۲۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۹:۲۰
مشتی که هنوز گره شده

و شاید این مشت، نماد ادامه راه است... نماد همان «اقتدار» و «مقاومتی» که عمری با نفس‌هایش آن را معنا کرده بود. می‌خواهد به ما بگوید: «من رفتم، اما مشت من باز نشد. این مشت را شما بگیرید. این مقاومت را شما ادامه دهید. این راهی که من رفتم، بن‌بست ندارد.»

خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع)_ابنا: همیشه برایم سوال بود که یک انسان در لحظه آخر چه فکری می‌کند. وقتی چشم‌ها خیره می‌ماند به نقطه‌ای که جز خودش کسی نمی‌بیند. وقتی دست‌ها شل می‌شوند و تن، سنگینی امانتی را که سال‌ها حمل کرده، زمین می‌گذارد.

اما مشت او زمین نگذاشت.

آن روز که پیکرش را آوردند، همه منتظر یک پیکر بی‌جان بودند. منتظر دست‌های بسته به سینه، منتظر آرامش همیشگی مرگ. چشمانتظار معجزه نبودند، اما معجزه اتفاق افتاد. مُشت را گره کرده بود.

اینجا دیگر یک پیکر صرف نبود؛ یک پیام بود. انگار حتی در وادی شهادت هم دست از مبارزه نکشیده بود. همان مشتی که سال‌ها در سخنرانی‌ها بالا می‌رفت، همان مشتی که پشت تریبون‌ها گره می‌خورد و می‌گفت «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند»، همان مشتی که برای فریاد «مرگ بر آمریکا» بالا می‌رفت، حالا در مرگ هم باز نشده بود. راستی این مشت گره‌کرده چه می‌گوید که تمام تفسیرها در برابر آن خاموشند؟

شاید این مشت، نماد تحویل امانت است...

دلم می‌خواهد فکر کنم آن لحظه، در آن ثانیه‌های آخر، چیزی دیده که ما نمی‌بینیم. شاید دستی از غیب آمده برای گرفتن امانت. امانتی که سال‌ها بر دوش کشید. پرچمی که از دستان نحیف اما قدرتمند امام خمینی (ره) تحویل گرفت، گرد و غبار فتنه از آن زدود، در طوفان‌های تحریم و جنگ نرم پاره‌اش نکرد، و حالا آن را بسته و محکم، آماده تحویل به صاحب اصلی‌اش کرده است.

انگار با این مشت به ما می‌گوید: «من تا آخرین لحظه ایستادم و این پرچم را زمین نگذاشتم. مشت من، گره‌خورده با عهدی است که با ولی‌عصر (عج) بسته بودم. تا دست خودت، آقا، زمین نگذاشتم. خون من، بشارت ظهور نزدیک‌تر اوست. پرچم را از دست من بگیرید و در دستان مهدی (عج) بسپارید.»

و شاید آن‌هایی که اطراف پیکرش گریه می‌کردند، نه فقط برای رفتنش، که برای این همه‌دار ماندنش گریه می‌کردند. «یا لَیتَنا کُنّا مَعَکَ فَنَفوزَ فَوزاً عَظیماً»؛ ای کاش با تو بودیم و به این فوز عظیم می‌رسیدیم.

و شاید این مشت، نماد ادامه راه است...

نماد همان «اقتدار» و «مقاومتی» که عمری با نفس‌هایش آن را معنا کرده بود. می‌خواهد به ما بگوید: «من رفتم، اما مشت من باز نشد. این مشت را شما بگیرید. این مقاومت را شما ادامه دهید. این راهی که من رفتم، بن‌بست ندارد.»

می‌خواهد به دشمنان بفهماند که من حتی در معراج هم دست از شما برنداشته‌ام. این مشت، نماد «هیهات من الذله» است که از گلوی بریده‌اش هم بلندتر شنیده می‌شود. انگار فریاد می‌زند: «نپندارید با رفتن من، این صلابت از بین می‌رود. مشت من، مشت همه ملت ایران است. تا ظلم هست، این مشت گره می‌خورد و تا مقاومت هست، این دست بالا می‌رود.»

گاهی فکر می‌کنم این مشت، تنها عضوی از بدنش نبود که خشک شده باشد. این مشت، وصیت‌نامه او بود. آخرین کلمه‌ای که با بدنش نوشت: «تا آخر ایستادم. تا آخر گره کرده بودم. تا آخر تسلیم نشدم.»

و چه زیبا گفت آن شاعر که:
تو زنده‌ای و مشت گره‌کرده‌ات، نوشت:
که همچنان گلوی ستم را گرفته‌ای

ای کاش ما هم بتوانیم در آخرین لحظه، مشت‌هایمان را برای چیزی که به آن ایمان داریم، گره کرده باشیم. ای کاش بتوانیم بگوییم آنچه را که او به ما سپرد، زمین نگذاشتیم. ای کاش این مشت را نه فقط به عنوان نشانه‌ای از یک پیکر، که به عنوان یک «منشور» برای ادامه راه تفسیر کنیم. راهی که در آن، باید گره‌های تردید را از جانمان باز کنیم و مشت‌هایمان را برای دفاع از حقیقت، همیشه گره‌کرده نگه داریم.

روحت شاد، ای همه‌دار همیشه‌استوار ایران.
مشت تو هنوز برای ما پیام دارد.

نویسنده: فاطمه پورعباس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha