۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۵
آیا باورهای آخرالزمانی در حمایت آمریکا از رژیم صهیونیستی نقش دارند؟

نقش صهیونیسم مسیحی در سیاست آمریکا و حمایت از رژیم صهیونیستی، موضوعی است که از منظر پیوند دین و سیاست مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است. یک کارشناس مهدویت در سخنانی با تمرکز بر باور به آرماگدون و بازگشت حضرت عیسی مسیح(ع)، این مسئله را در چارچوب تحلیل عقیدتی تحولات منطقه بررسی کرد.

خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت (ع) ـ ابنا: جلسه نخست کارگاه تخصصی «مهدویت؛ مقاومت تا ظهور - تحلیل آخرالزمانی حوادث منطقه» با ارائه حجت‌الاسلام والمسلمین زهیر دهقانی آرانی، استاد مرکز تخصصی مهدویت حوزه علمیه قم برگزار شد که مشروح این کارگاه تقدیم نگاه شما مخاطبان فرهیخته می گردد:

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه را با دو روایت شروع کنم. روایت بسیار مهمی را در نهج‌البلاغه داریم که امام شهیدمان هم بارها در سخنرانی‌هایشان اشاره می‌کردند که ما در هنگام مواجهه با دشمنانمان، وقتی به‌اصطلاح میدان مبارزه مخصوصاً هرچه سنگین‌تر و سخت‌تر می‌شود، به توانمندی‌های ویژه‌تری نیاز داریم.

روایت حضرت در نهج‌البلاغه با این تعبیر است: «وَ لَا یَحْمِلُهَا الْعِلْمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ»

کسانی می‌توانند در مواجهه در این میدان‌های سنگین موفق باشند، پیروز بیرون بیایند و به‌اصطلاح از این میدان به‌سلامت به در شوند، این علم بسیار مقدس را به دوش بکشند و وظیفهٔ خود را خوب انجام دهند که «اهل بصیرت و صبر و آگاه به مواضع حق» باشند. این بصیرت داشتن و صبر داشتن که تعبیر و ترجمهٔ خیلی مناسبش همان معنای استقامت داشتن است خیلی لازم است. 

یکی از آن عناصر، بصیرت است که بنده ان‌شاءالله بحثمان را با همین موضوع می‌خواهیم پیش ببریم؛ یعنی «بحث دشمن شناسی». دشمن‌شناسی بسیار مهم است؛ یعنی اگر ما نتوانیم تشخیص درستی داشته باشیم، اولاً دشمن را از دوست جدا نکنیم و اشتباه تشخیص دهیم؛ و بعد در مرحلهٔ بعد، ندانیم با دشمن چطور به‌اصطلاح بده‌بستان داشته باشیم، چطور و چه زمانی در مقابلش بایستیم، و کی دست دوستی (اگر لازم باشد) دراز کنیم یا اصلاً اجازه نداریم. این‌ها همه مراتب مهم دشمن‌شناسی است که اهمیتش هم در آیات قرآن و هم در روایات به ما گوشزد شده و بسیار درباره‌اش بحث شده است.

شلیک از سنگرِ الهیاتِ تحریف‌شده؛ چرا جنگ علیه مقاومت ماهیتی آخرالزمانی دارد؟

وقتی ما از کلام حضرت امیر صلوات‌الله و سلامه‌علیه که در همان نهج‌البلاغه آمده است استفاده می‌کنیم، حضرت می‌فرمایند:

«إِنَّ أَخَ الْحَرْبِ الْعَرِجَ» 

کسی که در میدان جنگ می‌خواهد موفق باشد، «أخو الحرب»؛ یعنی فرد جنگجوی خبره و هوشیار، «العَرَج»؛ یعنی همیشه هوشیار است، همیشه در مقابل دشمنش بیدار است و می‌داند که دشمن در مقابل او نمی‌خوابد. 

بعضی‌ها که شاید شنیده‌اید این روزها حرف‌هایی می‌زنند که آقا شما کاری نداشته باشید، آن‌ها با شما کاری ندارند؛ این حرف‌ها نیست! دشمن، دشمنیِ خودش را می‌کند و سعی می‌کند هرچه دارید از شما بگیرد.

 الان بحث ما در سلسله مباحث مهدویت، بحث مهمی است. بحث یکی از مهم‌ترین دشمنان مهدویت در عصر حاضر و احتمالاً در هنگام ظهور، همین مباحثی است که می‌خواهیم ان‌شاءالله مشخصات و نکاتی را راجع به آن صحبت کنیم. 

موضوع بحث «مقاومت، ظهور، تحلیل آخرالزمانی و حوادث مهدویت» است. اگر این بحث بخواهد به‌صورت کامل بررسی شود، چندین جلسه با کارشناسان متخصص در عرصه‌های مختلف باید همراه باشد تا این موضوع به حقش ادا شود. 

بحثی که داریم، در شرایط کنونی و با جنگ‌هایی که درگیر هستیم الان هم واقعاً همه‌مان می‌دانیم در موقعیت جنگی هستیم؛ جنگی که حالا به‌صورت عارض از حدود ۱۵-۱۶ ماه پیش ما را درگیر کرده و واقعاً هم یک جنگ موجودیتی است و به‌نوعی می‌شود حدس زد که شبیه یک جنگ آخرالزمانی است، آیا این علائم، از یک زاویه (همان عنوانی که در پوستر زده شده)، حوادثی که حول و حوش ما در حال انجام است و اتفاقاتی که می‌افتد (فرض بفرمایید هجمه‌ای که خردادماه سال گذشته رژیم صهیونیستی علیه ما شروع کرد و بسیاری از فرماندهان و عزیزان ما را به شهادت رساند و ما طی ۱۲ روز بر آن فائق آمدیم و ادامه پیدا کرد تا منجر به جنگ ۴۰ روزه و شهادت امام شهیدمان و بسیاری از بزرگانمان شد و الان هم ادامه دارد)، آیا این حوادث و حوادث پیرامونی، ربطی به مسائل آخرالزمانی و مسائل به‌اصطلاح امروزیِ علائم ظهور دارد یا ندارد؟ این یک زاویه از موضوع است. 

جایگاه و حجم روایات آخرالزمان و علائم ظهور در منابع روایی

اولاً آیا ما روایات آخرالزمانی و روایات علائم ظهور را داریم که بیایم مورد بحث قرار دهیم؟ آیا حوادثی که مثلاً فرض بفرمایید به جنگ ایران و فرض کنید اسرائیل یا جنگ ایران و غرب می‌پردازد، یا چنین چیزهایی داریم یا نداریم؟ 

بحث مثلاً الان اخبار یمن زیاد می‌آید (ان‌شاءالله خدا پیروزی عنایت کند به عزیزان و جهادگران یمن) یعنی این مسئله، اقدامات مقاومت و اتفاقاتی که می‌افتد را جزو آن دانست؟ اتحادهایی که الان شکل می‌گیرد، آیا در روایات آخرالزمانی و ظهور آمده است یا نیامده؟ چه اتفاقی می‌افتد؟ 

 این مباحثی است که یک بحث قابل‌توجهی است: آیا تطبیق درست است یا نه؟

 آیا این تطبیق ما، تطبیق‌هایی که می‌کنیم؛ یعنی این همان است؟ یعنی این اتفاق همان چیزی است که در فلان روایتِ مثلاً نبوی یا فلان روایت حضرت امیر صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه آمده است؟

آیا تطبیق منجر به توقیت می‌شود؟ یعنی ما می‌توانیم وقتی تعیین کنیم برای ظهور؟ این‌ها همه به هم مرتبط است.

 این موضوع به یک بحث چندجلسه‌ای و مقدماتی مفصل نیاز دارد؛ اینکه علائم ظهور چیست، کدام‌یک قطعیت دارد، کارکردشان چیست، و چقدر باید به آن‌ها توجه کنیم. در مقابل، ما مقوله‌ای به نام «شرایط ظهور» داریم و باید دید وظیفهٔ ما به شرایط ظهور می‌خورد یا به علائم آن. این‌ها همه مقدماتی می‌خواهد؛ از جمله شرایط تطبیق صحیح که اگر نباشد، تطبیق مجاز نیست، به‌ویژه که «توقیت» (تعیین وقت برای ظهور) رسماً ممنوع شده است. 

این مباحث در همان موضوع اول می‌گنجد که پیشنهاد می‌کنم ، از متخصصان این حوزه همچون استاد شهبازیان که مفصل در این زمینه کار کرده‌اند بهره ببرند. آن، یک بحث مجزاست.

بحث دوم اما این است: آیا آنچه امروز حول‌وحوش ما اتفاق می‌افتد و هجمه‌ای که علیه مقاومت اسلامی شکل گرفته، پس‌زمینه و تأثیرات عقیدتی و آخرالزمانی دارد یا نه؟ 

 آیا این جنگ‌ها صرفاً ابعاد سیاسی، امنیتی و اقتصادی دارد، یا یک پس‌زمینهٔ مهم عقیدتی در پشت آن نهفته است؟

موضوع سوم می‌تواند زاویهٔ دیگری باشد؛ احتمالاً نظریهٔ «برخورد تمدن‌ها»ی ساموئل هانتینگتون (مشاور سیاسی آمریکایی که چند دهه پیش فوت کرد) را شنیذه باشید. او در کتاب و مقالات مشهورش بحث می‌کند که قدرت‌های جهانی به نقطه‌ای برمی‌گردند که با تعبیر خودشان باید با آنچه «افراط» می‌نامند مقابله کنند. همچنین آینده‌پژوهان غربی آینده‌ها را بر اساس ترکیبی از مباحث سیاسی، امنیتی و جامعه‌شناسی حدس می‌زنند؛ یا نظریهٔ «پایان تاریخ» فوکویاما که دولت‌های غربی و آمریکایی مسیر سیاسی خود را با آن هم‌سو می‌کردند.

جملهٔ کلیدی و محوری بحث ما این است: همان‌طور که برای شناخت دشمن باید صحنه را به دقت واضح کنیم، باید بدانیم این هجمه‌هایی که علیه جریان مقاومت صورت می‌گیرد، جدای از ابعاد سیاسی و امنیتی، یک پشتوانه و پس‌زمینهٔ بسیار مهم عقیدتی دارد. کسانی که به ما حمله کرده‌اند و در تدارک حمله‌های آینده‌اند، واقعاً در ذهن خود عقاید آخرالزمانی خاصی دارند که محرک اصلی این جنگ‌هاست. این حرف به‌هیچ‌وجه شعاری نیست؛ نمونه‌های تاریخی بزرگی دارد، از جمله حملهٔ آمریکا به عراق در زمان دولت بوش که شخص او نیز با همین تفکرات عقیدتی و آخرالزمانی جنگ را راه انداخت (که شواهد آن در کتب تاریخی کاملاً آمده است).

اگر دعوای اصلی‌مان را شفاف کنیم، در این جنگ‌ها با دو جبههٔ اصلی مواجهیم: یکی رژیم اشغالگر صهیونیستی که می‌دانیم جریان فکری حاکم بر آن، همان تفکر صهیونیسم است.

طرف دوم ماجرا که در جنگ دوم به‌صورت مستقیم وارد میدان شد، آمریکاست؛ کشوری که بعد از جنگ سرد، طی حدود ۳۰ سال، خود را به‌عنوان ابرقدرت اول جهان مطرح می‌کرد و می‌گفت: «من ابرقدرت جهانم.»

در آمریکا هم طیف‌های مختلفی حاکم هستند؛ اما آن جریانی که فعلاً با همان افکار به جنگ ما آمده، جریانی است که ما آن را تحت عنوان جمهوری‌خواهان می‌شناسیم. پشت سر این جریان، یک تفکر عقیدتی وجود دارد. من کمی قدم‌ها را بلندتر برمی‌دارم تا مجبور نشوم مقدمه‌سازی زیادی بکنم.

یک جریان عقیدتی وجود دارد به نام «صهیونیسم مسیحی». این دو جریان، یعنی صهیونیسم یهودی و صهیونیسم مسیحی، درون‌مایه‌های مذهبی دارند و نگاهشان واقعاً آخرالزمانی است. همچنین تقابل شدیدی با اسلام، به‌ویژه اسلام شیعی، دارند که ان‌شاءالله در ادامه، رگه‌ها و نشانه‌های آن را برای شما بیان خواهم کرد.

این فضای مجازی، راستش امکانات ما را محدود می‌کند؛ هم از نظر زمانی و هم از نظر اینکه بخواهیم مطالبی را به شما نشان دهیم. سعی می‌کنم مواردی را انتخاب کنم که بتوانم حتماً آن‌ها را در اختیار شما، سروران عزیز، قرار بدهم.

این دو جریان را باید بسیار جدی گرفت و شناخت. اگر فکر کنیم تمام هجمه‌ای که علیه ما شکل گرفته، صرفاً امنیتی و سیاسی است و به پشتوانه و انگیزهٔ مذهبیِ موجود در رأس این دو جریان دشمن توجه نکنیم، قطعاً در تحلیل خود دچار اشتباه می‌شویم. این مسئله کاملاً واضح است؛ ما باید دشمن را به‌خوبی بشناسیم.

بعضی از ما صهیونیسم را معادل یهودیت می‌دانیم؛ درحالی‌که این دو یکی نیستند. البته صهیونیسم یهودی وجود دارد، اما صهیونیسم مسیحی هم داریم؛ یعنی این جریان را می‌توان در دو شاخهٔ کلی بررسی کرد.

جریان صهیونیستی یهودی، سابقه‌ای حدود ۱۳۰ سال دارد و تقریباً در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، یعنی حدود سال‌های ۱۸۹۵ تا ۱۹۰۰، شکل گرفته است. جالب است بدانید که این جریان، حدود ۵۰ سال پیش از تشکیل اسرائیل پدید آمد. پیش از آن، نه واژهٔ «صهیونیسم» به این معنا مطرح بود و نه چنین جریان سازمان‌یافته‌ای در میان یهودیان وجود داشت.

یهودیان در آن زمان در نقاط مختلف جهان پراکنده بودند؛ در اروپا، کشورهای اروپایی، روسیه، برخی کشورهای آمریکای جنوبی و آمریکای شمالی. اما اتفاقاتی رخ داد و جریان جدیدی شکل گرفت.

بستر این جریان، با فعالیت دو جوان یهودیِ سکولار فراهم شد؛ یعنی افرادی که چندان مذهبی نبودند و دغدغه‌های مذهبی نداشتند. نام آن‌ها را شاید شنیده باشید: تئودور هرتزل و برنباوم. این دو در اروپا فعالیت می‌کردند و با انگیزه‌هایی که می‌توان آن‌ها را قوم‌گرایانه یا نژادگرایانه دانست، گفتند باید برای یهودیان فکری کرد.

آن‌ها کتاب‌هایی نوشتند و مقالاتی منتشر کردند که در نهایت به تشکیل مجموعه‌ای به نام «کنگرهٔ صهیونیستی» انجامید. جلسات سالانه و منظمی تشکیل دادند و گفتند باید نقشه‌ای طراحی کنیم تا یهودیان را در یک سرزمین واحد گرد هم آوریم و در آنجا ساکن کنیم. این طرح را قدم‌به‌قدم پیش بردند تا اینکه در سال ۱۹۴۸، به تشکیل اسرائیل منجر شد.

این حدود ۵۰ سالی که برای تشکیل اسرائیل برنامه‌ریزی کردند، دوره‌ای بسیار پُرحادثه است و نشان می‌دهد که برنامه‌ریزی دقیقی داشته‌اند و مرحله‌به‌مرحله پیش رفته‌اند. جزئیات آن بحث مفصلی می‌طلبد، اما به چند نمونه اشاره می‌کنم.

