پنج‌شنبه
۲۰:۳۰
۲۷ اسفند ۱۳۸۸
174463
منبع: اختصاصی ابنا

روضه شب تاسوعا ؛ مصيبت ساقي لب‌تشنگان

پس از آنکه حضرت زهرا(س) به شهادت رسيد و اتفاقات پس از آن سپري گشت، حضرت علي (ع) از برادر خويش «عقيل» که مردي نسب شناس بود و خصوصيات خانواده هاي حجاز و نيز اخبار و تاريخ عرب را به خوبي مي شناخت، خواست زني براي او انتخاب کند که در خانداني بزرگ و شجاع متولد شده باشد و فرزندي دلير و جنگجو براي وي به دنيا آورد.

به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت (ع) ـ ابنا ـ حضرت ابوالفضل العباس، جواني زيبا و رشيد بود که از شدت زيبايي، به او قمر بني هاشم (ماه هاشميان) مي گفتند و از شدت رشادت هنگامي که بر اسب مي نشست پايش به زمين مي رسيد.

وي به دليل شجاعت و جنگاوري بي همتا که داشت، علمدار امام حسين(ع) بود و هنگامي که امام(ع) لشگر کم تعداد خود را آماده جنگ مي کر، پرچم را به او سپرد. شجاعت و دلاوري عباس(ع) ريشه در آباء و اجداد او داشت؛ که از پدر به اسد الله الغالب علي بن ابي طالب(ع) نسب مي رساند و از جانب مادر به بني کلاب که شجاع ترين عرب بودند.

اي حرمت قبله حاجات ما ـ ياد تو تسبيح و مناجات ما

تاجِ شهيدانِ همه عالمي ـ دست علي، ماهِ بني هاشمي

ماه کجا؟ روي دلارام تو؟ ـ سرو کجا؟ قامت رعناي تو؟

شمع شده، آب شده، سوخته ـ روح ادب را ادب آموخته

منابع معتبر تاريخي آورده اند که حضرت فاطمه(س) اندکي پيش از شهادتش به اميرالمؤمنين علي(ع) وصيت فرمود که چند روز پس از رحلت وي، ازدواج کند.

پس از آنکه حضرت زهرا(س) به شهادت رسيد و اتفاقات پس از آن سپري گشت، حضرت علي (ع) از برادر خويش «عقيل» که مردي نسب شناس بود و خصوصيات خانواده هاي حجاز و نيز اخبار و تاريخ عرب را به خوبي مي شناخت، خواست زني براي او انتخاب کند که در خانداني بزرگ و شجاع متولد شده باشد و فرزندي دلير و جنگجو براي وي به دنيا آورد.

عقيل نيز «فاطمه بنت حزام بن خالد» از بني کلاب را براي آن حضرت انتخاب کرد و گفت: «در بين عرب، شجاع تر و جنگاورتر از پدران او وجود ندارد». امير المومنين (ع) او را از پدرش خواستگاري و با او ازدواج کرد و فاطمه چهار پسر دلاور به نامهاي «عباس»، «عبدالله»، «جعفر» و «عثمان» براي آن حضرت به دنيا آورد؛ و از اين روي به «ام البنين» مشهور گشت.

شايد آن زمان، کسي دليل اين تصميم و انتخاب حضرت را نمي دانست ولي در آن هنگام که در کربلا، حسين (ع) بي يار و ياور شد و اين برادران شجاع و بويژه علمدار کربلا ابوالفضل العباس (ع)، يک به يک در راه او جانبازي کردند، کرامت علوي آشکار گرديد.

روز نهم محرم «شمربن ذي الجوشن» از سوي عبيدالله بن زياد مامور شد که اگر «عمربن سعد» از دستور سرپيچي کرد، خود فرماندهي را برعهده بگيرد و به امام(ع) حمله کند. وي که از قبيله «فاطمه ام البنين» بود و نسبت دوري با حضرت عباس (ع) و برادرانش داشت امان نامه اي از عبيدالله گرفت تا به خيال خود آنان را از حسين(ع) جدا کند و هم، باعث ضعف امام(ع) گردد و هم جان بستگانش را نجات دهد!

شمر در واپسين ساعات روز نهم محرم به نزديکي خيمه هاي امام(ع) آمد و فرياد زد «خواهرزادگان من کجا هستند؟» عباس، عبدالله، جعفر و عثمان بيرون آمدند و گفتند: «چه مي خواهي؟» شمر گفت:«برايتان امان نامه آورده ام. شما در امانيد!» چهار جوان پاسخ دادند: «لعنت بر تو و بر امان تو. آيا ما را امان مي دهي و فرزند پيغمبر در امان نباشد؟!...» و عباس بانگ برآورد: «دستت بريده باد که چه بداماني آورده اي!، اي دشمن خدا، آيا مي گويي برادر و سرور خود حسين پسر فاطمه را رها کنيم و در فرمان لعينان و لعين زادگان در آييم؟». شمر خشمناک به لشگر دشمن بازگشت.

عصر عاشورا، هنگامي رسيد که تمامي اصحاب و خاندان امام (ع) به شهادت رسيدند و فقط حسين و عباس ـ عليهماالسلام ـ باقي مانده بودند. عباس چون تنهايي برادر را ديد، نزد امام آمد و گفت: «اي برادر! آيا رخصت مي دهي به جهاد روم؟» امام سخت بگريست و گفت: «برادرم! تو علمدار مني و اگر بروي کاروان پراکنده مي شود». عباس پاسخ داد: «سينه ام تنگ شده و از زندگي بيزارم و مي خواهم از اين منافقين خون‌خواهي کنم».

عباس از سوي لشکر دشمن رفت و آنان را نصيحت و تحذير کرد ولي در دل سنگ آنان اثري نگذاشت. پس به سوي خيمه ها آمد و خبر به برادر داد. در همين حين صداي دلخراش کودکان را شنيد که از تشنگي فرياد مي زدند: «العطش، العطش». سپس بر اسب نشست، نيزه و مشک برداشت و رجزخوانان آهنگ فرات کرد در حالي که بانگ برآورده بود:

لا ارهب الموت اذا الموت زقا ـ حتي اواري في المصاليت لقا

نفسي لنفس المصطفي الطهر وقا ـ اني انا العباس اغدو بالسقا

ولا اخاف الشر يوم الملتقی

يعني:

از مرگ نمي‏ترسم هنگامي که بانگ زند

تا وقتي که ميان مردان کارآزموده افتاده و به خاک پوشيده شوم

جان من، بلاگردان جان پاک مصطفي است

من عباس هستم با مشک مي‏آيم

و روز نبرد از شر نمي‏ترسم

حدود چهار هزار نفر از سپاه دشمن دور او را گرفتند و به سوي او تير مي انداختند تا مانع رسيدن وي به آب شوند. پس از ساعتها تشنگي و جنگ، عطش بر تمام وجودش چنگ انداخته بود. آب از زير پاي اسب روان بود و عباس را به خود مي خواند. عباس مشتها را پر از آب کرد و به لب نزديک نمود تا بياشامد،اما به ياد تشنگي حسين(ع) و اهل بيت او افتاد. آب از کف بريخت، مشک را پر کرد، بر دوش راست انداخت و مرکب را به طرف خيمه ها تازاند.

لشگر دشمن براي آنکه همين چند جرعه آب به کام کودکان رسول الله نرسد راه را بر او گرفتند و از هر طرف بر او حمله کردند. عباس با آنها پيکار مي کرد تا اينکه يکي از لشگريان با شمشير دست راست وي را قطع کرد.

عباس قهرمان فرياد برآورد:

والله ان قطعتموا يميني ـ اني احامي ابدا عن ديني

و عن امام صادق اليقين ـ نجل النبي الطاهر الامين

يعني:

به خدا سوگند حتي اگر دست راستم را قطع کنيد

تاابد از آيينم دفاع خواهم کرد

و از امامي که صادق اليقين است

همان فرزند پيامبر پاک و امين

آنگاه مشک را به دوش چپ انداخت و شمشير به دست چپ گرفت و از بين دشمن به راه خود ادامه داد که ناگهان، تيغي بر دست چپ حضرت وارد شد و آن را نيز قطع کرد. اما غريو شير حيدر آسمان را پر کرد که:

يا نفس لا تخشَي من الکفار ـ و ابشري برحمة الجبار

مع النبي السيد المختار ـ قد قطعوا ببغيهم يساري

فاصلهم يا رب حر النار

يعني:

اي نفس! از کافران هراس به دل راه مده

و مژده باد بر تو که شايسته رحمت خداوند دستگير شدي

در سايه پيامبر بزرگ صاحب اختيار

(خداوندا) دشمنان، با شقاوت دست چپم را نيز قطع کردند

پس اي خدا، آنان را به آتش خشمت دچار کن

عباس نااميد نشد و مشک را به دندان گرفت تا به خيمه رساند.

اي مشک! تو لا اقل وفاداري کن ـ من دست ندارم، تو مرا ياري کن

من وعده ي آبِ تو به اصغر دادم ـ يک جرعه براي او نگهداري کن

اما تير بعدي مشک را از هم دريد و آب‌ها را بر زمين داغ کربلا ريخت تا عباس (ع) ديگر مأيوس شود.

اي مشک! نگه کن تو به بالاي سَرم ـ «زهرا» ست نشسته، آبروداري کن

لختي بعد، تيري به سينه مبارک حضرت (ع) نشست و وي را از اسب به زير انداخت، تا کار تمام شود و لب‌تشنگان، بي‌ساقي و حسين (ع) بي‌علمدار گردد.

سرانجام يکي از لشگريان دشمن به پيکر نازنين حضرت حمله کرد و با عمود آهنين بر فرق عباس زد که سر او ـ مانند فرق مبارک پدرش علي (ع) ـ شکافت و بر زمين افتاد و فرياد زد: «يا ابا عبدالله عليک مني السلام ــ برادرم خداحافظ».

امام (ع) خود را به پيکر بي دست برادر رساند و چون وي را ديد که به شهادت رسيده است، فرمود: «الان انکسر ظهري و قلت حيلتي ــ اکنون کمرم شکست و راه چاره بر من بسته شد» ...

الا لعنة الله علي القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون.

................

پایان پیام/ 222

..............


منابع:

1. سيد بن طاووس ؛ اللهوف في قتلي الطفوف ؛ قم: منشورات الرضي، 1364

2. شيخ عباس قمي ؛ نفس المهموم ؛ ترجمه و تحقيق علامه ابوالحسن شعراني ؛ قم: انتشارات ذوي‌القربي، 1378

3. سيد محسن امين ؛ اعيان الشيعة ؛ بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، 1403 ق.

4. اشعار، زبان حال هستند و سنديت ندارند. (برگرفته‌اند از جزوه آموزشي آداب مرثيه‌خواني با عنوان طنين عشق ؛ تهيه و تنظيم مرتضي وافي ؛ قم: انتشارات شفق، 1380).