۲۰ مهر ۱۴۰۵ - ۱۷:۱۷
دغدغه‌های یک مادر محصل

بچه‌اش حدوداً دو ساله بود. همه اول یک دور نصیحتش کردند که کاش این ترم را مرخصی می‌گرفت‌. بچه‌ی زیر دو سال یا نمی‌دانم سه سال نیاز به مراقبت دائمی مادر دارد...

خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا: حوالی ده صبح بود. هوس کردم دوباره سایت را چک کنم. زیر لب غر هم می‌زدم. «ی هفته بیشتر تا یکم مهر نمونده، هنوزم خبری از انتخاب واحد نیست.»

سایت مثل زیپ خراب، گیر می‌کرد. بالاخره بالا آمد. فکر کنم اولین نفری بودم توی کل مدرسه که دیدم انتخاب واحد فعال شده. سریع دویدم کاغذ و خودکار آوردم و همه‌ را رویشان نوشتم. کدام را بردارم که به برنامه مهد بخورد. استادها را ترکیبی انتخاب کردم که خیلی بهم فشار نیاید. ترکیبی از استادهای سخت‌گیر و جان! استاد جان عبارتی است که با بچه‌های دوره‌ی خوابگاه برای اساتیدی با ویژگی‌های خاص به کار می‌بردیم. استادی که هم سطح علمی بالایی داشت، هم مهربان بود و مدارا می‌کرد. البته ناگفته نماند ویژگی‌های ظاهری مثل زیبایی و خوش‌تیپی هم درنظر می‌گرفتیم.

انتخاب واحدم طول کشید. هم با مادرم به خاطر بچه‌ها مشورت کردم هم با همسرم. ساعت چهار بود که بالاخره تأیید را زدم. سه روز زوج هفته کلاس برداشتم. همان موقع‌ها بود که پست‌چی هم زنگ زد و بعد از دوهفته بسته‌ام رسید. حاوی یک دست مانتو شلوار فرم حوزه. چیزی که منتظرش بودم. اما امروز نه! انگار این بسته هم استرس‌ام را بیشتر کرد. احساس می‌کردم همین حالا باید بروم وسط کلی چالش کوچک و بزرگ. از استرس تند تند خانه را جمع می‌کردم. فکرم جمع نمی‌شد غذا درست کنم. همه‌اش نگران نرگس بودم. بچه یکساله را چه میکردم؟ مهد برایش مناسب بود؟ به مادرم زنگ زدم. راضی بودم دو روز در هفته کلاس بردارم و آن دو روز را مادرم بیاید بماند پیش نرگس. هرچه گزینه توی ذهنم داشتم بالا پایین کردم. حتی به کسانی که یکبار بهم تعارف زده بودند هم فکر کردم. قفل شده بودم.

توی یکی از گروه‌هایم، یک مادر دانشجو درمورد همین مسئله مشورت می‌گرفت. بچه اش حدوداً دو ساله بود. همه اول یک دور نصیحتش کردند که کاش این ترم را مرخصی می‌گرفت‌. بچه‌ی زیر دو سال یا نمیدانم سه سال نیاز به مراقبت دائمی مادر دارد. انگار همه عمدا من را نشانه گرفته بودند. به در می‌گفتند، دیوار بشنود. به خودم گرفته بودم.

حوالی ساعت پنج بود که زدیم بیرون. گفتم بلکه بادی به کله‌ام بزند و چیزی به ذهنم بیاید. بچه‌ها را بردم پارک. از جلوی مسجد که رد شدیم. دیدم یک عالمه صندلی آنجاست. موکب پذیرایی هم داشت مولودی پخش می‌کرد. همسرم گفت: «مسجد امشب جشن داره. ولادت امام حسن عسکریه»

موقع غروب پارک را ول کردم و با بچه‌ها کج کردیم سمت مسجد. هنوز نماز شروع نشده بود. بچه‌های هفت هشت ساله دور نرگس حلقه زده بودند. ولی من حوصله‌ی هیچ کدامشان را نداشتم. یکهو خانم حسینی جلویم سبز شد. فرشته نجاتم بود. بهش گفتم بعد نماز باهاتون یه کاری دارم. یکی از مناسب‌ترین گزینه‌هایی بود که برای نگه داشتن نرگس رویش حساب کرده بودم. برای خودم و بچه‌هایم مثل یک مادر بود. وقتی کنارمان بود. حواسش به آب و غذای بچه‌ها، بازی کردن و مشغول کردنشان بود. خانواده‌شان را هم تا حدودی می‌شناختم و خیالم تخت بود. اما تردید داشتم برای گفتن. می‌ترسیدم سختش باشد و تو رودروایسی قبول کند. تازه من توقع داشتم بیاید مهد حوزه، همانجا نگهش دارد که من بتوانم بین کلاس‌ها سری بهش بزنم.

بعد نماز تا آمدم حرف بزنم، چادر کشید روی صورتش و شروع کرد به خندیدن. وسط خنده‌هایش یک «مربی مهد» شنیدم. گفتم: «چرا می‌خندید؟» گفت: «بذارش مهد. من مربی مهد شدم» فکر کردم دارد مسخره‌ام می‌کند. سوال مسخره‌ای بود ولی پرسیدم: «راس میگید؟ مهد حوزه؟» هیچ فکرش را نمی‌کردم. چندبار گفتم: «واقعاً؟» هردویمان می‌خندیدیم. من به تمام روز فکر می‌کردم که با استرس گذشته بود. اما حالا عیدی‌ام را گرفته بودم. از مولود آن روز. امام حسن عسکری (علیه‌السلام)

به‌قلم: فاطمه قربانلو

..........................

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha