۱۱ دی ۱۴۰۴ - ۲۳:۱۶
ایدئولوژی زبان؛ روایت فارسی در ایران، افغانستان و تاجیکستان

چرا فارسی در سه کشور با سه نام متفاوت شناخته می‌شود، اما انگلیسی و اسپانیایی نه؟ این پرسش، آغاز مسیری است که ما را به قلب رابطه قدرت، زبان و هویت می‌برد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ زبان نه تنها ابزار ارتباط، بلکه میدان رقابت هویت‌های سیاسی و ملی است. تجربه زبان فارسی در ایران، افغانستان و تاجیکستان نمونه‌ای روشن از این واقعیت است؛ زبانی واحد با تاریخ و ادبیات مشترک، اما با سه نام و تعاریف گاه متفاوت. بررسی این پدیده، دریچه‌ای برای فهم نقش قدرت در مهندسی هویت زبانی می‌گشاید.

«محمود لطفعلی خانی» در یادداشتی به بررسی سیاست زبان در جهان معاصر پرداخت که این یادداشت به شرح زیر می‌باشد:

نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران که هر ساله در اردیبهشت‌ماه برگزار می‌شود یکی از مهم‌ترین رویدادهای فرهنگی ایران و نقطه تلاقی دنیای گسترده زبان‌ها، فرهنگ‌ها و اندیشه‌هاست در این رویداد کشورهای مختلف با برپایی غرفه‌های مستقل حضور می‌یابند و علاقه‌مندان می‌توانند کتاب‌هایی را به زبان‌های گوناگون از نزدیک ببینند و با تنوع زبانی جهان معاصر آشنا شوند

در بازدید اخیرم از این نمایشگاه دو غرفه بیش از همه توجه مرا به خود جلب کردند افغانستان و تاجیکستان دو کشور فارسی‌زبان که تاریخ، ادبیات و بخش بزرگی از میراث فرهنگی‌شان با ایران پیوند خورده است. با این حال تجربه‌ای شخصی در همان لحظه ذهنم را درگیر کرد من فارسی‌زبان می‌توانستم گفتار تاجیکی و دری را بفهمم و محتوای کتاب‌ها را بخوانم اما در عین حال احساس می‌کردم زبان ما  برخلاف آنچه باید کاملا مشترک نیست گویی مرزهای سیاسی و هویت‌های ملی در طول زمان میان ما فاصله‌ای زبانی ایجاد کرده‌اند

این تجربه مرا به پرسشی بزرگ‌تر رساند در جهانی که بیش از هفت هزار زبان دارد چرا برخی زبان‌ها مانند انگلیسی، فرانسوی و اسپانیایی در چندین کشور با نام واحد شناخته می‌شوند اما در مورد فارسی چنین یکپارچگی‌ای وجود ندارد؟ چرا در آمریکای لاتین کسی نمی‌گوید «من برزیل‌زبان هستم» بلکه خود را «پرتغالی‌زبان» می‌داند اما در حوزه زبان فارسی نام‌ های «فارسی»، «دری» و «تاجیکی» هم‌زمان وجود دارند و گاه به ‌مثابه زبان‌هایی جداگانه فهم می‌شوند؟

این پرسش مرا به مفهوم مهمی رهنمون کرد ایدئولوژی زبان مجموعه‌ای از باورها، سیاست‌گذاری‌ها و گفتمان‌هایی که تعیین می‌کنند یک زبان چگونه تعریف، نام‌گذاری، استانداردسازی و در نهایت به ‌مثابه بخشی از هویت ملی بازنمایی شود در این مقاله می‌کوشم به بسترهای تاریخی، سیاسی و ایدئولوژیکی این مسئله بپردازم و نشان دهم که چگونه سیاست‌های زبانی در جهان معاصر بر فهم ما از «زبان» تاثیر می‌گذارند.

در جهان معاصر مرز میان “زبان” نه یک مرز صرفا زبانی بلکه محصول برهم‌کنش پیچیده‌ای از قدرت سیاسی، ایدئولوژی ملی، سیاست‌های آموزشی و هویتی است. مواردی مانند (فارسی–دری–تاجیکی) (صربی–کرواتی–بوسنایی–مونته‌نگرویی)( هندی–اردو) و( مالایی–اندونزیایی) به‌روشنی نشان می‌دهند که چگونه یک پیوستار زبانی نسبتا همگن می‌تواند صرفا از طریق نام‌گذاری‌های جدید یا تغییر خط استانداردسازی گزینشی و روایت‌های ملی‌گرایانه به مجموعه‌ای از "زبان‌های متمایز" تبدیل شود

در این نمونه‌ها تفاوت‌های ساخت واژه، نحوی و واژگانی میان این زبان ها در مقایسه با تفاوت‌های متعارف میان زبان های دیگر لزوما آن‌قدر عمیق نیست که به‌صورت طبیعی مرز زبان–زبان را توجیه کند بااین‌ حال سیاست‌گذاری زبانی، نظام آموزشی، رسانه‌ها و نهادهای دولتی این تفاوت‌ها را برجسته و هویت‌مند می‌کنند. به این ترتیب یک زبان مشترک که سخنوران آن غالبا یکدیگر را بدون دشواری درک می‌کنند در سطح رسمی و ایدئولوژیک به چند "زبان رسمی" با نام‌ها و خطوط متفاوت تبدیل می‌شود.

فارسی، دری و تاجیکی نمونه‌ای گویا از این فرایند است یک سنت ادبی مشترک با سه نام و گاه سه منطق هویتی و سیاسی بازتعریف می‌شود. همین منطق در تفکیک صربی، کرواتی، بوسنایی و مونته‌نگرویی از دل زبان مشترک موسوم به «صرب‌کرواتی» یا در دوگانه‌سازی هندی–اردو و نیز در تمایزگذاری میان مالایی و اندونزیایی دیده می‌شود. در همه این موارد "ایدئولوژی زبان" نقش کلیدی در تثبیت حس جدایی و استقلال زبانی ایفا می‌کند

بر این اساس می‌توان ادعا کرد که آنچه امروز به‌عنوان زبان‌های مستقل (فارسی/دری/تاجیکی) (صربی/کرواتی/بوسنایی/مونته‌نگرویی) ( هندی/اردو) و( مالایی/ اندونزیایی) شناخته می‌شود بیش از آنکه حاصل گسست‌های طبیعی زبان‌شناختی باشد نتیجه فرایندهای معنادار سیاست‌گذاری زبانی و شکل‌دهی ایدئولوژیک به هویت‌های جمعی است. این زبان‌ها در اصل اعضای یک خانواده واحد و پیوستار ارتباطی مشترک‌اند که از طریق نام‌گذاری و خط به‌گونه‌ای بازآرایی شده‌اند که گویی از ابتدا " زبانی دیگر"نسبت یکدیگر بوده‌اند به تعبیر دیگر تفاوت‌های موجود میان آن‌ها بیشتر از آنکه "یافت‌شده" باشند "ساخته‌شده" هستند و دقیقا همین امر نشان می‌دهد که ایدئولوژی زبان و سیاست آن چگونه می‌توانند از یک زبان واحد چندین زبان ظاهرا متمایز بسازند

سه نام «فارسی»، «دری» و «تاجیکی» در اصل نام سه زبان مستقل نیستند بلکه بنا بر تحلیل‌های زبان‌شناختی و تاریخی  از جمله دیدگاه یکتایی مجید در مقاله «زبان دری یا فارسی یا تاجیکی» ـ سه نام برساخته سیاسی و ایدئولوژیک برای یک زبان واحدند زبانی که از نظر ساختار، دستور، ریشه‌های واژگانی و سنت ادبی پیوستگی کامل دارد و اختلافات میان آن‌ها تنها در سطح لهجه، خط و برخی وام‌واژه‌های وارد شده است. به‌همین دلیل، همه گویشوران فارسی، دری و تاجیکی امروز نیز می‌توانند آثار سعدی، حافظ، فردوسی و رودکی را بدون مانع جدی درک کنند و این امر خود شاهدی زنده بر یکپارچگی تاریخی این زبان است.

پرسش اصلی آن است که این تفاوت‌های اسمی و ظاهری چگونه پدید آمدند و چه فرایندهایی موجب شد یک زبان واحد در سه نام متفاوت بازنمایی شود. پاسخ نه در تحول طبیعی زبان بلکه در سیاست‌های دولت–ملت‌سازی در قرن بیستم و پروژه‌های ایدئولوژیک قدرت‌های سیاسی نهفته است.

در مورد افغانستان نام «دری» تا میانه قرن بیستم عنوانی فرهنگی و ادبی بود اما از سال ۱۳۴۳ خورشیدی (۱۹۶۴ میلادی) به‌صورت رسمی و سیاسی برای نامیدن زبان فارسی به‌کار رفت. پژوهشگران حوزه سیاست زبانی این اقدام را بخشی از تلاش دولت افغانستان برای تقویت هویت ملی بر پایه مفهوم «افغان» و ایجاد تمایز اداری–هویتی میان فارسی‌گویان ایران، افغانستان و تاجیکستان ارزیابی کرده‌اند در این سیاست «دری» به‌عنوان نام رسمی، کارکردی سیاسی یافت در حالی‌که در واقعیت زبانی تفاوتی ماهوی با فارسی ایران نداشت.

در سوی دیگر وضعیت تاجیکستان نمونه‌ای روشن و عمیق‌تر از دخالت سیاست در زبان است. از دیدگاه مجیدی محمدرضا و خادمی غلامرضا در مقاله (تغییر و جایگزینی الفبای نیاکان (فارسی) در تاجیکستان در دوران اتحاد جماهیر شوروی و پس از آن تحولات زبانی و خطی در تاجیکستان طی قرن بیستم نه محصول فرایندهای طبیعی درون‌زبانی بلکه نتیجه سیاست‌های هویتی و مهندسی فرهنگی اتحاد جماهیر شوروی بود از دهه ۱۹۲۰ دولت شوروی با هدف خلق «ملت تاجیک» به‌عنوان یک واحد سیاسی–قومیتی تازه نیازمند فاصله‌گذاری میان مردم فارسی‌زبان آسیای مرکزی و میراث تمدنی مشترک آنان با ایران و افغانستان بود در این برنامه ملت‌سازی تغییر نام زبان از «فارسی» به «تاجیکی» ابزار اصلی ایجاد هویت جدید شمرده می‌شد زیرا نام تازه می‌توانست پیوند فرهنگی مردم این منطقه را با گذشته و جهان فارسی‌زبان کمرنگ کرده و آنان را به هویتی اداری و تازه‌ساخته پیوند دهد.

گام دوم در این مهندسی هویت تغییر خط بود اقدامی که تاثیر آن از تغییر نام زبان نیز عمیق‌تر بود. نخست در اواخر دهه۱۹۲۰خط فارسی با تصمیم سیاسی به خط لاتین تبدیل شد روندی که پژوهشگران آن را تلاشی خودآگاه برای بریدن تاجیک‌ها از سنت ادبی و اسلامی–ایرانی و تربیت نسلی «گسسته از گذشته» می‌دانند. هرچند این مرحله کوتاه بود اما در دهه ۱۹۳۰ شوروی بار دیگر خط را تغییر داد و الفبای سیریلیک را جایگزین کرد. هدف این تغییر دوم روسی‌سازی و افزایش نفوذ زبان روسی و ادغام کامل تاجیکستان در نظام فرهنگی–سیاسی شوروی بود نتیجه آن شد که نسل‌های جدید تاجیک عملا از دسترسی طبیعی به بخش عظیمی از میراث ادبی فارسی محروم و در مدار زبانی جدیدی قرار گرفتند.

مجموع این سیاست‌ها  تغییر نام و تغییر خط  زبان تاجیکی را در مسیر متفاوتی از فارسی ایران و دری افغانستان قرار داد تفاوتی که نه حاصل تکامل طبیعی یک زبان بلکه محصول فرایندهای سیاسی، اداری و ایدئولوژیک بود. در نهایت «تاجیک بودن» به‌جای آنکه ادامه طبیعی «فارسی‌بودن» باشد در قالب یک پروژه سیاسی تعریف شد پروژه‌ای که آثار آن هنوز در ساختار خط، واژگان، آموزش و حتی تصور مردم از هویت زبانی‌شان قابل مشاهده است.

تحولات زبانی در بالکان پس از ۱۹۹۱ نشان می‌دهد که چگونه زبان‌هایی با ریشه مشترک و ساختاری تقریبا واحد می‌توانند تحت تاثیر سیاست و ایدئولوژی به نمادهای هویتی مستقل تبدیل شوند. زبان‌هایی که پیش‌تر تحت عنوان «صربی–کرواتی» یک زبان واحد محسوب می‌شدند پس از فروپاشی یوگسلاوی در چهار قالب «صربی»، «کرواتی»، «بوسنیایی» و «مونته‌نگرویی» بازتعریف شده و به ابزار ملت‌سازی دولت‌های جدید بدل گشتند. این روند نمونه‌ای کلاسیک از تبدیل زبان مشترک به مرز سیاسی و فرهنگی است همان روندی که در ادبیات مربوط به ایدئولوژی زبان «ملی‌سازی زبان» خوانده می‌شود

پژوهش G. Selvelli (2021) در کتاب The Alphabet of Discord نشان می‌دهد که نزاع میان صربستان و کرواسی در عرصه زبان از سطح اختلافات فنی فاصله گرفته و به نماد کاملی از شکاف هویتی، مذهبی و تمدنی تبدیل شده است. صرب‌ها که در سنت ارتدوکس شرقی قرار دارند خط سیریلیک را حامل میراث تاریخی خود می‌دانند در مقابل کروات‌ها که در سنت کاتولیک غربی جای می‌گیرند خط لاتین را نشانه‌ای از پیوند با اروپا و غرب تلقی می‌کنند. به این ترتیب، انتخاب خط به‌جای آنکه انتخابی زبانی باشد انتخابی هویتی و سیاسی شد.

در دوران سوسیالیستی سیاست رسمی «برادری و وحدت» می‌کوشید تا خطوط لاتین و سیریلیک را برابر و قابل استفاده مشترک نشان دهد اما حتی در آن دوران نیز ذهنیت‌های تقابلی در سطح جامعه پابرجا ماند در کرواسی لاتین با «مدرنیته اروپایی» و «هویت غربی» هم‌ارز تلقی می‌شد و در صربستان سیریلیک با «سنت شرقی» و «هویت ارتدوکسی» پیوند داشت پس از استقلال کرواسی در دهه ۱۹۹۰حذف سیریلیک از فضاهای عمومی و ادارات به‌صورت رسمی اجرا شد اقدامی که از نظر بسیاری از پژوهشگران تلاش برای تثبیت هویت ملی جدید از طریق پاک‌سازی نمادهای « صربی» بود در مقابل صربستان سیریلیک نه‌تنها حفظ شد بلکه به نماد مقاومت فرهنگی در برابر نفوذ غرب تبدیل گردید.

در کشورهای دیگر بالکان روند مشابهی در جریان بود بوسنیایی‌ها برای نشان‌دادن تمایز خود از صرب‌ها و کروات‌ها، نسخه‌ای متمایل به لاتین از زبان مشترک را استانداردسازی کردند و آن را بخشی از هویت «بوسنیایی مسلمان» قرار دادند. مونته‌نگرو نیز پس از استقلال در سال ۲۰۰۶ با ایجاد تفاوت‌های جزئی در واژگان و تغییرات محدود در خط تلاش کرد زبان را به‌عنوان ابزار ملت‌سازی و مشروعیت‌بخشی به دولت های نوظهور بعد از یوگوسلاوی به‌کار گیرد در همه این موارد زبان و خط نه به‌ عنوان محصول تحول طبیعی زبانی بلکه به‌عنوان ابزار مدیریت مرزهای هویت ملی جدید مورد استفاده قرار گرفت

بررسی تاریخی شکل‌گیری زبان اردو در شبه‌ قاره هند نشان می‌دهد که تمایز میان «هندی» و «اردو» نه حاصل یک فرایند طبیعی زبان‌شناختی بلکه محصول سیاست‌گذاری‌های هویتی، استعمار بریتانیا و رقابت‌های مذهبی-سیاسی در قرن نوزدهم و بیستم است یزدان منش وفا در مقاله «سهم زبان اردو در همگرایی مسلمانان شبه‌قاره پیش از تجزیه» اردو در نخستین مراحل رشد خود گونه‌ای از زبان هندی فارسی‌شده بود زبانی که در بستر تعامل میان گویش‌های هندی با فارسی، عربی و ترکی شکل گرفت و بعدها هویت اسلامی یافت.

مقاله نشان می‌دهد که اردو از آغاز «زبان دین، ادب و اجتماع مسلمانان» گردید و جای را در میان نخبگان سیاسی و فرهنگی مسلمان گرفت در مقابل هندی که واژگان و سبک خود را از سنت سانسکریت می‌گرفت در میان هندوها به‌عنوان نماد فرهنگی و ملی اهمیت یافت. هر دو زبان بر پایه ساختار مشترک هند و آریایی و دستور مشابه در اصل یک «زبان معیار مشترک» بودند که تنها در سطح واژگان و خط تفاوت داشتند اردو با خط نستعلیق  واژگانی فارسی–عربی هندی با خط دیوناگری و تکیه بر واژگان سانسکریتی.

پس از استقلال پاکستان (۱۹۴۷) با رسمیت‌یافتن اردو به‌عنوان «زبان ملی» و هندی به‌عنوان «زبان رسمی» هند ابعاد سیاسی–ملی پیدا کرد.

زبان‌های مالایی و اندونزیایی با وجود ریشه مشترک در شاخه آسترونزیایی و میزان بالای فهم متقابل در مسیر تاریخ، استعمار و سیاست‌های ملی به‌تدریج از یکدیگر فاصله گرفته‌اند. ساختارهای نحوی همچنان مشابه‌اند، اما هر زبان ویژگی‌های واژگانی، آوایی و کاربردی خاص خود را پرورش داده است. مالایی متاثر از دوره استعمار بریتانیا وام‌ واژه‌های فراوانی از انگلیسی گرفته و الگوی نگارشی آن تا حدی به انگلیسی نزدیک تر است. اندونزیایی برخاسته از تجربه استعمار هلند واژگان، املا و حتی برخی ساخت‌های نحوی را مطابق الگوهای زبان هلندی جذب کرده است. فهم متقابل این دو زبان در اندونزی و مالزی بالا است یک گویشور بومی به‌راحتی از طریق تلفظ، انتخاب واژه محاوره‌ای می تواند ملیت طرف مقابل را تشخیص می‌دهد

در مجموع تفاوت‌های این دو زبان را می‌توان در چهار محور اصلی خلاصه کرد

واژگان– وام‌گیری از انگلیسی در مالزی در مقابل وام‌گیری از هلندی در اندونزی 

املا و تلفظ– تفاوت در بازتاب آواها، شیوه نوشتار و استانداردهای رسم‌الخط

سبک و کاربرد– تفاوت در زبان رسمی دولتی، زبان رسانه و لایه‌های محاوره‌ای

تاثیرات فرهنگی و سیاسی– نقش سیاست‌های زبانی مالزی و اندونزی در تثبیت دو هویت زبانی مجزا

بررسی نمونه‌های( فارسی-دری–تاجیکی)( صربی–کرواتی–بوسنایی–مونته‌نگرویی)( هندی–اردو )و( مالایی–اندونزیایی) نشان می‌دهد که مرز میان «زبان‌ها» در جهان معاصر بیش از آنکه حاصل دگرگونی‌های طبیعی زبانی باشد، نتیجه مستقیم سیاست‌گذاری‌های دولت–ملت، مهندسی هویت و ایدئولوژی‌های رسمی است. در همه این موارد یک پیوستار زبانی همگن که سخنورانش توانایی فهم متقابل دارند به‌واسطه نام‌گذاری‌های جدید، تغییر خط، استانداردسازی‌های گزینشی و روایت‌های ملی‌گرایانه به مجموعه‌ای از «زبان‌های مستقل» تبدیل شده است.

تحلیل تاریخ معاصر نشان می‌دهد که قدرت سیاسی، رسانه، نظام آموزشی و نهادهای ملی قادرند تفاوت‌های جزئی را برجسته و از آن‌ها مرزهای هویتی بسازند؛ همان‌گونه که در افغانستان نام «دری» کارکردی سیاسی یافت در تاجیکستان با تغییر خط پیوند تاریخی مردم با سنت فارسی قطع شد در بالکان انتخاب میان سیریلیک و لاتین به نماد تقابل تمدنی تبدیل گردید و در شبه‌قاره هند تمایز اردو و هندی در بستر رقابت‌های مذهبی–ملی شکل گرفت و در آسیای جنوب شرقی استعمار غربی زبان را تغییر داد .

از این منظر زبان دیگر صرفا ابزار ارتباط نیست بلکه سازوکاری برای ساختن هویت، بازتعریف گذشته و مدیریت مرزهای سیاسی است. بدین‌ترتیب می‌توان گفت تفاوت‌هایی که امروز زبان‌های مستقل پنداشته می‌شوند در بسیاری موارد «ساخته‌شده»‌اند و فهم این واقعیت ما را قادر می‌سازد زبان را نه تنها پدیده‌ای زبانی بلکه برساخته‌ای سیاسی–اجتماعی ببینیم که در دل مناسبات قدرت شکل می‌گیرد و تغییر می‌یابد.

..............................

پایان پیام/ ۲۶۸

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha