۲۷ مهر ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۶
فرگشت خدا؛ داستان شکل‌گیری تصویر خدا در نگاه تجربی غرب

در یادداشتی به قلم محمود لطفعلی‌خانی، نویسنده و پژوهشگر، تحول تصور انسان از خدا در تاریخ اندیشه غرب، از ترس در برابر نیروهای طبیعت تا نگاه فلسفی و تجربی جهان مدرن، در قالب روایتی داستانی و سفری خیالی به گذشته بازخوانی شده است.

 به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ تمدن مدرن غرب بخش عمده‌ای از شناخت خود را بر پایه روش‌شناسی تجربی و مشاهده عینی بنا نهاده است؛ رویکردی که مرزهای علوم طبیعی را درنوردید و حتی حوزه‌های انتزاعی و مقدسی چون «الهیات» را نیز زیر ذره‌بین قرار داد. در این نگاه، تاریخ، جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی در کنار یکدیگر قرار گرفتند تا این پرسش بنیادی را نه از دیدگاه ایمان دینی، بلکه از زاویه تحولات تاریخی بررسی کنند: «ایده الوهیت چگونه در ذهن بشر متولد شد و در طول هزاره‌ها چه مسیری را پیمود؟»

در بستر این مطالعات فرضیه‌ای شکل گرفت که از آن با عنوان «فرگشت خدا» یاد می‌شود؛ دیدگاهی که معتقد است ادراک بشر از نیروهای ماورایی، همگام با پیچیده‌تر شدن ساختارهای قبیله‌ای، کشاورزی و شکل‌گیری نخستین دولت‌ها، از باور به ارواح طبیعت (آنیمیسم) آغاز شد، از مرحله چندخدایی گذشت و در نهایت به یکتاپرستی منتهی گردید.

متن پیش‌رو نه در مقام تأیید یا رد صحت این انگاره، بلکه در جایگاه یک کاوش نظری و روایتی داستانی است تا دریچه‌ای باشد برای آشنایی با چگونگی شکل‌گیری این نگاه در اندیشه غربی؛ روایتی از اینکه یک متفکر غربی وقتی به تاریخ ادیان می‌نگرد، چگونه سایه دغدغه‌ها، ترس‌ها و امیدهای بشر زمینی را بر چهره مفاهیم آسمانی مشاهده می‌کند.

حروف کیبورد ماشین تحریر زنگ‌زده‌ام روی فرش کهنه ریخته بود؛ درست مثل دندان‌های شیری یک جنازه. «Á»، «Ř»، «M»، «N». آن‌ها را با سرانگشت‌های سردم برداشتم و سر جایشان چپاندم. سال‌ها بود کلمه‌ای برای چیدن نمانده بود، جز چند نامه بی‌پاسخ از دوستانم: ۸ ژانویه، ۹ مارس، ۱۰ مه... و حالا ۱۴ اکتبر. در پراگ ملال‌زده، زمان یک لجن‌زار ساکن بود؛ آپارتمانی بوی نا گرفته با دیوارهایی خاکستری از دود توتون ارزان، رشته نیمه‌کاره الهیات در دانشگاه کارل و من: کاریکاتوری بی‌مصرف، بی‌پول و بدون همراه مجله «۱» کرونایی.

سرم را روی میز گذاشتم. صدای زنگ ساعت هنوز مثل مته توی مغزم می‌چرخید؛ زنگی که هرگز نواخته نشده بود. چشمانم سیاهی رفت. یک خلأ تاریک، بدون شتاب و بدون افتادن، مثل بلعیده‌شدن در دهان نهنگی که گوارش ندارد. عقربه‌ها معکوس چرخیدند؛ نه با جادو، بلکه با فرسایش معکوس تاریخ: شهرهای شیشه‌ای ریختند، دود کارخانه‌ها به زمین برگشت، سنگ‌ها به خاک تبدیل شدند و زمان به اعماق خود عقب نشست.

سرد بود. بوی چربی خام گوشت و خاک باران‌خورده بینی‌ام را سوزاند. لباس‌های امروزی‌ام زیر پوستی از گل و غبار محو شده بودند. در میان سایه‌روشن جنگلی از عصر کهن ایستاده بودم. روبه‌رویم مردانی لاغر با پیشانی‌های برجسته و چشمانی گشاد از وحشت دور آتشی لرزان کز کرده بودند.

غرش رعدی بر فراز کوهستان طنین‌انداز شد. پیرمردی که مشتی پر کلاغ به گردنش آویخته بود، صورت بر خاک مالید. او خورشید را ندیده بود که بپرستد؛ او از «درخت بلوط کهن» که رعد به آن کوبیده بود، عذرخواهی می‌کرد.

من پشت تنه درختی ایستادم و به تبار بیچارگی‌ام نگاه کردم. در نگاه من، رعد و برق فقط تخلیه الکتریکی دو توده باردار بود؛ اتفاقی کور، کر و بی‌رحم از فیزیک ماده. اما برای این شکارچی نخستین، طبیعت خود اراده بود. رودخانه زنده بود، چون اگر بی‌احتیاطی می‌کردی تو را می‌بلعید؛ آتش روح داشت، چون اگر گوشتش نمی‌دادی خاموش می‌شد و اگر به آن نزدیک می‌شدی، پوستت را گاز می‌گرفت.

خدا در این دوره چیزی جدا از طبیعت نبود؛ خود طبیعت بود. نه مفهومی انتزاعی، نه پادشاهی بر عرش، بلکه تکان مرموز بوته‌ها در تاریکی مطلق. من در چشمان وحشت‌زده آن بدوی‌ها دیدم که خدا نخستین واکنش سیستم دفاعی مغز به طبیعت بود: «طبیعت تصادفی نیست؛ طبیعت می‌خواهد مرا بکشد، پس اگر برایش زاری کنم، شاید به من رحم کند.»

زمان به جلو جهید؛ چند ده هزار سال ورق خورد. بوی خون سوخته بر سنگ‌های مرمر با عطر کندر و خاکستر یونان کهن درهم آمیخت. کشاورزی، مرز، طلا و پادشاهی متولد شده بودند.

دیگر در بیشه نبودم. پای زیگوراتی عظیم یا معبدی یونانی ایستاده بودم. روبه‌رویم مجسمه‌های غول‌پیکری از سنگ تراشیده شده بودند: خدایانی با ریش‌های بافته، عضلاتی درهم‌پیچیده، شمشیر و تیر و کمان. خدای باروری، خدای جنگ، خدای خشم.

مردمان متمدن فهمیده بودند که سنگ و درخت روح ندارند؛ آن‌ها قوانین حاکم بر طبیعت را بازتولید کرده بودند، اما در قالبی کاملاً انسانی: خدایان انسان‌گونه.

ایستادم و قهقهه‌ای تلخ از گلویم بیرون زد. چقدر مضحک بود بشر وقتی قدرت حاکمان و قبیله‌سالاران را دید، جهان ماوراء را شبیه دربارهای زمینی ساخت. خدا دیگر باد نبود؛ موجودی برتر بود با عواطفی شبیه به ما: خشمگین می‌شد، حسادت می‌کرد، انتقام می‌گرفت، قربانی خونین طلب می‌کرد و حتی مثل یک دیکتاتور زمینی به چاپلوسی نیاز داشت.

موبدی در حال بریدن گلوی بزی بود تا خدای آسمان از خشک‌سالی دست بردارد. نزدیکش رفتم و به چشم‌های حیوان در حال احتضار نگاه کردم. خدا در این ایستگاه از تاریخ چیزی نبود جز فرافکنی استبداد انسان بر پرده کائنات؛ صورت‌بندی غرور و وحشت پادشاهان در قالبی نامیرا. کائنات همچنان سرد و بی‌تفاوت بود، اما انسان‌ها لباس سربازان و پادشاهان را تن نیستی کرده بودند.

پرده تصویر پاره شد و قرن‌ها به سرعت خاکستر در باد چرخیدند. معابد سنگی فرو ریختند و گنبدهای سر به فلک کشیده و دیرهای تاریک قرون وسطا پدیدار شدند.

در تالاری سنگی با پنجره‌های باریک ایستاده بودم که نوری رنگین از شیشه‌های منقوش به زمین می‌افتاد. دیگر خبری از بزهای قربانی‌شده و مجسمه‌های عضلانی نبود. راهبان و کشیشان با ردای بلند بر سر مفاهیمی چون «جوهر نامتناهی»، «علت نخستین» و «وجوب وجود» بحث می‌کردند.

انسان متوجه پوچی خدایان شبیه به خود شده بود. فهمیده بود خدایی که خشمگین شود یا بجنگد، نقصی دارد و ناقص نمی‌تواند سازنده کل باشد. بنابراین خدا را به دوردست‌ترین نقطه ممکن تبعید کردند: موجودی کاملاً غیرانسانی، غیرمادی، بدون زمان و مکان، ورای هر تصور، پاک از نقص و عاطفه.

از پنجره دیر به شهر دودزده اولیه نگاه کردم. انسان با دست خود خدا را آن‌قدر بزرگ، منزه و انتزاعی کرده بود که دیگر دست هیچ دعایی به او نمی‌رسید. خدایی که چنان ماورایی بود که دیگر تفاوتی با «نبودن» نداشت.

چرخ زمان با غرش آهن و باروت چرخید: رنسانس، گالیله، نیوتن، بوی زغال‌سنگ کارخانه‌ها، نور بی‌امان لامپ‌های نئون و ناگهان صدای نیچه که در کوچه‌های اروپای قرن نوزدهم فریاد زد: «خدا مرده است و ما او را کشته‌ایم.»

من به اتاق‌های تشریح دانشگاه‌های مدرن، رصدخانه‌هایی که تا میلیاردها سال نوری جز خلأ تاریک و سکوت چیزی نمی‌دیدند و آزمایشگاه‌های فیزیک کوانتوم پرتاب شدم.

اینجا پایان مسیر بود. تلسکوپ‌ها به آسمان نگاه کردند و تختی ندیدند. چاقوی جراحی کالبد انسان را شکافت و روحی نیافت. تاریخ ادیان مثل کالبدشکافی یک توهم زیر ذره‌بین گذاشته شد: خدا نمرد، بلکه از ابتدا صرفاً پروژه‌ای برای بقای روانی پستانداری بود که از تنهایی و مرگ وحشت داشت.

طبیعت مادر مهربان نبود؛ فقط مکانیسمی کور از مولکول‌ها، جهش‌های ژنتیکی و انتروپی بود. انسان تک‌وتنها در گوشه‌ای حاشیه‌ای از کیهانی بی‌انتها ایستاده بود، با دستانی خالی و جهانی که هیچ معنایی برای تعارف نداشت.

لرزش تندی مرا به میز آپارتمانم کوبید. سرم از روی میز بلند شد.

اتاق همان اتاق بود. نور ملایم و رنگ‌پریده پاییز پراگ از شیشه‌های دوده‌گرفته به داخل می‌تابید. ساعت میز دراز کشیده بود، صدای زنگ خاموش شده و نامه‌های برگشتی ۸ ژانویه، ۹ مارس، ۱۰ مه و حالا ۱۴ اکتبر هنوز همان‌جا خاک می‌خورد.

کیبورد ماشین تحریر جلوم بود؛ حروف «Á»، «Ř»، «M»، «N» سر جای خودشان کج نشسته بودند، گویی منتظر بودند دوباره با ناامیدی کنده شوند.

سفر در زمان توهم مغزی تب‌دار و افسرده بود، اما واقعیت فرگشت پیش چشمم عریان مانده بود:

اجداد من در برابر رعد زانو زدند؛ نوادگانشان برای پادشاهان آسمانی گوسفند سر بریدند؛ فلاسفه‌شان مفهوم انتزاعی بافتند و حالا من در انتهای این زنجیره تکامل فکری، روبه‌روی صفحه‌ای تاریک نشسته بودم و به این حقیقت بی‌رحم خیره شده بودم: جهان هیچ‌گاه مخاطبی برای گریه‌های ما نداشته است.

نه نامه‌های من پاسخی داشت، نه دعای آن انسان بدوی در بیشه تاریک. من در نقطه صفر تکامل خدا ایستاده بودم: خلأ مطلق و آزادی تلخ و کشنده‌ای به نام «پوچی». پالتوی کهنه‌ام را پوشیدم، کلیدها را برداشتم و در را به روی آپارتمان خالی بستم؛ تنهایی، تنها حقیقت باقی‌مانده از تاریخ الوهیت بود.

محمود لطفعلی خانی

.............

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha