خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع) ابنا- خیلی می ترسیدم.
دروغ نیست اگر بگویم تا ماه نهم هیچ آمادگی نداشتم.
اصلا دلم نمیخواست دخترم زودتر به دنیا بیاید.
با هرکس که حرف می زدم، بهترین واکنشش این بود که:« اولش سخته، بعد کم کم خوب میشه.»
من هم از همان اولش می ترسیدم.
نوزاد ندیده که نبودم. خودم را تصور می کردم با موهایی که شانه نخورده، دور و برم ریخته. می روم توی اتاق زیر رخت خواب را نگاه می کنم، غر میزنم:« مگه من دیشب همینجا کلیپس مو درنیووردم، پس الان کو؟!» بچه توی بغلم هی دهان بازش را چپ و راست می کند و گوشه ی لباسش را می خورد. وقتی می بیند اشتباهی گرفته، صدای گریه اش بلند تر می شود.
آخر سر همانطور با موهای شلخته و باز، می روم آشپزخانه. شاید می خواهم یک استکان چای بخورم بلکه دهانم تازه شود و شیر به سینه ام بیاید. احتمالا ساعت ده صبح است و هنوز صبحانه نخورده ام. یا شاید می خواهم برای بچه ترنجبین درست کنم تا دل درش فروکش کند. بچه را به پشت خوابانده ام روی دستم تا یک دستم آزاد باشد.
از بین اسباب بازی ها و ماشین های محمد حسن راه باز میکنم. دستم به شعله گاز است که پسرم می گوید:« مامان زود باش پی پی دارم!» زود می شوم. می روم بچه را جایی ول میکنم. توی دستشویی هی به پسرم می گویم:« مامان بدو دیگه!» بچه از هول من و صدای گریه خواهرش، می گوید:« ندارم مامان، بریم.»
می دوم و بچه را بغل میکنم. ترنجبین را می ریزم توی استکان و آب جوش میگیرم رویش.
دوباره پسرم می آید:« مامان میشه ماشین بزنی؟» منظورش این است که با گوشی فیلم ماشین اسباب بازی ببیند.
دم را عمیق می دهم داخل. موقع بازدم چشم هایم را روی هم فشار می دهم. هیچ فایده ای ندارد. مغز گرسنه هوا نمی خواهد. تقریباً داد میزنم:« بسه دیگه پسرم! الان تلویزیون و خاموش کردی!» تصویر ترکیدن سلول های خاکستری مغزش مثل تبلیغات توی ذهنم پلی می شود.
خودش را به زمین می کوبد. ترنجبین به دست می نشینم کنارش تا آرامش کنم که با پا لگد میزند به دستم و ترنجبین می ریزد روی فرش.
از این تصاویر می ترسیدم. دلم می خواست دیرتر دنیا بیاید، تا همه ی چالش هایم با پسرم حل شود.
از ماه سوم بارداری شروع کردم از پوشک گرفتن. دو روزه یاد گرفت. اما یک ماه بعد به خاطر شوک اسباب کشی عادتش برگشت و من هم به خاطر بهم ریختگی های بارداری ام نمی توانستم تحمل کنم. چندباری شدیداً دعوایش کردم.
یکبارش را خیلی خوب یادم است.
داشتیم آماده می شدیم که برویم قم. بهش گفتم:« مامان بیا بریم جیش» روی فرش پذیرایی روی شکم درازکشیده بود.
مثل همیشه مقاومت کرد و گفت :« جیش ندارم»
گفتم:« بیا بریم به ماهی ها بگو میخوای بری قم!» توی دیوار دستشویی پر بود از برچسب ماهی. کار ما نبود. اما خیلی مواقع کارمان را راه می انداخت.
باز هم گفت :«نمیام!» یک غلت روی زمین زد و من دیدم شلوارش را خیس کرده.
آن موقع ها خیلی هم حساس بودم و حتماً همان موقع باید فرش را آبکشی می کردم. آنقدر عصبانی شدم که موقع آبکشی فرش، هنوز لباس تمیز تن اش نکرده بودم. همینطور لخت ایستاده بود و من چنان سرش داد زدم که بچه یک آن نفسش بالا نیامد. پدرش وساطت کرد و قضیه جمع شد.
ادامه مطلب را اینجا ببینید.
نظر شما