آن‌ها ابتدا بررسی کردند که یهودیان را در کجا مستقر کنند. مکان‌هایی در اروپای شرقی، آمریکای جنوبی، آرژانتین و مناطق دیگر مورد بررسی قرار گرفت؛ اما در نهایت گفتند بهترین مکان، فلسطین است. چرا؟ چون فلسطین برای یهودیان پشتوانهٔ مذهبی دارد؛ بسیاری از پیامبران بنی‌اسرائیل در این سرزمین حضور داشته‌اند و همین مسئله می‌توانست انگیزهٔ بیشتری برای یهودیان ایجاد کند.

همچنین برای پیشبرد کار خود، با چهار گروه همراه شدند که سه گروه از خود یهودیان و یک گروه خارج از جامعهٔ یهودی بود.

گروه نخست، ثروتمندان یهودی و خاندان‌های ثروتمند بودند؛ مانند خاندان روچیلد و برخی خاندان‌های یهودیِ انگلستان. به آن‌ها گفتند پشتیبان مالی ما باشید.

گروه دوم، طیف مذهبی یهودیان بود. جریان یهودیت در ابتدا با آرمان‌های صهیونیستی همراهی نمی‌کرد. آرمان صهیونیست‌ها این بود که سرزمینی را تصرف کنند و در آن حکومت تشکیل دهند؛ اما جریان ارتدوکس یهودی با این دیدگاه همراه نبود. بنابراین، صهیونیست‌ها تلاش کردند با برخی سران مذهبی گفت‌وگو کنند و ذهن آنان را با خود همراه سازند.

یکی از این افراد، آبراهام اسحاق، از بزرگان مذهبی یهود بود. آن‌ها تلاش کردند از انگیزه‌های مذهبی نیز برای پیشبرد کار خود استفاده کنند. به این افراد گفته می‌شد: اگر می‌خواهید یهودی واقعی باشید، باید با ما همراه شوید. در این انگیزه‌های مذهبی، مسئلهٔ آمدن «ماشیح» بسیار پررنگ است.

گروه سوم، دانشمندان و نام‌آوران علمی یهود بودند. به دلایل مختلف، یهودیانی در کشورهای گوناگون حضور داشتند که در رشته‌های مختلف علمی صاحب‌منصب و صاحب‌نام بودند. برای مثال، انیشتین یهودی بود؛ فروید، روان‌کاو معروف، یهودی بود؛ و وایزمن نیز شیمی‌دان بسیار معروفی بود. این افراد را نیز با خود همراه کردند.

جالب است بدانید انیشتینی که ما می‌شناسیم، برای تشکیل اسرائیل اقدام کرده بود و حتی در پایه‌گذاری برخی از دانشگاه‌های بزرگ اسرائیل نقش داشت. البته بعضی‌ها معتقدند که او در اواخر عمر از این جریان فاصله گرفت؛ اما به هر حال، در آن دوره تلاش شد این طیف علمی با صهیونیست‌ها همراه شود.

گروه چهارم، برخی سران غربی بودند. در آن زمان آمریکا هنوز قدرت امروزی را نداشت؛ بنابراین صهیونیست‌ها تلاش کردند سران انگلستان را با خود همراه کنند. به‌طور خاص، بالفور، وزیر خارجهٔ وقت انگلستان، از تشکیل اسرائیل حمایت کرد و اعلامیهٔ بالفور نیز در همین زمینه صادر شد.

به هر حال، این جریان با ترفندها و برنامه‌ریزی‌های مختلف، زمینهٔ تشکیل اسرائیل را فراهم کرد. اما نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم، همان حرفی است که چند دقیقه پیش عرض کردم: این گروه صهیونیستی، که در ابتدا الزاماً انگیزه‌های دینی نداشت، برای پیشبرد اهداف خود از مذهب استفاده کرد. آن‌ها مذهب را به‌گونه‌ای تبلیغ کردند و می‌کنند که بتوانند اهدافی را که در ذهن دارند، پیش ببرند.

یکی از عناصر مذهبی مهم در این زمینه، بحث «منجی‌گرایی» است. باور به منجی و حوادث آخرالزمانی در ادیان مختلف وجود دارد؛ همان‌طور که در اسلام، مسیحیت و یهودیت نیز مطرح است. یهودیان نیز معتقدند «ماشیح» ــ که در فارسی می‌توان آن را مسیحا یا منجی ترجمه کرد ــ خواهد آمد و برای او ویژگی‌هایی ذکر می‌کنند. در کنیسه‌ها نیز برای آمدن او دعا می‌شود.

این باور در میان یهودیان مذهبی وجود داشت و صهیونیست‌ها از همین انگاره استفاده کردند. آن‌ها این باور را با اهداف سیاسی خود تلفیق کردند و گفتند دولت یهودی اسرائیل در حال برداشتن گام‌هایی برای آمدن ماشیح است. این موضوع را جدی بگیرید و تصور نکنید که صرفاً یک مسئلهٔ شوخی یا تبلیغاتی است.

البته ممکن است برخی واقعاً به آمدن ماشیح اعتقاد داشته باشند و برخی دیگر فقط از این انگاره استفاده کنند. در بسیاری از موارد، افراد از مذهب برای پیشبرد اهداف خود بهره‌برداری می‌کنند؛ اما اصل این باور، در میان بخشی از یهودیان اسرائیل و برخی گروه‌های یهودی وجود دارد.

برای نمونه، به برخی فرقه‌ها و گروه‌های یهودی اشاره می‌شود که دربارهٔ بازگشت یهودیان به سرزمین موعود دیدگاه‌های خاصی دارند. نام فرقه در این بخش از متن به‌روشنی مشخص نیست؛ اما نکته این است که پراکندگی یهودیان در نقاط مختلف جهان، در برخی روایت‌های صهیونیستی، به‌عنوان ضرورتی برای بازگشت همهٔ آنان به سرزمین موعود مطرح می‌شود.

این جریان صهیونیستی یهودی، به‌تنهایی یک لایه از تفکر آخرالزمانی را تشکیل می‌دهد. اما لایهٔ دوم و بسیار خطرناک‌تر، که امروز ما در میدان جنگ واقعی با آن روبه‌رو هستیم، جریان «صهیونیسم مسیحی» یا «مسیحیت صهیونیستی» است.

این جریان که پایگاه اصلی آن در ایالات متحدهٔ آمریکا قرار دارد، در دهه‌های گذشته توانسته است بخش قابل‌توجهی از سیاستمداران، احزاب ــ به‌ویژه حزب جمهوری‌خواه ــ و توده‌های مردم آمریکا را تحت تأثیر قرار دهد. صهیونیسم مسیحی، نگاه کاملاً آخرالزمانی و مذهبی به تحولات خاورمیانه دارد.

برخلاف تصور کسانی که فکر می‌کنند آمریکایی‌ها صرفاً به دنبال منافع اقتصادی یا سیاسی هستند، در پشت تصمیم‌گیری‌های کلان آن‌ها، یک دکترین الهیاتی و تفکر مذهبی خاص نیز جریان دارد؛ تفکری که می‌تواند در شکل‌گیری سیاست‌ها و جنگ‌های منطقه‌ای تأثیرگذار باشد.

 ریشه‌های این تفکر را به‌صورت خلاصه بیان می‌کنم: مسیحیت صهیونیستی معتقد است برای ظهور مجدد حضرت عیسی مسیح (ع)، یک‌سری مقدمات و حوادث خاص باید در جهان رخ دهد. بر اساس این تفکر انحرافی، یکی از مهم‌ترین پیش‌شرط‌های بازگشت عیسی مسیح، تجمع دوبارهٔ قوم یهود در سرزمین فلسطین و تشکیل دولت یهودی است. به همین دلیل، تندروهای مسیحی در آمریکا از سرسخت‌ترین حامیان رژیم صهیونیستی هستند؛ چراکه بقای اسرائیل را کلید اصلی بازگشت مسیح می‌دانند.

نکتهٔ بسیار مهم و خطرناک در تفکر این جریان، باور به «نبرد آرماگدون» است. آن‌ها معتقدند در آستانهٔ ظهور، جنگی جهانی و سهمگین در دشت مگیدو (در شمال فلسطین اشغالی) رخ خواهد داد که طی آن، نیروهای خیر (به زعم آنان به رهبری مسیح و حامیان اسرائیل) با نیروهای شر و تاریکی (که از نگاه آن‌ها شامل اسلام، مسلمانان و محور مقاومت است) پیکار خواهند کرد. در این سناریو، خود را سربازان سپاه نور می‌پندارند و بر این باورند که باید با جنگ‌افروزی و خونریزی، زمینه را برای این نبرد واپسین هموار سازند تا در نهایت، مسیح ظهور کند و حکومت هزارساله‌اش برپا شود.

حمایت‌های متعصبانه و لجاجت‌آمیز رؤسای جمهور آمریکا یا تندروهای کنگره از جنایات رژیم صهیونیستی و تحمیل هزینه‌های سنگین مالی و حیثیتی، صرفاً ناشی از لابی‌های معمول سیاسی نیست؛ بلکه ریشه در همین باورهای آخرالزمانی دارد که در قالب مسیحیت صهیونیستی در ساختار فکری و سیاسی آمریکا نهادینه شده است. تصور آنان این است که با پشتیبانی تمام‌قد از اسرائیل، چرخ‌دنده‌های تقدیر الهی را برای تسریع در وقوع آخرالزمان به حرکت درمی‌آورند.

بنابراین، وقتی حوادث منطقه، جنگ‌های نیابتی، فشارها، تحریم‌ها و توطئه‌ها علیه جمهوری اسلامی ایران و جبههٔ مقاومت را بررسی می‌کنیم، اگر صرفاً از دریچهٔ تحلیل‌های کلاسیک سیاسی و امنیتی بنگریم، بخش مهمی از این پازل را نادیده گرفته‌ایم. این نبرد، در بنیادی‌ترین لایه‌های خود، جنگی عقیدتی و تمدنی است؛ تقابلی میان دو نگرش نسبت به آخرالزمان و موعود: در یک سو، اندیشهٔ اصیل اسلامی و شیعی پیرامون مهدویت قرار دارد که بر مدار عدالت‌خواهی، ریشه‌کنی ظلم و ظهور منجی حقیقی (حضرت مهدی عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) استوار است؛ و در سوی دیگر، جریان‌های انحرافی صهیونیستی و مسیحی-صهیونیستی قرار دارند که با قرائت‌های تحریف‌شده از متون دینی، درصددند جنگ‌افروزی‌های خود را به‌مثابه ارادهٔ الهی و پیش‌درآمد ظهور توجیه کنند.

دربارهٔ «آرماگدون» که عزیزان پرسیدند، در واقع همان نبرد نهاییِ انگاشته‌شده میان خیر و شر است. این اصطلاح، واژه‌ای مذهبی است که در کتاب مقدس، به‌طور مشخص در کتاب مکاشفهٔ یوحنا (پایان عهد جدید/انجیل)، آمده و بیانگر جنگی است که طی آن، مسیح با ضدمسیح (آنتی‌کرایست) مقابله کرده و بنا بر باور مسیحی به پیروزی می‌رسد.

نکتهٔ خطیر اینجاست که آن‌ها این مفاهیم را بر منازعات امروز تطبیق می‌دهند. بسیاری از مبلغان و چهره‌های ضداسلام و ضدایران در سخنرانی‌ها و رسانه‌هایشان تصریح می‌کنند که باید شرایط آرماگدون را فراهم ساخت. حتی اصطلاحاتی چون «محور شرارت» که سال‌ها پیش توسط سران آمریکا مطرح شد، بار مذهبیِ برآمده از همین الهیات را داشت. آنان جبههٔ مقاومت و ایران را مصداق نیروهای شر در برابر مسیح تعریف می‌کنند. شواهد متعدد این رویکرد در اظهارات رسمی‌شان وجود دارد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha