۲۶ تیر ۱۴۰۵ - ۱۴:۱۲
شوره‌زار اشک؛ روایت نجواهای جانسوز حضرت زینب(س) بر پیکر علمدار کربلا

«شوره‌زار اشک» اثری است از سیده نجمه سعدی که نجواهای جانسوز حضرت زینب (س) را بر پیکر برادرش عباس (ع) ترسیم می‌کند

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) - ابنا - در باورم نمی‌گنجد تا این مرز به من انس و تولی و دلدادگی وافر داشته باشی، برادرم، ای فرزند علی، ای نگار ماهرخم! پیکر خجسته و مطهرت تکه تکه و متلاشی شده، اما با کمال ادب شرمنده و پوزش می‌طلبی؛ در روح و روان عطش‌ناک و مشتاقت، نوشین‌ترین و خوشایندترین رود جاریست. از تمامی جراحت و خستگی‌هایت تا ابد سپاسگزارم.

شامگاه اندوهناک و غمناک است و رنگ شفق از خوناب دگرگون شده. امنیت و آرامش رفته، سوگواری و نوحه‌گری، خونابه و تهدید شرربار و افروخته شده است. با وجود آن‌همه درد و غم‌های جافرسا و جانسوز و دلخراش، با هیبت و صلابتی شکوهمند و پرجلال زنی به سوی نهر روان شد و نهر نظاره کرد و در شیون و تضرعی دلخراش و حزن‌انگیز زبان به سخن گشود. کلامش چیزی ورای فهم را نگاشت و کربلا را شگفت‌زده و حیران کرد. گفت: «ای ابوفاضل! ای ستاره شب‌های تارم! تویی که در لطائف ادب زیباتر و در فوائد عرب جامع‌تری، قدردان و سپاسگزار همیشگی تو هستم. در ژرفنای روح و روانم اندوه و بی‌قراری و خستگی سرشار است؛ زبان به نکوهش نمی‌گشایم، پابرجا و ثابت‌رای مانده‌ام و با قلبی نالان به تو می‌گویم.»

این سخنانی است که در طول هزاران سال باید آن را با آب طلا نگاشت؛ پژواک این شهبانوی دانشمند را ملائکه به خوبی می‌شناسند، همچون پژواک فاطمه (س) در خطبه فدکیه؛ آن پژواک همچون پژواک حیدری در عهد پیکار و مقاتله‌هاست. عباس! ای ساقی گلچهره من، ای درخت پربار در کویر! خیالم تسکین یافت هنگامی که حسین، دُرّه التاج شرف، ماه عرب، مرا به دست تو داد. عباس! ای حامی و پشتیبان و سرپرست من، از تو سپاسگزارم و خونابه گلویت و اشک خون‌آلود و خونبارت را که فداکارانه ایثار کردی، تحسین می‌کنم.

عباس! ای آوازه فصاحت عرب، ای مظهر صبر و سخا، تویی که تقدیر محال را به انجام رسانده‌ای؛ خدا سعادت و اجر نیک به تو ارزانی بخشد. چطور دلدادگی بی‌حد و پایانت را جبران نمایم؟ دستان عزیز، نازنین و مبارکت قطع شد و این نهایت عشق است که نشان دادی؛ علقمه را شرمسار کردی. عباس! ای ستاره مهتاب شبانگاه، خدا فیض خیر به تو بدهد، چطور محبتت را جبران نمایم؟ چشمی را نثار کردی و با چشمی دیگر شرمساری و پوزش می‌طلبی؛ واپسین قطره‌های خون در چشمان نازنینت را هم می‌خواهی فدا کنی؟ همه این ایثارگری‌ها را کوچک می‌شماری و پوزش می‌طلبی! سرت با ستون آهنی متلاشی شده و برایم سرافرازی جاوید آوردی؛ با اینکه چون ماه خسوف شده‌ای، اما زیباترین و کامل‌ترین ماه عالم هستی. شهرت و جان‌نثاری‌ات تا ابد خواهد ماند.

ارمغان خاک عرب، حسین، به گوشم رساند که در لحظات واپسین از من پوزش می‌طلبی. عباس! ای پیک نسیم سحری و ای زیباتر از برگ یاسمن! چرا شرمساری؟ خون از پیکرت می‌چکد یا این عرق حجب و حیا و شرمساری‌ست؟ این حالت مرا رنجیده و غمناک می‌کند! اگر زبان بگشایی خواهی گفت شرمساری، چون نتوانستی آب را به خیمه‌ها بیاوری. آبی نیاوردی ولی با جان‌نثاری‌ات و عطوفت بی‌اندازه‌ات، روح و روان خواهرت را برای همیشه با طراوت و سیراب کردی. آن زمان که مشک سوراخ شد و آب آن روی زمین جاری شد، ایمان داشته باش که جان تشنه‌ام سیراب شد!

شرمنده نباش عباس ای ژاله باران! آنچه می‌گویم تشویق و سپاس از توست؛ تقدیر و سرنوشت را شوریده و آسیمه‌دل کردی، چون تو نهایت باوفایی و پیمان‌پایی هستی. این انس و محبت برادری و خواهری، تندیس همه دوران‌ها و قرن‌ها شد! عباس! ای سوره وفا که آیه هایش با فداکاری تو نازل شده است. علقمه جایگاه و منزلت احرام تو شد. ای رسول افتخار، مباهی و سرافرازی. یزدان مالک خواست تو این‌چنین باشی برای ابد تا همیشه؛ از سوی من و همه اهل حرم، تو لایق تقدیر و تعظیمی. می‌گویم تا در کربلا جاویدان و جاودانه شود، به نام یکتا خالق هستی، آن معشوقی که هر چه از او بگویم کم است.

