دست نوشته های یک معتکف:

معبود ما را به این مکان دعوت نموده است (2)

  • کد خبر : 162570
  • منبع : اختصاصی ابنا
همگی بیدار شدند و ایستادند و نماز شب خواندند ،لحظه ای تعجب کردم من که با نماز شب قهر بودم

                                                                                                            نوشته ای از امیر محسن سلطان احمدی

عده ایی خواب بودند عده ای داشتند نماز می خواندند عده ایی دعا و در خلوت تنهایی خود با خدا بودند تا ساعت 2:30 که همگی بیدار شدند و ایستادند و نماز شب خواندند ،لحظه ای تعجب کردم من که با نماز شب قهر بودم اصلا توفیق خواندن نماز شب را نداشتم اما حالا در کنار هم ایستاده بودیم و نماز شب می خواندیم، بعد سحری را خوردیم و نماز جماعت صبح و بعد هم دعای عهد خوانده شد.

 مداح عزیز حاج محمد کمیل در بین بچه ها شناسایی شده بود و همگی خواستند او در مناجات و دعاها حال و هوای خاصی را به فضا بدهد چون خودش نیز معتکف بود صدای دلنشینش به دل و جان می نشست.

 آری بعد از یک روز برادر کمیل نتوانست گمنام بماند . روز دوم هم آغاز شد اما نمیدانستم ساعات و زمان چگونه می گذرد،  بی خبر از دنیای بیرون بودیم چون نمی توانستیم از مسجد خارج شویم زیرا خروج عمدی از مسجد باعث باطل شدن اعتکاف بود.

 برنامه صبح دوم نیز با مناجات رجبیه توسط برادر کمیل آغاز و سپس نماز جماعت ظهر و عصر و بعد از آن نیز قرائت قرآن و تفسیر قرآن توسط حجت الاسلام و المسلمین « صادق زاده » امام جماعت مسجد برگزار شد، برنامه عصر جلسه پرسش و پاسخ آزاد توسط حجت السلام « خیر آبادی » بود که مورد استقبال معتکفین واقع شد و عزیزان شبهات خود را مطرح و پاسخ لازم را دریافت نمودند.

نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندیم و بعد هم افطار نمودیم ساعت23 هم دعای توسل و عزاداری حضرت زینب (س) برگزار شد. امشب شب سوم اعتکاف و شب شهادت حضرت زینب (س) عقیله بنی هاشم بود که برادر کمیل فضای بسیار خوب و معنویی را با مداحی و عزاداری ایجاد نمود و بعد هم نماز شبهای ایام البیض را خواندیم حدودا 50 دقیقه زمان می برد .

 سحر آخرین روز اعتکاف هم تا صبح بیدار بودیم امشب شب احیا بود و هیچ کس نخوابید جز عده محدودی، تا صبح به خلوت و مناجات مشغول بودیم سحری خوردیم و نماز جماعت صبح و دعای عهد را نیز خواندیم و استراحت نمودیم.

 ساعت 5 صبح چهارشنبه 17تیرماه سالجاری و آخرین استراحتمان تا ساعت 11 بود. ساعت 11 بیدار شدیم و باید غسل روز نیمه رجب می نمودیم غسل کردیم و برنامه ها با نماز جماعت ظهر و عصر آغاز شد و بعد ازنماز نیز مراسم اختتامیه که دعای ام داود بود آغاز شد.

 خیل عظیم جمعیت به سوی مسجد می آمدند مردمی که توفیق سه روز اعتکاف را نداشتند آمده بودند تا با معتکفین دعای ام داوود را بخوانند. دعای عظیمی که شامل اسما اعظم خدا بود. دعایی که به ام داود آموزش داده شده بود تا بوسیله این دعا فرزندش داود که در زندان بود آزاد شد. این دعا ابتدای آن شامل 100 سوره حمد و توحید و ده آیت الکرسی بود و سپس سوره های خاصی از قرآن را باید قرائت می شد که این سوره را در مجوع شامل 4جز قرآن می شد .

 بعد از قرائت قرآن دعای مخصوص ام داود و روزه وداع معتکفین خوانده شد در آن لحظه چشمی نبود که گریان نباشد لحظه خدا حافظی بود، خداحافظ ای خانه، خدا خداحافظ ای روزهای خوب معرفت خدا، حافظ ای شبهای مناجات و نماز شب، خدا حافظ ای روزهای اخوت و برادری، خدا حافظ ای لحظات به خدا نزدیک شدن خداحافظ ای لحظات عشق و عاشقی با معبود یکتا،  خداحافظ ایام البیض،  خداحافظ ای گنبد فیروزه ایی مسجد جامع نارمک خدا حافظ ای دعای عهد ، خداحافظ ای نماز جماعت صبح ، خدا حافظ ای منا جات رجبیه، معلوم نیست تا سال آینده زنده باشیم یا نه معلوم نیست به اعتکاف سال آینده برسیم یا نه معلوم نیست توفیق درک اعتکاف را داشته باشیم یا نه، چه گونه خدا حافظی کنم با بهترین لحظات و ساعاتی که از عمرم در این دنیای خاکی داشتم وای نه نه نه نه نه نمی توانم خدا حافظی کنم از شدت گریه و آن هم در حال روزه و دهانی خشک همه بی حال شده بودند و اشکم امانشان نمی داد چون چشمه ایی جوشان داشت گناهانشان را در این روز آخر می شست، یادم آمد روزی که آمدیم خندان بودیم آخه شب میلاد مولا علی (ع ) بود و اکنون با دنیایی از اشک داریم وداع می کنیم و اینک لحظه شام غریبان وفات دخت علی (ع) حضرت زینب (س) است چه زیبا با هم ارتباط گرفته اند.

 تولد و وفات در هم قرین شده اند چه ارتباط زیبایی داشت ناگهان صدای اذان مغرب برخاست دیگر تمام شد نماز مغرب و عشا را خواندیم و افطاری نمودیم و لحظه جدایی، مگر کسی دلش می آمد خداحافظی کند همدیگر را در آغوش گرفته بودیم با اشک از هم خداحافظی می کردیم یعد از سه روز پا به خیابان سمنگان گذاشتم و از مسجد خارج شدم،  بغض گلویم را گرفته بود، یک نگاه به گنبد و گلدسته اش کردم و اشکم جاری شد. چگونه خدایا نمی توانم دل بکنم. طاقت رفتن در این دنیای سیاه را ندارم اما چه کنم باید میرفتم مهمانی تمام شده بود.

 یک نگاه به آسمان کردم.  آسمان هم غم بار بود غبار غلیظی روی آسمان بود به طرف منزل حرکت کردم شهر سکوت و خلوت بود تعجب کردم منزل هم که رسیدم باز هیچ کس توی آپارتمانمان نبود. خیلی تعجب کردم نکند جمعه است اما نه امروز چهارشنبه بود.

 با تعجب به همسرم زنگ زدم و گفت تو این چند روز شهر را غبار دربرگرفته و دولت تعطیل نموده است من هم که بی خبر از دنیای فانی بودم تازه فهمیدم چه شده است و حال من که یک خبرنگار بودم و اولین خبرها را همیشه به دوستانم اطلاع میدادم حال خودم بی خبرم از دنیای شهر خبر ندارم دو روز شهر تعطیل بوده است.

 شب با بغض فراوان و فراق دوری از خانه دوست سر بر بالشتم گذاشتم دیگر بالای سرم آن گنبد نبود که داخل گنبد با اسماء الهی مونس شوم و بخوابم. مثل آدم مصیبت زده که عزیزی را از دست داده بلند بلند اشک ریختم و خوابیدم.

خدایا در این دنیای پوچ و فریب دهنده حفظم کن.

 راستی چند روز دیگه تا اعتکاف سال جدید مانده است.

 یعنی به اعتکاف سال آینده می رسم .

عمرم کفاف میده.

 اصلا لیاقتش و دارم دوباره دعوتم میکنه خدا خدا خدا

 


All Content by AhlulBayt (a.s.) News Agency - ABNA is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License