۲ تیر ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۴
دو قربانگاه، دو تجلی از یک حقیقت؛ از قربانگاه ابراهیم تا ذبح عظیم سیدالشهدا

در نگاه اول، ماجرای اسماعیل در منا و علی اکبر در کربلا، دو روی یک سکه اند؛ پدری که فرزندش را به مسلخ عشق می برد. اما در این میان تفاوتی ظریف و سرنوشت ساز نهفته است: ابراهیم، اسماعیل را تسلیم فرمان خدا کرد و خدا او را بازستاند، اما حسین (ع)، علی اکبر را تقدیم کرد تا خود، بازپس نگیرد. اینجاست که کربلا از منا فراتر می رود. حسین (ع) نه تنها «ذبح عظیم» را به تماشا نشست، بلکه خود، پس از تماشای پاره پاره شدن "شبیه ترین مردم به پیامبر"، به زانو درآمد، خاک بر سر ریخت، و سپس قامت برافراشت تا رسالت «امامت امت» را تمام کند.

 خبرگزاری بین المللی اهل بیت علیهم السلام _ ابنا : داستان ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) و ماجرای حسین و علی‌اکبر (علیهما السلام) از دیرباز در دل و جان مؤمنان، چونان دو آینه روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند که حقیقتی واحد را از دو زاویه بازمی‌تابانند. هر دو روایت، قصهٔ پدری است که فرزندش را به قربانگاه می‌برد؛ هر دو قصهٔ گذشتن از عزیزترین سرمایهٔ زندگی در راه معشوق ازلی است. اما در این هم‌سانی ظاهری، تفاوتی بنیادین نهفته است که مسیر تاریخ ایمان را دگرگون می‌کند. ابراهیم، اسماعیل را به مسلخ عشق تسلیم می‌کند تا خدا او را بازستاند؛ اما حسین، علی‌اکبر را تقدیم می‌کند و این بار، دستی از آسمان برای بازپس‌گیری نمی‌آید. اینجاست که کربلا از منا فراتر می‌رود و «ذبح عظیم» معنایی دیگر می‌یابد.

 پردهٔ اول: ابراهیم و اسماعیل؛ آزمونِ نهاییِ تسلیم

 قرآن کریم داستان ابراهیم (ع) را با بیانی سرشار از هیبت و شکوه روایت می‌کند. پدری که پس از یک عمر انتظار، در کهنسالی صاحب فرزندی می‌شود، ناگهان در رؤیای صادقه فرمان می‌یابد که همان فرزند را به دست خود ذبح کند. عظمت این آزمایش را فقط کسی درک می‌کند که طعم پدر شدن را چشیده باشد؛ آن هم پس از سال‌ها انتظار و ناامیدی. ابراهیم اما، بی‌درنگ فرزند را فرا می‌خواند و او را از فرمان الهی آگاه می‌سازد: «یا بُنَیَّ إِنِّی أَری... فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُک...» (صافات: ۱۰۲). و اسماعیل، آن جوان رشید و تسلیم، پاسخ می‌دهد: «یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی‫ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرینَ».

 اینجا اوج تسلیم است؛ تسلیمِ پدر در برابر فرمان خدا و تسلیمِ پسر در برابر خواست پدر که همان خواست خداست. کارد بر گلوی اسماعیل نهاده می‌شود، اما تیزی‌اش را از دست می‌دهد. آسمان مداخله می‌کند و ندای «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا» (صافات: ۱۰۵) به گوش می‌رسد. قوچی فرستاده می‌شود و اسماعیل از قربانگاه بازمی‌گردد تا ذبح عظیم، به «فدیة عظیم» بدل شود. در این آزمون، خداوند می‌خواهد ابراهیم را از تعلقِ به فرزند برهاند تا به او بیاموزد که هیچ چیز، حتی جگرگوشه‌اش، نباید میان او و محبوب حائل شود. و ابراهیم سربلند از این آزمون بیرون می‌آید؛ تسلیمِ محضِ خود را اثبات می‌کند و اسماعیل را نیز سالم بازمی‌گیرد. نامش تا ابد به عنوان «خلیل الله» ثبت می‌شود و ماجرایش، نمادِ گذشتن از تعلق می‌گردد بی‌آنکه داغِ از دست دادن بر دلش بنشیند.

 پردهٔ دوم: حسین و علی‌اکبر؛ فراتر از تسلیم، ایستادگی در اوج مصیبت

 اما داستان کربلا از جنس دیگری است. حسین بن علی (ع) نیز جوان رشیدش را به میدان می‌فرستد؛ جوانی که به گواهی تاریخ و روایات، شبیه‌ترین مردم به پیامبر اکرم (ص) در صورت، سیرت و حتی صدا بود. علی‌اکبر (ع) نه فقط فرزند، که آیینهٔ تمام‌نمای جدّش رسول خداست. وقتی حسین (ع) او را روانهٔ میدان می‌کند، نگاهش به او نگاه به گذشته و آیندهٔ اسلام است؛ نگاه به ادامهٔ راه پیامبر.

و اینجاست که تفاوت اصلی رخ می‌نماید: خداوند ابراهیم را آزمود تا بداند که از تعلقات می‌گذرد، اما حسین را آزمود تا به جهانیان نشان دهد که امامِ امت، تا کجا می‌تواند بر سر پیمان خود بایستد. این بار، دستِ آسمان برای بازگرداندن قربانی دراز نمی‌شود. شمشیرها از کار نمی‌افتند. بدن پاره‌پارهٔ علی‌اکبر بر خاک کربلا می‌افتد و پدر باید با پای خود بر سر بالین فرزند برود.

 تصویری که تاریخ از این لحظه ثبت کرده، تصویر شکستِ احساساتِ پدری در برابر چشمان آسمان و زمین است. حسین (ع) وقتی با بدن تکه‌تکه شدهٔ علی‌اکبر مواجه می‌شود، قامتش خم می‌گردد، به زانو درمی‌آید، صورت بر چهرهٔ خونین فرزند می‌نهد و کلماتی بر زبان می‌راند که از عمق جان برمی‌آید: «عَلَی الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفا». این جمله یعنی دیگر پس از تو، دنیا ارزش زیستن ندارد. این اوج ناراحتی و شکست احساسات پدری است؛ پدری که حالا نه کاردی در دست، که تمام هستی‌اش بر خاک افتاده است.

 اما نکتهٔ اصلی همین جاست: این پدر، امامِ امت است. او  بر زمین نمی ماند. او در اندوه فرو نمی رود تا از پا بیفتد. او باید بایستد و تمام توانش را برای مبارزه با ظلم خرج کند. حسین (ع) از جا برمی‌خیزد. اشک را با خاک می‌آمیزد، اما قامت راست می‌کند. او اکنون نه فقط یک پدر داغدیده، که اسوهٔ ایستادگی است؛ اسوهٔ کسی که می‌تواند از همه چیز بگذرد و همچنان شمشیر در دست، از حرم دفاع کند.

 حتی در واپسین لحظات، آن‌گاه که تیر سه‌شعبه بر قلب مبارکش نشسته و دیگر رمقی در بدن ندارد، وقتی زمزمهٔ حملهٔ دشمن به خیمه‌های زنان را می‌شنود، تلاش می‌کند که برخیزد. این برخاستنِ آخرین، خلاصهٔ تمام فلسفهٔ عاشوراست: امام، حتی در آستانهٔ شهادت، از مسئولیت خود دست نمی‌کشد. او «امام» است، یعنی پیشوا، یعنی کسی که جلوتر از همه ایستاده است، حتی وقتی پایش از ایستادن بازمانده باشد.

 تفاوت دو ذبح عظیم: از رهایی از تعلق تا فدا کردن همه چیز

 وقتی این دو داستان را کنار هم می‌گذاریم، تفاوتی ظریف اما عمیق آشکار می‌شود. ابراهیم (ع) آزموده شد تا از تعلقِ به فرزند رها شود و خداوند، هم پدر را سربلند کرد و هم فرزند را بازگرداند. این آزمون، آزمونِ «نیت» بود. اما آزمون حسین (ع)، آزمونِ «عمل» بود؛ عملی که باید به سرانجام می‌رسید تا حجت بر همگان تمام شود. در داستان ابراهیم، پایانی خوش وجود دارد: قربانی بازمی‌گردد و پدر و پسر هر دو زنده می‌مانند تا کعبه را بنا کنند. اما در کربلا، علی‌اکبر بازنمی‌گردد تا حسین (ع) بماند و حجت خدا بر زمین تمام شود. حسین باید همه چیز را از دست بدهد تا چیزی بزرگ‌تر به دست آید: احیای اسلام.

 به تعبیر دقیق‌تر، ابراهیم (ع) از تعلق گذشت و خدا تعلق را به او بازگرداند؛ اما حسین (ع) از تعلق گذشت و خدا آن را برای همیشه از او گرفت تا «گذشتن از همه چیز» معنا پیدا کند. اینجاست که کربلا، مکمّل منا می‌شود. اگر منا درسِ «توانایی گذشتن» است، کربلا درسِ «عمل کردن به این گذشتن» است، آن هم در سخت‌ترین و دردناک‌ترین شکل ممکن.

 ما زیر پرچم چنین امامی سینه می‌زنیم. امامی که در اوج داغدیدگی، قامت خم نکرد. امامی که از علی‌اکبرش گذشت، از عباسش گذشت، از علی اصغرش گذشت، و در نهایت جان و خون خودش را هم تقدیم کرد تا پرچم حق بر زمین نماند. اما این سینه‌زنی و این اشک، اگر در همان دههٔ محرم بماند و در تمام لحظات زندگی ما جاری نشود، به چه کار می‌آید؟

 حسین (ع) به ما آموخت که «گذشتن» فقط یک لحظهٔ احساسی نیست، یک سبک زندگی است. ما نیز باید در تک‌تک لحظات زندگی‌مان مد نظر داشته باشیم که چه کسی را امام خود می‌دانیم. آیا امام ما کسی است که از علی‌اکبرش گذشت، اما ما حاضر نیستیم از خواب راحت‌مان، از مال اضافه‌مان، از شهوتِ قدرت یا شهرت‌مان برای اعتلای دینش بگذریم؟

 مانند ایشان باید توان گذشتن از هر آنچه می‌تواند به اعتلای اسلام کمک کند را داشته باشیم؛ ولو آنکه جان فرزند رشید و برومندمان باشد، ولو آنکه جان و خون خودمان باشد. باید بیاموزیم که حسینی زندگی کنیم، نه فقط حسینی عزاداری کنیم. باید بفهمیم که ایستادگی در برابر ظلم، دفاع از حرم (که امروز تنها خیمه‌های زنان و کودکان نیست، بلکه حریم ارزش‌ها، عدالت و انسانیت است)، و گذشتن از منافع شخصی برای مصلحت دین، درس‌های همیشگی عاشورایند.

 امام از علی‌اکبرش گذشت، از عباسش گذشت، از علی اصغرش گذشت، و در نهایت جان خود را فدا کرد. این گذشتن‌ها پلکانی شد برای اعتلای کلمهٔ حق. و امروز ما بر سر سفرهٔ همان گذشت‌ها نشسته‌ایم. رسم ادب و وفاداری به این امام، آن است که ما نیز در هر عرصه‌ای که نیاز به گذشتن است، مرد میدان باشیم. این است معنای واقعیِ زیر پرچم حسین (ع) سینه زدن.

 زهرا صالحی فر، کارشناس ارشد قرآن و حدیث، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت رسانه دانشگاه باقرالعلوم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha