍ وسرُّ وُجوده المستودعُ‏

هذا ضَميرُ العالم الموجُود عَن‏

بِنظيرها من قَبل إلا يوشَعُ(19)

يَا من لهُ ردت ذكاءُ ولم يَفز

عَجَزَت أكفٌّ أربَعونَ وأربعُ‏

يا قَالعَ البابِ الذي عن هَزَّها

بنفوذِ أمرك في البريَّةِ مولعُ(20)

مَا الدَّهرُ إلا عَبدُكَ القِنُّ الذي‏

فَليصغِ أربَابُ النُّهى وليسمعوا

لي فيكَ مُعتقدٌ سَأكشفُ سِرَّهُ‏

دُنيا ولا جَمعَ البريَّة مجمعُ‏

واللَّه لولا حَيدَرٌ ما كانَتِ الد

والصبح أبيض مُسفر لا يدفعُ‏

علمُ الغيوبِ إليهِ غير مُدَافع‏

وهو الملاذ لنا غدا والمفزعُ‏

وإليهِ في يَوم المعادِ حِسابنا

سَيضرُّ مُعتقداً لهُ أو يَنفعُ‏

هذا اعتقادِي قَد كشفتُ غِطاءه‏

نِعمَ المراد الرَّحب والمستربَعُ‏

يا مَن لهُ في أَرض قَلبي مَنزلٌ‏

نارٌ تَشبُّ على هَواكَ وتلذعُ‏

أَهوَاكَ حتى في حَشاشَة مُهجتي‏

هوَى لأجلكَ كلَّ من يَتشيَّعُ‏

ورأيتُ دينَ الإعتزَال وإِنني‏

مهديِّكم وليومهِ أتوَقَّعُ‏

وَلقد عَلمتُ بأنَّهُ لا بُدَّ من‏

كاليمِّ أقبلَ زاخِراً يَتدفَّعُ‏

يَحميهِ مِن جُندِ الإله كتائبٌ‏


وإذا وصلنا إلى القصيدة السابعة والأخيرة نجد الشاعر يخاطبنا قائلاً:

نادٍ لأملاكِ السماءِ ومحفلُ‏

عُج بالغريّ على ضريحٍ حولَه‏

ومعظمٌ ومكبِّر ومهلِّلُ‏

فَمسبِّحٌ ومقدسٌ وممجدٌ

عيدانهُ قُبلاً فَهنَّ المندَلُ(21)

والثم ثراه المسكَ طيباً واستلم‏

نصّاً بهِ نَطقَ الكتابُ المنزلُ‏

وقلِ السلامُ عَليكَ يا مَولى الورى‏

منصوصةً عن جيدِ مجدك معدلُ‏

وَخِلافَةً ما إِن لها لو لم تكُن‏

في حبه وغواة قوم ضُلَّلُ‏

يا أيها النبأ العظيم فمهتدٍ

فرقان والحِكَم التي لا تُعقلُ‏

يا وارثَ التوراةِ والإنجيل وال

حَقاً فحبكَ بَابُهُ والمدخلُ‏

إن كانَ دينُ محمدٍ فيه الهدى‏

قُمُصاً بهنّ سواكَ لا يَتسربلُ(22)

صلى عليكَ اللَّهُ من متسربلٍ‏

...........................
پایان پیام/ 101-218


مطالب مرتبط

نظر خود را ارسال کنید

پست الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای ضروری با * علامت خورده اند

*

All Content by AhlulBayt (a.s.) News Agency - ABNA is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License