۲۹ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۵:۱۴
«مغز؛ اتاق کنترل اسرارآمیز انسان

مغز انسان در واقع اطاق کنترلی برای کارگاه عظیم بدن است؛ همان اطاق اسرارآمیز با همان دکمه ها و چراغ هایی که با تحریک یک یا چند سلول بخشی از بدن را به کار انداخته و یا از کار می اندازد؛ قلب، معده، دستگاه تنفس، چشم و زبان و گوش به فرمان این اطاق کنترل عجیب هستند. آیا می توان باور کرد که در ساختمان این اطاق کنترل استثنائی هیچگونه محاسبه و برنامه قبلی در کار نبوده و پدیده های کاملا تصادفی دست به دست هم داده و چنین اعجوبه ای را بوجود آورده اند؟

خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا:بیایید اندیشه در عالم هستی را از خودمان شروع کنیم از مرکز ادراکات مان، از مغزمان و از آنچه ماورای آن قرار گرفته و آنچه «خودمان» نام دارد. در اینجا با جهان اسرارآمیزی روبرو می شویم که اگر همه عمرمان را وقف شناخت آن کنیم باز نقاطی کشف نشده در آن خواهد بود! حیرت آور است، ما همه چیز را با عقل مان درک می کنیم اما فکر درباره ماهیت همین فکر، عقل ما را گیج و ویج می کند. اصلا ما چگونه اشیاء را درک می کنیم؟ مفهوم واقعی «ادراک» چیست؟ خاطرات ما در کجاست؟ رابطه روح با جسم و با خارج چگونه است؟ این یک مشت ماده خاکستری رنگ و به ظاهر نامنظم و بی مصرف، که یک عمر در میان جمجمه ما زندانی است چه نقشی در این میان دارد؟ و اصلا این همه قدرت و استعداد عجیب و باور نکردنی را کجا یافته است؟


این نخستین گام ما برای شناخت هستی است که با این همه پیچیدگی روبروست، اما نباید این سخن را به این معنی گرفت که ما در نخستین گام در راه حل معماهای هستی با شکست روبرو شده ایم و چه بهتر که از همین آغاز کار دست از این تلاش برداریم، از این «خیال محال» صرف نظر کنیم که این مسافرتی است که گام اولش تمام عمر ما را می بلعد و بنابراین مانند بعضی از فلاسفه که آب پاکی روی دست همه ریخته و شناخت هستی را به کلی محال پنداشته اند بگوشه ای بنشینیم و به فکر زندگی، زندگی تنها بمعنی خور و خواب و شهوت و آنچه طریق «دد» است باشیم؛ نه، ابداً اینطور نیست، وضع ما همچون مسافری است که در یک شب تاریک با اتومبیل از جاده هایی عبور می کند، چراغهای اتومبیل او قسمتی از جاده و اطراف آنرا روشن کرده و او را بسوی مقصد رهبری می نماید، اما در دو طرف جاده در هر قدم تا مسافتی که انتهای آن معلوم نیست هزاران هزار اشیاء و ساختمانها و موجودات ناشناخته سر به آسمان کشیده و در تاریکی فرو رفته اند.

مسلّم است عدم شناخت این اشیاء و ساختمانهای مرموز و اسرارآمیز، هرگز مانع از پیشروی این مسافر نخواهد شد و حتی نباید از سرعت سیر او بکاهد. ما نیز مسیر خود را از میان این معماها می شکافیم و پیش می رویم و از لابلای «شناخته ها و حل شده ها» راه را تعقیب می کنیم گو اینکه در اطراف ما باز هزاران نقطه ناشناخته باشد، تکیه گاه ما در این مسیر معلومات ماست نه مجهولات ما.

در بحث استقلال روح، با دلایل مختلفی این حقیقت را خواهیم یافت که این ماده مغزی ما ابزار دقیقی برای فعالیتهای نیروی مرموزی به نام روح است، نه خود روح، و به اصطلاح مغز «خانه» است نه «صاحب خانه» و بعبارت دیگر تلکسوب عظیمی برای رصد کردن ستارگان آسمان وجود است نه خود منجم! و بالاخره مغز مهندس «اطاق کنترل» است. حالا که صحبت «اتاق کنترل» به میان آمد اجازه بدهید کمی درباره آن بحث کنیم، که این تشبیهات و مثالها راههای دشوار را آسان می سازد و جاده هائی را که استدلال های عقلی «دور» می زنند، مثالها «میان بُر» می کنند! این روزها هنگام بازدید از مؤسسات عظیم و مدرن صنعتی، غالباً به اطاقی برخورد می کنید که «اطاق کنترل» نام دارد، این اطاق محیطی است خاموش و آرام و بی سر و صدا اما پر از یک مشت صفحات، با دکمه ها و کلیدها و چراغهای کوچک و رنگارنگ روی آن. مهندسان از درون این اطاق تمام جزئیات آن مؤسسه صنعتی که گاهی ممکن است در چندین ده کیلومتر مربع گسترده باشد زیر نظر می گیرند.

با فشار یک دکمه فلان بخش عظیم را به کار می اندازند و فلان لوله عظیم را بطور خودکار باز می کنند، یا می بندند، با فشار دکمه دیگری کار فلان بخش را کند، یا تند، می کنند. روشن شدن یک چراغ کوچک قرمز در اینجا نشان می دهد در دیگ عظیم بخار یا در کوره ها مثلا چه می گذرد و از همه مهمتر اینکه عقربه های کوچکی با مرکب مخصوص که منظماً روی نوارهای ظریف کاغذی در حرکت است مانند «نامه عمل انسان» تمام جزئیات کار این دستگاهها را ثبت می کند.


مغز انسان در واقع اطاق کنترل کارگاه عظیم بدن است، همان اطاق اسرارآمیز، با همان دکمه ها و چراغها، با تحریک یک یا چند سلول بخشی از بدن شروع به کار می کند، یا از کار می ایستد، قلب، معده، دستگاه تنفس، چشم و زبان و گوش به فرمان این اطاق کنترل عجیب هستند. با این تفاوت که پیچ و مهره های این اطاق و چراغها و دکمه های آن همه جان دارند، همه زنده اند، غذا می خورند و نمو می کنند، اما فوق العاده کوچک و ظریفند.

با اینکه سلولهای آن از لطیف ترین گلبرگها لطیف تر است از آهن و پولاد با دوامتر می باشند، مرتباً خود را سرویس و تعمیر می کنند و برخلاف همه ماشینهای دنیا که کارشان یک نواخت است کار این دستگاه دائماً رو به تکامل می رود و عجیب تر اینکه در حال پیری که نیروهای جسمی همگی رو به ضعف و فرسودگی می روند این دستگاه می تواند قدرت خود را در بسیاری از قسمتها حفظ کند، منتها شرطش این است که کار مداوم خود را تعطیل نکند.

مگر نه این است که دانشمندان و علمای بزرگ و رجال سیاسی و اقتصادی تا آخرین لحظات زندگی قدرت علمی و فکری خود را (جز در موارد خاصی) حفظ می کنند که این خود علاوه بر خاصیت عجیب مغز، دلیل زنده ای بر استقلال روح می باشد که با فرسوده شدن همه دستگاههای بدن و رسیدن آن به حداقل قدرت، روح همچنان نیرومند و سرشار از علم و قدرت است.


غالباً می شنویم فلان کس با نهایت تأسف گرفتار سکته مغزی شده که اگر از نوع کامل آن باشد فاتحه او خوانده می شود و اگر از نوع ناقص آن باشد بخشی از اعضای بدن از کار می افتد، گاهی نیمی از تن، گاهی تنها زبان و قسمتی از صورت و زمانی چشم یا گوش بیمار را در حال اسف انگیزی فرو می برد. دوستی می گفت: همه چیز کاملش خوب است جز «سکته» که ناقص آن ترجیح دارد! گفتم اتفاقاً آنهم کاملش خوب است، تکلیف انسان را یکسره می کند، یا زنده این دنیاست، یا مرده آن دنیا، نه یک موجود فلج معلق میان این دو! منظورم این نبود؛ منظور این بود که سکته مغزی چنانکه از نامش پیدا است همان از کار افتادن ناگهانی همه یا قسمتی از این اطاق کنترل عجیب است.


بسیار می شود یک رگ موئین که بسیار از مو نازکتر و باریکتر و لطیف تر است و مسؤلیت تغذیه سلولهای ظریف مغزی را به عهده دارد بر اثر از دست دادن قدرت ارتجاعی خود پاره می شود و یک قطره کوچک خون روی یک بخش کوچک از مغز می افتد و آنرا فاسد می کند و از کار می اندازد. این دکمه بسیار ظریف و کوچک گاهی دکمه کنترل زبان است و بلافاصله زبان از کار می افتد، در حالیکه در خود زبان هیچ گونه اختلالی پیدا نشده، یا مربوط به چشم است و بلافاصله چشم، با آنکه ساختمانش هیچ آسیبی ندیده، از کار می ایستد و اگر مربوط به عصاب طرف راست تن باشد طرف راست فلج می شود و هنگامی که با داروها این قطره خونرا برطرف سازند و آن دکمه از کار افتاده سرویس و تعمیر شود کار دستگاه مربوط به آن مانند اول از نو شروع می گردد.


آقای محترمی را دیدم که گرفتار سکته مغزی شده بود و بخشی از تن او بضمیمه زبانش از کار افتاده بود، گاهی برای ادای یک کلمه با فشار زیاد، مانند بچه هائی که تازه به زبان آمده اند، آنرا شکسته بسته ادا می کرد و فوراً متوقف می شد، اما با نهایت تعجب هنگام نماز حمد و سوره را به همان روانی و فصاحت همیشگی مانند بلبل می خواند! اگر بگوئیم بخاطر این بود که این جمله ها را زیاد تکرار کرده بود کلمات زیاد دیگری وجود داشت که در شبانه روز بیش از حمد و سوره تکرار می کرد و اگر بگوئیم علاقه خاص او روی دستگاه گویائی فلج شده اثر می گذارد و آنرا بکار می انداخت باز این خود پرده دیگری از طرز کار عجیب این دستگاه است که در عین فلج بودن کار می کند و در عین کار کردن فلج است!...


چه کسی می تواند باور کند که در ساختمان این «اطاق کنترل استثنائی» هیچگونه محاسبه و برنامه قبلی در کار نبوده و پدیده های کاملا تصادفی دست به دست هم داده و چنین اعجوبه ای را بوجود آورده اند بدون این که از کار عجیبی که انجام گرفته و از ارزش آن حتی خود این عوامل باخبر باشند. آیا همین مقدار خودشناسی و اطلاع از وضع ساختمان این مرکز شگفت انگیز برای کشف نخستین راز آفرینش و آن قدرت و علم بی پایانی که جهان را اداره و رهبری می کند کافی نیست؟ آنچه عقل ندارد چگونه عقل می آفریند؟ و آنچه حساب در کارش نیست و اعمالش همه تصادفی است چگونه چنین ماشین حساب عجیبی را بوجود می آورد؟ و آنچه سر از فرمول و حساب در نمی آورد چگونه همه کارهایش ممکن است بر طبق فرمول های دقیق صورت گیرد!؟ اینجاست که «خودشناسی» دلیل راه «خداشناسی» می شود. (۱)

پی نوشت:

(۱). گردآوری از کتاب: معمای هستی، مکارم شیرازی، ناصر، نسل جوان، قم، ۱۳۸۶ شمسی، ‌چاپ شانزدهم، ص ۱۳۸.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha