خاطراتی شنیدنی از زندگی امام خمینی؛

تا همیشه آشنا

  • کد خبر : 178338
  • منبع : ابنا
آنچه در پی می‏آید بخش‏هایی از کتاب «تا همیشه آشنا: تصویرهایی از زندگی امام خمینی» به قلم "محمود محمدی‌نسب" می‏باشد که به زیبایی و اختصار خاطرات پیش از انقلاب و دوران تبعید و مبارزه حضرت امام را به تصور کشیده است. با اندک تلخیص و تصرف، این خاطره‏ها را بخوانید:

بعضی مراجع نامه نوشتند به شاه که دولت را وادار کند دست از انحرافات دینی بردارد. شاه جواب داد: «ما توفیق شما را در ارشاد عوام خواهانیم». آقا نامه نوشت به شاه که: «به عنوان یک اعلامیه، شما توفیق مراجع را در ارشاد عوام خواهانید. لذا به تو و دولت تو تذکر می‌دهم».

***

یکی از علمای تهران، پیغام داده بود که حضرتعالی از مراجع و صاحبان رساله علمیه هستید و خوب نیست این قدر زیاد اعلامیه بدهید. گفت: «سلام مرا به ایشان برسانید و بگویید من نمی‏خواهم مرجع شوم. به وظیفه عمل می‏کنم».

***

آمدند دستگیرش کنند. داد و بیداد راه انداختند. آمد و سرشان فریاد زد: «این چه بساطی است؟ چرا شلوغش کرده‏اید؟ خجالت نمی‏کشید؟ یکی می‏آمد و در می‏زد و می‏گفت بیا. من هم می‏آمدم». گرفتند و بردندش به طرف تهران.

***

وسط راه ماشین زد بغل. فکر کرد می‏خواهند بکشنش. بعدها گفت: «وقتی به قلبم مراجعه کردم، هیچ ترس و تغییری در خود ندیدم».

***

آقا را که بردند، زن‏های محل آمدند حاج خانم را دلداری بدهند. اما کار برعکس شد؛ آنها گریه می‏کردند، حاج خانم آرامشان می‏کرد. آنها غش می‏کردند، خانم بهشان آب‏قند می‏داد!

***

بیست و چهار ساعت توی سلول انفرادی بود. می‏گفت: «طول اتاق چهار قدم و نیم بود و من مثل هر روز سه نوبت نیم ساعته در آن قدم می‏زدم.»

***

توی حصر، رییس سازمان امنیت (ساواک) آمد پیشش. گفت: «پنج دقیقه اجازه بدهید شاه بیاید خدمت شما، همه مسایل حل می‏شود». قبول نکرد.

***

حصر که تمام شد، برگشت قم و برای شهدای پانزدهم خرداد مجلس فاتحه گرفت. یکی دو تا قاری هم آمده بودند. مردم علیه رژیم شعار دادند. یکی از قاری‏ها گفت: «خواهش می‏کنم شعار ندهید»! تا شنید گفت: «این آقا را از مجلس خارج بیرون کنید. مردم را کشته‏اند و در آن حرفی نیست. آن وقت در شعار دادن حرف است؟»

***

توی روزنامه نوشته بودند آقا دستورات شاه را پذیرفته و به همین خاطر به قم برگشته. تازه حصر تمام شده بود. آقا سخنرانی کردند. گفت: «اگر خمینی هم بخواهد با فرامین شاه موافقت کند، از حوزه‏ها بیرونش می‏کنم.»

***

دو تا روحانی از تهران آمده بودند و می‏خواستند آقا را ببینند. از طرفداران حکومت بودند، اما آقا اجازه داد ببینندش. پرسید: «تهران چه خبر بود؟» گفتند: «هیچ. اوضاع آرام بود». داد زد: «شما روحانی هستید؟ قیامت سرتان نمی‏شود؟ مگر دیروز آقای خوانساری را در بازار کتک نزدند؟ هیچ خبری نبود؟ خجالت بکشید».

***

مدت کوتاهی از ماجرای فیضیه گذشته بود. یکی می‏خواست برود اراک، آمد پیش آقا. پرسید: «شما پیامی برای آنجا دارید؟» گفت: «بروید بگویید ریختند، زدند، انداختند، سوزاندند.» بعد آقا اشاره کرد به طلاب حاضر در جلسه و گفت: «ولی به اینها کار ندارند. به پیغمبر کار دارند. به قرآن کار دارند. به اسلام کار دارند».

***

در نجف، بعد از درس گفتم: «یک مقدار مباحث شما را نوشته‏ام،  اجازه می‏دهید بیاورم خدمتتان؟» استقبال کرد. هفت هشت روز بعد جزوه را برگرداند. بعضی جاها به درس ایشان اشکال وارد کرده بودم. گفت: «از اینکه اشکال نموده‏اید تشکر می‏کنم.»

***

یکی پشت بلندگو گفت فلان شب مجلس فاتحه از طرف "سید خمینی" برای مرحوم حکیم برگزار می‏شود. چند نفر حمله کردند که بزنندش. می‏گفتند بی‏ادبی کرده و نام آقا را بدون تجلیل از مقام مرجعیت ایشان آورده. گفته بود خود آقا به من دستور داده عین همین جمله را بگویم و چیزی بهش اضافه نکنم.

***

سال‏ها روضه‏خوان امام بود. رفت نجف. رفقا گفتند آقا را دریاب، هر کاری کردیم برای شهادت فرزندش "حاج آقا مصطفی" گریه نکرده، می‏ترسیم بلایی سرشان بیاید. اجازه گرفت روضه بخواند. در روضه چند بار اسم مصطفی را آورد. آقا آرام بود. اما تا نام "علی اکبر (ع)" آمد چشمانش پر از اشک شد، و خیلی گریه کرد.

***

داشت درس می‏داد طلبه‏ها اشکال نگرفتند. گفت: «آقایان اینجا مجلس وعظ و خطابه نیست. چرا ساکتید؟»

***

بهشان خبر دادند در مجلس درس بعضی محققان، به "ملاصدرا" اهانت شده. عصبانی شد. گفت: «و ما ادراک ما ملاصدرا؟! چیزاهایی که "بو علی" از درکش عاجز بود را ملاصدرا حل کرده». 

***

بعضی‏ها یقین داشتند رژیم می‏خواهد آقا را بکشد. توصیه کردند برای مدتی کوتاه بیاید. قبول نکرد. گفتند:«شما را می‏کشند.» گفت: «بگذارید بکشند. آن وقت شما از خون من برای اسلام استفاده کنید».

***

گفتند: «آقا شما تنها می‏مانید.» گفت: «اگر جن و انس یک طرف باشند و من طرف دیگر، حرف همین است که می‏گویم».

***

باید از عراق می‏رفت. اهالی خانه را صدا کرد و دلداری داد: «اصلاً ناراحت نباشید که هیچ نمی‏شود. مهم تکلیف است. نمی‏شود از زیر بار تکلیف شانه خالی کرد».

***

سر مرز کویت خیلی اذیتمان کردند. چهره‏ام خسته بود. گفت: «ناراحتی؟» گفتم: «برای شما ناراحتم». گفت: «باید در مرزها، سر ما هم مثل بقیه بلا بیاید تا ناراحتی‏ای را که سراغ برادرانمان می‏آید درک کنیم. محکم باش».

***

از عراق که می‏رفتیم فرانسه، فهمیدیم در طبقه دوم هواپیما زندانی شده‏ایم. ممکن بود ما را بدزدند و یا سر به نیست کنند نگران بودیم. آقا از پنجره به آسمان نگاه می‏کرد. انگار آنجا نبود.

***

شاه فرار کرده بود. نمایندگان رسانه‏ها


All Content by AhlulBayt (a.s.) News Agency - ABNA is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License