۱۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۹:۴۴
 ناصرالدین‌شاه وقتی وارد خانه ملاهادی سبزواری شد، چه دید؟

علماء شیعه در طول تاریخ زاهدانه و فقیرانه زندگی کردند ولی وجهه خود را از دست ندادند. آنها نمونه ای از زاهدان دارای عفت نفس بودند که حاضر نشدند دست نیاز پیش کسی دراز کنند و حالات علمایی چون شیخ انصاری، حاج شیخ عباس قمی، وحید بهبهانی، محقق اعرجی، ملاصدرا بلاغی و ... شاهدی بر این مدعاست.

خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا: در اینجا به حالاتی از علماء اشاره کنیم که چگونه با زهد فقیرانه زیستند و تحمل کردند و وجهه خود را از دست ندادند:
آقا سید حسن قوچانی نجفی که یکی از شاگردان عالم بزرگوار آقا سید محمدباقر درچه ای (استاد مرحوم آیة اللّه العظمی بروجردی) بوده و از نزدیک وضع زندگی او را مشاهده کرده، درباره این مرد بزرگ می نویسد: «بسیار زحمت می کشید و شب و روز مشغول مطالعه و تفکر علمی بود، در مدرسه نیم آور ساکن بود و در شهر منزل نداشت و زن و بچه اش در درچه پیاز (محل تولدش) بودند. پنجشنبه و جمعه را به روستای درچه پیاز می رفت و عصر جمعه نان و ماست یک هفته را به مدرسه می آورد و تا آخر هفته در مدرسه مانند سایر طلبه ها می گذراند، سید محمدباقر، شب زنده دار و شوخ طبع بود و فقیرانه به سر می برد».(۱)


مرحوم همائی درباره استاد خود آخوند ملاعبدالکریم گزی می گوید: «وی به راستی شیخ بهائی عصر خود بود و مرجعیت تامه قضا و فتوا داشت و در عین این که سی چهل سال تمام امور قضائی اصفهان و توابعش در دست او بود شبی که درگذشت، خانواده او نفت چراغ و نان شب نداشتند و مرحوم فشارکی از محل وجوهات حواله داد تا برای خانواده او شام شب و لوازم معیشت تهیه کردند و من خود یکی از حاضران آن واقعه و مباشر آن خدمت بوده ام».(۲)


صنیع الدوله وضع خانه و بیرونی و اندرونی و سادگی زندگی فیلسوف عالی قدر مرحوم ملاهادی سبزواری را با شرح و تفصیل آورده و می گوید: «بیرونی آن مرحوم فضائی دارد به مساحت ۶ × ۶ ذرع و اتاقی است در طرف مشرق آن، که از خشت و گل بنا شده و سقف آن از تیر و هیزم نتراشیده است و دیوارها حتی از اندود کاهگل هم عاری است و هنگامی که ناصرالدین شاه به خراسان می رفت در تاریخ اول ماه صفر ۱۲۸۴ هـ. ق در همان اتاق به زیارت «حاج ملاهادی» نائل شد و ایشان هم همان جا از او پذیرایی کرد» (وصف این دیدار در سفرنامه خراسان آمده است). صنیع الدوله چنین ادامه می دهد: «... چند درخت توت کهن در باغچه حیاط آن هست و تمام حجرات از خشت و گل است منتها کاهگل دارد.

نهار ایشان غالباً یک پول نان بود که بیشتر از یک سیر از آن نمی خوردند و یک کاسه دوغ آسمان گون. و در اواخر عمر به واسطه کِبَر سن و نداشتن دندان، شامشان یک بشقاب چلو با خورش بی گوشت و روغن بود و به آب گوشت و اسفناج قناعت می کردند. ایشان کتابخانه مفصل نداشتند، کتابخانه ایشان عبارت بود از چند جلد معدود و اندک [با این که محققی بزرگ بود]».(۳)


در حالات حاج ملاهادی سبزواری نوشته اند: «ناصرالدین شاه که بعضی از آثار وی را خوانده بود، می خواست او را ببیند و هنگامی که از تهران به مشهد می رفت در سبزوار توقف نمود و عازم خانه حاج ملاهادی سبزواری گردید. به ملتزمین سپرد که ورود او را به حاج ملاهادی اطلاع ندهند و تنها، راه خانه دانشمند را پیش گرفت و ملتزمین از عقب ناصرالدین شاه می آمدند. وقتی ناصرالدین شاه وارد خانه حاج ملاهادی شد هنگام ظهر بود و صاحب خانه بر سر سفره نشسته می خواست غذا بخورد.


پادشاه قاجار مشاهده کرد که غذای آن دانشمند یک گرده نان است و لقمه های نان را در یک ظرف کوچک که مایعی در آن می باشد فرو می کند و در دهان می گذارد و ناصرالدین شاه فهمید که در آن ظرف سرکه است. کنار سفره بر زمین نشست و از حال صاحب خانه پرسید و در ضمن نظری به اطراف انداخت و مشاهده کرد که در آن اتاق جز یک قطعه نمد که بر زمین گسترده شده و سفره را روی آن قرار داده اند، چیزی دیده نمی شود، گفت: آقا من تصور می کردم که زندگی شما خوب است و اینک می بینم که بر نمد می نشینید و نان و سرکه می خورید!


بعد از قدری صحبت، ناصرالدین شاه فهمید که فرش دو اتاق دیگر که در آن خانه است نیز از نمد می باشد و از حاجی پرسید: چرا به این زندگی محقّر خو کرده است؟ او گفت: این سه قطعه نمد را هم که کف اتاق انداخته ام باید در این جهان بگذارم و بروم و این نمدها در دنیا می ماند و من رفتنی خواهم بود!


ناصرالدین شاه گفت: در این سن که شما دارید نباید غذای شما نان و سرکه باشد و حاج ملاهادی سبزواری گفت: کسانی هستند که مستحق می باشند و من به آنها کمک می کنم و به همین جهت به خود من بیش از نان و سرکه نمی رسد. غذای آن عالم نان و سرکه بود یا نان و نمک و در فصل بهار که در سبزوار سبزی فراوان می باشد، چند شاخه سبزی هم به غذای خود می افزود.
[این چنین است] یک عالم شیعه و با وَرَع که در سراسر عمر، درآمد خود را به مستحقین می داد و خود به نان و سرکه و یا نان و نمک می ساخت».(۴)


آری با این فقر، چنان عظمت و جمالی دارد که باید شاهان عالم بر خاک درگهش زانوی ادب سایند و به دست بوسی او افتخار کنند!
۴ـ حاج شیخ محمدتقی بافقی این مرد بزرگ در مدت عمرش ـ هفتاد و دو سال ـ جز لباس کرباس و قدک اصفهان و یزد لباس دیگری نپوشید، حتی عمامه اش هم کرباس بود. هرگز ظروف چینی و بلور خارج استعمال نکرد و در منزلش ظرفی جز از جنس مس و سفالین پیدا نمی شد و از آن دسته از مواد غذائی که از خارج وارد می شد استفاده نکرد. (۵)


اینها نمونه ای از احوالات زاهدان دارای عفت نفس بود که حاضر نشدند دست نیاز پیش کسی دراز کنند و حالات دیگرانی چون شیخ انصاری، حاج شیخ عباس قمی، وحید بهبهانی، محقق اعرجی، ملاصدرا بلاغی و ... شاهدی دیگر بر وجود پرهیزکارانی بزرگ است. (۶)

پی نوشت:

(۱). سیاحت شرق، نجفی قوچانی، محمدحسن، امیرکبیر، تهران، ۱۳۷۵شمسی، ص ۱۶۴ - ۱۶۳.

(۲). همائی نامه، مجموعه مقالات علمی و ادبی تقدیم شده به استاد جلال الدین همائی، زیرنظر: محقق، مهدی، انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، تهران، ۱۳۵۵ شمسی، ص ۱۹.
(۳). تاریخ حکماء و عرفاء متاخرین صدرالمتالهین، صدوقی سها، منوچهر، انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران، تهران، ۱۳۵۹شمسی، ص ۱۱۱.
(۴). همان، ص ۲۴۴، ۲۴۳.
(۵). مجاهد شهید آیت الله حاج شیخ محمدتقی بافقی، رازی، محمد، شهید گمنام، قم، ۱۳۵۸ قمری، ص ۱۵۴. (این احوالات که ذکر شد و بسیاری دیگر از زهد و خویشتنداری آنها را می توانید در کتاب سیمای فرزانگان، مختاری، رضا، موسسه بوستان کتاب، قم، ۱۳۸۶شمسی، ج ۳، بخش شانزدهم (ساده زیستی)، ص ۴۳۸ به بعد مطالعه کنید).
(۶). گردآوری از کتاب: اخلاق اسلامی در نهج البلاغه، مکارم شیرازی، ناصر، تهیه و تنظیم: اکبر خادم الذاکرین، نسل جوان، قم، ۱۳۸۵ شمسی، چاپ: اول، ج ۲، ص ۱۸۸.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha