۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۳۵
یادی از شیخِ شهید، آیت‌الله فضل‌الله محلاتی؛ از همراهی با فدائیان اسلام تا شهادت در دفاع مقدس/ خبر تدفین در حرم حضرت معصومه(س)، دو هفته قبل از شهادت

احمد مهدی‌زاده محلاتی، فرزند ارشد شهید شیخ فضل‌الله محلاتی به‌مناسبت ایام سالگرد شهادت شاگرد و همراه امام خمینی(ره)، از زندگی و تحصیل، دوران مبارزه و مسئولیت و همچنین از ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری پدر روایت کرد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ اسفندماه، ایام شهادت شیخ فضل‌الله مهدی‌زاده محلاتی است؛ شخصیتی که از همان جوانی، آتش مبارزه در رگ‌هایش می‌جوشید. شاگرد امام خمینی(ره)، علامه طباطبایی و آیت‌الله بروجردی، از دهه بیست با فدائیان اسلام هم‌پیمان شد، در جریان ملی شدن نفت کنار آیت‌الله کاشانی ایستاد و بیش از هفده بار طعم زندان و تبعید رژیم ستم‌شاهی را چشید. او سازش را نمی‌شناخت؛ غیرت دینی‌اش اجازه نمی‌داد حتی یک لحظه در برابر طاغوت سکوت کند. سراسر زندگی‌اش جوشش بود، عشق به شهادت بود، آمادگی کامل برای فداکاری در راه اسلام و انقلاب.

پس از پیروزی انقلاب، امام خمینی(ره) او را به عنوان نماینده مستقیم خود به سپاه فرستاد. او با همان زهد و ساده‌زیستی عمیق، با همان تواضع و تعهد بی‌چون‌وچرا به بیت‌المال و عدالت، خدمت به مردم و کشور را برگزید.

گفت‌وگوی تفصیلی با فرزند ارشدش، جناب آقای احمد مهدی‌زاده محلاتی، اما لایه دیگری را باز می‌کند: پدری که در خانه هم انقلابی بود، ولی هیچ‌گاه فرزندانش را به نماز یا هیچ کار دیگری مجبور نمی‌کرد؛ تربیت اسلامی‌اش بر پایه آزادی و صداقت مطلق بود. روایتی از منش اخلاقی و رفتار مبارزاتی مردی که زندگی‌اش را وقف خط امام کرد و در نهایت، در راه همان خط، در سقوط هواپیما نزدیک اهواز به شهادت رسید.

ابنا: در خدمت جناب آقای احمد مهدی‌زاده‌محلاتی، فرزند ارشد شهید حجت‌الاسلام والمسلمین حاج شیخ فضل‌الله محلاتی هستیم. به خبرگزاری ابنا خوش آمدید. به عنوان سؤال اول، مختصری از زندگینامه‌ی پدر گرامی، از تولد تا شهادت را برای ما بفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم. من در وهله‌ی اول از شما و دوستان تشکر می‌کنم که این فرصت را به من دادید که یادی از پدر و شهدای انقلاب کنیم. خب خاطرات زیاد است. ایشان متولد سال ۱۳۰۹ بودند. تقریباً ۱۵ ساله بودند که بنابر توصیه‌ی آیت‌الله خوانساری به قم رفتند. آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری که به محلات تشریف می‌آوردند، ایشان ضامن شدند، چون پدربزرگ من کشاورز و دامدار بودند و معمولاً راغب نبودند، با توجه به این‌که حاج‌آقا اولین فرزندشان بودند، خیلی علاقه‌مند بودند که کمک‌کار پدر باشند ولی حاج‌آقا به دروس حوزوی علاقه داشتند و بالأخره آیت‌الله خوانساری با پدربزرگم صحبت کردند و اجازه‌ی پدر را گرفتند. پدربزرگ هم چون آدم مذهبی بود قبول کرد. حتی در خاطرات خود حاج‌آقا هست که؛ آقای خوانساری به پدربزرگم گفتند که؛ من ایشان را نزد خودم می‌برم. بنابراین پدربزرگ اجازه دادند. پدر من بعد از ۵ فرزند دختر به دنیا آمده بود.

ابنا: ایشان تک پسر بودند؟

خیر، تک پسر نبودند، ۵ پسر و ۵ دختر بودند، منتها اولین پسر بعد از دخترها بودند.

فکر می‌کنم مادربزرگم ۱۲ تا فرزند به دنیا آوردند، منتها دو تا از فرزندان در اثر حوادثی در کودکی فوت کردند، بعد ۵ پسر و ۵ دختر باقی ماندند که یکی از دخترها در اثر بیماری فوت کرد ولی اولین فرزند پسرشان که حاج‌آقا بودند به فیض شهادت رسیدند. ایشان سال ۱۳۴۰ از قم به تهران هجرت کردند و در آنجا بودند. اولین پرونده‌ی سیاسی که حاج‌آقا داشتند... . این برای خود من جالب است که تقریباً دو کتاب از مرکز بررسی اسناد تاریخی انقلاب اسلامی است که مربوط به حاج‌آقا است، دو تا کتاب است که یکی جلد اول است و یکی هم جلد دوم است. دو جلد است که این‌ها چاپ شده‌اند و چیزی هم در آن‌ها تحریف نشده است، دقیقاً همان اسنادی است که در پرونده‌ی حاج‌آقا در مرکز اسناد انقلاب اسلامی بوده است.

اولین مطلبی که اینجا هست، ایشان تقریباً با جنازه‌ی رضاشاه مخالفت کردند که می‌خواستند به قم بیاورند و اولین سندی که در صفحه‌ی ۳۹۹ جلد ۱ هست، در ۱۱/۹/۱۳۳۰ است که فرمانده‌ی لشگر در تبریز... . حاج‌آقا به عنوان نماینده‌ی آیت‌الله کاشانی بودند، با توجه به این‌که آیت‌الله خوانساری فرموده بودند که در انتخابات شرکت کنید، ایشان در همان زمان برای تبلیغ از آیت‌الله کاشانی و اعضای حزب فداییان اسلام به تبریز رفته بودند. حاج‌آقا ترکی هم بلد نبودند. در مدارک‌شان هست که؛ ایشان بالای منبر صحبت می‌کردند و یک حسین آقایی بوده که او به ترکی ترجمه می‌کرد. اولین سند در ۱۱/۹/۱۳۳۰ است، در صورتی که حاج‌آقا متولد ۱۳۰۹ بودند، ببینید که چند ساله هستند، تقریباً ۲۱ ساله بودند که حاج‌آقا در آنجا منبر می‌رفتند و ترجمه می‌کردند. فرمانده‌ی لشگر می‌نویسد که؛ طبق اطلاع محلاتی نامی در تبریز و فعلاً در سراب به مقامات عالیه توهین می‌نماید. با این‌که وظیفه‌ی مقامات انتظامی جلوگیری از این‌گونه تبلیغات مضرّ می‌باشد، معلوم نیست علت عدم جلوگیری چیست؟

اینجا خیلی جالب است که نوشته: دستور فرمایید به وسیله‌ی مردم میهن‌پرست و به طور مقتضی این شخص را در فشار شدید بگذارند که از آن منطقه فرار کند. این را در مورد حاج‌آقا نوشته است. و در ادامه می‌گوید: در این موقع فرماندهان بایستی با ابتکار و حسن تدبیر به کلی از فعالیت این‌گونه عناصر خائن جلوگیری و شدیداً آن‌ها را به وسیله‌ی مردم تنبیه نمایند. یعنی خود ارتش و دولت نمی‌خواست دخالت کند، چون در سال ۱۳۳۰ ساواک به آن صورت نبوده است. گفته که؛ به وسیله‌ی مردم تنبیه کنند که این آدم‌ها برای دیگران عبرت شوند. این را چه کسی نوشته است؟ سرلشگر گُرزَن که فرمانده‌ی لشگر تبریز بوده است.

این اولین سندی است که ساواک علیه حاج‌آقا نوشته است و این هم تا زمان انقلاب ادامه دارد.

ابنا: پس روحیه‌ی انقلابی‌شان را از همان زمان داشتند.

بله، بعد خودشان می‌گویند که؛ من تحت تأثیر روحیه‌ی انقلابی آیت‌الله محمدتقی خوانساری قرار گرفتم. ایشان خیلی مبارز بودند. در مورد شجاعت و این‌ها هم نوشته که؛ از مرحوم نواب صفوی آموختم، که خودشان اظهار می‌دارند که؛ حق بزرگی بر گردن من داشتند. ایشان با نواب صفوی هم در ارتباط بود و حتی مادر - خدا رحمتش کند - تعریف می‌کردند: آن زمانی که نواب را گرفتند و کشتند، حاج‌آقا زود به خانه آمد و هر چه اعلامیه راجع به نواب بود، همه را آوردیم، منقل هم در حیاط آوردیم و همه را آتش زدند. یعنی این‌قدر خطرناک بود. ایشان با آقای نواب صفوی ارتباط داشتند.

در این کتاب دوباره در مورد آشنایی حاج‌آقا با نواب و آیت‌الله کاشانی نوشته است و توضیح داده‌اند که ارتباط‌شان چه بوده و به چه صورت بوده است.

ایشان متولد سال ۱۳۰۹ هستند و در اول اسفند سال ۱۳۶۴، بعد از عملیات والفجر که تعدادی از قضات و تعدادی از نمایندگان مجلس را دعوت کرده بودند که برای تبریک پیروزی رزمندگان با خودشان ببرند و در قرارگاه‌های مختلف بروند و رزمندگان را تشویق کنند و تشکر کنند، توسط هواپیماهای عراقی مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و هواپیما سقوط کرد و همه شهید شدند. آن‌ها هم از این هواپیما اطلاع داشتند و دلایلش را هم خدمت‌تان می‌گویم.

.

یادی از شیخِ شهید، آیت‌الله فضل‌الله محلاتی؛ از همراهی با فدائیان اسلام تا شهادت در دفاع مقدس/ خبر تدفین در حرم حضرت معصومه(س)، دو هفته قبل از شهادت

.

ابنا: اشاره کردید که ایشان سال ۴۰ به شهر تهران هجرت کردند. علت این هجرت چه بود؟

در قم هم بودند، منتها خودشان نوشته‌اند که آن سال رفتند، بیشتر برای این بود که مرکز تهران بود که بتوانند کاری در تهران انجام دهند.

ابنا: افرادی از شهر تهران ایشان را دعوت کرده بودند یا این‌که خودشان شخصاً به تهران رفتند؟

من در خاطر ندارم که به چه صورت بود، ولی می دانم که ایشان به تهران رفتند.

ویژگی ایشان که باز هم در این اسناد هست، این بود که؛ اصلاً برای ایشان مطرح نبود که حتماً به جلساتی که می‌روند، تعداد زیادی باشد. ما می‌دانیم که بعضی از آقایان می‌گویند که؛ اگر جمعیت نباشد، نمی‌آییم. این رسم است. ولی ایشان به جلساتی که می‌رفتند، شاید شما در خاطر نداشته باشید، ولی من تا حدودی در خاطر دارم که یک‌سری افراد خیلی ضعیفی بودند که این‌ها کاسب بودند، به این عنوان که یک دوچرخه داشتند و روی این دوچرخه لوازمی مثل شیلنگ، قیف و وسایل نظافت را حمل می‌کردند و با دوچرخه در کوچه‌های مختلف می‌گشتند و صدا می‌زدند که؛ اسباب پلاستیکی و سبد و این چیزها داریم. این‌ها روی دوچرخه بود و خودشان هم پا می‌زدند. این‌ها قبل از انقلاب در تهران هیئت تشکیل دادند و به حاج‌آقا گفتند: شما به هیئت ما می‌آیید؟ هر هفته هم در منزل یک نفر بود. با این‌که خیلی ضعیف بودند، حاج‌آقا قبول کرده بود و به هیئت این‌ها می‌رفت. از آن طرف هم به حسینیه‌ی ارشاد برای سخنرانی می‌رفت.

من باز یادداشت کرده‌ام که در سال ۴۸، ایشان در حسینه‌ی ارشاد چند شب سخنرانی داشتند، آقای مطهری و دکتر شریعتی هم سخنرانی داشتند. یعنی برای ایشان مطرح نبود که این‌ها در چه طبقه‌ای هستند، هر جایی مطابق با شرایط صحبت می‌کردند. دوباره این چیزی که می‌گویم در اینجا هست که به ساواک گزارش داده که در حسینه‌ی ارشاد چه کسانی سخنرانی می‌کردند و برنامه‌هایشان چیست، اسامی‌شان را نوشته بود که من خودم در یکی از سخنرانی‌ها بودم که روز عاشورا بود و حاج‌آقا در خود حسینیه‌ی ارشاد سخنرانی می‌کرد. تابلو می‌زدند و ایشان هم سخنرانی می‌کرد. آن هیئت کوچک هم که در نازی‌آباد و یاخچی‌آباد بود که تعداد کمی بودند و گاهی اوقات با حاج‌آقا به آنجا هم می‌رفتیم. ۴-۵ نفر بودند ولی حاج‌آقا برای این‌ها هم سخنرانی می‌کرد.

ابنا: پس ایشان روحیه‌ی سخنوری هم داشتند.

بله، ایشان طلبه‌ای بودند که از ابتدا بیشتر به دنبال مبارزه و سخنرانی بودند.

ابنا: چه شد که ایشان به حسینیه‌ی ارشاد دعوت شدند و در آنجا سخنرانی کردند؟ این دعوت توسط مرحوم دکتر شریعتی بود یا اشخاص دیگر بانی دعوت از ایشان بودند؟

ایشان با آقای مطهری خیلی دوست بود و با ایشان خیلی مأنوس بود، حتی مدتی که آقای مطهری در دانشکده‌ی الهیات ممنوع التدریس شده بودند، در اتاقی که بودند، بالأخره اتاق استادی ایشان بود و به آنجا می‌آمدند و حاج‌آقا خیلی به ایشان سر می‌زدند و با هم صحبت می‌کردند. حتی به یاد دارم که من در آن زمان در شرکت تأسیساتی کار می‌کردم، یکی، دو بار من را فرستادند که؛ به خانه‌ی آقای مطهری بروید، دستگاه شوفاژشان خراب بود و ما رفتیم و درست کردیم. یا خود آقای مطهری با خانواده به محلات تشریف می‌آوردند، چون آب‌وهوای آنجا خوب بود. به‌هرحال ارتباط داشتند.

ابنا: شهید محلاتی در محلات هم منزلی داشتند؟

خیر، فقط ابتدا نماینده بودند، می‌رفتند و به آنجا هم سر می‌زدند، بالأخره عموی من در آنجا بودند. عموی من قبل از انقلاب جزء انقلابیون بود.

ابنا: عموی شما چه نام داشتند؟

حاج محمد مهدی‌زاده بود. فامیلی ما مهدی‌زاده بود و تنها در شناسنامه‌ی حاج‌آقا محلاتی بود. از قدیم هم رسم بر این بود که طلاب را بر اساس شهری که بودند می‌شناختند.

ابنا: یعنی شهید محلاتی در شناسنامه ،به نام مهدی‌زاده‌ی محلاتی بودند؟

بله، در سنگ مزارشان هم که در حرم است، مهدی‌زاده‌ی محلاتی نوشته است. ولی ما دیگر محلاتی نداریم، یعنی بچه‌ها همان مهدی‌زاده هستند. در این اسناد هم اکثراً محلاتی نوشته و بعضی جاها هم مهدی‌زاده‌ی محلاتی نوشته شده است.

ابنا: ولی ایشان با نام محلاتی مشهور بودند.

بله، از قدیم با عنوان محلاتی می‌شناختند.

ابنا: به مبارزات‌شان اشاره فرمودید، می‌خواهیم مقدار بیشتری از مبارزات و زندان رفتن‌های ایشان برای ماب فرمایید، ایشان تبعید هم شده بود؟

خیر، ایشان تبعید نشده بودند ولی آن‌طور که خودشان می‌گفتند حدود ۳۰ بار دستگیر شدند. خب می‌دانید هر بار دستگیری سختی‌های خودش را دارد. گاهی برای یک نفر مثلاً ۱۵ سال زندانی می‌برّند، خب او یک بار سختی‌ها را کشیده و به زندان رفته است ولی حاج‌آقا تقریباً ۳۰ بار دستگیر شدند. من به یاد دارم که شب‌ها به خانه‌ی ما می‌ریختند. ما تقریباً تازه به تهران آمده بودیم، یک خاطره‌ای هست که یک شب... . الان که به پارکینگ آمدیم و من در شماره‌ی ۲۰ پارک کردم، این داستان را به یاد آوردم. یک شب ساواکی‌ها ساعت ۱۱-۱۲ شب به خانه آمدند و درب زدند و به کتابخانه‌ی حاج‌آقا رفتند. تقریباً ۵-۶ نفر بودند، ۲ ماشین بود که آمدند و به کتابخانه‌ی حاج‌آقا رفتند. خانه‌ای که ما داشتیم، ۲ اتاق در بالا بود و یکی هم اتاق میهمان‌خانه و کتابخانه‌ی حاج‌آقا بود که آقای خلخالی، آقای مصطفی خمینی و همه‌ی این‌ها به آنجا می‌آمدند و به قول علما گعده می‌کردند. گعده‌های آن‌ها در آنجا بود، آقای اعتمادزاده، آقای مروارید و این دوستانی بودند که من اسامی‌شان را به یاد دارم، آقای سدهی بود که اصفهانی بود. ساواکی‌ها آمدند و من هم در آن زمان ۱۳-۱۴ ساله بودم که با زیرشلواری بودم. این‌ها کتابخانه را گشتند و مِن جمله یک عکس آقای خمینی که بزرگ هم بود و یک قاب بود، آن را هم برداشتند و بر زمین گذاشتند و داشتند صورت‌جلسه می‌کردند. من همان صورت‌جلسه را در آن کتاب دیدم. در صورت‌جلسه نوشته بود: ۱. ۲. ۳.، این کتاب و آن کتاب، کتاب‌هایی که ممنوع بود را نوشت و به شماره‌ی ۲۰ که رسید، نوشت: عکس خمینی. من هم کنار او نشسته بودم و می‌دیدم. روی همان تربیتی که شده بودیم، یک‌دفعه گفتم: ببین همه جا نمره‌ی آقای خمینی ۲۰ است. یک‌دفعه من را دعوا کرد و گفت: بلند شو برو، پدرسوخته. من هم فرار کردم. یعنی تربیت ما طوری بود که ما هم تا حدودی ضد رژیم و طرفدار انقلاب بودیم. آن زمان آن‌ها بیشتر مبارزه می‌کردند.

مادر یک ضبط گراندیک داشت که پدر از مکه آورده بود، از این نواری‌ها بود. اگر به یاد داشته باشید قبل از کاست، نوار بود. یک نواری مربوط به مرحوم پدرشان بود که در این ضبط بود.

ابنا: مرحوم پدر مادرتان؟

بله، مرحوم پدر مادرم بود. پدر مادرم تقریباً پنجاه‌واندی ساله بودند که فوت کردند.

ابنا: حاج آقای سید جلال‌الدین شهیدی محلاتی؟

آقا سید جلال‌الدین شهیدی محلاتی که در محلات بودند. ایشان هم یک سید بزرگواری بود و خیلی هم در شهرستان نفوذ داشت، هم حرفش نفوذ داشت و هم دولتی‌ها... .

ابنا: ایشان استاد مرحوم پدرتان هم بودند؟

پدرم تقریباً نزد ایشان هم درس خوانده بود. چون ایشان در قم درس خوانده بود و بعد به محلات آمده بودند. با خود آقای خمینی هم دوست بودند، امام به محلات تشریف می‌آوردند. خانواده‌شان بیشتر می‌آمدند، خودشان هم می‌آمدند. به یاد دارم که به باغ می‌رفتیم و فرش می‌انداختیم، پشتی می‌گذاشتیم، امام هم می‌آمدند و در آنجا با هم بودند.

ساواکی‌ها این ضبط را گرفته بودند که ببرند، مادر جلوی او را گرفت و نگذاشت که ببرد. هر گاه هم که می‌آمدند با این‌که مادر نفرین می‌کرد که؛ الهی بچه‌اش به عزایش بنشیند، الهی فلان شود. این‌ها هیچی نمی‌گفتند. با این‌که ساواکی بودند ولی باز یک احترامی برای روحانیت قائل بودند. هیچی لام تا کام نمی‌گفتند. ولی او ضبط را داد. مادرم محکم جلوی آن‌ها را گرفت و گفت: صدای پدرم در این ضبط است. نگذاشت که آن را ببرند. آن ضبط گراندیک سنگین و بزرگ هم بود ولی آن را از آن‌ها گرفت.

آن اوایل انقلاب شب‌ها مرتب یک ماشین ولوو جلوی خانه‌ی ما بود که حاج‌آقا بیاید. زمانی که داشت انقلاب پیروز می‌شد، جلوی خانه آمدند و گفتند: اگر فرداشب آمدیم و ایشان نبود، دخترش را می‌بریم. مادر تلفنی به حاج‌آقا گفت که؛ این حرف را زده‌اند. او گفت: اثاثیه را بردارید، درب را ببندید و بروید. به منزل عمویم رفتند. این‌ها آن اواخر هر شب می‌آمدند که حاج‌آقا را بگیرند.

ابنا: حاج‌آقا در آن زمان کجا بودند؟

در منزل آقای کشفی بودند. یعنی جاهای مختلف بودند.

ابنا: کدام آقای کشفی؟

فکر می‌کنم منزل ایشان در کوچه‌ی آبشار تهران بود. اسم کوچک ایشان هم... .

ابنا: آقا سید محمود کشفی بود؟

فکر می‌کنم آقا سید محمود بود. مقداری هم بیمار بود که از وسایل کمک‌عرفانی هم استفاده می‌کرد.

سید هم بود و پوست صورتش خال داشت. اسم کوچکش را نمی‌دانم. پدر در منزل آقای کشفی بودند، مدت‌ها فراری بودند، چون ایشان را می‌گرفتند، من هم که نبودم، مادرم هم که رفتند.

ابنا: به  چه جهت منزل ایشان رفته بودند؟ از دوستان ایشان بودند؟

بله، همه در منزل آقای کشفی جمع می‌شدند.

ابنا: یعنی منزل ایشان پایگاه بود؟

بله، پایگاه بود. چون بیمار هم بود، همه می‌رفتند و احوالش را می‌پرسیدند و سر می‌زدند. منزل او دو قسمت بود. یک قسمت هم دفتر خودش بود و قسمت بالا هم تقریباً یک جای مخفی داشت. خانه‌ی قدیمی بود و کسی هم فکر نمی‌کرد که یک‌سری آدم در اینجا جمع شده باشند، چون آدم آن‌چنان مبارزی نبود، پشت پرده بود. به منزل ایشان می‌رفتند.

ابنا: وقتی انقلاب شد، ظاهراً ابوی اولین نفری بودند که در رادیو گفتند: این صدای انقلاب اسلامی ایران است. داستان چه بود؟

بله. آن‌طور که خودشان تعریف کردند، تعدادی از بچه‌های رادیو نزد امام آمدند و پیغام دادند که؛ ما می‌توانیم رادیو را در اختیار بگیریم. به امام گفتند و گفت که؛ آقای محلاتی با این‌ها برود. حاج‌آقا می‌گفت که؛ ما با این‌ها رفتیم. در میدان ارگ یک رادیو هست، جام جم هم از آنجا پخش می‌شد و گاهی اوقات هم از اینجا برنامه می‌گذاشتند و پخش می‌شد. این‌ها آمدند و حاج‌آقا می‌گفت که؛ گارد شاهنشاهی دور رادیوی میدان ارگ را گرفته بود و اجازه نمی‌داد کسی رفت و آمد کند. حاج‌آقا می‌گفت: از آن کانالی که سیم‌ها رد شده بود، من را به رادیو بردند. یعنی گاردی‌ها دور آنجا بودند و ایشان این‌طور رفتند.

آمده بودند و گفته بودند که؛ ما می‌توانیم رادیو را در اختیار انقلابیون قرار دهیم. امام هم فرموده بودند که؛ آقای محلاتی با این‌ها برود که ببینیم این‌ها می‌خواهند چه کنند. حاج‌آقا هم می‌گفت: من خبر نداشتم، ما را مثل اینجا پشت چیزی قرار دادند و گفتند: حاج‌آقا، هر زمان حاضر هستید، بگویید. گفتم: چه می‌کنید؟ گفتند: ما سوئیچ می‌کنیم، آنجا قطع می‌شود و صدا از اینجا در کل ایران پخش می‌شود. می‌گفت: من هم گفتم آماده‌ام. دست تکان دادند که شروع کنید. حاج‌آقا می‌گفت که؛ من یک ساعت رادیو را اداره کردم. بعد خبر به گارد رسید که این‌طوری است. این‌ها در اطراف می‌گشتند که ببینند چه شد. چون این‌ها مراقب بودند. کار خدا بود، این‌ها نمی‌دانستند که چه شد و این صدا از کجا دارد پخش می‌شود؟ خیلی قشنگ پخش کردند. حاج‌آقا می‌گفت: دائم هم کاغذ می‌آوردند، اعلامیه‌های مجاهدین، تروتسکی‌ها و گروه‌های مختلف را می‌آوردند که؛ این اطلاعیه را هم بخوانید، این اطلاعیه را هم بخوانید. من هم کنار می‌گذاشتم و می‌گفتم: باشد، چشم. یک ساعت آنجا را اداره کردم. شما می‌دانید که وقتی رادیو و تلویزیون را بگیرند گویی ۵۰ درصد انقلاب انجام شده است. این خاطره‌ای بود که خود حاج‌آقا تعریف کرد.

یک خاطره‌ی دیگری هم بود که واقعاً امام به حرفی که می‌زد اعتقاد داشت. حاج‌آقا تعریف می‌کرد، درست شب ۲۲ بهمن بود که امام حکومت نظامی را لغو کرد. می‌گفت: همه‌ی بزرگان می‌گفتند: آقا، اجازه دهید که حکومت نظامی برقرار شود و دوباره می‌گوییم که فردا مردم مثل قبل بیرون بیایند و تظاهرات کنند. امام محکم ایستاد و گفت: حکومت غیرقانونی است، حکومت نظامی هم که اعلام کرده است غیرقانونی است. بعد حاج‌آقا رفتند، در گزارش هم هست که می‌روند و چند تا مینی‌بوس می‌گیرند و حاج‌آقا بالای مینی‌بوس می‌رود و با بلندگو می‌گوید: ای مردم، امام فرموده‌اند که حکومت غیرقانونی است، حکومت نظامی‌اش هم غیرقانونی است که مردم به خیابان ریختند و آن بساط شد. و الّا آن شب برنامه‌ی ارتش زیاد بود و می‌خواستند با هواپیما مقر امام را بزنند، یعنی ارتشی‌ها برنامه داشتند که یک‌سری آدم بکشند و مقر امام را بزنند. با این‌که امام حکومت نظامی را لغو کرد انقلاب به پیروزی رسید.

ابنا: رابطه‌ی شهید محلاتی با امام و همین‌طور مقام معظم رهبری که در آن زمان ریاست جمهوری را برعهده داشتند، به چه صورت بود؟ ظاهراً پدر شاگرد امام هم بودند.

بله. حاج‌آقا علاقه‌ی زیادی به امام داشتند. الان یک بخشی از وصیت‌نامه‌ی ایشان هست که در اینجا چاپ کرده‌اند که نظر حاج‌آقا را راجع به امام نوشته است. در قسمتی از وصیت‌نامه‌ی حاج‌آقا می‌گوید: از معظم‌له بخواهید برای آمرزش من دعای مخصوص نمایند و من در این عالم به او عشق می‌ورزیدم. این را با خط خودشان نوشته‌اند و حالا اینجا چاپ شده است. و امر او را امر خدا و رسول(ص) می‌دانستم، امید است ایشان هم بعد از این عالم و در پیشگاه خداوند شفاعت کند تا ان‌شاءالله در آن دار بقاء هم در کنار او باشم. شما ببینید علاقه‌ی یک فرد چطور است. می‌گوید که؛ آن دنیا هم نزد امام باشم. خانم امام چون رفت و آمد داشتند به مادر گفته بود که؛ امام برای دو نفر خیلی گریه کردند، یکی شهید مطهری بود و یکی هم حاج‌آقای شهید محلاتی بود. به خاطر ارتباطاتی که داشتند. می‌گوید که؛ امام فرموده‌اند: حجت‌الاسلام حاج شیخ فضل‌الله محلاتی، شهید عزیز را که من و شما او را می‌شناختیم. امام می‌گوید که؛ من و شما می‌شناختیم. یعنی مردم هم می‌شناختند. عمر خود را در راه انقلاب صرف کرد و باید گفت یکی از چهره‌های درخشان انقلاب بود و در این راه که راه خداوند است تحمل سختی‌ها نمود و رنج‌ها کشید و با قامت استوار ایستادگی کرد. نظر امام راجع به حاج‌آقا است.

.

یادی از شیخِ شهید، آیت‌الله فضل‌الله محلاتی؛ از همراهی با فدائیان اسلام تا شهادت در دفاع مقدس/ خبر تدفین در حرم حضرت معصومه(س)، دو هفته قبل از شهادت

.

ابنا: این وصیت‌نامه چاپ شده است؟

بله، وصیت‌نامه‌ی ایشان در کتاب هست و این هم قسمتی از وصیت‌نامه‌ی ایشان است. ایشان مثلاً وصیت کرده بود که خمس مالم را به امام بدهید. شاید من بیش از شأن طلبگی خرج کرده باشم. ایشان وقتی شهید شد ۳۰۰ هزار تومان به آقای کروبی بدهکار بود که نوشته بود که؛ من به آقای کروبی بدهکار هستم. وصی ایشان آقای مهدوی کنی بود.

ابنا: وصی چه کسی است؟

وصی حاج‌آقای ما. این هم داستان جالبی است. قلب آقای مهدوی کنی درد می‌کرد. آن زمان هم زمانی بود که در ایران امکان عمل جراحی قلب نبود. اگر به یاد داشته باشید در آن زمان هر کسی می‌خواست جراحی کند باید به خارج می‌رفت، کسانی که پولدار بودند و امکاناتی داشتند به آلمان، انگلیس و اروپا می‌رفتند، کسانی که نداشتند به کشورهای شرقی مثل روسیه و بلغارستان می‌رفتند و قلب‌شان را عمل می‌کردند. آقای مهدوی کنی - خدا رحمتش کند - قبول نمی‌کرد. البته آقای مهدوی هم که در زندان بودند، ما با خانواده‌ی ایشان رفت و آمد داشتیم. یعنی مثلاً پدر چندین بار خانواده را با ماشین به مشهد بردند.

ابنا: با ایشان رابطه خانوادگی داشتید؟

هم ارتباط خانوادگی داشتیم و هم زمانی که ایشان در زندان بودند، پدر تقریباً خانواده را ساپورت می‌کردند، از لحاظ گردش، مشهد و یا جایی که می‌رفتند با خانواده و با مادرم می‌رفتند. آقای مهدوی که گفتم داستان جالبی داشت که ایشان وصی بود. قلب آقای مهدوی درد می‌کرد، حاج‌آقا نزد امام رفتند. ایشان تقریباً هر گاه می‌خواست نزد امام می‌رفتند. نزد امام رفتند و گفتند که؛ قلب آقای مهدوی درد می‌کند و فقط اگر شما تکلیف کنید، ایشان می‌رود. امام به آقای مهدوی گفته بود که؛ شما برو و قلب‌تان را معالجه کنید. آقای مهدوی به حاج‌آقا گفته بود که؛ خب حالا اگر من به آنجا رفتم و بعد از عمل قلب فوت کردم، چطور؟ حاج‌آقا گفته بود: من قبول می‌کنم که مراقب خانواده باشم، من وصی شما هستم، به شرط این‌که شما هم وصی من شوید. هر دو وصی هم شده بودند، یعنی حاج‌آقا وصی آقای مهدوی کنی شده بود و آقای مهدوی کنی هم وصی حاج‌آقای ما شده بود که حاج‌آقا در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود که؛ آقای مهدوی کنی با نظارت فرزند ارشدم هستند. ببخشید در وصیت‌نامه‌اش آقای توسلی و خود آقای مهدوی کنی وصی بودند. آقای مهدوی کنی وصی و با نظارت آقای توسلی بود.

ابنا: مرحوم حاج آقای توسلی و حاج آقای رسولی محلاتی با ابوی هم‌بحث و هم‌دوره بودند؟

ابتدا که به قم آمده بودند، حاج‌آقای توسلی و پدرم یک خانه اجاره کرده بودند و با هم بودند. حاج‌آقا از قم هم که تعریف می‌کرد با هم بودند، در محلات هم که درس می‌خواندند، زمانی که حجره داشتند، هر دو با هم حجره داشتند. آقای رسولی در امام‌زاده قاسم بود ولی با آقای توسلی هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم و هم این‌که وقتی در قم بودیم یک جا بودیم. یک خانه بود که دو تا واحد داشت. مادر و خانم آقای توسلی، هر دو محلاتی بودند و هر دو در قم بودند و با هم ارتباط داشتند. این هم در مورد آقای مهدوی کنی بود.

ابنا: ظاهراً حاج‌آقا اولین دبیر جامعه‌ی روحانیت مبارز بود. چه شد که ایشان به عنوان اولین دبیر جامعه‌ی روحانیت مبارز انتخاب شدند؟

یک اخلاقی که حاج‌آقا داشتند این بود که همیشه خودشان را مطرح نمی‌کردند، مثلاً به یاد دارم که گاهی اوقات علما راجع به این‌که اسم چه کسی اول و اسم چه کسی دوم باشد، اعلامیه را امضاء نمی‌کنند و می‌گویند که شأن فلانی بالاتر است، اگر خودش هم نخواهد، به طرفدارانش می‌گوید که؛ تماس بگیر و بگو که این‌طور است. حاج‌آقا اصلاً در این خط‌ها نبودند، یعنی مخلص به تمام معنا بودند. یکی از روش‌هایی که حاج‌آقا داشت که من بعداً متوجه شدم و به آن فکر کردم این بود که ایشان همیشه خندان بود و همیشه می‌خندید، در واقع «أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ» (الفتح : ۲۹) در وجود حاج‌آقا بود. اصلاً در قید نبودند. به یاد دارم آقای خامنه‌ای که برای شهادت‌شان رفته بودند، گفت: ما به او موتور العلماء می‌گفتیم. در کتاب هم در نوشته‌های ایشان راجع به حاج‌آقا هست که ما به ایشان موتور العلماء می‌گفتیم، یعنی علما را تکان می‌دهد. موتوری که علما را به حرکت درمی‌آورد. بنابراین جامعه‌ی روحانیت هم چون دیدند که هیچ‌کسی مثل حاج‌آقا این‌طور نیست که پشتکار داشته باشد... . خود آقای خامنه‌ای می‌گفت: هر کاری که بر زمین می‌ماند و کسی انجام نمی‌داد، آقای محلاتی انجام می‌داد.

بنابراین اوایل انقلاب در همان جامعه‌ی روحانیت رأی‌گیری کردند، حاج‌آقا به عنوان دبیر انتخاب شد و خودش تقریباً تا حدودی جامعه را درست کرده بود، آقای بهشتی بود، آقای خامنه‌ای بود، آقای رفسنجانی بود، آقای مطهری بود، همه‌ی این‌ها بودند که این جامعه‌ی روحانیت را تشکیل دادند. حاج‌آقا و آقای مهدوی این نظر را داشتند که ما زیاد در مسائل اجرایی دخالت نکنیم. آقای بهشتی و آقای خامنه‌ای و آقای رفسنجانی می‌گفتند که؛ ما حزب تشکیل دهیم و کارهای حزبی بکنیم. شما نتیجه‌ی کارها را هم که دیدید که بعد امام حزب را منحل کرد. شاید اگر نظرات، نظرات مثل آقای مطهری، مثل حاج‌آقا و مثل آقای مهدوی کنی و این‌هایی بود که روحانیت زیاد در اجرائیات دخالت نمی‌کرد... . غیر از مسئله‌ی رهبری که بالأخره باید رهبر مذهبی باشد، غیر از آن، شاید ما به این مشکلاتی که الان هست و جایگاه روحانیت قدری ضعیف شده برخورد نمی‌کردیم. نظرات مختلفی بود ولی ایشان اولین دبیر شد.

ابنا: ایشان تا زمان شهادت‌شان دبیر جامعه روحانیت مبارز بودند؟

نه، بعد دوباره چون کار حاج‌آقا در سپاه زیاد شد، فکر می‌کنم بعد نبودند. جامعه تقریباً مقداری افت کرد و بعد دیدیم که واقعاً هم حرف آن‌ها تا حدودی درست بود، چون بالأخره امام حزب را منحل کرد و به اینجا رسیدیم.

ابنا: فرمودید که مقام معظم رهبری به ایشان موتور العلماء می‌گفتند. سابقه‌ی آشنائی آیت‌الله خامنه‌ای با والد شما به چه زمانی برمی‌گردد؟

از قبل از انقلاب بود. ما معمولاً وقتی به مشهد می‌رفتیم به منزل شیخ علی تهرانی، داماد آقای خامنه‌ای و شوهر هم‌شیره‌شان می‌رفتیم. چون ایشان یک خانه‌ای داشت که یک طرف خودش بود و دو اتاق هم در انتها برای میهمان‌هایش بود. ما همیشه به خانه‌ی ایشان می‌رفتیم.

ابنا: منزلشان کجا بود؟

یک کوچه‌ی باریکی در کنار بازار سرشور بود. به یاد دارم که به آنجا و به خانه‌ی آقا شیخ علی می‌رفتیم. آقا شیخ علی هم به خانه‌ی ما می‌آمد.

ابنا: در آن زمان، رهبری هنوز ازدواج نکرده بودند؟

نمی‌دانم، در جریان نبودم. خب حاج‌آقا ارتباط داشتند. ۲-۳ روز هم آقا در خانه‌ی ما در کتابخانه بودند. در تهران که می‌خواستند ایشان را بگیرند، به آنجا آمده بودند و مدتی هم آقای هاشمی می‌آمد. حتی آقای هاشمی آن پژوی ۴۰۴ قدیمی را داشت، شما الان به یاد ندارید، به رنگ زرشکی بود. جلوی خانه‌ی ما هم مدرسه بود که مدرسه عقب‌نشینی کرده بود و ما در آنجا فوتبال بازی می‌کردیم. بعد آقای هاشمی با ماشین می‌آمد و در آنجا پارک می‌کرد، ما به او می‌گفتیم: آقا، اینجا پارک نکن، آن طرف پارک کن که ما در اینجا فوتبال بازی کنیم. می‌گفت: باشد. حاج‌آقا در مسجد بود و یا مادر نبود، صدا می‌زد: احمد، کلید را بده. کلید را می‌دادم، درب را باز می‌کرد و خودش به طبقه‌ی بالا می‌رفت. مدتی هم آقای هاشمی در آنجا بود. ارتباط این‌ها از قبل از انقلاب بود. ولی در مشهد که ما می‌رفتیم، مثلاً من آقای خامنه‌ای را در مشهد، یکی، دو بار دیدم ولی بیشتر در تهران دیدم.

ابنا: بعد از شهادت پدر، نزد امام و مقام معظم رهبری رفتید؟

یک جلسه‌ای که مادر حاج‌آقا بودند، تقریباً سالگردشان بود که رفتیم و امام مقداری صحبت کردند و بعد آقای مهدوی گفتند که؛ ۱ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان خمس که آقای محلاتی گفته‌اند که خدمت شما بدهیم، آن مبلغ حاضر است. امام گفت که؛ به میثم و مادر بدهید. در همان جلسه‌ای که همه بودیم گفتند.

ابنا: امام در آن جلسه نکته‌ای  نفرمودند؟

گفتند، به یاد ندارم. من بودم ولی زمان خیلی گذشته است. تجلیل کردند و گفتند که ما با آقای محلاتی رفیق بودیم.

ابنا: با مقام معظم رهبری چطور؟

من خودم یکی، دو بار خدمت آقا رفته‌ام، دعوت کرده‌اند و رفتیم ولی جلسه‌ای که خانوادگی باشد نبوده است.

ابنا: گفتگویی هم با ایشان داشتید؟

آن زمان که آقای خامنه‌ای رئیس جمهور بودند، رفتیم. چون ما در خیابان ایران بودیم و حضرت آقا هم در خیابان ایران یک جایی داشتند. آن زمان رئیس جمهور بودند و ما خدمت ایشان رفتیم. چون پدرخانم من هم در خیابان ایران بود، احوال ایشان را پرسید و من گفتم... .

ابنا: پدرخانم شما هم از مبارزین بودند؟

خیر، از بازاری‌ها بودند. گفتند: حاج‌آقای فلانی چطور است؟ گفتم: الحمدلله. آن زمان رئیس جمهور بودند. من از ایشان سؤال کردم که؛ آقا، چه زمانی به خانه‌تان می‌آیید؟ خب ایشان در همان کوچه‌ای که پدرخانمم بودند، خانه داشتند. گفت: ان‌شاءالله این کارم که تمام شود می‌آیم.

ابنا: بعد از شهادت پدر بود؟

بعد از شهادت پدر بود، چون پدر سال ۶۴ شهید شدند. آقای خامنه‌ای چه زمانی رئیس جمهور شدند؟

ابنا: ایشان سال ۶۰ رئیس جمهور شدند.

بله، ولی عکس‌هایی از پدر هست که با آقای خامنه‌ای با هم هستند.

آقای خامنه‌ای گاهی اوقات به جلسات جامعه‌ی روحانیت هم می‌آمدند، دبیر جلسه بودند و گاهی اوقات می‌آمدند.

ابنا: چه شد که ایشان به سپاه رفتند و نماینده‌ی امام در سپاه شدند؟ آیا مدتی که در سپاه بودند، از طرف حزب بعث تهدیداتی برای ایشان بود؟

ایشان نماینده‌ی محلات در مجلس بودند، امام حکم ایشان را دادند که نماینده‌ی امام در سپاه باشند. ایشان نزد امام رفت و گفت: آقا، یکی از این کارها را به من بگویید. من باید یک کاری را درست انجام دهم. این‌که بعضی از مسئولین‌مان را می‌بینیم که ۱۰ جا مسئولیت می‌گیرند و همه هم نیمه‌کاره است... گفتند: مگر این‌که تکلیف بفرمایید، اگر تکلیف بفرمایید من نمی‌توانم حرفی بزنم، ولی نظر خود من این است که من همان نماینده باشم که کارهای نمایندگی را انجام دهم. امام فرموده بودند که؛ نه، الان شرایط، شرایط خاصی است. خود امام معرفی کرده بودند، کسی پیشنهاد نداده بود. قبل از ایشان مدتی آقای لاهوتی بودند که در سپاه بودند. نمی‌دانم که ایشان نمایندگی داشتند یا نه، ولی بعد امام به عنوان اولین نماینده حاج‌آقا را معرفی کردند و حاج‌آقا به سپاه رفتند و تا زمان شهادت‌شان بودند.

زمانی هم که شهید شدند گفتم که بعد از والفجر ۸ بود که حاج‌آقا تعدادی افراد را دعوت کردند که به قرارگاه‌های مختلف بروند، قرار بود به اهواز بروند و از آنجا بروند که متأسفانه عراقی‌ها هواپیما را زدند.

.

یادی از شیخِ شهید، آیت‌الله فضل‌الله محلاتی؛ از همراهی با فدائیان اسلام تا شهادت در دفاع مقدس/ خبر تدفین در حرم حضرت معصومه(س)، دو هفته قبل از شهادت

.

ابنا: می‌دانستند که حاج‌آقا در هواپیما است؟

حالا می‌گویم که از کجا می‌دانستند. اولین پیامی که داد این بود که گفت: دست راست خمینی را زدیم. عین پیامی که رادیو عراق اعلام کرد، بعد از این‌که زد، گفت: دست راست خمینی، محلاتی خبیث را زدیم. از این چرندیات می‌گفتند. تقریباً یک ساعتی شادی می‌کردند و دائم تکرار می‌کردند که؛ دست راست خمینی را زدیم. خب سپاه بالاترین نیرو بود و با صدام در حال جنگ بود. ایشان دو تا محافظ داشت که یکی محمد احمدی بود. سه تا برادر با هم بودند، دو تا در هواپیما بودند که بعد نماینده‌ی سمنان، آقای موسوی می‌آید و حاج‌آقا به یکی از پاسداران می‌گوید که؛ شما پیاده شو که ایشان بنشیند. او را پیاده می‌کند که او هم هنوز زنده است. بعد عراق اسامی را می‌خواند که چه کسانی در این هواپیما بودند. یکی از این اسامی که می‌خواند همین پاسداری است که زنده است. یعنی این‌ها قبل از پرواز اطلاعات را به عراق داده بودند. ۳ تا هواپیمای فرندشیپ هم بوده است.

ابنا: یعنی کسی از داخل اطلاع داده بود؟

منافقین از داخل خبر داده بودند. ۳ تا هواپیمای فرندشیپ بود. حاج‌آقا با پاسداران که داشتند به فرودگاه می‌رفتند، از فرودگاه تماس می‌گیرند و می‌گویند: حاج‌آقا، شما دیر کردید، اجازه دهید که این هواپیما برود، چون مسافران سوار شده‌اند، شما با هواپیمای بعدی بروید. هواپیمای فرندشیپ کوچک است. حاج‌آقا گفته بودند که؛ نه، من این‌ها را دعوت کرده‌ام، این‌ها میهمانان من هستند، نمی‌شود که من نباشم. خودشان می‌روند و سوار می‌شوند که این حادثه پیش می‌آید.

ابنا: این حادثه دقیقاً در کجا  اتفاق افتاده بود؟

۵ کیلومتری فرودگاه اهواز بود. من رفتم و با آن کشاورزی که این هواپیما در زمین او افتاده بود صحبت کردم که چه شد؟ گفت: من خم شده بودم. عرب هم بود ولی یکی از بچه‌های سپاه بود که ترجمه می‌کرد. گفت: سر من خم بود و داشتم کشاورزی می‌کردم و دیدم که صدای هواپیما و صدای تک‌تیرانداز می‌آید که تق تق تیر می‌زنند. بالا را نگاه کردم و دیدم که یک هواپیمای مسافربری دارد می‌رود و دائم ارتفاع آن پایین می‌آید، یک هواپیمای جنگی بالای آن قرار دارد و دائم به آن تیر می‌زند. بعد به یک روایت گفتند که؛ می‌خواستند بدزدند و به عراق ببرند. ما دیگر صحت و سقم این‌ها را نمی‌دانیم.

ابنا: جنازه‌ها قابل تشخیص بودند؟

بله، هواپیما پودر نشده بود، به زمین خورده بود. این کشاورز می‌گفت: ما که نمی‌توانستیم کاری بکنیم، وقتی هواپیما به زمین خورد، روستایی‌ها آمدند. یک عکس هم هست که می‌گفت جنازه‌ها را از هواپیما خارج کردیم و دور هواپیما چیدیم. بعضی از آن‌ها هم زنده بودند، یعنی ناله می‌کردند. ولی بال هواپیما می‌افتد و خودش به زمین می‌خورد و با آن شدتی که به زمین می‌خورد همه به شهادت می‌رسند، مثلاً پای حاج‌آقا شکسته بود و صورت‌شان پهن شده بود، معلوم بود که صورت به صندلی جلو خورده بود. یعنی آن‌قدر ضربه شدید بود که هم بینی ایشان کج شده بود و هم صورت‌شان یک مقداری پهن شده بود.

ابنا: چه شد که ایشان را در حرم حضرت معصومه(س) دفن کردند؟

مثل این‌که دو هفته قبل از آن چهار تا شهید از فرماندهان سپاه به قم آورده بودند. مثل این‌که تشییع جنازه در صحن بوده و حاج‌آقا می‌آیند و سخنرانی می‌کنند. آقای مولایی هم که تولیت بودند. ایشان برای این شهدا سخنرانی می‌کند و بعد هم شهدا را می‌برند و حاج‌آقا از درب پشتی که داشتند می‌رفتند به همان جایی می‌رسند که الان آقای منتظری هست، خب ایشان با آقای مولایی، تولیت سابق هم رفیق بودند. به آقای مولایی می‌گوید: به زودی من را هم به همین‌جا می‌آورند، یک جایی برای من در نظر بگیر. آقای مولایی همیشه در جامعه‌ی روحانیت به حاج‌آقا، حاج شیخ می‌گفتند. به حاج شیخ معروف بود، مثلاً می‌گفتند: حاج شیخ آمده یا نیامده است؟ حاج شیخ کجاست؟ به او می‌گوید: حاج شیخ، شوخی نکن.

ابنا: جای قبرشان را هم نشان می‌دهند؟

بله، می‌گوید که همین‌جا یک جایی برای من در نظر بگیر.

ابنا: دو هفته قبل از شهادت‌شان؟

بله. روز سه‌شنبه بوده که ایشان پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد شهید می‌شوند. کمتر از دو هفته بوده است. ایشان در هفته‌ی قبل هم در نماز جمعه بود و خطبه‌های پیش از نماز جمعه را می‌گفت و در آنجا از کارهایی که کرد این بود که آمار داد و گفت که؛ در صنف‌های مختلف، طلاب بیش از همه شهید داده‌اند. تعداد را گفت که مثلاً چقدر روحانی داریم. خب آن زمان به تعداد الان نبودند، خیلی نبودند. گفت که؛ این‌قدر طلبه شهید شده در مقابل این‌قدر روحانی که داریم. بنابراین گفت که تعداد شهدای طلبه بیش از اصناف دیگر بوده است. به نسبت پزشکان، قاضی‌ها، سربازها و دیگران، این طلاب بیشتر بوده‌اند. این سخنرانی ایشان بود و بعد هم این آماری بود که ایشان داد. حاج‌آقا به امام گفته بودند. من و عمویم در آن زمان در مکه بودیم. چهارشنبه به خانه‌ی حاج‌آقا رفتیم که خداحافظی کنیم که داشتیم به مکه می‌رفتیم.

ابنا: آخرین دیدارتان با ایشان بود؟

بله. ما پنج‌شنبه می‌رفتیم، چهارشنبه‌شب به خانه‌ی حاج‌آقا رفتیم.

ابنا: شما در آن زمان ۳۰ ساله بودید؟

دقیقاً ۳۰ ساله بودم. من متولد ۳۴ هستم و سال ۶۴، ۳۰ ساله بودم. ایشان با همان لباس خانگی جلوی ماشین آمد. من تازه یک ماشین بنز قدیمی گرفته بودم. چون خود ایشان هم از قدیم بنز داشت، کمی نگاه کرد و سؤال کرد که؛ چند خریدی؟ بعد هم رفت. ما خداحافظی کردیم، روبوسی کردیم و رفتیم. پنج‌شنبه صبح ساعت ۱۲ و موقع اذان این اتفاق افتاده بود.

ابنا: شهادت ایشان را چه کسی به شما اطلاع داد؟

ما در مکه بودیم. همین مرحوم آقای سید محمدعلی شهیدی، پسرعموی مادرم فهمیده بودند. مادرم هم در منزل یکی از بستگان روضه بوده و در آنجا بودند. به آن‌ها می‌گویند و بعد هم حاج‌آقای شهیدی تماس گرفت. من آمده بودم که صبحانه بخورم، گفتند که؛ بیا، تلفن با شما کار دارد. رفتم و دیدم که آقای شهیدی است. گفت: شما برگردید و بیایید. گفتم: چه شده؟ گفت: حاج‌آقا مجروح شده است.

ابنا: جریان شهادت را نگفت؟

نه نگفت.

ابنا: یعنی حج شما نیمه‌کاره ماند؟

نه، فوری برای ما یک ماشین استیشن گرفتند و ما را تا مکه بردند، اعمال را انجام دادیم و برگشتیم. آن زمان ۳-۴ روزی پروازها را قطع کرده بودند و ۳-۴ روز پروازی انجام نشد. ما به سوریه رفتیم که از آنجا بیاییم که آقای بشارتی هم بود. اخوی‌مان هم که در بلغارستان بود، او هم به سوریه آمد. یعنی بدون این‌که بدانیم در سوریه به هم ملحق شدیم.

ابنا: در بلغارستان؟

محمود آقا در وزارت خارجه بود. آن هم خیلی جالب بود که می‌گفت: من بلند شدم که نماز بخوانم، رادیو مسکو را گوش می‌کردم. رادیو مسکو با همان لهجه‌ی روسی خودشان گفت که؛ عراقی‌ها یک هواپیما را در ایران زدند. می‌گفت که؛ من دیدم نمازم قضا می‌شود، این را خاموش کردم و بعد هم گفتم: بیچاره کسانی که از بالا افتاده‌اند. نمی‌دانست که پدر هم بوده است. یک داستان این است.

یک داستان دیگری که واقعاً عجیب است، این است که؛ من، خانمم و دو تا بچه‌هایم قبل از این سفر، یک سفر دیگر به عمره رفته بودیم. برادرم خواب دیده بود که هواپیمای ما را زده‌اند و ما از آن بالا سقوط کرده‌ایم، چمدان و این‌ها هم افتاده است. این را برای حاج‌آقا تعریف کرده بود که؛ بابا، خواب دیده‌ام که احمد و بچه‌هایش از هواپیما به پایین افتاده‌اند و فوت کرده‌اند. حاج‌آقا یک گوسفند کشته بود. نمی‌دانیم بعد چطور این اتفاق برای خودشان افتاد.

ابنا: ظاهراً ایشان بسیار در پی شهادت بودند و بعد از شهادت شهید مطهری و شهدای دیگر، از این‌که از یاران جا ماندند غبطه می‌خوردند، در این زمینه خاطره‌ای دارید؟

تا جایی که من به یاد دارم بیشتر شهادت آقای مطهری بود که ایشان خیلی گریه می‌کرد. به یاد دارم که با ایشان داشتیم در پیاده‌روی طالقانی می‌رفتیم. آن زمان خیلی محافظ نداشتند، من همراه ایشان بودم، یک نفر دیگر هم بود. من دیدم که حاج‌آقا گریه می‌کند و یک دلداری دادم و دیدم که یک‌دفعه به من گفت: ساکت باش. خیلی عصبانی بود، برای آقای مطهری خیلی گریه می‌کرد، چون خیلی علاقه‌مند بود و به ایشان امید داشت، از لحاظ روشنفکری و این‌که نظراتی که ایشان داشت خب خیلی خوب بود، هم در جامعه‌ی روحانیت خوب بود و هم نظراتش نظرات علمی و معتدل بود. شبی هم که حزب را منفجر کردند، خب ایشان هم دعوت داشت ولی نرفت. ما در خانه بودیم. منزل ما در خیابان ایران بود و به سرچشمه نزدیک بود.

.

یادی از شیخِ شهید، آیت‌الله فضل‌الله محلاتی؛ از همراهی با فدائیان اسلام تا شهادت در دفاع مقدس/ خبر تدفین در حرم حضرت معصومه(س)، دو هفته قبل از شهادت

.

ابنا: ایشان هم به حزب دعوت شده بودند؟

بله، ایشان دعوت بود. در روزنامه‌ها هم که صبح گرفتیم، شهید محلاتی را جزو شهدا نوشته بود.

ابنا: یعنی روزنامه‌ها اشتباه نوشته بودند؟

اشتباه هم نوشته بودند. روزنامه‌ی جمهوری اسلامی و دیگران نوشتند که بعد تماس می‌گرفتند که حاج‌آقا گفتند: من نرفتم. چون این‌ها اختلاف علمایی داشتند، آن زمان بنی‌صدر بود و اختلافاتی شد که جامعه‌ی روحانیت بنی‌صدر را انتخاب کرد، خب مهر حاج‌آقا بود، اعلام کرد، اعلامیه را چاپ کردند. آن‌ها جلال‌الدین فارسی را انتخاب کردند که بعد نشد و حبیبی را انتخاب کردند. در آن زمینه یک مقداری اختلاف سیاسی با حزب جمهوری داشتند.

ابنا: حاج‌آقا هیچ‌گاه عضو حزب جمهوری نشد؟

نه، اصلاً مخالف بودند. آقای مهدوی هم نشد، خود آقای مطهری هم همین‌طور بود. این‌ها چیزهایی است که بعضی از این‌ها را نمی‌توان در تلویزیون گفت.

ابنا: جایی هست که ایشان با لباس سپاه بودند، ظاهراً در جبهه بود. ایشان به‌طور کلی لباس سپاه را می‌پوشیدند؟

خیلی کم در جبهه می‌پوشیدند. ایشان به لباس روحانیت علاقه‌ی زیادی داشت. ما از دوستان ایشان سراغ داریم که زمانی که فراری بودند لباس‌شان را تعویض می‌کردند ولی حاج‌آقا به هیچ عنوان لباسش را تعویض نمی‌کرد و هر جایی که می‌رفت با همان لباس می‌رفت، مگر این‌که به جبهه می‌رفت. اگر در جبهه هم برای سخنرانی می‌رفت، همان لباس را می‌پوشید و می‌گفت که؛ تأثیر آن لباس بیشتر است. لباس روحانیت را به تن می‌کرد. گاهی اوقات هم لباس سپاه را می‌پوشید.

ابنا: مقداری به وجهه‌ی علمی ایشان بپردازیم. خب اسامی بعضی از اساتید ایشان را در ابتدای مصاحبه فرمودید، بفرمایید که عمده اساتید ایشان چه کسانی بودند؟ آیا ایشان اجازاتی داشتند؟ اعم از اجازات اجتهاد، امور حسبیه و روایات؟

شاید بیشترین همّ و غم ایشان برای مسائل سیاسی و انقلابی بود، البته تا درس خارج هم خوانده بودند، ولی زیاد به دنبال این چیزها نبود. مرتب مسائلی که مطرح می‌کرد، مثلاً به دنبال اجتهاد نبود. خب نماینده‌ی رسمی آقای خمینی بود، ایشان نمایندگی داشت و وجوهات جمع می‌کرد.

ابنا: از امام خمینی  اجازه داشتند؟

بله، تقریباً بعد از آقای طباطبایی، ایشان بود.

ابنا: کدام آقای طباطبایی؟

یک نفر بود که از نظر چهره هم خیلی شبیه به امام بود و در بازار بود. حاج‌آقا مرتب ارتباط داشتند و از ابتدا... .

ابنا: ایشان تدریسی هم داشتند؟

نه، تدریسی به آن صورت نداشتند.

ابنا: برای سپاه چطور؟

برای سپاه سخنرانی و این‌ها داشتند، ولی تدریس علمی نداشتند. شاید در مدرسه‌ی مروی تدریس داشتند، این را باید از آن‌ها بپرسید، چون به مدرسه‌ی مروی می‌رفتند. شاید آنجا برای طلاب تدریسی داشتند، من خبر ندارم.

ابنا: نسبت به وجهه‌ی  علمی ایشان از بزرگان نکته‌ای شنیده‌اید که تأیید وجهه‌ی علمی ایشان باشد؟

الان چیزی در خاطر ندارم. چون همان‌طور که گفتم تمام همّ و غم ایشان از ابتدا مبارزات سیاسی در مسائل مذهبی بود. چون سران منافقین، محلاتی بودند و از اقوام دور ما هم بودند. رضایی‌ها که از سران این‌ها بودند، چهار تا برادر بودند؛ محسن و مهدی و احمد که بزرگ‌ترین‌شان بود. این‌ها محلاتی بودند، هم پدرشان با حاج‌آقا دوست بود و هم حاج‌آقا با این‌ها خیلی صحبت می‌کرد.

ابنا: صحبت و گفتگوی حاج آقا با آن‌ها در جهت ارشاد و برگردادن آن‌ها از گروه منافقین بود؟

بله، برای این‌که برگردانند. البته حاج‌آقا با دکتر شریعتی هم خیلی بحث می‌کرد، هم با پدر ایشان و هم با خود دکتر شریعتی راجع به مسائل مذهبی صحبت می‌کرد. خب دکتر شریعتی ابتدا یک مقداری چپ می‌زد و بعد کم‌کم خودش به جایی رسید که گفت: من تنها قشری که... . نمی‌دانم شما این جمله را از آقای شریعتی شنیده‌اید یا نه که گفت: تنها قشری که مبارزه را رها نمی‌کند، قشر روحانیت است. دانشجو تا زمانی که دانشجو است، مبارزه می‌کند، داد می‌زند و میتینگ می‌رود، ولی وقتی وارد بازار کار شد و زندگی را با زن و بچه شروع کرد، رها می‌کند، ولی روحانیت وقتی شروع می‌کند دیگر تا انتها هست.

ابنا: نظر مرحوم پدرتان در رابطه با آقای شریعتی با تمام این بحث‌ها چه بود؟

همان‌طور که گفتم با هم گفتگو داشتند، بیشتر با پدرشان صحبت می‌کردند و می‌گفت که؛ به دکتر این‌ها را بگو.

ابنا: رفاقتی هم مابین ایشان و دکتر شریعتی بود؟

خیلی کم بود، بیشتر گفتگو بود.

ابنا: این گفتگوها با ناراحتی و تندی بود؟

نه. ببینید یک روشی که حاج‌آقا داشت این بود که واقعاً «رُحَماءُ بَیْنَهُمْ» بود، یعنی دُگم نبود یا این‌که موضع بگیرد. گاهی کسی موضعی می‌گیرد که می‌خواهد با طرف مقابل دعوا کند ولی حاج‌آقا این‌طور نبود، حاج‌آقا معتدل بود، یعنی سعی می‌کرد جذب کند. در کلماتش هم هست که مثلاً به بچه‌های سپاه می‌گفت که؛ قوّه‌ی دافعه‌ی روحانیت ما بیش از قوّه‌ی جاذبه‌اش بود، در صورتی که پیامبر ما(ص) جذب می‌کرد. پیامبر(ص) مردم را با چه چیزی جذب کرد؟ با اخلاق و رفتار خوب. حاج‌آقا این‌طوری بود، مثلاً اگر یک روحانی یک خانم کم‌حجاب را ببیند ممکن است اخم کند و یا روی خودش را برگرداند و یا برود. حاج‌آقا این‌طوری نبود. در فامیل اگر کسی این‌طوری بود، نگاه نمی‌کرد ولی خیلی متعادل و با اخلاق خوب بود.

یک داستانی هست که خدمت‌تان بگویم؛ ما سالی چند روز به مشهد می‌رفتیم، در آن زمان ماشین نداشتیم. آن زمان شرکت ایران‌پیما در خیابان ملت بود. با حاج‌آقا رفتیم. صاحب آن شرکت ایران‌پیما حاج‌آقا را می‌شناخت و خیلی احترام کرد. ظاهراً طبق قانون یکی، دو تا صندلی جلو مال راننده است و خودش مسافر می‌گیرد. آن صندلی‌ها را به ما دادند. راننده هم از داش‌مشتی‌ها بود که عصبانی بود و اعتراض داشت. او آهنگ گذاشت. حاج‌آقا هیچی نگفت و خیلی خونسرد بود. من البته کوچک بودم. رفتیم و تا رودهن رسیدیم. مادر برای بین راه لوبیاپلو درست کرده بود. آنجا تخت‌هایی گذاشته بودند و هر کسی غذایی داشت. حاج‌آقا رفت و به راننده گفت: شما باید نزد ما بیایی، غذای اینجا فاسد است، شما که می‌خواهی تا مشهد رانندگی کنی، ممکن است بدحال شوی. خلاصه آن آقا را سر سفره‌ی ما آورد. و او را این‌طوری جذب کرد. راننده آخر شب گفت: حاج‌آقا، اجازه می‌دهید که من رادیوی عربی را بگیرم که خوابم نبرد. حاج‌آقا به او نگفت که؛ ضبطت را قطع کن و موسیقی نگذار.

به نظرش عربی حرام نبود. حاج‌آقا گفت: هر طور میل‌تان است. خلاصه وقتی پذیرایی کرد، او را جذب کرد. جالب اینجا بود که به خاطر همان برخوردی که با حاج‌آقا کرده بود، رئیس ایران‌پیما او را بیرون کرده بود. او جلوی خانه‌ی ما آمد.

ابنا: به خاطر آن چیزی که گذاشت؟

به خاطر همان که اول اعتراض کرده بود که چرا آقا شیخ را کنار ما گذاشتی؟ چرا صندلی که مال من بود و من باید مسافر می‌گرفتم، این را به او دادی؟ خلاصه او را بیرون کرده بود. او آمد و حاج‌آقا گفت: برو، من تماس می‌گیرم. با او تماس گرفت و گفت: او خیلی راننده‌ی خوبی بود، آدم خوبی است و او را برگردانید.

ابنا: چه سالی بود؟

من کوچک بودم، به یاد ندارم که چه سالی بود. می‌خواهم بگویم که ما ماشین نداشتیم، ۱۶-۱۷ ساله بودم که پدر ماشین گرفت و راننده داشت. شاید ۱۲-۱۳ ساله بودم. این خاطره‌ای است که در ذهن من مانده است.

ابنا: از لطافت‌های اخلاقی ایشان در منزل بفرمایید، مثلاً مراودات ایشان با بچه‌ها و مادر و نوه‌ها چگونه بود؟

زمانی که شهید شدند ۳-۴ تا نوه هم داشتند. ایشان خیلی مهربان بود، این‌که به قول معروف می‌گویند اشک من درِ مشکم است، شاید من از پدر ارث برده‌ام. پدر خیلی مهربان بود، یعنی خیلی رقیق القلب بود، ولی در مقابل کسانی دیگر خیلی محکم بود، ولی مثلاً یک بار نزد جبار باغچه‌بان رفته بود. او به پدر گفته بود که؛ برای بازدید به مدرسه‌ی ما بیایید. خب کمک جمع می‌کرد. حاج‌آقا جلوی درب رفته بود و در زده بود. مثل این‌که زنگ تفریح بود. بچه‌ها آمده بودند و درب را باز کرده بودند و بعد دویده بودند که به مدیر بگویند که کسی آمده است. نمی‌توانستند حرف بزنند، دویدند و به مدیر گفته بودند که؛ یک روحانی آمده است. حاج‌آقا این را دیده بود و گریه‌اش گرفته بود و اصلاً دیگر نتوانسته بود حرف بزند. برگشته بود و دوباره یک زمان دیگر رفته بود. می‌خواهم بگویم که ایشان خیلی رقیق القلب و مهربان بودند. در خانه هم همین‌طور بودند. هیچ‌گاه هم زور نمی‌گفتند. ما هر گاه می‌خواستیم برای نماز صبح بلند شویم، باید به او می‌گفتیم که صبح ما را بیدار کن.

ابنا: خودشان بیدار نمی‌کردند؟

نه، خودش بیدار نمی‌کرد. جالب این است که مثلاً فردا می‌گفتیم: بابا، دیروز گفتیم که ما را بیدار کن. گفت: تو دیروز گفتی. ببینید تا این اندازه رعایت می‌کرد. بعد من در خاطرات خواندم که مثلاً دختر آقای خمینی هم در خاطراتش نوشته بود که امام هیچ‌گاه صبح بیدار نمی‌کرد. ولی وقتی بلند می‌شدیم می‌گفت که زود نمازتان را بخوانید. نماز قضا شده بود، مثلاً ساعت ۹-۱۰ بود، ولی می‌گفت که؛ قضای نماز را زود بخوانید. آدم‌هایی داشتیم که خیلی دُگم بودند، ولی ایشان اصلاً این‌طور نبودند.

ابنا: ظاهراً ایشان به سفر حج هم رفته بودند، تصاویری هم هست.

خود من آن دفعه بودم، من به عنوان مترجم بودم.

ابنا: یعنی شما مترجم عربی بودید؟

من چون در خارج بودم، مترجم انگلیسی بعثه بودم. در سال ۵۸ مترجم بعثه بودم. اولین نماینده‌ی امام در حج حاج‌آقا به اتفاق آقای انواری بودند.

ابنا: این تصاویر مربوط به آن زمان است؟

بله. البته قدیمی‌تر هم هست ولی بیشتر مربوط به آن زمان است که آقای خامنه‌ای و آقای رفسنجانی هم چون به مکه نرفته بودند، آن‌ها هم آن سال آمدند. ابتدا در جده بودیم که به جده آمدند. در رایزنی بودند و بعد به مکه و مدینه رفتند و این دو بزرگوار هم بودند.

ابنا: آن زمان که به عنوان اولین نماینده‌ی رهبری در حج بودند، یعنی امیرالحاج بودند، تعامل ایشان با سعودی‌ها خوب بود؟

بله. من و حاج‌آقا با هم با یک ماشین بنزی به مکه رفتیم. البته مستقر در مدینه بودیم ولی به مکه رفتیم. از آنجا نزد امام جماعت مکه رفتیم که من بودم و حاج‌آقا با او صحبت می‌کرد و می‌گفت که؛ در ایران انقلاب شده است. ما قبلاً مشروب‌فروشی داشتیم که این‌طور و آن‌طور بود، همه‌ی این‌ها از بین رفته است، ما الان نماز جمعه و فلان داریم. با این‌ها صحبت می‌کرد و این‌ها هم خیلی خوشحال می‌شدند. نزد امام مکه رفتیم، او ما را نزد بن‌باز برد. من و حاج‌آقا با خود امام جماعت مسجد الحرام نزد بن‌باز رفتیم. او معرفی کرد و گفت: نماینده‌ی آقای خمینی، فلانی آمده است. بعد رفتیم و با او دست دادیم، حاج‌آقا به من گفت که؛ دست ایشان را بوس کن. من گوش نکردم و بوس نکردم. یعنی می‌خواهم بگویم که این‌طوری بود. بعد یک ساعتی آنجا نشستیم و صحبت کردیم.

ابنا: حاج‌آقا پشت سر این‌ها نماز هم می‌خواندند؟

بله، چون امام حکم داده بودند. ایرانی‌ها کار بدی می‌کردند، این‌ها داشتند نماز می‌خواندند، ایرانی‌ها از خرید آمده بودند و همین‌طور وسط نماز می‌رفتند. این کارشان بد بود. امام هم گفته بود که؛ نماز پشت سر این‌ها درست است. بعضی روحانیون می‌گفتند: امام فرموده‌اند که درست است ولی وقتی به خانه برگشتید خودتان هم بخوانید. بعضی کاسه‌ی داغ‌تر از آش می‌شدند. امام این‌ها را گفته بود. حاج‌آقا خیلی فعالیت کرد. او به ما قول داد که به ما در مسجد الحرام و مسجد النبی(ص) کرسی بدهد. همه کرسی سخنرانی داشتند. مثلاً پاکستانی‌ها یک جایی جمع می‌شدند و یکی از روحانیون‌شان می‌آمد و صحبت می‌کرد. قرار شد که برای ایرانی‌ها هم کرسی در مسجد الحرام و مسجد النبی(ص) بدهند. به اینجا آمدیم و گفتیم که قرار شده کرسی بدهند. خب بن‌باز گفته بود. قرار گذاشتیم ولی عمل نکردند. سید باقر حکیم در آن زمان کرسی نداشت، او در آن زمان در کنار ستون مسجد النبی(ص) می‌ایستاد و به عربی صحبت می‌کرد. ۲-۳ بار شرطه‌ها دیدند که شلوغ شده و عرب‌ها جمع شده‌اند و همه از تعجب دهان‌شان باز مانده بود که او حرف‌های جدیدی می‌زند. خلاصه ‌آمدند و متفرق کردند. آقای حکیم هر شب به کنار ستون می‌رفت و به عربی صحبت می‌کرد. این هم خیلی جالب بود.

بچه‌های سپاه هم که به آنجا آمدند و شروع به تبلیغات علیه سعودی و پادشاهی کردند. از این کارهایی که در ایران می‌کردند، در آنجا هم کردند و با اسپری روی دیوارها نوشتند. خلاصه تعدادی از آن‌ها را هم گرفتند. بعد که این‌طوری شد، حاج‌آقا می‌رفت و با آن‌ها صحبت می‌کرد، آن‌ها را آزاد می‌کردند. بعد حاج‌آقا را برای مراسمی دعوت کردند. یک روز در مکه مراسم می‌گیرند و سور و سات حسابی است. حاج‌آقا هم به آنجا رفته بود و بعد گفته بود که؛ خیلی از مسلمانان گرسنه هستند و شما این همه غذا می‌آورید؟ یکی آمده بود و گفته بود: نه، فعلاً وقت خوردن است و چیزی نگویید.

یک کاری که من کردم این بود که ما از اینجا کلی کتاب‌های عربی و انقلابی برده بودیم. تقریباً ۷-۸ چمدان بود. به فرودگاه رسیدیم و دیدیم که دارند می‌گردند. دیدم کسانی که می‌گردند، یکی با یک گچ علامت می‌زند و این‌ها رد می‌شوند. خلاصه من یک گچ برداشتم و روی آن چمدان‌ها عین همان علامت را زدم و به بچه‌ها گفتم که؛ آرام از اینجا بروید. خلاصه این‌ها خواستند بروند، آن مأمور گفت: کجا؟ بعد برگشت و نگاه کرد و گفت: برو. خلاصه کار خدا بود که تمام این چمدان‌ها که کتاب بود را بردیم. واقعاً خداوند خیلی کمک کرد.

ابنا: ولی سفر شیرینی بود؟

بله، سفر شیرینی بود. حالا شاید این پخش کردن نداشته باشد. من با یک ماشین ولووی سفارت و آقای خامنه‌ای و آقای هاشمی در جده برای خرید رفتیم. آقای خامنه‌ای یک چفیه بسته بود، ماشاءالله قدش هم بلند بود و یک لباس عربی پوشیده بود. آقای رفسنجانی معمولی بود. خلاصه به آنجا رفتیم و آقای خامنه‌ای به مغازه‌ی دیگری رفت، محافظی هم نبود، من صدا زدم: آقای خامنه‌ای، بیایید. به من گفت که؛ سید علی بگو، خامنه‌ای نگو. آقای خامنه‌ای به من احمد می‌گفت. یعنی این‌قدر نزدیک بودیم. با آقای هاشمی هم همین‌طور بودیم.

زمانی که حاج‌آقای والدتان نماینده‌ی ولی فقیه در سپاه بودند چه تحولات ویژه‌ای انجام دادند؟ نسبت به پرورش پاسداران و نسبت به زندگانی آن‌ها چه تحولاتی ایجاد کردند؟

بله. اولین کاری که حاج‌آقا کرد به دنبال قانون‌مند بودن بود و اساسنامه‌ی سپاه را دنبال کرد و نظرات مختلف را گرفت، جلسات مختلفی برگزار کرد و اساسنامه در مجلس تصویب شد و بعد حاج‌آقا برد و امام هم امضاء کرد که دیگر کسی نتواند در آن دست ببرد. حاج‌آقا یک زرنگی‌های خاصی داشت، از لحاظ این‌که سعی می‌کرد مثلاً به منبعی ارجاع دهد که کسی نتواند کاری کند. مثلاً در زمان قبل از انقلاب در سیستان‌وبلوچستان قحطی شده بود. زمان جشن‌های ۲۵۰۰ ساله بود. حاج‌آقا نزد تولیت مدرسه‌ی مروی رفت، تولیت مدرسه‌ی مروی چه کسی بود؟

ابنا: آقای مهدوی کنی؟

نه، آقای مهدوی کنی بعد از انقلاب بود، آن زمان کسی دیگر بود. خلاصه نزد ایشان رفت که خودش یک وزنه‌ای بود. نزد ایشان رفت و گفت که؛ چنین جریانی است، آنجا قحطی شده است. حاج‌آقا از بازار و این‌ها پول جمع کرد و ۳۰ هزار تومان شد. حاج‌آقا به او گفت که؛ شما یک مأموریتی به من بده که من به آنجا بروم و بررسی کنم. ایشان این مأموریت را نوشت. الان اسمش را فراموش کرده‌ام. ایشان نوشت که؛ آقای محلاتی، شما بروید و بررسی کنید و به من گزارش بدهید. ایشان به آنجا رفت و می‌گفت که من به هر خانواده‌ای ۱۰ تومان پول دادم که این‌ها بتوانند زندگی کنند. چه زمانی؟ زمانی که اطراف شاه شلوغ بود. حاج‌آقا یک گزارشی برای آن آیت‌الله نوشت که؛ من پیروِ دستور شما رفتم و این‌طور و آن‌طور شد، این مردم گرسنه هستند و این‌طور و آن‌طور است و تمام جنایات شاه را هم در آنجا ذکر کرد که این‌طور و آن‌طور است. این نامه را به آقای دعایی، رادیو عراق رساندند. حالا شاه دارد جشن‌ها را برگزار می‌کند و رادیو عراق هم هر شب گزارش آقای محلاتی به حضرت آیت‌الله فلانی را می‌خواند. خلاصه حاج‌آقا را گفتند. گفت: آقاجان، من کاره‌ای نیستم، من طلبه هستم. ایشان دستور دادند، من رفتم و به ایشان هم گزارش دادم. یعنی می‌خواهم بگویم که چنین سیاست‌هایی داشت که بی‌گدار به آب نزند.

آن داستان را هم به شما گفتم که یک جایی با آقای رضوی منبر رفته بودند و هر دو را گرفته بودند. فکر می‌کنم آقای رضوی هنوز هم در قید حیات باشند. ایشان تعریف می‌کرد که؛ این دو نفر را می‌گیرند و به کلانتری می‌برند و بعد از کلانتری به ساواک می‌برند. خلاصه آن مأمور ساواک که داشت این‌ها را می‌خواند که حاج‌آقا و آقای رضوی هم نشسته بودند که می‌گوید: این‌طور و آن‌طور است. به اسم حضرت زهرا(س) می‌رسد و به حضرت زهرا(س) یک توهینی می‌کند. حاج‌آقا همان‌جا بلند می‌شود و محکم در گوش این مأمور می‌زند که؛ پدرسوخته، تو چکاره‌ای که به حضرت زهرا(س) توهین می‌کنی؟ وقتی این را می‌زند، خب عواقبی هم داشت. یعنی می‌خواهم بگویم در مقابل کسی که این کارها را می‌کرد کوتاه نمی‌آمد. بعد از انقلاب این آقای ساواکی را گرفتند و او را دادگاهی کردند و یکی از کسانی که خواستند بیاید و شکایتی کند، حاج‌آقا بود. حاج‌آقا رفت و گفت: من از ایشان شکایتی ندارم، فقط چرا به حضرت زهرا(س) توهین کرده است؟ در مورد آن هم خودش باید جواب دهد. یعنی گفته بود که شخصاً چیزی ندارم. این‌که می‌گویم یک چک به گوش او زد...، زمان آقای شهیدی هم که گفتم در محلات بود، رئیس کلانتری محلات یکی از طلبه‌ها را گرفته بود که سید بود، یک سیلی به صورت این طلبه زده بود. چه زمانی؟ زمان شاه. پدر مادرم که گفتم در شهرستان محلات بود و همه از او حساب می‌بردند، او رئیس کلانتری را می‌خواهد و می‌گویند که؛ آقای شهیدی با شما کار دارد. او هم می‌آید. وقتی به اتاق می‌رسد، بلند می‌شود و آقای شهیدی محکم به گوش او می‌زند. خب او برای خودش وزنه‌ای بود. بعد گفته بود: این چکی بود که به گوش آن سید طلبه زدی، اگر این کار را بکنی، می‌گویم که تو را از محلات بیرون کنند. او هم احترام می‌گذارد و می‌گوید: ببخشید قربان. بعد هم می‌رود.

ابنا: او سید و از اولاد حضرت زهرا(س) بود؟

بله.

ابنا: در تهران شهرکی به نام شهید محلاتی هست و در قم هم میدانی به نام شهید محلاتی است، علت این نام‌گذاری‌ها به‌نام ایشان چه بود؟

مقر شهید نه، حاج‌آقا یک نامه نوشته بود که؛ بچه‌های سپاه که در آنجا دارند می‌جنگند. در اینجا باید یک چیزی برای خانواده‌هایشان بسازیم که خیال‌شان راحت باشد. یک نامه برای امام نوشته بود و داده بود که امام گفته بود: باشد تا من بررسی کنم. بعد از شهادت حاج‌آقا، آقای رفیق‌دوست نزد امام رفته بود و گفته بود: آن نامه‌ای که آقای محلاتی داده‌اند که این‌طوری است، زمین این شهرک این‌طوری و آن‌طوری است، این را بدهید، ما هم نام شهرک را شهرک شهید محلاتی می‌گذاریم. خلاصه امام زیر نامه را امضاء می‌کند و زمین‌ها را می‌دهند.

ابنا: بعد از شهادت بود؟

بعد از شهادت و به عنوان شهید بود.

ابنا: خود حاج‌آقا در کجا ساکن بودند؟

در همین خیابان ایران بودیم.

ابنا: تا پایان عمر در آنجا ساکن بودند؟

زمانی که شهید شدند، سپاه نگذاشته بود، به نیرو هوایی رفته بودند، نیرو هوایی یک قسمتی داشت که مال فرماندهان‌شان بود و چند تا از بزرگان مثل رئیس شورای امنیت ملی که آقای روحانی بود، آقای روحانی یکی از این‌ها بود، حاج‌آقا یکی از این‌ها بود. ولی حاج‌آقا هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد که... . مثلاً من به یاد دارم که از این بلیزرها تازه آورده بودند، ۲۰ تا آورده بودند و داده بودند. آقای موسوی اردبیلی بود، رئیس جمهور بود، شهید بهشتی و این‌ها بودند که از این ماشین‌ها داشتند. حاج‌آقا هم یکی داشت. در همان ماشین می‌نشست و دیگر اجازه نمی‌داد که ماشین دیگری اسکورت کند. یک بار حاج‌آقا می‌گفت که؛ من حس کردم که یک ماشین دارد می‌آید، نگاه کردم و دیدم که بچه‌های سپاه هستند. چون ایشان نمی‌گذاشتند، این‌ها از دور مراقب بودند. حاج‌آقا به راننده گفته بود که بایست. او هم ایستاده بود، آن‌ها گفته بودند که؛ آقا محسن رضایی گفته است. او گفته بود: برگردید، من احتیاجی ندارم، همین ماشین کافی است و این‌ها هم هستند. در صورتی که اسم ایشان در گروه فرقان بود که ایشان را ترور کنند. اول امام بود، بعد مطهری بود، بعد قرنی بود، چند نفری بودند و بعد هم محلاتی بود. چند نفری که می‌خواستند ترور کنند این‌ها بودند.

ابنا: ایشان سال ۳۱ با دختر حاج  آقا سید جلال‌الدین شهیدی محلاتی ازدواج می‌کنند، شهید محلاتی چند فرزند دارند؟

ما سه برادر بودیم که برادر کوچک‌مان چون زمان انقلاب به دنیا آمده بود و مادر خیلی تحت تشنج و مسائل انقلاب بودند، این بچه از لحاظ ذهنی مقداری مشکل داشت. آقا میثم بودند. ما اول دو تا پسر و دو تا دختر بودیم و در زمان انقلاب، میثم سال ۵۷ به دنیا آمد.

ابنا: که بعد فوت شد.

بله، قلب ایشان را عمل کردند و بعد از عمل فوت کرد.

ابنا: پسر اول در کجا مشغول هستند؟

یکی مثل من که بیکار است. آن اخوی دیگر هم در وزارت خارجه بود که بیرون آمد و الان یک تولیدی دارد که مشغول است. خواهرها هم که درس خواندند، ولی هیچ‌کدام از ما به غیر از برادر که کار دولتی می‌کرد، کار دولتی نمی‌کردیم.

ابنا: بعضی از فرزندان بزرگان و شخصیت‌ها مشغول در کارهای دولتی و اداری هستند، چه شد که فرزندان شهید محلاتی وارد این مشاغل نشدند؟

حاج‌آقا می‌گفت؛ چیزی که من راضی هستم این است که بچه‌هایم به من وابسته نیستند. مهم‌تر از آن هم این است که ما هر جایی می‌رویم، فامیلی ما مهدی‌زاده است. مثلاً همان بانکی که من ۲۰ سال با آن کار می‌کردم، بینی و بین الله خبر نداشت که من پسر فلانی هستم.

ابنا: شما در بانک بودید؟

نه، بانکی که من با آن کار می‌کردم. چون من مدتی در کار تولید بودم، با بانک کار می‌کردم. در نهایت هم یک وامی تقاضا کرده بودیم، رئیس منطقه پسردایی پدرم بود، جواز کسب را دیده بود و گفته بود که؛ او فلانی است. به رئیس بانک گفته بود و گفته بود: ما اصلاً خبر ندارم. ما تا جایی که بتوانیم معرفی نمی‌کنیم و همه جا مهدی‌زاده می‌گوییم. چون من فکر می‌کنم که ممکن است زمانی کار خلافی بکنیم و به اسم حاج‌آقا نباشد. بنابراین تا حالا استفاده نکرده‌ایم. هیچ‌کدام از ما به جز یکی از خواهران، خانه نداریم و الان مستأجر هستیم و افتخار هم می‌کنیم. تا الان هم خداوند زندگی‌مان را بیش از آن‌که لیاقت داشتیم اداره کرده است، ممنونش هستیم. در این کارها هم نبودیم.

ابنا: یادی از مرحومه مادرتان بکنیم که در ایام کرونا فوت شدند. به قسمت‌هایی اشاره کردید که ایشان در زندگی شهید محلاتی نقش ویژه ای داشتند، همراهی مادرتان با ایشان تا چه میزان بود؟ آیا گاهی اوقات خسته می‌شدند؟ چراکه فرمودید که مثلا پدر ۳۰ مرتبه زندانی شدند. یا در ایامی که ایشان در سپاه بوده، حتماً مرحومه مادرتان نگرانی هایی داشتند. اگر نکاتی هست بفرمایید که استفاده کنیم.

خب مادر از مادران سنتی قدیمی بودند و چون مادر من سید بود، پدر خیلی احترام می‌گذاشت و در عین احترام شوخی هم می‌کرد. مادر گاهی اوقات عصبانی می‌شد، پدرم می‌گفت: پیامبر(ص) عقل کل بود و برای بچه‌هایش هیچی نگذاشت. ایشان خیلی شوخ بودند و همیشه از دل ایشان درمی‌آوردند. مادر هم خیلی سعی می‌کرد که به پدر کمک کند، از لحاظ نگهداری بچه‌ها... . البته از حق نگذریم، دوستان بازاری پدر خیلی مراقب خانواده‌ی ما بودند. در قدیم مراقب خانواده‌های زندانی‌ها بودند. به یاد دارم که مثلاً من و اخوی کوچک بودیم، خب در آن زمان عید به عید کت و شلوار نو می‌خریدند، این‌ها ما را مثلاً به بازار می‌بردند و در آنجا برای ما کت و شلوار و کفش می‌خریدند. ما از لحاظ مادی در مضیقه نبودیم. ممکن بود به خاطر نبود پدر به لحاظ معنوی در مضیقه باشیم ولی از لحاظ مادی این‌طور نبود. خود حاج‌آقا هم خیلی به خانواده‌ی زندانیان رسیدگی می‌کردند. علاقه‌ی او هم به بچه‌های سپاه که در سؤال قبلی‌تان بود خیلی زیاد بود، همیشه می‌گفت که؛ بچه‌های واقعی من آن‌ها هستند. خیلی به آن‌ها علاقه‌مند بود. می‌گفت که؛ این‌ها راه‌های ۱۰۰ ساله را در طول یک شب رفته‌اند. این حرفی بود که ایشان می‌زد.

ابنا: همراهی داشتند.

بله، پدر و مادر همراهی داشتند. مادر عصبانی می‌شد ولی پدر کوه صبر بود. با شوخی مسائل را حل می‌کرد. این‌طور نبود که بگوید: من مرد هستم، فلان هستم. نه، خیلی خون‌سرد بود. نهایتش همان جمله‌ای بود که خدمت‌تان گفتم که می‌گفت: پیامبر(ص) عقل کل بود، برای بچه‌هایش هیچی نگذاشت. مادر هم عصبانی می‌شد و می‌گفت: شما عام‌ها از اول عقل نداشتید. این‌ها شوخی‌های خانوادگی بود.

ابنا: به عنوان سؤال آخر؛ اینجا خبرگزاری اهل‌بیت(ع) است. آیا شهید محلاتی تألیفاتی در رابطه با اهل‌بیت(ع) داشتند؟ اگر مطلبی از ایشان اعم از تألیفات و یا امور دیگری در راستای مکتب اهل بیت(ع) هست بفرمایید.

ایشان بیشتر در مسائل مبارزاتی و سیاسی بودند، به دنبال کارهای علمی بودند، منتها نه به عنوان این‌که مکتوباتی داشته باشند. البته یک کتاب چهل حدیث دارند، بعضی از خاطرات‌شان را خودشان نوشته‌اند و ضبط کرده‌اند ولی آن‌قدر ایشان مشغول بودند و سر یک کار بودند که فرصتی نداشتند. هدف ایشان بیشتر مبارزه بود. در تمام گروه‌ها هم بودند، مثلاً‌ در گروه استقبال امام بودند. هر چه که تشکیل می‌شد، حاج‌آقا واقعاً علما را راه می‌انداختند، به قول آقای خامنه‌ای موتور العلماء بودند. این لقب را به ایشان دادند.

ما اگر زمانی کار خلافی می‌کردیم، می‌گفت: پسرجان، خون تو از امام حسین(ع) است، گوشت، پوست و خون شما از امام حسین(ع) است.

ابنا: این را به جهت سیادت مادرتان می‌گفتند؟

نه، به خاطر این‌که ایشان با منبری که برای امام حسین(ع) می‌رفت، هزینه‌های ما را درآورده بود. می‌گفت: گوشت، پوست و استخوان شما مال امام حسین(ع) است، خلاف نکنید. این نصیحت را می‌کرد.

من وقتی می‌خواستم به خارج بروم، خب قبل از انقلاب بود، ایشان به فرودگاه آمد و یک کلام گفت: پسرجان، خلاف شرع نکنید. این‌طور نبود که تفسیر زیادی بکند و یا توضیح زیادی بدهد. در این‌طور مسائل خیلی خوب بود.

یک داستان دیگر هم هست. گفتم که چهره‌ی ایشان خندان بود. ما در هنرستان که بودیم، مهندس کتیرایی، آقای گنابادی و این‌ها رئیس هنرستان بودند، کسانی که بعد از انقلاب جزء مهندسین اسلامی بودند. این‌ها یک هنرستانی تشکیل داده بودند، خب پدر قبول کرد که من به آنجا بروم. آدم‌های مختلف را دعوت می‌کرد که برای دانش‌آموزان سخنرانی کنند. چه کسانی بودند؟ مثلاً برادر آقای خامنه‌ای، آقا سید محمد، معلم قانون کار ما بود ولی مسائل سیاسی می‌گفت، مسائل مذهبی می‌گفت. این‌ها که بودند، یک بار هم حاج‌آقا را دعوت کرده بود که حاج‌آقا بیایند و سخنرانی کنند. بچه‌ها هم نمی‌دانستند که پدر من است. به ترتیب نشسته بودیم، حاج‌آقا آمد، ابتدا با خنده صحبت کرد. فرد کناری من گفت: مثل این‌که آقا شیخ بچه‌باز هم هست. چون می‌خندید. من هیچی نگفتم. یعنی می‌گویم تا این اندازه ایشان را نمی‌شناختند. چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب او را نمی‌شناختند. ایشان خیلی خوب بود و سعی می‌کرد که... . ما الان اگر می‌توانستیم مردم را جذب کنیم خیلی بهتر بود تا این‌که طوری برخورد کنیم... . واقعاً پیامبر ما(ص) مردم را با اخلاق جذب کرد.

ابنا: ایشان تهجدات شبانه هم داشتند؟

نه، زیاد نه. آخر به قول معروف بعضی‌ها... . ایشان متعادل بودند. آدم‌هایی داشتیم که من نمی‌توانم نام ببرم، مثلاً به خاطر این‌که نماز صبح بچه‌شان قضا شده، او را از پشت‌بام به پایین انداخته بودند. شما باور می‌کنید؟ در خود محلات این کار را کردند و در نهایت بچه کمونیست شد. این‌که می‌بینیم برخوردهای کسانی مثل آقای خمینی، مثل آقای مطهری، مثل آقای مهدوی و این‌ها، برخوردهای سلبی نیست، جلب می‌کند. به زور نمی‌توان بچه را هدایت کرد. حاج‌آقا گاهی اوقات نماز شب می‌خواند و گاهی نمی‌خواند. ممکن بود زمانی هم نماز صبح او قضا شود، خب قضایش را می‌خواندند. یا گاهی اوقات برای سحر خواب می‌ماندیم، با خود حاج‌آقا با ماشین به خارج از شهر می‌رفتیم، افطار می‌کردیم و برمی‌گشتیم. خود حاج‌آقا هم همین‌طوری بود. مادر، من، حاج‌آقا با ماشین ایشان می‌رفتیم که به عنوان مسافر شویم. این خاصیت حاج‌آقا بود که به هیچ عنوان زیاد در مسائل مذهبی سخت نمی‌گرفت. اگر کسی به کسی ظلم می‌کرد، حاج‌آقا قبول نمی‌کرد. مثلاً ما یک راننده داشتیم... . یکی از بازاری‌ها ماشینش را به حاج‌آقا داده بود که محرم و صفر از این ماشین استفاده کند. حاج‌آقا از آن ماشین استفاده می‌کرد. این آقا با شاگردش دعوا کرد، به شاگردش تهمت زد، او هم بازاری بود، بچه‌ی متدینی بود. آن‌ها نزد حاج‌آقا آمدند. حاج‌آقا بررسی کرد و حق را به شاگرد داد. او آن‌قدر عصبانی شد که ماشین را از حاج‌آقا گرفت. ولی حاج‌آقا اصلاً اهمیتی نمی‌داد که بگوید: او به من ماشین داده است. خب آن زمان هم خیلی مهم بود، یک ماشین داده و من دارم به منبرم می‌رسم، این‌طوری نبود که توجهی کند. به دنبال حق بود. بنابراین خیلی‌ها جذب می‌شدند. در سپاه هم همین‌طوری بود. مدتی حاج‌آقا نبود و آقای ایرانی آمد، دوباره حاج‌آقا را برگرداندند. چون بچه‌های سپاه او را دوست داشتند.

ابنا: مرحوم حاج شیخ حسین ایرانی؟

بله. این‌طوری بود، حاج‌آقا را دوست داشتند.

ابنا: خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید، از محضرتان استفاده کردیم.

..........................

گفت‌وگو: مهدی اسکندری

..........................

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha