خاطراتی شیرین از دفاع مقدس؛

روایت آقامصطفی خامنه‌ای از شهادت یک فرمانده

  • کد خبر : 371624
  • منبع : فارس
پدر شهید صفرخانی در خاطرات خود گفت: علی اصغر که شهید شد آقای خامنه ای با پسرشان آمدند منزل ما. پسر بزرگ ایشان، آقا مصطفی، هم رزم علی اصغر بود و زمان شهادت پسرم، آقا مصطفی هم آنجا حضور داشته.

به گزارش خبرگزاری اهل‏بیت(ع) ـ ابنا ـ سردار شهید «علی اصغر صفرخانی» فرمانده واحد «آر.پی.جی» تیپ ذوالفقار لشکر 27 و سپس فرمانده گردان ویژه شهادت بود که در عملیات کربلای یک در 9 تیر ماه 1365 زمانی که تازه وارد سن 21 سالگی شده بود وظیفه شکستن خطوط دفاعی دشمن در منطقه مهران را به همراه هم رزمانش بر عهده داشتند. به دنبال شکسته شدن خطوط دشمن در محورهای تعیین شده، نیروهای سپاه اسلام برای آزاد سازی شهر مهران که در اشغال عراقی‌ها به سر می برد، به طرف این شهر روانه شدند.

صبح روز 10 تیر ماه 1365 علی اصغر صفرخانی که پیشاپش همرزمانش در حال حرکت بود، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.

آنچه پیش روی شماست گفتگویی است با آقای علی اکبر صفرخانی و خانم مارال کریمی؛ پدر و مادر این شهید عزیز که این دو بزرگوار اگر چه صحبت کردن برایشان مشکل بود اما لطف کرده و این وقت را به ما اختصاص دادند.

 ماشین عروسی که از آن می ترسیدم

مارال کریمی هستم اهل یکی از روستاهای بویین زهرا. سالی که در این شهر زلزله آمد خانه ما هم مانند اغلب خانه های روستا خراب شد و چند نفر از بستگانم را زیر آوار از دست دادم. آن روزها خیلی گریه می‌کردم. ولی خوب چه می‌شود کرد؟ همان سال‌ها بود با که با پدر علی اصغر عروسی کردیم.

علی اکبر پسر خانواده صفرخانی بود. آنها در روستای نزدیک ما زندگی می کردند. البته مدتی بود که شوهرم برای کار مهاجرت کرده بود به شهریار. آنجا کشاورزی می‌کرد و گندم و جو می کاشت. گمانم 18 سالم شده بود که ازدواج کردم و در همان شهریار ساکن شدیم. ما خانه مستقلی از خودمان نداشتیم. خانه ارباب؛ مانند یک قلعه بسیار بزرگ بود که ما هم به عنوان رعیتش در یک گوشه این قلعه زندگی‌مان را آغاز کردیم. علاوه بر کشاورزی در خانه حیواناتی چون گاو و گوسفند هم داشتیم که با نگهداری آنها معاشمان راحت تر به دست می‌آمد.

 

شهید علی اصغر صفرخانی فرمانده گردان شهادت

مراسم عروسی ما مثل رسوم همان زمان برگزار شد. قاطری را با پارچه های رنگی تزئین کرده بودند به عنوان ماشین عروس (با خنده) تا من را با آن ببرند خانه شوهر ولی من از سوار شدن امتناع می کردم چون خیلی می ترسیدم. خلاصه به زور سوار شدم و یکی را پشتم نشاندن تا نیفتم. ازدواج ما اگرچه خیلی ساده برگزار شد ولی جدا با صفا بود.

قسم خوردم که من بچه ندارم

مدتی که از آغاز زندگی مشترکمان می‌گذشت بچه‌ای به دنیا آوردم که فوت کرد. بعد از آن تا حدود چهار سال خدا به ما بچه ای نداد. خیلی نذر و نیاز می‌کردم اما افاقه نمی‌کرد. نذرهایم بیشتر معنوی بود چون توان مالی‌مان به قدری نبود که بخواهم مثلا نذر غذا بکنم. تا اینکه با حالت‌های جسمی که پیدا کردم، چند نفر از خانم های اطرافم به من گفتند تو بارداری. از آنجایی که ناامید شده بودم می‌گفتم: نه. آنها با اصرار می‌گفتند حدسشان درست است که من با عصبانیت قسم خوردم که من بچه ای ندارم.

همان شب خانمی را در خواب دیدم که به من گفت: چرا قسم می خوری که بچه نداری؟ تو بارداری.

گفتم: نه.

خانم در همان عالم خواب به من گفت: برو داخل زیر زمین. اگر چراغی را دیدی روشن است و آبی هم به صورتت پاشیده شد بدان خدا بچه ای به شما داده و این را نشانه ای بدان برای صادق بودن حرف من.

رفتم داخل زیر زمین دیدم میزی هست که رویش پارچه سیاهی انداخته شده و فانوسی رویش می سوزد. روی پله ها که رسیدم یک نفر آب پاچید به صورتم.

 

شهید علی اصغر صفرخانی فرمانده گردان شهادت( ایستاده نفر چهارم از چپ)

آن خانم دوباره گفت: اسم بچه ات را هم بگذار علی اصغر.

وقتی از خواب بیدار شدم کم کم علائم بچه دار شدنم را حس کردم و خیلی خوشحال بودم. وقتی بچه به دنیا آمد طبق همان خوابی که دیده بودم اسمش را گذاشتم علی اصغر.

بعد از او خدا به ما عنایت کرد و شش فرزند دیگر هم به دنیا آوردم.

خانه‌مان را 4 هزار تومان خریدیم

هفت سالی بود که در شهریار زندگی می‌کردیم تا اینکه پسر خواهر حاجی برایش در ریاست جمهوری کاری پیدا کرد و ما نقل مکان کردیم به تهران و در همین محله خانه ای با قیمت ماهانه 2 تومان اجاره کردیم. مدتی که آقای صفر خانی کار می کرد توانستیم خانه بخریم. آن زمان ما با 4 هزار تومان صاحب خانه شدیم.

سه روز از علی اصغر بی‌خبر بودم

علی اصغر عاشق شهریار بود. یک بار دیدم سه روز ازش خبری نیست. البته حدس می زدم که رفته باشد آنجا. مادر شوهرم که خیلی به او علاقه داشت دائم سراغش را می گرفت. من هم بلند شدم رفتم دیدم بله رفته شهریار، از دستش حسابی عصبانی بودم. دستش را گرفتم و آوردمش. اذیت کردن هایش همینطوری بود.

با دمپایی حسابی کتکش زدم

علی اصغر بچه آرام و شوخی بود. برای همین اقوام و دوستان خیلی دوستش داشتند. کمتر شده بود من را اذیت کند ولی یکبار حسابی با دمپایی کتکش زدم. ماجرا از این قرار بود که علی اصغر در خیابان فلاح مدرسه می‌رفت، یک روز که در حال برگشتن به خانه بود، بچه‌های شر کوچه او را کتک زده بودند و پولش را هم گرفته بودند. وقتی آمد خانه من هم با دمپایی افتادم دنبالش که چرا نتوانستی از حقت دفاع کنی. بچه ام هیچی هم نگفت.

 

یک کوچه پر از موتور

علی اصغر با دوستانش خیلی صمیمی بود و آنها را زیاد دعوت می کرد به خانه مان. یک بار داشتم  می‌آمدم خانه که متوجه شدم تعداد زیادی موتور در کوچه ما پارک کردند. وقتی رفتم داخل دیدم علی اصغر دوستانش را آورده خانه، جمع با صفایی داشتند. تعداد زیادی از آن جمع بعدها به شهادت رسیدند.

علی اصغر تمام دستمزدش را می‌داد پدرش

در قدیم‌، بچه ها تابستان که مدرسه شان تعطیل می‌شد می‌رفتند شاگردی در مغازه ها و کار می‌کردند. علی اصغر هم همین‌طور بود. وقتی که کار می‌کرد دستمزدش را هم می‌داد به پدرش.

اگر زن نگیری از جبهه اخراجت می‌کنیم

یک بار آمد خانه و به پدرش گفت: بابا گفتند باید زن بگیری و الا از جبهه اخراجت می‌کنیم. البته این موضوع را با شوخی مطرح می کرد. پدرش گفت اگر کسی را مد نظر داری بگو برویم خواستگاری. علی اصغر گفت: نه فقط می‌خواهم بسیجی باشد. 

من هم در مسجد محل دختر خانمی را دیده بودم که از رفتارش خوشم آمد. پرس و جو کردم و آدرس خانه‌شان را گرفتم و رفتیم خواستگاری. الحمدالله قسمت شد و هر دو قبول کردند.

مراسم ازدواجشان خیلی ساده برگزار شد. علی اصغر و خانمش به خواست پسر من هیچ کدام از فامیل را دعوت نکردند. او می‌گفت می خواهم فقط از بچه‌های لشکر در مراسمم حضور داشته باشند. همین هم شد. هر چه گفتم مادر زشته فامیل ناراحت می‌شوند گوشش بدهکار نبود و می‌گفت ما در کوچه مان تازه شهید داده‌ایم و خانواده‌اش عزادار هستند آن وقت ما در این موقعیت مراسم شادی بگیریم؟ خانمش هم با او هم عقیده بود.

بعد از آن هم رفتند مشهد و برایم سوغاتی یک پارچه پیراهنی آوردند.

زندگی مشترک علی اصغر و همسرش در طبقه بالای خانه ما شروع شد و حاصل این ازدواج یک دختر است به نام زینب که موقع شهادت پدرش سه ساله بود.

 

شهید علی اصغر صفرخانی فرمانده گردان شهادت(ردیف اول نفر دوم از چپ)

 مهمان هایی که برای آخرین بار علی اصغر را دیدند

آخرین دفعه ای که علی اصغر می خواست برود ماه رمضان بود. آمد به من گفت مادر می خواهم همه فامیل را افطاری دعوت کنم خانه‌مان. گفتم: مادر جان من الان حوصله ندارم، حالا چه وقت این کار است؟ زیر بار نرفت و همه را دعوت کرد. بچه ام خورشت قورمه سبزی را خیلی دوست داشت برای همین آن شب گفت قورمه سبزی بپزید. شب به یاد ماندنی و خوبی بود. فکر می کنم این آخرین مهمانی‌ای بود که علی اصغر در آن حضور داشت.

از بعد ازدواجش هر وقت می خواست برود جبهه می گفتم نرو همسرت جوان است یک بلایی سرت بیاد تکلیف خانمت چه می‌شود؟ اما علی اصغر گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. موقع خداحافظی هم اصلا اجازه نمی‌داد حتی ما تا جلوی در برویم. همان داخل خانه خداحافظی می‌کرد و می‌رفت.

با انگشتم رضایت دادم شهید شود

من از همان اول مخالف جبهه رفتن علی اصغر بودم. دفعه اولی که می خواست برود جبهه 14 سالش بود. من راضی نبودم. هر چه اصرار کرد که پای رضایت نامه‌اش را امضا کنم قبول نمی‌کردم. گفتم: اصلا مگر تو نمی‌خواهی من انگشت بزنم پای برگه، وقتی خوابیدم خودت بیا یواشکی انگشتم را جوهری کن و بزن پای برگه چون من در بیداری امضا نمی‌کنم. اما او هم می‌گفت: نه باید با رضایت خودت امضا کنی. آن قدر اصرار کرد تا بالاخره قبول کردم. بعد رفت و تا 40 روز ازش خبر نداشتم. خیلی دلم شور می زد، سراغش را از یکی از دوستانش گرفتم او هم که از ماجرای انگشت زدن من خبر داشت به شوخی گفت: خودت اجازه دادی برود دیگر. همان انگشت شما شهیدش کرد.

وارد کوچه شدم پایم از رمق افتاد

وقتی علی اصغر شهید شد من رفته بودم مشهد. به من خبر دادند که برادرم مریض است بیایم. علاوه بر علی اصغر، دو پسر دیگرم هم جبهه بودند. دخترهایم کوچک بودند گذاشته بودمشان منزل یکی از اقوام. وقتی رفتم بیارمشان دیدم جلوی خانه‌مان دوستان علی ایستادند ولی داخل نمی‌روند. دلم خیلی شور می‌زد. اصلا پاهایم شل شده بود و رمق راه رفتن نداشتم. آمدم داخل خانه و شروع کردم به گریه گردن. پسرم گفت: برای چه گریه می کنی؟ گفتم: اصغر یا شهید شده یا مجروح اما شما به من نمی گویید. اگر چیزی نبود در این مدت یک تلفن می‌زد. رفتم بیرون از دوستانش پرسیدم که از اصغر چه خبر؟ گفتند: خبری نیست. گفتم: پس شما برای چه اینجا جمع شدید؟ گفتند: امروز قراره اصغر بیاد.

من آرام ن


All Content by AhlulBayt (a.s.) News Agency - ABNA is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License