۱۱ آبان ۱۴۰۵ - ۱۶:۳۲
سهم یک قصه کودکانه در شکل‌گیری محبت أمیرالمؤمنین

آشنایی کودکان با قهرمانان دینی همیشه به کلاس درس و آموزش مستقیم نیاز ندارد؛ گاهی یک قصه شبانه، یک تصویر و یک بازی ساده می‌تواند راهی به قلب کودک باز کند. روایت مادری از قصه‌گویی درباره جنگ خندق و پسربچه‌ای که حالا دوست دارد نقش امیرالمؤمنین(ع) را بازی کند.

خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع)_ابنا: گفتم: «می‌خوام یک قصه جدید برات بگم» و شروع کردم به گفتنِ «قصه جنگ خندق». سعی کردم نکات قصه‌گویی را رعایت کنم، اما حواسم به بعضی از آن‌ها هم نبود.

گفتم: «آدم‌ خوبا تو ی شهری زندگی می‌کردن. ی روز خدا بهشون گفت که آدم‌بدا می‌خوان به شهرتون حمله کنن و همه‌چیز و خراب کنن...» گفتم و گفتم تا اینکه رسیدم به «خندق». قبل از اینکه بپرسد «خندق چیه؟» خودم برایش مثال زدم: «یادته می‌خواییم از جوب رد بشیم؟ من از تو می‌پرسم "می‌تونی؟" و تو می‌گی "آره"، بعد دستتو می‌گیرم و تو می‌پری. اما دیدی بعضی جوبا خیلی بزرگ ان و نمی‌تونی ازشون بپری؟ اون وقت مامان بغلت می‌کنه و از اون ردت می‌کنه. حالا خندق هم مثل ی جوب خیلی خیلی بزرگه که حتی آدم بزرگا هم نمی‌تونن ازش بپرن.»

همین توضیح، کار خودش را کرد. هدف من این بود که قدرت «عمرو» را بفهمد تا بعد بتواند طعم شیرین پیروزی علی مولا را بچشد. بالاخره قصه با پیروزیِ «علی مولا» تمام می‌شود. وقتی می‌پرسد «علی مولا کیه؟»، فقط می‌گویم: «امام علی». می‌دانم دنبال نشانه‌هایی است که بتواند علی مولا را در ذهنش تصور کند.

بعد از اینکه قصه «علی مولا» تبدیل به روتین قصه‌هایمان شد، یک شب در تجمع، همسرم بساط قاب‌ عکس‌ها را نشانم می‌دهد تا عکس «آقا سید» را بخریم؛ آقا سید تعبیری است که محمدحسن برای رهبر جدیدمان به کار برده است. هنوز عکس‌ها را خوب رصد نکرده بودم که چشمم به قابی می‌افتد که در آن طرحی از «علی مولا» کشیده‌اند؛ اصل طرح را روح‌الامین کشیده و به گمانم پس‌زمینه را عوض کرده‌اند. عکس را به محمدحسن نشان می‌دهم و تصمیممان از خریدن عکس «آقا سید» به سمت «علی مولا» تغییر می‌کند.

فکر می‌کنم تصویر ذهنی‌اش را تکمیل‌تر کرده‌ایم؛ البته او هنوز هم دوست دارد هم چهره علی مولا را ببیند و هم اینکه چندبار می‌پرسد: «مامان پس عمرو کجاست؟»

برایش توضیح می‌دهم: «ببین پسرم، اینجا عمرو نیست؛ علی مولا هم داره فکر می‌کنه چطور عمرو شکست بده!»

با این حال، وقتی به خانه می‌رسیم، می‌گوید: «می‌خواهم علی مولا بازی کنم!» درخواست می‌کند عبایش را بپوشانم؛ یک عبای قهوه‌ای‌رنگِ بچگانه دارد.

بعد هم عمامه می‌خواهد؛ با روسری برایش عمامه درست می‌کنیم. بعد هم شمشیر پلاستیکی‌اش را برمی‌دارد. پدرش هم محکوم می‌شود به «عمرو شدن» و بازی آغاز می‌شود.

موقع خواب رسیده، اما هنوز بازی تمام نشده است. می‌گویم: «مامان، بیا بخوابیم.» می‌گوید: «مامان، من نمی‌خوابم؛ می‌خوام فکر کنم چطور عمرو شکست بدم!» نگاه منو همسرم می‌خندد. سر که روی بالش می‌گذارد، خدا را شاکرم که پسرم دلش می‌خواهد ـ هرچند ظاهراً ـ شبیه امیرالمؤمنین باشد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha