به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ آیتالله سیدعلی اصغر هاشمی علیا، از علمای شاخص تهران و مؤسس و تولیت حوزه علمیه حضرت قائم(عج) چیذر است.
آیتالله هاشمی علیا در سال ۱۳۱۵ هجری شمسی در خانواده ای مذهبی و اصیل منطقه شمیران تهران دیده به جهان گشود. عشق به فراگیری علوم دینی از همان کودکی موجب شد که از محضر آیتالله نهاوندی بهرهمند و پس از چندی عازم شهر مقدس قم شود.
ایشان در طول ۱۲ سال اقامت در شهر مقدس قم از محضر اساتیدی چون حضرات آیات عظام بروجردی، امام خمینی، گلپایگانی، علامه طباطبایی و میرزا هاشم آملی استفاده کرد.
روحیه خیرخواهی و دلسوزی ایشان موجب شد که با وجود کثرت درسها شبهای جمعه به تهران آمده و در مسجد محله چیذر به آموزش قرآن و تفسیر آن بپردازد. همین روحیه و عشق و علاقه وافر ایشان به ترویج علوم دینی موجب شد که با وصول به درجه اجتهاد به تهران آمده و در سال ۱۳۴۶ شمسی حوزه علمیهای را در دو بخش خواهران و برادران در منطقه چیذر بنا کرده و با وجود فشارهای حکومت طاغوت به تعلیم و تربیت طلاب بپردازد.
حوزه علمیه قائم(عج) چیذر با حدود نیم قرن سابقه، حاصل تلاش و همت این عالم فرزانه است.
آنچه در ادامه میآید گفتوگوی خبرگزاری ابنا با این استاد و عالم علوم اهلبیت(ع) است:
.............................
گفتوگو: محمدمهدی اسکندری
............................
ابنا: حاج آقا بسیارخرسندیم که در محضرحضرتعالی هستیم محبت کنید مقداری از تاریخچه تاسیس حوزهی علمیهی چیذر، از مشاهیر و معاریفی که در این حوزه و مدرسه علمیه پرورش یافتند برای ما بفرمایید
بسم الله الرحمن الرحیم؛ در شمیران اصلاً حوزهی علمیهای نبود؛ هیچ حوزهای، سهچهار نفر طلبه بودند، امّا نه معلمی بود و نه مدرّسی. علمای اینجا هم چندان باسواد نبودند؛ نه فقط اینجا، در جاهای دیگر هم معلومات دینی چندانی نداشتند.
بههرحال خداوند توفیقی داد. با اینکه من هیچ امیدی به چنین مسیر و آینده نداشتم… من بچهی رعیت بودم؛ نه پدرم و نه مادرم باسواد بودند، نه محیط ما محیط علمی بود، و نه کسی بود که من را تشویق به درس و علم کند. آن تشویقها و امکاناتی که امروز بچهها دارند، آن موقع خبری از آن نبود. من سختیهای بسیاری دیدم که گفتنی نیست.
تا جایی که پدرم تصمیم گرفته بود برای من هیچ خرجی نفرستد. اصلاً رفتنم به قم چند سالی عقب افتاد. یعنی آن دورانِ بهترینِ عمرم برای یادگیری و تحصیل، همان وقتی بود که پدرم اجازه نمیداد بروم. البته او هم تقصیری نداشت؛ در آن زمان، همه همینطور بودند. کشاورزی میکرد و من در کارهای خانه و مزرعه کمکش میدادم.
اما بالاخره خدا خواست، و بعد از صبر و استقامت زیاد، توفیق پیدا کردم و وارد این مسیر شدم. مدتی که در قم بودم، تابستانها میآمدم و برمیگشتم. سال اول، بنا بر این بود که هیچ خرجی برایم نفرستند و با فقر در قم بمانم تا شاید ناچار شوم برگردم. امّا تصمیم من این بود که بمانم و بمانم، ولو از گرسنگی هم بمیرم.
.

.
ابنا: یعنی عمداً خرجی ندادند که شما برگردید؟
بله، ما در مدرسهی دارالشفا فقط سهچهار نفر بودیم. آقای شیخ زینالعابدین قربانی هم بود، اهل شمال بود. او در طبقهی پایین ساکن بود و من در طبقهی بالا. در آن طبقه جز من کسی نبود.
تابستان بود و گرمای قم. اگر مادرم گاهی میآمد، کمی برنج برایم میآورد، و من با همان برنج یک هفته را سر میکردم. یک روز صبح بیدار شدم و دیدم سرم گیج میرود؛ به زمین افتادم. دوباره خواستم بلند شوم، باز افتادم. بار سوم هم همینطور. با خودم گفتم اگر بمیرم، کسی نمیفهمد که در اتاقم مردهام. کمکم خودم را تا بیرون کشیدم، پاهایم را رو به قبله گذاشتم و گفتم: «خدایا، هرچه دارم از توست، من از هیچکس جز تو چیزی نمیخواهم. حاضر به مرگ هستم، اما حاضر نیستم از کسی تقاضا کنم.»
تا همینجا یادم هست که آفتاب بالا آمد و نورش به من خورد. کمی به هوش آمدم و دیگر نفهمیدم چه شد… فقط میدانم که در آن لحظه تا مرز مرگ رفتم، اما حاضر نشدم از کسی کمک بخواهم.
و تا امروز، همانطور که میبینید، هرچه این مدرسه دارد بدون کمکِ حتی یک نفرِ محلی بوده؛ نه دستم را پیش مراجع معظم دراز کردم و نه نزد هیچ فرد دیگری رفتم.
ابنا: این خاطرهای که فرمودید مربوط به چه سالی است؟
حدود ۱۸-۱۹ ساله بودم.
ابنا: در دههی ۳۰ بوده است؟
بله. من طلبهی درسخوانی بودم و عشق زیادی به درس داشتم، امّا تا کلاس پنجم بیشتر نخواندم. بد نیست بگویم چرا. از کلاس اول تا پنجم با نمرههای خوب بالا آمدم، ولی در کلاس پنجم، معلممان زنی بیحجاب بود. بچهای که کلاس پنجم است دیگر بچهی کوچکی نیست، دهـدوازده ساله است. نمیخواستم با آن خانم هر روز روبرو شوم و من از همانجا از مدرسه زده شدم.
نه پدرم و نه مادرم نمیدانستند که من کجا میروم، یا چرا درس میخوانم و یا چرا نمیخوانم. در آن زمان، پدر و مادرها مثل امروز نبودند که دنبال درس و حال و روز بچه باشند. برای همین دیگر به مدرسه نرفتم؛ گاهی با بچهها به کوه میرفتم، گاهی سر کار دیگر، ولی مدرسه نه.
سه سال به این منوال گذشت و آخرش رفوزهام کردند. بعد گفتند: «بیا کارنامهات را بگیر.» گفتم: «نمیخواهم» نه کارنامهای گرفتم، نه درسی خواندم، نه چیزی بلد شدم. هنوز هم میگویم از آن درسهای مدرسه هیچ چیز بلد نیستم.
ابنا: ظاهراً شهید اندرزگو هم جهت تحصیل مدتی در این مدرسه ساکن بودند
نظیر آقای اندرزگو چند نفر بودند؛ تنها او نبود. امام جمعهی لواسان، آقای دعاگو، اینجا بود، آقای عمادی هم در بخش شمال امام جماعت بود. وقتی آقای اندرزگو از اینجا رفت، چند ماهی از او خبری نبود و بعد در مشهد بود. گاهی از من کمک میگرفت تا چیزی برایش بفرستم. در همینجا هم مدتی ساکن بود. چند نفر دیگر هم که در شهرستانها منبر میرفتند و بعد تحت تعقیب ساواک بودند، به اینجا پناه آورده بودند.
چون اینجا برایشان پناهگاه بود. وقتی مدرسه را تأسیس کردم، ده شب در مسجد سخنرانی کردم و گفتم: اگر مسلمانی بخواهد اسلام را درست بفهمد، باید عربی بداند، چون زبان اسلام قرآن و روایات است. هدفم همین بود که مدرسهای برای آموزش این زبان داشته باشم، نه برای پرورش طلبه. با این حال صد نفر ثبتنام کردند و درس شروع شد.
پانزده روز بعد ساواکِ شمیران مرا خواست. گفتند: «میخواهی قم را به اینجا بیاوری؟» گفتم: «نه، فقط عربی درس میدهم.» چون از قبل هم به خاطر کارهایی شناخته شده بودم، نسبت به من حساس بودند. از آن به بعد مأمور کنارم میفرستادند و هر چند وقت یکبار هم احضارم میکردند. برای همین اجازه نمیدادم کسی شعار بدهد و در نتیجه به «ضد انقلاب» معروف شدم.
آقای اندرزگو حدود شش ماه اینجا بود و با هم خیلی صمیمی شدیم. گفت جایی نزدیک گرفته، شبهای جمعه با دوستانش دعای کمیل و روضه دارند که همان جلسات مبارزان بود. کمکم وارد فعالیتهای انقلابی شد. آخر هفتهها کتابی میبرد و شنبه که میآمد میگفت: «به اصفهان یا شیراز رفتم.» بعد فهمیدم در همان رفتوبرگشتها سلاح جابهجا میکرده.
.

.
شهید سیدعلی اندرزگو (با عمامه سفید) و آیتالله سید علیاصغر هاشمیعلیا
.
چند نفر دیگر هم مثل او بودند، ولی طلبهها نمیدانستند چه میکنند. آن دوران افکار شریعتی رواج داشت، جوانها تأثیر گرفته بودند و من میگفتم بیاحترامی به علما درست نیست. یکی از طلبهها که بعدها فرقانی شد، دربارهی آیتالله خوانساری بیادبی کرد. ناراحت شدم، اما چیزی نگفتم. فضا اینطور بود. حدود سی نفر از طلبهها رفتند، حتی بعضی استادها هم برگشتند. دوستان نزدیکی بودند، ولی از پشتپرده بیخبر.
بههرحال، اینجا در ابتدا مدرسهای نبود. آقایان جلسهی بحثی داشتند بر سر جواهر و مجمعالبیان. سه نفر از بزرگان شمیران بودند: پدر مرحوم آقای رسولی، آقای اردکانی (داماد آقای فاضل و مرتبط با آقای بروجردی) و آقای لنکرانی که از طرف آقای بروجردی به دروس آمده بود.
آقای لنکرانی گفت که در بحثشان شرکت کنم، و من هم میکردم. یک روز تابستان گفتم: «شما سه نفر از بزرگان شمیران هستید، چرا مدرسهای راه نمیاندازید؟ این طلبههایی که از مشهد میآیند، جایی ندارند. مردم شمیران هم مثل روستاهای ایران نیستند که از روحانی پذیرایی کنند یا دعوتی داشته باشند. مدرسهای بسازید که هم محل بحثتان باشد و هم طلبهها مأوا پیدا کنند.»
آقای اردکانی کمی گرایش سیاسی داشت و ما صحبتهای سیاسی را از او میشنیدیم؛ چون یکی از اقوامش در دستگاه بود و چیزهایی میگفت. او گفت: «کار روحانی را نمیشود با مشورت پیش برد، یکی باید بزند و برود؛ اگر شد، شد، اگر نشد هم نشد.» ما هم جوان بودیم، گاهی خدا کاری را از دست یک بچه به انجام میرساند. گفتیم: «میزنیم ببینیم چه میشود.»
ابنا: حضرتعالی چند سال در قم بودید؟
در حدود ۱۲-۱۳ سال بودم.
ابنا: آیتالله بروجردی(ره) هم درک کردید؟
یکی، دو سال در درس قضاء و شهادت ایشان بودم.
ابنا: از علامه طباطبایی(ره) یا حضرت امام(ره) خاطرهای به یاد دارید؟
ایشان وقتی تفسیر المیزان را مینوشتند، من در آن زمان در مدرسهی آقای حجت بودم. در همان مسجد، جلسهای داشتند با حدود دهپانزده نفر. خودشان روی زمین مینشستند و بقیه دو ردیف دورش بودند. آرام صحبت میکردند، من هم در تفسیر ایشان شرکت میکردم؛ از ابتدای تفسیر سورهی یوسف(ع) حاضر بودم و چند سالی هم در درس اسفار ایشان شرکت داشتم.
ابنا: ظاهرا جلسهی خصوصیتری هم داشتند.
سن من برای آن حلقهی خصوصی ایشان اقتضاء نمیکرد، من جوان بودم.
ابنا: در درس حضرت امام(ره) هم شرکت میکردید؟
درس اصلی من از ابتدا درس امام بود. وقتی ایشان تبعید شد، واقعاً مثل مرغ سرکنده شدم. برای اینکه از وضع درسها آگاه باشم، به درس آقای گلپایگانی، آقای میرزا هاشم عاملی و حدود یکیدو سال هم به درس آقای داماد رفتم تا کیفیت درس هرکدام را ببینم.
ابنا: شما با مقام معظم رهبری(دام ظله) هم در قم همدوره بودید؟
یکی از دوستان ما ـ که هنوز زنده است و برادرش مرحوم شده ـ یکبار گفت: «ایشان تازه آمده و میخواهیم روزی ناهار دعوتشان کنیم، شما آماده کنید.»
مادرم گاهی مربای آلبالو درست میکرد و من برای مهمانها نگه میداشتم. آن روز یک پلویی پختم؛ البته آشپز خوبی نبودم، ولی درست کردیم و با ایشان به بیابان رفتیم و من پذیرایی کردم.
بعدها، در اوایل انقلاب، ما شبها ـ حدود ده دوازده شب ـ بزرگان آن روز را دعوت میکردیم.
.

.
ابنا: چه بزرگانی را دعوت میکردید؟
شهید چمران، دکتر بهشتی وتعداد دیگری بودند. خود آیت الله خامنه ای بود. هر شب یکی از این آقایان را دعوت میکردیم. البته این مدرسه نبود، کوچکتر بود، ولی این پلهها بود.
ابنا: توسعه دادید
بله، من ابتدا چندتا حجره در آنجا با گِل ساختم.
ابنا: شنیدهایم که اینجا باغ پدری شما بوده
اینجا باغ داییِ پدرم بود. به من گفت: «دایی، بیا اینجا و دیگر به قم نرو.» گفتم: «من خودم جا دارم؛ خانهی پدرم هست، پدربزرگم هم زمینی به من داده، در قم هم خانه دارم. اگر بیایم، باید اینجا را مدرسه کنی.» گفت: «این هم کلید، هر کاری خواستی بکن.»
گفتم: «من اینطوری قبول نمیکنم، باید اجاره بدهی.» او هم وقف کرده و اجارهی پنجاهساله داد. قرار شد بعد از پنجاه سال، هر که متولی بود، پنجاه سال دیگر تمدید کند. الان هم نوشتهاش را دارم. دو سه سال پیش پنجاهسالِ اول تمام شد و ما دوباره برای پنجاه سال دیگر موقوفه را اجاره کردیم.
ابنا: الان متولی این حوزه و مدرسه چه کسی است؟
متولی اینجا من هستم و آقای رحمانی، که متولی زمین بود. بعد از وفاتش، پسرش متولی شد و اجازهی ادامه کار را به من داد.
مدتی هم، حدود یک سال، صنایع دفاع و پادگانهای شرق شمیران زیر نظر من بود. خود آقای شاهآبادی میفرمود: «من خاطر جمعم که شما اینجا هستید، خودم به پایین میروم.» وقتی سران رژیم سابق فرار کردند، اثاثیهشان را بردند اما خانهها دست ما ماند. مهمتر از آن، مدارکی بود که نشان میداد از طرف شاه پولهایی به افراد خاص داده میشد. یک ساختمان مجهز در اختیارشان بود. وقتی رفتند نتوانستند مدارک را ببرند. من بلافاصله آنها را جمع و به اینجا منتقل کردم و در چند انبار گذاشتم. شب دوم یا سوم همان افراد برگشتند تا مدارک را ببرند، اما دیدند جایشان خالی است. وقتی پرسیدند، گفته شد: «به کمیته رفته.» آنان خیال کردند به کمیتهی مرکزی رفته، در حالی که مدارک همینجا بود.
ماجرا را به آقای مهدوی (وزیر کشور وقت) گفتم. گفت: «به آقای خامنهای اطلاع بده.» با ایشان تماس گرفتم، گفتم: «مدارکی از این نوع داریم، میخواهید؟» گفت: «بله.» چند خودروی پیکان فرستادند و همهی مدارک را بردند. من فقط یک برگ برداشتم تا ببینم چیست. نوشته بود: «گوگوش در فلان مکان هفت شب اجرا داشته و فلان مبلغ، حدود هفت میلیون تومان، دریافت کرده است.» آن برگه نزد من ماند و بقیه را تحویل آقا دادم.
در یکی از همان روزها، آقا شبی به منزل ما آمد. گفت: «در این هفتهشت ماه، هنوز به خانه نرفتهام و امشب به اینجا آمدم.» اتفاقاً همان شب جلسهی قرآنی داشتیم و ایشان در آن جلسه شرکت کرد.
ابنا: این عکس برای چه زمانی است؟
زمان اعزام به جبهههای دفاع مقدس است. ۲-۳ بارهم توفیق شد به مناطق جنگی رفتم، در یکی از سفرها در بازگشت تصادف کردیم و کمرم آسیب دید و هنوز هم از همان موقع کمر درد دارم.
وقتی درسها تعطیل میشد، برای کمک به جبهه و دیدن دوستان میرفتیم. یکی از گاردیها جوان خوبی بود، از خانوادهای مسلمان. خودش به من گفت: «میخواستم شاه را ترور کنم، ولی نتوانستم.»
قبل از انقلاب، اولین صدای «مرگ بر شاه» از همینجا و از مدرسهی ما بلند شد. یک روز به طلبهها گفتم: «فلانفلانشدهها! نه درس میخوانید و نه کاری میکنید!» یکی از بچهها، اهل کاشان، گفت: «چه کنیم؟» گفتم: «میروید قم، چه کار میکنید؟» همانجا فهمیدند ماجرا چیست. در آن زمان حدود دویستسیصد طلبه داشتیم. شب به مسجد آمدند و از همانجا شعار را شروع کردند.
همان جوان گاردی آمد کنار سجادهام نشست. به دو نفر دستور داده بودند بزنند. یکی از مأموران به نام وثوق به آقای شاهآبادی سیلی زد؛ بعدها او را اعدام کردند. آن جوان آمد گفت: «اگر خواستید شعار بدهید، با من هماهنگ کنید. من نیروهایم را از پایین میبرم، شما از بالا بروید تا حلقه بسته نشود.» به همین ترتیب تا آخرین روزهای حکومت شاه، شعار «مرگ بر شاه» از اینجا بلند میشد.
روزی هم آقای کروبی و آقای مفتح در مسجدی بیرون شهر جلسه داشتند. مسجد آقای کروبی عمومی نبود؛ جایی بیابانی بود با جمعیت کم. گفتند نیرو نداریم. ما حدود پانصد، ششصد نفر نیرو بردیم. یکی از آنها گفت: «خدا خیرتان بدهد، ما نیرو نداشتیم.»
آقای مفتح دستم را گرفت و با آقای سیدجمال الدین دین پرور گفتند برویم. راه را بسته بودند. قرار شد تا کلانتری مرکز تهران برویم و مسیر را باز کنیم. آقا جمال وسط راه برگشت، من و آقای مفتح دویدیم تا رسیدیم، آقای مفتح با مأموران صحبت کرد و بالأخره راه باز شد و رفتیم.
.

.
ابنا: ظاهراً حضرتعالی با شهید صیاد شیرازی هم در ارتباط بودید
بله.
ابنا: اگر خاطرهای هم از ایشان دارید بفرمایید
آقای صیاد ابتدا طوری به اینجا میآمد که همیشه نماز ظهر را با جماعت بخواند؛ خیلی به وقت و نماز جماعت مقید بود. بعد از هفتهشت سال گفت: «ما درگیر جنگ بودیم و به خودمان نرسیدیم، حالا میخواهم برای ما درسی بگذارید.»
خودش میآمد و هرکس را که میخواست، همراه میآورد؛ حدود هفت تا ده نفر از ارتش و سپاه بودند که بعضی هنوز زندهاند. برایشان بحثِ اوصافالاشراف را گذاشتیم و آن را تا آخر با هم خواندیم.
ابنا: ظاهرا ایشان نسبت به علما خیلی علاقه و ارادت داشتند
بله، خیلی لطف داشتند.
ابنا: مدرسه درس اخلاق عمومی برای همه مردم و اقشار هم دارد؟
دو سال تمام درسها با خودم بود. آنقدر کار زیاد شد که قلبم درد گرفت. من را پیش دکتر قلب بردند، گفت: «قلبش از من سالمتر است، اما کارش چیست؟» گفتند: «درس میدهد.» گفت: «پس نباید درس بدهد؛ فشار روی ماهیچههای قلب است که این سوزش را میآورد.»
دیدم نمیتوانم تعطیل کنم؛ هیچ استادی نداشتیم و دو سال تنها درس میدادم. همه کارم درس بود، حدود ده، یازده درس، البته سنگین نبود؛ یکی مکاسب و بقیه مقدمات. بعد در خانه نشستم، ولی درس را باز هم قطع نکردم؛ از هر صفحه فقط چهار خط میگفتم تا رشتهی کار نَبُرد.
سه نفر از بزرگان شمیران ـ آقای ملکی، آقای رسولی و آقای همدانی ـ فهمیدند بیمارم. آمدند و کمک کردند. آقای موسوی هم دفتردار ما بود. بعد از مدتی با ماجرایی که پیش آمد، این جمع کنار رفتند.
در همان اوضاع، علامه عسکری فهمید که اطرافم خالی شده. مرا خواست. رفتم خدمتش، گفت: «شنیدهام چنین شده.» گفتم: «بله.» گفت: «شیخی از نجف آمده، زندگی و منزلش با شما باشد ما هم پذیرفتیم. آن آقا آمد و تمام کمبود درسهای ما را جبران کرد.
ابنا: ظاهراً این حوزه مبارک دارای خدمات عامالمنفعهای مثل صندوق قرض الحسنهای هست، لطفا مقداری پیرامون این صندوق توضیح بفرمایید
ما خیریهای داریم؛ صندوقی هم بود که کارش گسترده بود. بعدها از بعضی جهات تعطیلش کردند، اما دوباره احیایش کردیم تا کار را گسترش بدهیم.
ابنا: حاجآقا، به نظر حضرتعالی حوزه باید چگونه باشد که ارتباطش با بدنهی اجتماعی همواره درهم تنیده و برقرار باشد؟
اصل حرف از مجتمع است. مردم باید خودشان حوزه را بخواهند. امام به سراغ مردم نمیرود؛ مردم باید به طرف امام بروند. درست نیست ما برویم دنبال مردم تا آنها را بیاوریم. بله، میشود تشویق و تهییج کرد، ولی مردم باید بفهمند وقتی جایی حوزه است، باید آن را تقویت کنند.
متأسفانه از اهالی شمیران حتی یک نفر هم نفهمید که اینجا حوزه است؛ تا حالا هیچکس نگفته: «تو چه میکنی؟ از کجا میآوری؟» خب، ما چه کنیم؟ جدا شویم؟ مگر ندیدید آقا چه فرمود؟
البته خودم امکانات داشتم؛ جوان فعالی بودم، کار داشتم، پدر و مادرم هم ثروتمند بودند. هرچه دارم از آنهاست. اما در نهایت مردم باید پای کار بیایند. آقا فرمودند: «مردم باید حوزهها را اداره کنند.»
ابنا: کلاً نظرتان راجع به ادارهی طلبهها و حوزهها چیست؟ به نظرتان چه کاری انجام شود خروجی بهتری در حوزهها خواهیم داشت؟
هم مردم باید توجه کنند، هم علما. علما باید از خودشان بگذرند و کمبود علمی حوزه را جبران کنند، کمبود مادی هم برعهدهی مردم است. اما مشکل اینجاست که تا حالا هم بخش علمی با من بوده، هم بخش مادی. نمیخواهم بگویم مال من بوده؛ خدا و امام زمان(عج) رساندهاند. ولی در اصل، این وظیفهی مردم است. من نباید دائم فکر کنم که شهریهی این ماه و ماه بعد را از کجا بیاورم. البته امکاناتی فراهم کردهام و حالا هم دارم، اما اصلِ کار، باید بر دوش مردم باشد.
ابنا: منابع پایدار فراهم نمودید؟
بله، الحمدلله درست کردم.
ابنا: چه رفتار و کرداری در طلبهها شما را خوشحال میکند و دلتان آرام میگیرد؟
وقتی که اینها درس میخوانند، وقتی که عبادت میکنند، وقتی که مشغول هستند خوشحال میشوم.
ابنا: بسیار ممنونیم از اینکه لطف کردید و وقتتان را در اختیار ما قرار دادید
از همه شما تشکر میکنم؛ انشاءالله موفق باشید.
.


..........................
پایان پیام
نظر شما