زمان همه چیز را کهنه می‏کند مگر ...

  • کد خبر : 248956
  • منبع : ابنا
روایتی خودمانی از «رضا لک زایی»

در تاسوکی: چند وقتی روز گذشته است و ما از زابل آمده‏ایم. اما نمی‏دانم چرا دوست دارم اول از تاسوکی بنویسم. اینجا تاسوکی است. پیاده می‏شوم. احساس خوبی دارم. به بنای با شکوهی که در محل شهادت مردان نور ساخته‏اند نگاه می‏کنم و به عکس‏هایشان که قاب گرفته‏اند و بر سر سفره هفت سین گذاشته‏اند، زمزمه می‏کنم زمان همه چیز را کهنه می‏کند مگر خون شهید را. 

به ساختمان‏هایی که اطراف ساخته‏اند سرک می‏کشم و با موبایل عکس می‏گیرم، متوجه چادری می‏شوم که چای صلواتی می‏دهد. بدم نمی‏آید که سر صبح یک چای ـ آن هم در تاسوکی ـ خودم را مهمان کنم. چای که برایم می‏ریزد چشمم به دفتری می‏افتد که دست خط مهمانان تاسوکی را در آغوش گرفته است. ورق می‏زنم. هر کسی چیزی نوشته، از بعضی نوشته‏ها و هینطور چادر عکس می‏گیرم و بعد هم خودم چیزی در دفتر می‏نویسم.

بنده خدا که برایم چای ریخت، می‏گوید این ایام خیلی مسافر اینجا آمده‏اند. می‏گویم از همین دفتر معلوم است، چون همه کسانی که آمده‏اند یادداشت نکرده‏اند. می‏پرد وسط که بله همینطور است از هر ده نفر یکی!

میان سال است و آدم زحمت کشی به نظر می‏رسد. چای دوم را هم برایم می‏ریزد و می‏گوید خیلی از مسافران از اینکه اینجا بوفه و رستوران نداشت تعجب می‏کردند. نمی‏دانم چرا بنده خدا فکر کرده بود من از بنیاد شهید آمده‏ام، این را وقتی متوجه شدم که گفت یک عکس هم در حال چای ریختن از من بگیر که به فلانی ـ و اسم رییس بنیاد شهید استان را گفت ـ نشان بدهی. تازه متوجه شدم کمبودها را هم به این دلیل به من گفته که فکری برای رفعشان بکنم! البته من هم اصلاً کم نیاوردم و با اعتماد به نفس گفتم تمام این مشکلات برطرف میشود، بعد هم استدلال میکنم که چه کسی فکر میکرد این فضا و این محیط با این همه امکانات ساخته شود.  و از دلم میگذرد که قیمت هر شهید ما بیش از عالم و مافیهاست. کمی قدم می‏زنم و فاتحه‏ای می‏خوانم و نگاهم را در عکس شهدا گم می‏کنم.

***

در حیدر آباد: خیلی مشتاقم به زیارت مزار «سردار دو ماهه تاسوعای چابهار» بروم. مزارش در یکی از روستاهای زابل است. به اتفاق «آقا رضا» برادر شهید نعمت و شهید حسینعلی پیغان عازم می‏شویم. روستا را پرسان پرسان پیدا می‏کنیم و پرسان پرسان هم قبرستان روستا را. چه مردم مهربان و صمیمی دارد این روستا!

هوا طعم بهار می‎‏دهد و جام دل انگیز غروب هم از خود، بی خودت می‏کندت !

 نمی‏دانیم مزار ثنا و مادرش کدام است. از اینکه پرچمی را بر مزار شهیدان این روستا در اهتزاز نمی‏دیدم کمی جا خوردم. کمی گشتیم اما نتوانستیم مزار «ثنا پردل» و مادرش «سکینه سندگل» را پیدا کنیم. از پیرمردی با صفا پرسیدیم. نشانمان داد. دو قبر، به یک اندازه برای این دو بانو ساخته‏اند. به آقا رضا می‏گویم ای کاش قبر ثنا اندازه خودش بود! اندازه یک نوزاد دو ماهه! یا حداقل اندازه قبر زهرا؛ خواهر پنج ساله من.

دلم می‏خواهد سری هم به خانواده این دو شهید بزنم. به رضا می‏گویم. خانه را پیدا می‏کنیم و در می‏زنیم. این اولین بار است که به ملاقات یک خانواده شهید آمده‏ام. ما را نمی‏شناسند. اما خیلی مهربان و صمیمی سلام و علیک می‏کنند و تعارفمان می‏کنند. از حیاط آجر فرش می‏گذریم و وارد اتاقی می‏شویم. رضا شروع به صحبت می‏کند و کمی راجع به شهدا و ضعف امنیتی استان صحبت می‏کند.

پدر و پدربزرگ ثنا هم صحبت می‏کنند. می‏گویند عوامل انتحاری تاسوعای چابهار چهار نفر بوده‏اند، که یکی‏شان میوه فروش سر کوچه‏شان ـ در چابهار ـ بوده!

روحیه‏شان خوب است! خوب خوب!

پدر ثنا از موضوعی ناراحت است. می‏گوید وقتی خواستیم شهدا را از چابهار با هواپیما بفرستند زاهدان، گفتند همراه هر شهید هم یک نفر به عنوان همراه می‏فرستند، اما وقتی خواستیم ما هم همراه پیکر شهیدمان عازم شویم گفتند فقط شهدا! گفتیم شهدا فردا زاهدان هستند و ما روز بعد، اینطور که نمی‏شود. گفتیم پس اجازه نمی‏دهیم شهدایمان را ببرید! کسی که آنجا بود گفت جنازه‏ها را بدهید که ببرند، کمی یخ هم بریزید رویشان که فاسد نشوند. پدر ثنا می‏گوید البته مشکل حل شد اما این حرف آن شخص خیلی برایم سخت گذشت و یاداوری‏اش ناراحتم می‏کند.

من هم که تا حالا گوش بودم، می‏گویم شما چون دو شهید داشته‏اید، انشاءالله دو برابر دیگران هم پیش خدا اجر دارید و ادامه می‏دهم: ذات شیعه ظلم ستیز است و به شیشه‏ای می‏ماند که هر چه شکسته‏تر شود تیزتر می‏شود. نگفتم که روستای حیدرآباد سه شهید داشت که با ثنا و مادرش می‏شدند پنج شهید.

***

در زابل: با حاج آقای ناظری خدمت حجت الاسلام و المسلمین بیانی هم رسیدیم. حاج آقای بیانی با حکم امام خمینی از سال شصت تا هشتادوسه امام جمعه زابل بوده‏اند. از حاج آقا وقت می‏گیرم برای مصاحبه راجع به فرزند شهیدشان «محمد کاظم بیانی». شهید هفده ساله‏ای که پیکرش هفده سال در رمل‏های «شرهانی» مفقود بود! بعد هم با تسبیحش شناسایی شد، تسبیحی با دانه‏هایی به رنگ بی‏رنگ آب و نخ سبز که بعد از این همه مدت سالمِ سالم بود و در جانماز حاج آقا جا خوش کرده بود؛ تسبیحی که هنوز چند قطره از خون شهید را در خود به یادگار نگهداشته بود! میتوانید مصاحبه را در ابناببینید.

فکرش را نمی‏کردم اصل وصیتنامه را بدهد! اما حاج آقای بیانی اصل وصیتنامه پسرش را هم که بیست و هشت سال نگهداشته بود به من داد. من هم دادم به «آقا مهدی عزیز» که اسکن گرفت و برگرداندمش خدمت حاج آقا؛ که بعد هم در ابنا منتشر شد.

***

در زابل: به مدرسه دوران ابتدایی‏ام هم سر زدم که تماماً کوبیده شده بود ساختمانی نو، جایش را غصب ‏کرده بود.

خدایا خاطراتم!

رفتم مدرسه راهنمایی‏ام، آنجا هم ساختمانی نو بیشتر حیاط مدرسه را گرفته بود. یک تیغه هم کشیده بودند؛ درست جلوی کلاس من؛ دوم شهید باهنر!

چه بی رحم!

***

در زابل: کلاس اول بودم. درسمان رسیده بود حرف «پ». پ مثل پرویز! شاطر نانوایی محلمان هم اسمش پرویز بود، آن موقع با خودم می‏گفتم اگر می‏فهمید اسمش را در کتاب فارسی ما نوشته‏اند حتماً خیلی خودش را می‏گرفت. صبح زود بود و ما جوّ گیر شده و برای خرید نان سنگک راهی نانوایی شدیم. هنوز پرویز شاطر بود!

***

در روستای علی اکبر: خودم را به هر زحمتی که هست، همراه «آقا جلیل» می‏رسانم به مزار «شهید محمد شاهبازی» که صد البته پروازش از همه شاهین‏ها و شاهبازها بیشتر بود! در قبرستان روستای «علی اکبر» برای شهدا بناهای زیبایی ساخته‏اند. چند نفر دیگر هم از شهدای تاسوکی اینجا آرمیده‏اند.

***

در ادیمی: الان کوچک‏ترین شهید این مزار، «علی صیاد» است. وقتی به عکسش ـ که در موزه روباز شهدا قرار دارد ـ  نگاه می‏کنی، متوجه می‏شوی غیر از دندان‏های جلویش، بقیه دندان‏ها فرصت رویش نیافته‏اند. فدای یک تار موی علی اضغر حسین _ علیهما السلام _

اینجا مزار شهدای ادیمی است. جایی که خیلی وقت‏ها پیش که نه اطراف قبرهای شهدا را سنگ‏های مرمر دربر نگرفته بود و از سقاخانه و حسینیه و مرکز فرهنگی و وضوخانه و سر در و جمعیت چند هزار نفری مردم در سالگشت شهدا و چاپ ویژه نامه و چه و چه و چه هیچ خبری نبود، برای اولین بار همراه مادرم ـ که الان در همین آرامگاه آرام گرفته ـ آمدم، غریبانه رفتیم سر مزار شهید حسینعلی، برادر شهید روحانی تاسوکی، نعمت الله پیغان. خودمانیم ها، چه زود گذشت!

***

در زاهدان: جبل الشهدا هم درخت‏کاری شده و در حال ساخت و ساز و تعمیر به سر می‏برد. وقتی مقام معظم رهبری برای اولین بار به جبل الشهدا آمد، از ماشین که پیاده شد، مسئولینی که همراه ایشان بودند فکر می‏کردند آقا از همین پایین برای پنج شهید گمنام آرمیده در آن، فاتحه‏ای می‏خواند و برمی‏گردد. مسئولین چند باره از آقا عقب ماندند!

***

در زاهدان: مزار شهدای زاهدان پر شهید است. شهدای مسجد جامع، شهدای مسجد امام علی، شهدای تاسوکی، شهدای صندوق مهر، شهدای خیابان بزرگ‏مهر، شهدای جنگ و ... در میانشان کودک و زن و پیر و جوان حضور دارند؛ اما هیهات که «بسیجی» میدان را خالی کند.

.....................

پایان پیام/107


All Content by AhlulBayt (a.s.) News Agency - ABNA is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License