به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ با بررسی تحولات ژئوپلیتیکی سالهای اخیر عیان است که راهبرد اصلی سیاست خارجی آمریکا، از دوره بایدن تا ترامپ، جلوگیری از جایگزین شدن چین بهعنوان بزرگترین قدرت اقتصادی جهان بوده و جنگ اوکراین به صحنه تقابل قدرتهای بزرگ برای سلطه جهانی تبدیل شده است.
ترامپ از آغاز ریاستجمهوری خود هدف اصلی سیاست خارجی آمریکا را مهار رشد اقتصادی چین قرار داد؛ هدفی که پیش از او نیز جو بایدن دنبال میکرد. بایدن با رد درخواستهای روسیه برای جلوگیری از گسترش ناتو به سمت مرزهای این کشور و مخالفت با تعهد رسمی درباره عدم عضویت اوکراین در ناتو، عملا مسیر تنش را هموار کرد. دولت بایدن معتقد بود در صورت حمله روسیه به اوکراین، ناتو میتواند با تحریمهای گسترده، منابع مالی مسکو برای ادامه جنگ را قطع کند.
در این میان، مخالفت بخش قابل توجهی از افکار عمومی اوکراین با پیوستن به اتحادیه اروپا و ناتو نادیده گرفته شد. واشنگتن و بروکسل با اطمینان به پیروزی، روسیه را به سمت درگیری سوق دادند و تصور میکردند شکست مسکو زمینه را برای مهار رشد اقتصادی چین و جلوگیری از سلطه جهانی آن فراهم میکند. به همین دلیل نیز چین با آگاهی از این هدف آمریکا، در کنار روسیه قرار گرفت.
به نظر میرسد ترامپ به این جمعبندی رسیده است که آمریکا حتی با همراهی اتحادیه اروپا نیز امیدی به پیروزی کامل در این جنگ ندارد و تنها راه مهار چین، نزدیک کردن روسیه به واشنگتن است؛ کشوری که هم یکی از دو قدرت بزرگ هستهای جهان محسوب میشود و هم از تأمینکنندگان اصلی انرژی چین است. ترامپ بر این اساس میکوشد مسکو را بهگونهای با خود همراه کند که در صورت لزوم، صادرات نفت و گاز به چین را متوقف کند.
در سوی دیگر آتلانتیک، اتحادیه اروپا نیز امید داشت شکست روسیه در اوکراین مسیر گسترش نفوذ به شرق اروپا و حتی برخی کشورهای پساشوروی آسیای مرکزی را باز کند. اتحادیه اروپا با جمعیتی بیش از آمریکا، در صورت گسترش بیشتر میتوانست به بازیگری تبدیل شود که توان رقابت با آمریکا و چین و حتی در آینده با هند را داشته باشد.
از این منظر، اوکراین به میدان نبردی در رقابت قدرتهای بزرگ برای برتری جهانی تبدیل شد. ترامپ معتقد است جلب همراهی مسکو، تنها با الحاق بخشهایی از اوکراین که با پیوستن به اتحادیه اروپا و ناتو مخالفند به روسیه ممکن است. به طوری که مسکو جایگاه خود را بهعنوان یک ابرقدرت را حفظ کند. در مقابل، آمریکا میکوشد روسیه را تا حدی تحت نفوذ قرار دهد که بتواند از آن بهعنوان اهرمی علیه چین استفاده کند.
در مورد اقدامات آمریکا در حوزه انرژی نیز باید گفت که واشنگتن با کنترل منابع نفتی، از جمله محدود کردن دسترسی چین به برخی تأمینکنندگان مانند ونزوئلا و نفوذ بر کشورهای نفتخیز غرب آسیا، تلاش دارد امنیت انرژی پکن را به چالش بکشد. در این چارچوب، ایران نیز تحت فشار فزاینده آمریکا قرار گرفته و حضور نظامی واشنگتن در اطراف آن افزایش یافته است.
چین تاکنون برنامهای برای مداخله مستقیم در تصرف سرزمینهای اوکراین از سوی روسیه نشان نداده و حمایت آن بیشتر به کمک به صنایع نظامی روسیه و خرید نفت و گاز این کشور محدود شده است.
در همین راستا، ترامپ در مراحل اولیه مذاکرات برای پایان جنگ اوکراین با مقاومت اتحادیه اروپا روبهرو شد و در نهایت بروکسل را از روند گفتوگوها کنار گذاشت تا رقیب خود را از معادله قدرت حذف کند.
همچنین پیرامون اهداف توسعهطلبانه واشنگتن به نظر میرسد ترامپ به دنبال تقویت جایگاه نظامی و اقتصادی آمریکا از طریق تصرف یا کنترل مناطق راهبردی است. گرینلند با موقعیت ژئوپلیتیکی و منابع معدنی احتمالی در صدر این فهرست قرار دارد. حتی درباره کشورهایی مانند کانادا و مکزیک نیز بحثهایی مطرح شده که الحاق مکزیک میتواند جمعیت آمریکا را بیش از ۱۳۰ میلیون نفر افزایش دهد و آن را به اتحادیه اروپا نزدیک کند.
در بعد نظامی، ترامپ هشتم ژانویه در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» اعلام کرد بودجه نظامی آمریکا تا سال ۲۰۲۷ از یک تریلیون به یکونیم تریلیون دلار افزایش خواهد یافت؛ اقدامی که به گفته تحلیلگران نشاندهنده تلاش واشنگتن برای دستیابی به برتری مطلق نظامی است. کاهش نقش آمریکا در نهادهای وابسته به سازمان ملل و طرح ایجاد نهادی جایگزین تحت رهبری واشنگتن نیز در همین چارچوب ارزیابی میشود.
در پایان باید گفت که تنها امید به بازگشت دموکراسی به نظام جهانی، شکلگیری ائتلافهایی مستقل از آمریکا و ایجاد ساختاری جدید در سازمان ملل است که در آن حق وتوی قدرتهای بزرگ حذف شود و تصمیمگیریها بر اساس رأی اکثریت کشورها انجام گیرد؛ مسیری که میتواند به پایان پیمانهای نظامی سنتی مانند ناتو منجر شود.
**************
پایان پیام/ 345