۱۹ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۵
نسلی که بر درستی حماسه ی حضور مهر تایید می زنند

اگر تاریخ ایران صدای آشنا داشت، این شب‌ها با گام‌های مردی هشتادساله هم‌قدم می‌شد که جنگ، شاه، انقلاب، خمینی کبیر و خامنه ای شهید را دیده و حالا در خیابان، برای خامنه‌ای جوان راه می‌افتد. نه به زور، که به انتخاب، برای خونخواهی رهبر شهیدش و بیعت با رهبر جدیدش، تا پای جان برای وطن می ایستد.

 خبرگزاری بین المللی مکتب اهلبیت - ع - ابنا: خیابان‌های این شب‌های ایران، صحنه‌ی پیوندی بی‌تکرار است. نه فقط از آن رو که جمعیت انبوه است، بلکه از آن جهت که تماشاگر «همه‌ی سن‌ها» و «همه‌ی قشرها» هستی. در این میان، اما حضوری عمیق‌تر خودنمایی می‌کند: پیرمردان هشتاد، نود ساله‌ای که هشت دهه از تاریخ معاصر ایران را از جنگ جهانی دوم تا انقلاب اسلامی و دوران رهبری آیت‌الله خامنه‌ای زیسته‌اند. این سال‌خوردگان تاریخ، نه از سر عادت، که از روی درایت و تجربه، پشت نظام ایستاده‌اند.

 بگذار از شعار ننویسم. بگذار از عدد و آمار ننویسم. از حضور بنویسم. از آن لحظه‌ای که چشمت به خیابان می‌افتد و می‌بینی نه یک جمعیت، که یک نسل‌ها پیوند خورده‌اند. این شب‌ها، شب‌های حماسی ایران است. اما نه فقط به خاطر بزرگی راهپیمایی، که به خاطر عمق حضور.

 همه را می‌بینی: کودک را با پرچم کوچک در دست، جوان را با شوقی که توی چشم‌هایش می‌جوشد، زن محجبه و بی‌حجاب را کنار هم. اما چیزی که دلت را می‌لرزاند، پیرمردها هستند. آن پیرمردهایی که دیگر نباید توی خیابان باشند. هشتاد سال، نود سال. پشتشان خمیده، دستشان روی عصا. اما چشمانشان روشن است.

 این پیرمرد، روزهایی را دیده که تو فقط در کتاب‌ها خوانده‌ای. سال ۱۳۲۰ را به خاطر دارد. جنگ جهانی دوم را با پوست و استخوان حس کرده. رضاشاه و محمدرضا را درک کرده. خلق اسلامی را از نزدیک لمس کرده. انقلاب را با امام خمینی نفس کشیده. و حالا، سال‌هاست که با آیت‌الله خامنه‌ای، هر قدم این نظام را تماشا کرده.

 حضور او، یک راهپیمایی ساده نیست. او که تمام فراز و نشیب‌ها را دیده، اگر آمده، برای دلداری نیامده. برای تأیید آمده. خودش «پدرعزّام این مملکت» است. آن‌قدر دیده که بداند «جای درست تاریخ» کجاست. و حالا با همان پاهایی که روزی برای انقلاب راه افتاد، برای نظام امروز هم راه می‌افتد.

 این حضور، مُهر تأیید است بر تمام رفتارها و سلوک‌های زیر نظام. نه از سر ناآگاهی، که از سر سال‌ها تجربه. نه از روی اجبار، که از روی عشق.

 کاش یک دوربین جهانی این لحظه را ضبط می‌کرد: پیرزنی چادری و دختری با موی آزاد، شانه به شانه، اشک می‌ریزند برای یک آرزو. کاش کسانی که از پشت مانیتور، ایران را قضاوت می‌کنند، یک بار پای پیاده‌ روی خیابان بایستند و ببینند پیرمرد نودساله‌ای که حافظه‌اش به سختی یاری می‌دهد و گاهی راه خانه تا خیابان را گم می‌کند، اما درستی این نظام را به یاددارد، روزهای تلخ طاغوت و روزهای سیاه کشتارهای منافقین را نیز به خاطر می آورد. کاش صدای لرزان این پیرمرد که می‌گوید «من انقلاب را دیدم، من امام را دیدم، من این نظام را دوست دارم» به گوش بدخواهان برسد.

 کاش روزی بنویسند: ایران، تنها با موشک و نفت حفظ نشد. با عصای پیرمردی حفظ شد که آمد تا بگوید: «من هنوز اینجام.»

 کاش این تصویر، نه فقط در یک رسانه، که در نگاه جهانیان ثبت شود. کاش آنان که ایران را از پشت شیشه‌های سرد تحلیل می‌کنند، یک بار با چشم خود ببینند پیرزنی چادری و دختری بی‌چادر را که در کنار هم، زیر یک پرچم قدم می‌زنند. کاش صدای پیرمردی که «خلق اسلامی» و «همه‌ی صحنه‌ها» را دیده، به گوش کسانی برسد که گمان می‌کنند حمایت از نظام فقط با شعار ممکن است. مهر تأییدی که این نسل بر رفتارهای حاکمیت می‌زند، از جنس «ایستادن بر جای درست تاریخ» است؛ نه از روی جهل، که از روی «پدرعزّام این مملکت» بودن.

 زهرا صالحی فر، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت رسانه دانشگاه باقرالعلوم.


 پاورقی

 پدر عزام: پدر شجاع و دلیر

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha