۴ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۸:۲۰
قدم‌های تنهایی تا آبی بی‌کران

در رزمایش، ناو دنا مثل قویی سپید روی آب نشسته بود. می‌گفتند ماموریت، سخت است. دیشب خواب دیده بودم در مسجدی نورانی نماز می‌خوانم. حالا وقت اذان بود. آفتاب داشت روی آب پخش می‌شد که صاعقه‌ای از آتش، سکوت دریا را شکست.

خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع)_ابنا: از نازک ترین تارهای نبودنت، برایت مینویسم...

مرا در سبدی پیچیده بودند. نه از ابریشم، که از مهربانیِ بی‌ادعایِ دست‌های غریبه. اولین گهواره‌ام، آغوشی نبود که بوی مادر بدهد. اولین لالایی که شنیدم، زوزه‌ی باد در راهروی سرد پرورشگاه بود. جای نافم را که بستند، کسی نبوسید. اما چشم‌هایم را که باز کردم، خودم را در آینه‌ی نگاه مهتاب یافتم. انگار خدا گفته بود: «از این به بعد، من پدر و مادرت هستم، و دریا خواهر مهربانت.»
دست‌هایم را می‌گرفتند تا راه رفتن یاد بگیرم، اما دلم می‌خواست روی موج‌ها راه بروم. پشت پنجره‌های پرورشگاه، دنیا تمام می‌شد به یک حیاط کوچک، اما چشم‌های من تا آن سوی افق می‌رفت. یک بار تکه ابری را گرفتم و در جیبم پنهانش کردم. گفتم: «این را برای روز مبادا نگه می‌دارم، روزی که دلم برای مادری که نمی‌شناسم تنگ شود.» آن شب، باران نیامد، اما بالش من خیس بود.

کتاب‌ها را که ورق می‌زدم، عکس دریا را می‌بوسیدم. می‌گفتم: «تو وسعت مادری. من گمشده‌ام را در آغوش تو پیدا می‌کنم.» یک روز در حیاط پرورشگاه، پرنده‌ای مرده را دیدم. بچه‌ها گفتند بی‌صاحب بود. گفتم: «هیچ کس بی‌صاحب نیست. خدا صاحب همه است.» پرنده را در گوشه‌ای زیر درخت توت دفن کردم و برایش فاتحه خواندم. آن روز فهمیدم دل من برای همه‌ی بی‌پناهان جهان می‌تپد.
قدم‌هایم را محکم کردم و گفتم: «من از تبار دریا هستم.» لباس دریابانی را که پوشیدم، انگار تمام یتیمی دنیا از تنم بیرون آمد. این لباس، پدری بود که به من هویت داد. این لباس، مادری بود که مرا در آغوش کشید. ناو محافظ خلیج فارس، خانه‌ام شد. به آب‌ها که نگاه می‌کردم، گاهی ته رگ‌های نور، تصویر چهره‌ای را می‌ساخت. شاید آن زن، روزی مرا در آغوش گرفته بود. اما حالا، دریا مادرانه‌تر از هر مادری، مرا روی سینه‌اش تکان می‌داد.

در رزمایش، ناو دنا مثل قویی سپید روی آب نشسته بود. می‌گفتند ماموریت، سخت است. دیشب خواب دیده بودم در مسجدی نورانی نماز می‌خوانم. حالا وقت اذان بود. آفتاب داشت روی آب پخش می‌شد که صاعقه‌ای از آتش، سکوت دریا را شکست. در یک چشم بر هم زدن، آسمان و دریا یکی شدند. ناو دنا، قوی سپید، بال‌هایش را باز کرد و پر کشید. و من میان دود و آتش، نه غرق که شناور در نوری شدم که از عرش تا فرش هستی را پر کرده بود.

من پر کشیدم. جاویدالاثر شدم. یعنی اثری از من نماند؟ نه. اثر من، موج‌هایی بود که ناو دنا روی دل دریا انداخت. اثر من، نگاه حسرت‌بار بچه‌های پرورشگاه به افق بود. اثر من، دست‌های پسری بود که روزی تکه ابری را در جیبش پنهان کرد تا دلتنگی‌هایش را تسکین دهد.

روزها گذشت. آب‌های بین‌المللی، گهواره‌ی نوزادی شد که حالا بزرگ شده بود و به خانه برگشته بود. پیکر مرا پیدا کردند. نه در قعر دریا که روی سطح آب. دریا، فرزند گمشده‌اش را پس داد. شاید می‌خواست همه بدانند که من گم نشده بودم، پیش خودش مهمان بودم. مرا که از آب گرفتند، صورتم را پاک کردند. لبخند روی لب‌هایم خشک شده بود. انگار تازه با خدا قرار ملاقات گذاشته بودم.

کفنم را که پیچیدند، بوی دریا می‌داد. بوی خلیج همیشه فارس، بوی مادری که بالاخره فرزندش را به ساحل آورد.

و حالا، هر وقت باران می‌بارد، بچه‌های پرورشگاه صورتشان را به پنجره می‌چسبانند و می‌گویند: «ببین، آسمون داره گریه می‌کنه.» و من از پس ابرها، برایشان دست تکان می‌دهم. من همان پسرم. همان که یتیم بود و دریادار شد. همان که در آغوش دریا پر کشید و در دل دریا آرام گرفت.

نامم را روی موج نوشته‌اند. روی نیزه‌های نور. روی بال‌های مرغان دریایی که هر صبح، فاتحه‌ای نثار وسعت بی‌کران می‌کنند.

من از نازک ترین تارهای نبودنت برایت گفتم. حالا باور کن که بودن، گاهی شکل دریا به خود می‌گیرد. بی‌پایان. جاودان. مادر.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha