خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا: یک مثلث تاریخی با ارزش در نقشه ایران و بعد در نقشه خوزستان است که وقتی از پیشینه تاریخی آن خبر داشته باشی در این سه راهی گم میشوی: «شوش، شوشتر، دزفول»
همیشه این سه شهر برایم جذابیت داشت. از آرزوهایم زندگی چندماهه در این منطقه بوده است.
حجم تاریخ نهفته در دل خاک این سرزمین با کل کشورهای اروپایی و کل قاره آمریکا برابری میکند، حتی اگر بگویم بیشتر است گزافه نگفتهام.
شوشتر به معنی خوبتر، گنجینههایی در دلش دارد که دنیایی در حسرت این گنجینههایند. آسیابهای آبی شوشتر چشم هر بینندهای را خیره میکند. مهم نیست که آن بیننده مثل من تاریخ دوست باشد و یا نه اصلا به تاریخ و تمدن کاری نداشته باشد.
قلعه سلاسل، سد داریون که دومرتبه سراغش رفتم و بسته بود و از پشت نردههای فلزی قفل شده، نشد خوب نگاهش کنم.
از بندهای دوره هخامنشی و قبل آن هم فاکتور میگیرم. از عالمان و فاضلان شهر هم. از عسکر مکرم هم شهری کوچک نزدیک به شوشتر در دلتای رود کارون با فراوانی عالم شیعی و مباحث عمیق علمی و عرفانی هم.
این وسط دلم میخواهد از شادگان هم بگویم و داستان ابنسکیت، ولی حواله میکنم به بعد.
قرار من نوشتن برای دختری است که به قاعده زیستی میتوانم «دخترم» صدایش منم.
دختر ۱۷ سالهای که در همین زمین زرخیز و تمدنخیز قمه به دست میچرخد و مبارز میطلبد. اما حتی نمیداند برای چه دارد مبارزه میکند. اصلا کدام طرف است؟
دخترم! عزیزم! اگر مادرت بودم میگفتم: «آن موقع شب میان آن همه جوان مست و نیمه هوشیار چه میکردی؟
سیگار؟! خاک بر دهانم کی تو اینجوری شدی که من خبر نداشتم؟
موی رنگ کرده؟! اصلا الان وقت این کارهای توست؟
مگر درس و مدرسه نداری؟ چرا حواست به کارهای خودت نبود؟»
ازطرفی هم دلم میخواهد بگویم:
«من را ببخش که حواسم به تو نبود، ببخش که نیامدم از گنجهایت برایت بگویم. از نجابت برایت بگویم از هویت از تمدن از دوست از دشمن...»
اصلا چرا داستان بزبز قندی را تعریف کردم، ولی نگفتم که دشمن مثل گرگ سیاه بددل، نقاب میزند و داراییمان را به تاراج میبرد.
چرا نگفتم که تو میراثدار یک تمدنی هستی که اگر کمی، فقط کمی از آن بدانی روزگارت به قمه کشیدن نمیرسد. آن وقت دل زود رنج تو طاقت آتش کشیده شدن همشهریات را ندارد...
آن وقت تو، بله تو نمیگذاشتی توی صفحات تاریخ شهری به خوبی شوشتر، این شبها رقم بخورد.
این سخنم برای آینده است.
میدانم که ما در مقابل این نوجوانان مسئولیم. نوجوانانی که باید بیشتر از خودشان، شهرشان، مملکتشان و هویتشان بدانند. آن وقت دستان آرد زده گرگ بددل داستانها را خوب میشناسند. حواسمان را جمع کنیم. امروز وقت تبیین است. قطعا فردا خیلی دیر است.
فاطمه میریطایفهفرد
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک
..........................
پایان پیام
نظر شما