ظلمت شب را به تضرع و ناله می‌گذرانم و مدح تو را می‌گویم! برایت فاتحه می‌فرستم ای فرزند راه درست. اینک باید از تو قدردان باشم قبل از آنکه خونابه جراحتت بی‌طراوت و پژمرده شود؛ این است حق جوانمردی چون تو. هرگز درنگ و سستی نکردی، آنچه انجام دادی کافی بود، آن‌چنان که دشمن به کمال، معرفت و برتریت اعتراف می‌کند؛ دشمن درباره تو زمزمه می‌کند؛ از بودن تو در جولانگاه و رزمگاه هراسان است تا ابد، تا همیشه. سوگند به آفریده والامقام و عالی‌رتبه، بر تو منتی نمی‌گذارم، عباس! ای نخل باغ دین، تو مرا مدیون منت خود کردی.

ای نجم زیباوقار من، ای شهریار عرب، ای دلربا و رعنا! اکنون دختر فاطمه و علی از تو تشکر می‌کنند. گواهی می‌دهم باوفاترین هستی؛ کلمات قاصر از هویت و توصیف بی‌نظیر توست. این تندیس افتخار را بر سینه‌ات می‌آویزم تا چون تصویر بر سنگ جاودان و پایدار بماند و آن این است که تو برترین، نیکوترین و شایسته‌ترین یاور بودی که رفتار و گفتارت یکی بود. شهادت می‌دهم که تو به پیمان خود وفا کردی؛ مرحبا! از ستایش تو دست بر نخواهم داشت؛ کاری که کرده‌ای در هیچ کلامی قابل وصف نیست. تویی که در جانبازی و فداکاری از پیکر مطهرت چیزی باقی نماند. دلدادگی و شیفتگی که از خود نشان دادی از حد خارج است و نشانه آن تعداد بی‌حد زخم‌هایی است که تیرها در پیکر مطهر تو به جا گذاشته‌اند.

سوالی دارم از تو ای برادر باوفایم! ای همای صبح، چرا هنگامی که بر زمین افتادی رخصت ندادی تا پیکرت را به خیام بازگردانند؟ می‌دانم جواب سوالم چیست و آن را خشک‌نای گسسته‌ات شرح می‌دهد، تا ابد، تا همیشه. برادر جانم! ای گلنار سمن‌بوی، سوالم را پاسخ بده؛ حسین به قتلگاه آمد، چرا رضایت ندادی تو را بیاورد؟ حتی اگر می‌شد اعضای گسسته‌ات را با حصیر جمع کند و بیاورد؛ مبادا که شرمگین از بازگشتنت به حرم بودی؟ ای حرم به قربان تو! برای پیکر عالی‌قدرت که در علقمه باقی مانده بود آشفته و بی‌قرار بودم و شد آنچه که از آن باک داشتم.

آفریدگار مهرپرور و عطوف را سپاسگزارم که نبودی و رفتی، بیش از آنکه ناله، فغان، تضرع، فریادخواهی و استغاثه حرم را بشنوی. خیمه‌ها به آتش کشیده شد و خاکسترش به جا ماند. ودیعه امامت منتقل شد و امام حسین (ع) شهید شد. به امامی که غرق در مشقت و مصیبت بود پرسیدم: «سجاد! ای لاله سیراب، ای حدیث خوش‌آرا! اینک چاره ما چیست؟» و او فرمود: «از بدخواهان و معاندان به شوره‌زار فرار کنید.» خدا را شکر که نبودی و ندیدی تا دویدنم را در بیابان ببینی؛ هنگامی که یتیم‌های گریزنده را گردآوری می‌کردم و در این بیابان بارها بر زمین می‌افتادم.

حسین تو را رها کرد؛ با دستی بر کمر و قامتی کمانی از رنج و غم تو به خیمه‌ها بازگشت؛ یقین کردم کمرش شکسته شد. ای کسی که غمت کمر برادرم حسین را شکست، حال من همچون حال حسین است در غم تو، تا ابد. حسین، قبله‌گاه عرب و عجم بازگشت و ستون خیمه تو را خواباند و آنگاه بود که دریافتم تو کوچ کرده‌ای. حسین وقتی از نزد تو بازگشت و به نزد ما برگشت، حسینِ سابق نبود؛ دردی در قلبم شراره زد که یزدان جان‌آفرین به احدی نشان ندهد. با اشک و آه خواهم گفت چه حال و ماجرایی داشتم.

عباس! ای نسیم وصال من! آنچه می‌گویم نکوهش نیست، هرچند ناگوار و جانکاه است! بعد از تو چه خواهد شد؟ بعد از شهادت تو بود که دریافتم اینک شمرِ خبیث به خشکنای برادرم مشتاق شد و اینک تمام هستی در انتظار است که پس از تو چه خواهد شد. اسارت، تازیانه، ناسزا و شکنجه از سوی بیگانه، دودمان رسول‌الله را تهدید کرد. آن زمانی که مرا به اسارت بردند، دیگر تو نیستی تا یاورم باشی؛ ای حامی و سرپرست باغیرتم! تو یاریگر من بودی و اینک نیستی، ای پیک نسیم سحری، ای عهده‌دار و مسئول من! آن لحظه‌ای که خیمه‌ام خواهد سوخت، تو نیستی و این دردی جانکاه است. عباس! ای حدیث پربها و آه جانسوز من.

...........

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha