۱۲ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۸
روایت فرزند شهید هاشمی‌نژاد از زندگی پدر؛ از شاگردی آیت‌الله کوهستانی و بروجردی تا مبارزه و شهادت

با گذشت بیش از چهار دهه از شهادت شهید هاشمی‌نژاد، هنوز ابعاد مختلفی از شخصیت علمی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی او در خاطرات شاگردان، همرزمان و خانواده‌اش باقی مانده است. سید محمدجواد هاشمی‌نژاد، فرزند شهید، در گفت‌وگو با خبرگزاری ابنا از سال‌های تحصیل تا شهادت را روایت می‌کند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ شهید حجت‌الاسلام والمسلمین حاج سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد از چهره‌های شناخته‌شده روحانیت مبارز در دوران پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و از شخصیت‌های اثرگذار نهضت امام خمینی(ره) در مشهد بود؛ عالمی که مسیر علمی خود را از حوزه‌های بهشهر و قم آغاز کرد و در کنار تحصیل و تدریس علوم حوزوی، از سال‌های جوانی وارد عرصه‌های اجتماعی و سیاسی شد. او در محضر بزرگانی همچون آیت‌الله محمد کوهستانی، آیت‌الله العظمی بروجردی و امام خمینی(ره) بهره برد و در جوانی به جایگاهی علمی رسید که به گفته فرزندش، هم‌زمان به تدریس سطوح عالی حوزه نیز می‌پرداخت.

هاشمی‌نژاد در سال‌های پیش از انقلاب، فعالیت خود را به فضای محدود حوزه منحصر نکرد و با حضور در میان جوانان، دانشجویان و اقشار مختلف جامعه، به یکی از روحانیون فعال در عرصه تبیین اندیشه دینی و مبارزه با جریان‌های فکری و سیاسی آن دوره تبدیل شد. «کانون بحث و انتقاد دینی» در مشهد، سخنرانی‌های متعدد در شهرهای مختلف، سال‌ها ممنوع‌المنبری و زندان‌های ساواک، بخشی از کارنامه او در این دوران است. او در کنار فعالیت‌های سیاسی، ارتباط خود با حوزه و تدریس علوم حوزوی را نیز حفظ کرد و شماری از طلاب و روحانیون نسل بعد، از شاگردان او بودند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز نقش هاشمی‌نژاد به فعالیت‌های سیاسی محدود نماند. او به‌عنوان نماینده امام خمینی(ره) در خراسان، از چهره‌های مؤثر در سامان‌دهی نیروهای انقلابی و تربیت نیروهای فرهنگی و اجتماعی در مشهد بود و با حضور در حزب جمهوری اسلامی، مسئولیت دبیرکلی این حزب در مشهد را بر عهده گرفت. در سال‌های نخست انقلاب، در شرایطی که کشور با بحران‌های سیاسی، ترورها و جنگ تحمیلی مواجه بود، هاشمی‌نژاد همچنان در عرصه‌های فکری، فرهنگی و اجتماعی فعال بود و در ارتباط با جبهه‌ها و مسئولان نظام نیز نقش داشت.

این مسیر سرانجام در هفتم مهر ۱۳۶۰ با ترور او در دفتر حزب جمهوری اسلامی مشهد به دست یکی از عوامل سازمان مجاهدین خلق به پایان رسید؛ تروری که به زندگی عالمی پایان داد که به روایت فرزندش، از سال‌های نوجوانی تا واپسین روزهای حیات، میان تحصیل، تدریس، تبلیغ، مبارزه و فعالیت اجتماعی پیوندی مستمر برقرار کرده بود.

با گذشت بیش از چهار دهه از شهادت شهید هاشمی‌نژاد، هنوز ابعاد مختلفی از شخصیت علمی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی او در خاطرات شاگردان، همرزمان و خانواده‌اش باقی مانده است. سید محمدجواد هاشمی‌نژاد، فرزند شهید، در این گفت‌وگو از سال‌های تحصیل و ارتباط پدرش با عالمان و استادان حوزه، فعالیت‌های تبلیغی و مبارزاتی او، «کانون بحث و انتقاد دینی»، رابطه‌اش با شخصیت‌های برجسته انقلاب، نقش او در تحولات سال‌های نخست پس از پیروزی انقلاب، حضورش در مجلس خبرگان قانون اساسی و سرانجام نحوه شهادتش روایت می‌کند.

--------------------------

گفت‌وگو: محمدمهدی اسکندری

--------------------------

به‌عنوان سؤال نخست، مختصری از زندگی‌نامه والد گرامی‌تان، از بدو تولد تا شهادت، برای ما بفرمایید.

بسم‌الله الرحمن الرحیم. شهید هاشمی‌نژاد متولد سال ۱۳۱۱ از شهرستان بهشهر مازندران هستند. ایشان در خانواده‌ای بسیار متدین متولد شدند. خانواده ایشان به لحاظ اقتصادی جزء اقشار ضعیف جامعه بودند. در آن خطه مازندران، بزرگ‌مردی به نام حضرت آیت‌الله شیخ محمد کوهستانی بود که مرقد ایشان بالای سر حضرت رضا(ع) است و ایشان در سال ۱۳۵۱ به رحمت الهی رفتند. مردم استان مازندران بسیار بسیار نسبت به مرحوم آیت‌الله کوهستانی اعتقاد داشتند.

ایشان حوزه درسی داشت که به تربیت شاگردان می‌پرداخت. بیشتر از همان ریشه‌های کودکی روی طلبه‌ها متمرکز بود. در احادیث هم داریم که آنچه آینده یک فرد را تعیین می‌کند، دوران کودکی است. هر چه که در دوران کودکی در ذهن‌مان نقش ببندد، در بزرگی این کار یا نمی‌شود و یا بسیار مشکل است. لذا ایشان از همان سنین کودکی مدنظر داشتند که زمینه‌های رشد و پرورش طلاب را به لحاظ تربیت اخلاقی و عرفانی فراهم کنند؛ چون مرحوم آیت‌الله کوهستانی عارف بسیار بزرگی بود. ایشان می‌خواستند که آن‌ها را برای جهش‌های علمی آینده آماده کنند.

شهید هاشمی‌نژاد یکی از افرادی بود که مرحوم آیت‌الله کوهستانی از همان ابتدا استعداد و نبوغ او را تشخیص دادند و در جهت رشد و تربیت ایشان اهتمام ویژه‌ای داشتند. دایی من، مرحوم آقای سید حسن ابطحی، هم‌درس دوران سطوح عالی آقای هاشمی‌نژاد بود. از دوران طلبگی، گهگاهی در قم که بودند، با یکدیگر ارتباط و رفت‌وآمد داشتند.

شهید هاشمی‌نژاد وقتی برمی‌گشتند، به محضر آیت‌الله کوهستانی می‌رفتند و مدتی در آنجا بودند. آیت‌الله کوهستانی هم نسبت به درس خواندن ایشان دقت نظر داشتند؛ این‌که ایشان در چه مراحلی است و به چه شکلی است. ایشان به قدری به مرحوم آیت‌الله کوهستانی نزدیک بود که حتی همسر مرحوم آیت‌الله کوهستانی، پخت غذا، رفت‌وروب و رسیدگی به طلبه‌ها را بر عهده داشت. با توجه به این‌که شهید هاشمی‌نژاد در سن ۱۴ سالگی به محضر آیت‌الله کوهستانی رفته بود، چیزی نگذشته بود که مثل خانواده مرحوم آیت‌الله کوهستانی محسوب می‌شد.

ایشان چند سال در محضر آیت‌الله کوهستانی بودند؟

فکر می‌کنم در حدود ۳، ۴ سال در محضر آیت‌الله کوهستانی بودند. مرحوم دایی‌مان نقل می‌کرد که ما یکی، دو بار به آنجا رفته بودیم. چون در آن زمان با پدر ما دوست بودند؛ البته بعدها قوم‌وخویش شدند، ولی در آن زمان رفیق بودند. دایی‌ام می‌گفتند که رفتن من سبب غیبت شهید هاشمی‌نژاد در مدرسه می‌شد. مرحوم آیت‌الله کوهستانی در همان مدتی هم که ایشان نبود، دقت نظر داشت؛ یعنی می‌گفتند که احتمالاً آقا سید حسن ابطحی به اینجا آمده که آقای هاشمی‌نژاد نیست.

منظورم این است که به‌هرحال مرحوم آیت‌الله کوهستانی روی شهید هاشمی‌نژاد خیلی دقت نظر داشت. در پایان دوران تحصیل ایشان در کوهستان، می‌خواست برای ادامه تحصیل به قم برود. یکی از نگرانی‌های آیت‌الله کوهستانی این بود که نکند ایشان به قم برود و با برخی از محافل طلبگی که وجود دارد، عمر و وقت ایشان به بطالت بگذرد و از مسیر آینده‌اش منحرف شود. لذا نگران بود که در آینده چه کسی قرار است همنشین ایشان باشد.

آن زمان مرحوم آیت‌الله فریدة‌الاسلام کاشانی در قم بود و یکی از عرفای بسیار بزرگ بود؛ در سنین کم، آدم بسیار باسواد بود. مرحوم آیت‌الله کوهستانی به ایشان سفارش می‌کند که شهید هاشمی‌نژاد را به تو می‌سپرم و در آنجا مراقب ایشان باش. بعضی جاها گفته شده که شهید هاشمی‌نژاد شاگرد ایشان بود، ولی در حقیقت همنشین، دوست و همراه ایشان بود. چرا که مرحوم شیخ علی فریدة‌الاسلام کاشانی در سن حدود ۲۵ سالگی فوت می‌کند، ولی خب آدم بسیار باسوادی بود.

من یک جزوه‌ای از ایشان در مورد اصول پیدا کردم؛ جزوه مختصری است. شهید هاشمی‌نژاد در مقدمه آن یک مطلبی نوشته بود. قبلاً در مورد آن جزوه شنیده بودم، ولی اخیراً آن را پیدا کردم. معروف بود که آیت‌الله فریدة‌الاسلام کاشانی بسیار ارتباط نزدیکی با حضرت حجت(عج) دارد و عارف بسیار بزرگی بود. نقل می‌شد که گاهی سجده‌های او بیش از یک ساعت طول می‌کشید و شهید هاشمی‌نژاد در کنار او و همراه او بود.

مشهور بود که ایشان به محضر حضرت حجت(عج) رسیده و حضرت را دیده است. من این را قبلاً از مرحوم مادرم شنیده بودم که در یکی از جلسات تشرف مرحوم کاشانی خدمت حضرت، شهید هاشمی‌نژاد این تشرف را دیده بود و بعد از اتمام تشرف، این را به روی مرحوم کاشانی آورده بودند و مرحوم کاشانی خیلی تعجب کردند و گفته بودند که: تو مگر چنین صحنه‌ای را دیدی؟ گفته بودند که: بله، من دیدم که شما داشتید مکالمه می‌کردید. خطاب حضرت حجت(عج) به مرحوم کاشانی این بود: «السلام علیک یا شیخ الشهداء». قاعدتاً ایشان با این جمله مقام والای آیت‌الله کاشانی را بیان می‌کردند.

من این را شنیده بودم، منتها اخیراً آن جزوه را پیدا کردم. مقدمه‌ای که در این جزوه آمده بود، به قلم خود شهید هاشمی‌نژاد بود. در آنجا خصوصیات و روحیات آیت‌الله فریدة‌الاسلام کاشانی را توصیف کرده بود و در پایان نوشته بود که: من در وصف او چه بگویم، در حالی که خود حضرت حجت(عج) خطاب به او فرمود: «السلام علیک یا شیخ الشهداء». بنابراین ایشان از کسی نقل قول نکرده بود و مستقیم می‌گفت. این نشان می‌دهد که آن دیداری که من شنیده بودم، به قلم خود ایشان آمده بود و مسئله واقعی بود و من مستندش را در آنجا مشاهده کردم.

به‌هرحال بین طلبه‌های قم معروف بود که شهید هاشمی‌نژاد و مرحوم فریدة‌الاسلام کاشانی یار غار یکدیگر هستند؛ یعنی مرحوم کاشانی مراقب بود که وقت ایشان با محفل‌نشینی و گذران اوقات تلف نشود. این دو شخصیت بزرگ در دوران کودکی، نوجوانی و ابتدای جوانی شهید هاشمی‌نژاد، بسیار در ساخت شخصیت عرفانی شهید هاشمی‌نژاد تأثیرگذار بودند.

خصوصیاتی که من در ایشان دیدم، اگر بخواهیم امروزه مثال بزنیم، رهبر عزیز انقلاب با این‌که یک سیاست‌مدار بسیار برجسته و زبردست و تیزهوش و مطرح در دنیا هستند، اما بسیار بسیار اهل عرفان، دعا و اهل مناجات هستند. همه این را در شخصیت ایشان می‌شناسند. اگر بخواهیم مثال بزنیم، چنین چیزی در مورد شخصیت شهید هاشمی‌نژاد بود.

ما بسیاری از سیاسیون را داریم که وقتی سیاسی هستند، خیلی وزنه جهات معنوی آن‌ها ثقلی ندارد و یا بالعکس می‌شود و آن‌قدر ثقل دارد که اصلاً به امور اجتماعی نمی‌پردازند. من تکمیل این دو را در این دو شخصیت خیلی به وضوح دیدم. شهید هاشمی‌نژاد عارف بسیار بزرگی بود. شهید هاشمی‌نژاد اهل دعا و معرفت بود، اهل مناجات بود، اهل روضه‌های ائمه اطهار(ع) بود. ما در دو مقطع سال در منزل‌مان روضه داشتیم؛ یکی شهادت حضرت زهرا(س) و یکی شهادت امام جواد(ع) که ایشان نسبت به این دو شخصیت خیلی زیاد می‌پرداختند. اسم من را هم که جواد گذاشتند، بر همین اساس بود.

ظاهراً شهادت ایشان نیز هم‌زمان با سالروز شهادت امام جواد(ع) بوده است.

بله، شهادت ایشان هم در روز شهادت حضرت امام جواد(ع) انجام می‌شود که تصور من این است که این پاسخی از حضرت است که به‌هرحال آن ارادتی که به محضر ایشان بوده، بی‌جواب نمانده است.

مرحوم والده ما خوابی دیدند. البته خواب است و من خیلی روی خواب تأکید ندارم، ولی به‌هرحال ایشان بعد از شهادت شهید هاشمی‌نژاد خوابی دیده بودند و گفته بودند که: وضعیت تو در آنجا چطور است؟ کجایی و چه می‌کنی؟ ایشان گفته بودند که: امورات حضرت جواد(ع) در اینجا به دست من است. یعنی این ارتباط را داشتند.

به‌هرحال چنین شخصیتی را داشتند که علاوه بر سیاست‌مدار بودن، شخصیت عرفانی داشتند و این هم مرهون تربیت آیت‌الله کوهستانی، آن عارف بزرگ، و به دنبال آن، همنشینی با مرحوم آیت‌الله فریدة‌الاسلام کاشانی بود که این شخصیت وجودی شهید هاشمی‌نژاد را به این صورت پی‌ریزی کردند.

بعد هم ایشان که به قم رفته بودند، علاوه بر همنشینی با آیت‌الله کاشانی، در درس‌های بزرگان قم شرکت می‌کرد. مرحوم محقق داماد استاد ایشان بودند، مرحوم شهید صدوقی بودند؛ چون سن شهید صدوقی نسبت به ایشان بالا بود. ایشان شاگرد حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی و حضرت امام(ره) بود. این‌ها اساتید شهید هاشمی‌نژاد بودند. خود حضرت امام هم که در اوج عرفان بود و شخصیت عرفانی حضرت امام مشخص است. این سلسله اساتید شهید هاشمی‌نژاد بسیار بسیار در شکل‌گیری شخصیت عرفانی، علمی و سیاسی ایشان مؤثر بود.

البته روحیه ظلم‌ستیزی او خیلی قوی بود. من حدود ۲۰ سال پیش در بهشهر بودم. در ایامی به بهشهر رفته بودم. سر کوچه یک مغازه خواروبارفروشی بود. یک آقایی به نام آقای شیرآقایی بود که الان مرحوم شده است. من به آنجا رفته بودم که چیزی بخرم. در خاطر ندارم که آنجا چه بحثی شد که ایشان من را شناخت. شهید هاشمی‌نژاد در آنجا به آقا سید عبدالکریم معروف بود. او به من گفت: تو پسر آقا سید عبدالکریم هستی؟ گفتم: بله.

سن آن صاحب مغازه خیلی زیاد بود. او به من گفت: من اینجا جوان بودم، پدرت ۷ ساله بود که به اینجا آمده بود و با من صحبت می‌کرد. زمان رضاخان قلدر بود. آن زمان در سن ۷ سالگی می‌گفت: بالأخره ما این‌ها را سرنگون می‌کنیم. این لفظ بچه ۷ ساله بود. ایشان می‌گفتند که پدرت در آن زمان چنین چیزی را به من گفته بود.

این روحیات، از او یک شخصیت اجتماعی، علمی و عارف ساخته بود و جزء شاگردان بزرگ حضرت امام بود. من در عکس‌العملی که حضرت امام داشتند، این را کاملاً لمس کردم. می‌دانید شهید هاشمی‌نژاد به لحاظ شغل اجتماعی، شغل رسمی نداشت؛ یعنی نه امام جمعه بود، نه سمت دولتی داشت، هیچ‌کدام از این‌ها نبود. دبیرکل حزب جمهوری اسلامی در مشهد بود، آن هم به لحاظ اصراری که شهید بهشتی به ایشان کرده بود. همان خطیبی که قبل از انقلاب بود، همان شخصیت اجتماعی که قبل از انقلاب داشت، بعد از انقلاب هم در آن مدت ۲.۵ سالی که بود، به همین شکل ادامه داشت.

تنها شخصیت حقوقی که ایشان بعد از انقلاب داشت، نماینده مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی در تهران بود که در آن مدتی که قانون اساسی را می‌نوشتند، ایشان نماینده استان مازندران بود. آنجا هم بین استان خراسان و مازندران کشمکش بود که یکی می‌گفت: شما مازندرانی هستید و باید به اینجا بیایید، مشهدی‌ها هم می‌گفتند که باید به اینجا بیایید. ایشان می‌گفتند که: حوزه مشهد قوی است، من به مازندران می‌روم. ایشان به مازندران رفت و نماینده اول آنجا شد و بعد هم آیت‌الله جوادی آملی و به ترتیب چند نماینده دیگر بودند. علی‌ای‌حال، این تنها سمتی بود که ایشان داشت.

اما وقتی که ایشان شهید شد، حضرت امام(ره) همان روز راجع به شخصیت ایشان و شهادت ایشان سخنرانی کرد. من چنین چیزی ندیدم. خیلی جاها ایشان برای خیلی از شخصیت‌های بزرگ و عظیم‌الشأن انقلاب اسلامی بیانیه صادر می‌کردند و مطالبی می‌گفتند، الا شخصیت‌هایی مثل رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر که این‌ها شخصیت‌های رسمی کشور هستند. ۷۲ تن در ۷ تیر شهید شدند. یکی از ائمه جمعه، آیت‌الله اشرفی اصفهانی، این‌طور بودند. ولی شهید هاشمی‌نژاد تنها کسی بود که هیچ شخصیت حقوقی رسمی نداشت و امام همان روز سخنرانی کرد و چه تعابیری در مورد ایشان به کار برد. این نشان‌دهنده جایگاه والای شهید هاشمی‌نژاد نزد حضرت امام بود.

ظاهراً فیلمی از شهید هاشمی‌نژاد در حسینیه جماران و در کنار امام خمینی(ره) موجود است. این فیلم مربوط به چه زمانی است و شهید هاشمی‌نژاد به چه مناسبت به تهران و نزد مرحوم امام رفته بودند؟

گروهی بودند که از مشهد اعزام شده بودند، به نظرم روحانیون بودند. البته الان دقیقاً در خاطرم نیست. ولی در آن زمان مرسوم بود گروه‌هایی که محضر حضرت امام می‌رفتند، سرپرست گروه یا کسی که بزرگ آن گروه است، البته متناسب با این‌که شخصیت اجتماعی او به چه شکل بود، آن زمان در کنار حضرت امام می‌رفت و در آنجا مقدمه و موضوعاتی را به صورت مختصر بیان می‌کرد و بعد حضرت امام سخنرانی می‌کردند. الان هم شاید در محضر رهبر عزیز انقلاب ملاحظه فرموده‌اید، گروه‌هایی که به آنجا می‌آیند، سرپرست گروه می‌آید و چند دقیقه‌ای صحبت می‌کند و مطالبی می‌گوید. آن گروه هم از مشهد خدمت حضرت امام رفته بودند و ایشان صحبت کرده بود.

علی‌ای‌حال، منظورم این است که ایشان بعد از این‌که به قم رفتند، درس را در محضر این اساتید بزرگ فراگرفتند و درس را خوب می‌خواندند.

شهید هاشمی‌نژاد چند سال در قم بودند؟

خیلی دقیق در خاطر ندارم، ولی ایشان تصمیم می‌گیرند که مدتی هم به نجف بروند. قبلاً مرسوم بود؛ چون نجف حوزه بسیار قوی داشت. ایشان تصمیم می‌گرفتند که به نجف بروند. این تصمیم هم بعد از ازدواج ایشان بود و ایشان به اتفاق مرحوم آقای ابطحی به نجف می‌روند و ظاهراً چند ماهی بیشتر طول نمی‌کشد. شرایط خیلی مناسب نبوده و این‌ها برمی‌گردند.

پس ایشان برای ادامه تحصیل به نجف اشرف هم رفته بودند؟

مقطع کوتاهی به نجف رفته‌اند و بعد از آن مقطع کوتاه برمی‌گردند و در قم ادامه تحصیل می‌دهند. حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی اجتهاد ایشان را تأیید می‌کنند و ایشان را از دید خودشان مجتهد اعلام می‌کنند. خب، آیت‌الله بروجردی در آن زمان تنها مرجع جهان تشیع بودند.

ایشان از آیت‌الله العظمی بروجردی اجازه اجتهاد داشتند؟

بله، اجازه اجتهاد داشتند. البته اجتهاد چیزی است که قاعدتاً خود انسان به آن می‌رسد. یعنی کسی به حدی می‌رسد که دیگر اجتهاد دارد، او نمی‌تواند تقلید کند و باید به اجتهاد خودش عمل کند. رسیدن به این اجتهاد نیازی به تأیید ندارد، ولی علی‌ای‌حال دیگرانی هم هستند که مقام اجتهاد علمی دارند و بسیار جایگاه رفیع علمی دارند؛ آن‌ها می‌توانند این را تأیید کنند. مثل مدرک نیست، اما اعتبار اجتهاد یک فرد است که کسی مثل آیت‌الله العظمی بروجردی اجتهاد ایشان را تأیید کرده بود و ایشان را مجتهد می‌دانست.

بعد از جریاناتی که منجر به فوت حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی شد، مراجع متعدد شدند و یکی از آن‌ها هم حضرت امام(ره) بود و شرایط اجتماعی و سیاسی به گونه‌ای شد که شاه ملعون تصمیم گرفته بود ایران را دربست در اختیار آمریکایی‌ها و طرح‌های آن‌ها قرار دهد و لذا روحانیت شیعه و به‌خصوص حضرت امام(ره) واکنش تندی به تصمیمات شاه و به‌خصوص لوایح و اقداماتی که منجر به خواری ملت ایران می‌شد، مثل قانون کاپیتولاسیون، مثل قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی و بسیاری از اقدامات دیگر، و اینجا عرصه، عرصه تقابل حضرت امام(ره) با رژیم منحوس پهلوی شد و به تبع آن، طبیعتاً شاگردان حضرت امام که در این عرصه‌ها پرورش یافته بودند، به همراه امام یک جبهه بسیار عظیمی را از تقابل قشر روحانیون انقلابی باز کردند و شروع به مبارزه کردند.

به‌خصوص شهید هاشمی‌نژاد که عرض کردم از دوران کودکی این روحیه انقلابی را داشت. قبل از قیام حضرت امام و قبل از رحلت حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی، ایشان باب مبارزات را با رژیم پهلوی باز کرده بود.

شهید هاشمی‌نژاد در سن ۲۶ سالگی مجتهد می‌شود و در سن حدود ۲۷ سالگی اولین کتابی را می‌نویسد که علی‌رغم این‌که موضوع آن موضوعات مذهبی و اجتماعی بود، اما بسیار بسیار سیاسی بود و این کتاب را با توجه به صرف دیدگاه‌های اسلامی نوشته بود و رژیم پهلوی آن بخش‌هایی که در مسائل اجتماعی به او برمی‌خورد و یا نمی‌توانست دیدگاه‌های اسلامی را برتابد، این کتاب را از دید خودش مضر تشخیص داد و چاپ این کتاب را در سراسر کشور ممنوع کرد. شهید هاشمی‌نژاد این کتاب را در سن ۲۷ سالگی نوشته است، در سن ۲۶ سالگی مجتهد می‌شود.

من اولین جلد این کتاب را دارم که مربوط به ۱۳۳۷ است، یعنی ۵ سال قبل از قیام حضرت امام است. یعنی این‌طور نیست که من در برخی جاها دیده‌ام که گفته‌اند ایشان مبارزات خودش را با نهضت حضرت امام شروع کرد. این حرف درست نیست. او کتابی نوشت که در سراسر کشور تا پیروزی انقلاب اسلامی اجازه ندادند این کتاب چاپ شود و چاپ آن ممنوع بود. علی‌رغم ممنوع بودن، در همان زمان حدود ۱۷، ۱۸ مرتبه به صورت مخفیانه تجدید چاپ شد و دست‌به‌دست مبارزین می‌گشت. کسی از مبارزین قدیمی نیست که این کتاب را نخوانده باشد. کسی نیست که اسم شهید هاشمی‌نژاد را بداند و کتاب «مناظره دکتر و پیر» را هم‌طراز با اسم ایشان نشناسد. در حقیقت، از همان زمان در بحث‌های اجتماعی، سیاسی و انقلابی اشتهار پیدا کرد.

به‌هرحال، این محصول درس خواندن بسیار عمیق، ارتباط عمیق با خدا و دیدگاه بسیار روشن اجتماعی شهید هاشمی‌نژاد بود و از آن به بعد هم شاهد بودیم که ایشان کتاب‌های متعددی را نگاشت.

آن زمان دیدگاه‌های مارکسیستی خیلی طرفدار پیدا کرده بود؛ به لحاظ این‌که قبل از نهضت حضرت امام چیزی از حوزه علمیه به عنوان ورود به عرصه‌های اجتماعی، ورود به حل مسائل بزرگ اجتماعی و جهانی وجود نداشت. دنیا یک دنیای دوقطبی شرق و غرب بود که یکی نماد کاپیتولاسیون مثل آمریکا بود، یکی هم نماد مارکسیسم بود، به عنوان یک علمی که در جهان عرض‌اندام کرده است، برای این‌که بتواند برای دنیا و بشریت عدالت برقرار کند. اسلام کجاست؟ اصلاً حرفی از اسلام نیست. در اینجا امثال حضرت امام و شهید هاشمی‌نژاد حرف‌هایی برای گفتن داشتند، مطلب داشتند، ارائه دیدگاه داشتند. می‌توانستند اسلام را تعریف کنند. کتاب «مناظره دکتر و پیر» چنین چیزی را ارائه می‌کرد.

کتاب دیگر ایشان، «درسی که حسین(ع) به انسان‌ها آموخت»، در سال ۱۳۴۱ چاپ شده است. این کتاب، همان چیزی است که امروز به عنوان «عبرت‌های عاشورا» مطرح می‌شود و رهبر معظم انقلاب نیز درباره آن فرمودند. یعنی همه این‌ها یک فکر و یک اندیشه هستند. آن زمان ایشان کتاب را نوشته بود. چه شد که ۵۰ سال بعد از پیامبر(ص) این اتفاق عظیم در جهان اسلام افتاد؟ چه حادثه‌ای رخ داد؟ جهان اسلام از کجا به کجا رسید؟ طبیعتاً این نوع نگاه خیلی مهم است. در آن زمان، در میان دیدگاه‌هایی که درباره قیام امام حسین(ع) مطرح بود، این نوع نگاه، نگاهی بدیع بود.

مرحوم آقای رئیسی ـ خدا رحمتش کند ـ می‌گفت: اولین مرتبه‌ای که برای تبلیغ رفتم، دهه محرمی بود که من را به یکی از روستاها فرستادند و برای تبلیغ به آنجا رفتم. من برای تبلیغ، همین کتاب «درسی که حسین(ع) به انسان‌ها آموخت» را با خودم بردم تا همین را تبیین کنم. آن کتاب را به ۱۰ قسمت تقسیم کرده بودم که ۱۰ شب درباره آن صحبت کنم. چهار، پنج شب که گذشت، اهالی آمدند و گفتند: «حاج‌آقا، این حرف‌ها را راجع به امام حسین(ع) از کجا می‌گویی؟ ما تا حالا این‌ها را نشنیده بودیم.» تا آن زمان این نوع دیدگاه درباره قیام حضرت امام حسین(ع) مطرح نشده بود. این هم یک مسئله اجتماعی بود که شهید هاشمی‌نژاد در آن زمان به آن پرداخته بود.

چه شد که ایشان کتاب «مناظره دکتر و پیر» را با این عنوان نام‌گذاری کردند؟

در آن زمان، یعنی حدود ۶۵، ۶۶ سال پیش، یک جوان ۲۶ ساله این‌قدر خوش‌ذوق و این‌قدر روشن‌بین است که این کتاب، یک دوره دفاع از شبهاتی است که ممکن است به اسلام وارد شود. چون بیشتر صحبت‌ها و خطاب‌های ایشان به جوانان و قشر دانشگاهی بود، مثل شهید مطهری. یک دوره دفاع از شبهاتی است که به اسلام وارد می‌شود. یک آقایی می‌گفت که این اولین کتاب فارسی بود که در آن زمان از شبهاتی دفاع می‌کرد که ممکن بود به دین اسلام وارد شود.

ایشان این کتاب را در قالب رمان نوشت، به خاطر این‌که جذاب‌تر شود. در قالب یک گفت‌وگو نوشت که در طول یک سفر، دو همسفر با هم برخورد می‌کنند. «مناظره دکتر و پیر»؛ دکتر نماد روشنفکری آن زمان بود و دیدگاه‌های صرفاً مادی را مطرح می‌کرد و از این طرف، پیر نمادی از دیدگاه‌های اسلامی بود که با هم مناظره می‌کنند. این مناظره بسیار جالب و خواندنی است و همین، آن را جذاب کرده بود. در قالب این گفت‌وگو، مسائل را مطرح می‌کردند و به یکدیگر پاسخ می‌دادند. این کتاب، اولین کتابی بود که ایشان نوشته بود.

این کتاب، مهم‌ترین و معروف‌ترین کتاب ایشان هم بود. تصور کنید که اولین کار قلمی یک جوان ۲۶، ۲۷ ساله این می‌شود. معمولاً برعکس است و هرچه به انتها می‌رسد، باید بهتر شود، ولی این کتاب ایشان بیشتر از همه مورد توجه بود. این نشان‌دهنده سیر تعلیم‌وتربیت دینی، علمی و اجتماعی شهید هاشمی‌نژاد بود.

ایشان کتاب‌های دیگری هم داشت؛ «هستی‌بخش» که درباره اثبات وجود خداست، «رهبران راستین» که درباره اثبات نبوت است. ایشان قصد داشت اصول پنج‌گانه اعتقادی را یکی‌یکی بنویسد که به انقلاب برخورد کرد و دو سال قبل هم که در زندان بود، فرصت نشد. ایشان درباره توحید و خداشناسی و همین‌طور درباره نبوت کتاب نوشت و قرار بود درباره بقیه اصول هم بنویسد که دیگر فرصت نشد. بعد هم دشمن فرصت نداد و یکی، دو سال بعد از انقلاب به شهادت رسید.

این‌ها کتاب‌هایی بود که ایشان و شهید مطهری در آن زمان داشتند و می‌توان گفت که این دو نفر از پیشگامان پاسخ‌گویی به دیدگاه‌های مادی و مارکسیستی آن زمان بودند که در جوامع علمی و به‌خصوص در بین اقشار دانشگاهی مطرح بود.

در همان دوران کودکی، در خاطر دارم که وقتی با ایشان به این طرف و آن طرف می‌رفتم و ایشان سخنرانی داشت، در محافل دانشگاهی زیاد صحبت می‌کرد، در محافل دانشجویی خیلی صحبت داشت، در محافل معلمین و آموزش‌وپرورش صحبت می‌کرد. ایشان نسبت به این نوع محافل خیلی اهتمام داشت. حتی در شهرستان‌ها که ایشان سخنرانی می‌کردند، علاوه بر آن سخنرانی که داشتند، در روز یکی، دو تا کلاس درس برای دانشجویان برگزار می‌کردند. خیلی اوقات بچه‌های متدین که به دانشگاه می‌رفتند، با افکار و ایده‌های مادی و ماتریالیستی مواجه می‌شدند و افکار بچه‌ها، با توجه به ضعف ایدئولوژیکی که داشتند، دچار این صدمات می‌شد و برای این کار به این آقایان متوسل می‌شدند.

خیلی از شب‌ها به یاد دارم که برخی از افراد متدین، بچه‌هایشان را می‌آوردند؛ مثلاً دانشجو بودند و به مشکل خورده بودند، شک و شبهات زیادی داشتند. ایشان بحث و مناظره می‌کردند و با آن‌ها صحبت می‌کرد. دست ایشان هم خیلی پُر بود. من حقیقتاً در بحث و مناظره، مثل شهید هاشمی‌نژاد ندیده بودم که این‌قدر دست پُری راجع به مسائل و موضوعات مختلف داشته باشد. در بحث و مناظره، همیشه هم ایشان به طرف مقابل می‌گفت: «از هر دری و راجع به هر موضوعی که می‌خواهی شروع کن تا با هم جلو برویم.»

کتاب‌هایی که آن زمان، در دوره‌های دبیرستان و دانشگاه، در مورد زیست‌شناسی و مطالب این‌چنینی بود، در ایشان می‌دیدم که همه را مطالعه کرده بود و با دید باز بحث و مناظره می‌کرد. من نوارهای زیادی از ایشان در مورد بحث و مناظره دارم. حدود ۵۰۰ نوار از ایشان جمع کرده‌ام که تعدادی از آن‌ها مختص همین موضوع بود.

ایشان قبل از شهادت هم همین کار را می‌کرد؛ به مساجد مشخص می‌رفت، زمان را هم از قبل اعلام می‌کردند، در آنجا می‌نشست و درباره موضوعات سیاسی و اجتماعی بحث می‌کردند. هر کسی هر حرفی دارد، بیاید. می‌نشستند و در حضور مردم بحث می‌کردند. این کرسی‌های آزاداندیشی که فرمایش آقا هست، ایشان در آن زمان، در دهه ۶۰، انجام می‌داد. عرض کردم که همه این‌ها یک اندیشه بودند؛ رو در رو با جوانان و با اقشار مختلفی که مشکل داشتند، بحث می‌کردند.

در مشهد کانونی به نام «کانون بحث و انتقاد دینی» وجود داشت که عمدتاً جوانان در آن حضور می‌یافتند. ابتدا بفرمایید مؤسس این کانون شهید هاشمی‌نژاد بودند یا مرحوم آقای ابطحی؟ همچنین درباره فعالیت‌های این کانون توضیح دهید؛ آیا فعالیت آن صرفاً به بحث و مناظره محدود می‌شد یا برنامه‌ها و فعالیت‌های دیگری نیز در آنجا انجام می‌گرفت؟

بعد از این‌که تحصیلات مرحوم شهید هاشمی‌نژاد در قم پایان می‌پذیرد، آیت‌الله العظمی بروجردی فوت می‌کنند، حضرت امام(ره) به نجف تبعید می‌شوند و طبیعتاً اساتید ایشان که به این وضعیت می‌رسند، ایشان به مشهد می‌آیند و با توجه به ازدواجی که در اینجا از خانواده مرحوم آقای ابطحی انجام داده بودند، به مشهد آمده بودند. مشهد حوزه علمیه دوم کشور را داشت و زمینه برای فعالیت‌های علمی و حوزوی و فعالیت‌های اجتماعی ایشان فراهم بود.

پس علت هجرت ایشان به مشهد، همین شرایط بود؟

بله، قاعدتاً به این صورت بود. لذا وقتی به مشهد آمدند، در کنار فعالیت‌های علمی و حوزوی که انجام می‌دادند، چون شهید هاشمی‌نژاد شخصیت اجتماعی بود، به اتفاق مرحوم آقای ابطحی، هر دو با هم کانونی را ایجاد کردند. با توجه به همان پیش‌زمینه‌هایی که ایشان داشت و جلسات متعددی که برای پاسخ‌گویی به شبهات جوانان برگزار می‌کرد و کتابی که ایشان در جوانی نوشته بود، دغدغه این را داشت که یک جایی باید یک کرسی باشد که بتواند به شبهات جوانان پاسخ دهد. لذا کانونی را با عنوان «کانون بحث و انتقادات دینی» ایجاد می‌کنند.

یعنی بنیان‌گذاری این کانون توسط هر دو بزرگوار انجام شد؟

بله. اساساً موضوع آن هم همین بود. به لحاظ آن کسی که قرار است اجراکننده باشد، شهید هاشمی‌نژاد بود و آن کسی که کارهای زمینه‌سازی و ساختاری آنجا را انجام می‌داد، مرحوم آقای ابطحی بود. لذا ما می‌بینیم آنجا که برپا می‌شود، شهید هاشمی‌نژاد است که آن جلسات را اداره می‌کند. بعد از این‌که ساواک حضور ایشان را ممنوع می‌کند، آقای ابطحی به همان شیوه ادامه می‌دهد. منتها آن موضوعات دیگر به آن شکلی که بود، نیست. شهید هاشمی‌نژاد یک فرد انقلابی و یک فرد اجتماعی بود؛ مرحوم دایی ما این‌طور نبود. آقای ابطحی جزء شخصیت‌های انقلابی محسوب نمی‌شد، ولی در آن زمان فعالیت‌های اجتماعی زیادی داشت.

کانون بحث و انتقاد دینی جایی بود که تجمع زیادی را به خودش می‌دید. این جلسات هر جمعه برگزار می‌شد. من کوچک بودم و به یاد دارم که جمعیت مملو می‌شد و جاهایی که پیش‌بینی می‌کردند، جا نداشت. تقریباً هیچ انقلابی نیست که بعد از انقلاب او را دیده باشم و در قبل از انقلاب در مشهد بوده باشد و در آن جلسات شرکت نکرده باشد. خبرش به‌سرعت می‌پیچید. با توجه به این‌که حوزه فعالیت‌های اجتماعی و انقلابی محدود به چند نفر بود، لذا فعالیت‌های این‌ها خیلی زود مورد توجه قرار گرفت و اقبال خوبی نسبت به آن نشان داده می‌شد.

بنابراین حضور شهید هاشمی‌نژاد به این شکل در مشهد بود. جلسات سخنرانی ایشان هم بود. اولین جرقه سخنرانی انقلابی که بعد از حادثه مسجد گوهرشاد منجر به حادثه اجتماعی می‌شود، مربوط به شهید هاشمی‌نژاد است.

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، اگر بخواهیم بگوییم که مشهد دو حادثه مهم داشت، یکی حادثه بحث حجاب در زمان رضاخان بود که وحشیانه به مسجد گوهرشاد حمله کرده بودند و جمع زیادی را به خاطر مسئله حجاب به شهادت رسانده بودند. دومین حادثه هم مربوط به شهید هاشمی‌نژاد بود که در همین پایین خیابان مشهد، مسجدی به نام مسجد فیل بود. آن زمان با عنوان مسجد فیل معروف بود. الان هم هست و این مسجد پابرجاست و تجدید بنا شده است.

آن زمان، در سال ۱۳۴۳، بحث انجمن‌های ایالتی و ولایتی مطرح بود. شهید هاشمی‌نژاد در آنجا منبر می‌رود و بسیار سخنرانی داغی می‌کند، تک‌تک این لوایح را به نقد می‌کشد و پاسخ علمی به آن‌ها می‌دهد. به‌قدری مورد اقبال بود که جمعیتی که آمده بود به خیابان‌ها کشیده می‌شد و راه‌ها بسته می‌شد.

ما الان راجع به مسئله‌ای صحبت می‌کنیم که مربوط به ۶۰ سال پیش است؛ یعنی کل جمعیت مشهد مثلاً به ۳۰۰ تا ۴۰۰ هزار نفر بیشتر نمی‌رسید و محافل مثل امروز نبود. در آن زمان، چنین جمعیت عظیمی برای سخنرانی ایشان می‌آیند، به‌طوری که شهربانی آن زمان برای دستگیری ایشان، در خود مسجد و در حضور جمعیت اقدام می‌کند که اقدام بسیار نابخردانه‌ای بود. جمعیت تحریک می‌شوند، به‌گونه‌ای که دو نفر به شهادت می‌رسند و جمعی زخمی می‌شوند. آن دو نفر هم جلوی ماشینی که می‌خواستند ایشان را ببرند خوابیده بودند و مورد هدف گلوله قرار می‌گیرند و شهید هاشمی‌نژاد را به زندان می‌برند.

قبل از آن هم حادثه ۱۵ خرداد را داشتیم. اجازه دهید ابتدا آن ماجرا را تمام کنم، بعد ۱۵ خرداد را بگویم.

به‌هرحال شهید هاشمی‌نژاد در آن جلسه به خاطر آن موضوع محاکمه می‌شود و در ضمن محاکمه آن، تمام علمای مشهد طومار بلندبالایی به دستگاه حاکمه می‌نویسند که مقصر این حادثه، شهربانی و بی‌خردی و بی‌تدبیری آن‌ها بود که در جلوی چشم جمعیت چنین اقدامی کردند و منجر به شهادت دو نفر شده بود. فشار سنگینی از طرف علما و حوزه علمیه به دستگاه حاکمه وارد می‌شود و لذا بعد از دو، سه ماه شهید هاشمی‌نژاد را از زندان آزاد می‌کنند.

آن زمانی که ایشان زندان بود، من متولد شده بودم و لذا وقتی کسی می‌گوید: «عمر مبارزاتی ایشان چقدر است؟» می‌گویم: «مبارزات ایشان آن‌قدر طولانی بوده که زمانی که من به دنیا آمدم، ایشان در زندان بود.»

شما متولد چه سالی هستید؟

من متولد سال ۴۳ هستم و ایشان هم در سال ۴۳ سخنرانی داشتند.

در سال ۴۲ هم که قیام ۴۲ اتفاق افتاده بود، چون رژیم شاه می‌خواست کشتار عظیمی از مردم بگیرد، لذا رهبران انقلاب اسلامی را دستگیر کرده بود. شب قبل از حادثه سال ۴۲، دقیقاً شب قبل از ۱۵ خرداد، شاه جمع زیادی از بزرگان و شاگردان امام را دستگیر می‌کند. مرحوم آقای مطهری، مرحوم آقای فلسفی، بزرگانی از علما، از جمله شهید هاشمی‌نژاد و آیت‌الله مکارم شیرازی، این بزرگان را دستگیر می‌کند که بدون دستگیری آن‌ها کار برای شاه مشکل می‌شد؛ چون حضور این‌ها خیلی می‌توانست در جوّ خفقانی که آن‌ها می‌خواستند به وجود بیاورند و تبعید حضرت امام مؤثر واقع شود. این‌ها را دستگیر می‌کند و مدتی نگه می‌دارد تا اوضاع آرام شود.

در سال بعد، همان‌طور که عرض کردم، ایشان به مشهد می‌آید و آن سخنرانی‌ها را انجام می‌دهد و منجر به آن حادثه بزرگ می‌شود که دو نفر به شهادت می‌رسند. ما چنین حادثه‌ای را بعد از مسجد گوهرشاد تا زمان انقلاب اسلامی در خراسان نداشتیم که در رسانه‌های بین‌المللی هم انعکاس زیادی پیدا کرده بود. یک رادیویی در بغداد ایجاد کرده بودند که از عراق پخش می‌شد و مربوط به انقلابیون بود و اخبار انقلابیون را انعکاس می‌داد. با توجه به تقابلی که بین دو کشور بود، در آن زمان اجازه می‌دادند که این فعالیت‌ها در آنجا انجام شود. خب، سن شهید هاشمی‌نژاد کم بود. در آن زمان گفته بود: «یک شیربچه در مشهد چنین قیامی را ایجاد کرده و چنین کار بزرگی را انجام داده است» که منجر به شهادت دو نفر شده بود و به‌هرحال مبارزات ایشان در آنجا انعکاس پیدا کرده بود.

همان‌طور که عرض کردم، مبارزات ایشان به این شکل در مشهد ادامه داشت تا این‌که فکر می‌کنم در سال ۵۰، سخنرانی‌های شهید هاشمی‌نژاد در استان خراسان ممنوع شد. ممنوع‌المنبر شد و ایشان حق نداشت در خراسان سخنرانی کند.

قبل از این‌که ایشان به مشهد بیاید، طبیعتاً انقلابی مشهد که در صحنه حضور داشت، مرحوم آقای طبسی بود که ایشان مشهدی بود و در مشهد هم حضور داشت. ایشان از یاران نزدیک امام بود، ولی هیچ‌گاه شاگرد امام نبود. این هم نکته مهمی است. در اندیشه ژرف و روشن مرحوم آقای طبسی که در مشهد بود، جزء روحانیون سنتی اینجا پرورش پیدا کرده بود، شاگرد امام هم نبود، اما به‌قدری نسبت به امام و اندیشه‌های امام اعتقاد داشت و به اعتقادش عمل هم کرده بود. در همان روزهای اول قیام حضرت امام، خدمت ایشان رسیده بود و گفته بود: «زن و فرزندم فدای مسیری که شما بخواهید بروید و من تا پای جان در این مسیر با شما هستم.»

مرحوم امام هم نسبت به ایشان خیلی عنایت داشت، هم پدر ایشان را می‌شناخت و امام فرموده بودند که: «من نسبت به پدر شما علاقه و ارادت داشتم.» لذا مرحوم آقای طبسی در مشهد بود و وقتی شهید هاشمی‌نژاد به مشهد آمد، در حقیقت جمع این‌ها دو نفره شد.

شهید هاشمی‌نژاد دقیقاً چه سالی به مشهد آمدند؟

فکر می‌کنم بعد از قیام ۱۵ خرداد سال ۴۲ آمد و بعد ورود ایشان به مشهد بود و بعد هم سخنرانی ایشان در مسجد فیل در سال بعد اتفاق افتاد.

یعنی ایشان در خود شهر مشهد ازدواج کردند؟

بله، در مشهد ازدواج کرده بودند. من ۵۰ گفتم و اشتباه بود؛ ایشان یک سال بعد از حادثه مسجد فیل ممنوع‌المنبر شد. حدود دو، سه سال بعد از حادثه مسجد فیل، ایشان در استان خراسان ممنوع‌المنبر شد.

ایشان در کانون بحث و انتقاد دینی هم که منبر می‌رفت، در واقع منبر نبود؛ جلسه کرسی پاسخ‌گویی به شبهات جوانان بود که یک سال بعد از این‌که شهید هاشمی‌نژاد این کار را انجام داد، ساواک آن را هم ممنوع کرد. ساواک مرتب به دنبال ایشان بود؛ هر جایی که ایشان کاری انجام می‌داد، هر فعالیتی که داشت، ایشان را ممنوع‌المنبر می‌کردند. ساواک شاه و دستگاه حاکمه نسبت به ایشان حساسیت خیلی زیادی داشتند.

وزارت اطلاعات یک کتابی را در مورد یاران امام چاپ کرده است؛ کسانی که شهید شده‌اند و یا هستند. اسنادی که ساواک در مورد این‌ها داشت را چاپ کرده است. قطورترین کتاب مربوط به شهید هاشمی‌نژاد است؛ بیش از هزار صفحه بوده است که نوشته‌اند بخشی از آن‌ها را چاپ کرده‌ایم. من تمام اسناد این کتاب را خوانده‌ام. جالب بود که گاهی در یک جمع سه‌نفره، یک نفر جاسوس بود. چون گزارشی که به ساواک داده بودند، نوشته بودند که فلانی و فلانی و فلانی بودند؛ یعنی سه نفر بودند و یکی از آن‌ها جاسوس بود. این نشان می‌دهد که چقدر دستگاه حاکمه روی ایشان حساس بود.

علی‌ای‌حال، بعد از ممنوع‌المنبر شدن شهید هاشمی‌نژاد در مشهد، ایشان به کار تدریس در حوزه می‌پرداخت و جلسات پاسخ‌گویی به شبهات جوانان را داشت، تا این‌که ممنوع شد و از آن به بعد، ایشان در شهرستان‌ها برای ادامه سخنرانی و ادامه آن بخش از فعالیت‌های اجتماعی‌اش که مربوط به خطیب بودن ایشان بود، فعالیت داشت.

ولی منزل ایشان در مشهد بود؟

ما در مشهد بودیم. به مناسبت‌هایی مثل دهه محرم، ماه رمضان و ایامی که معمولاً روحانیون برای تبلیغ به شهرستان‌ها می‌روند، ایشان آن زمان‌ها به شهرستان‌ها می‌رفت که مختلف بود.

در تهران به یاد دارم که گاهی اوقات ایشان سه منبر در بعدازظهر داشت؛ یعنی بعدازظهر یک منبر داشت، بعد یک منبر دیگر. به یاد دارم که آن منبر آخری در فاصله دوری هم بود و تاریک بود. آن زمان‌ها رفت‌وآمدها مثل الان نبود که تا نیمه‌های شب مثل روز باشد. گاهی در قم که سخنرانی داشت، کاشان هم هم‌زمان دعوت می‌کردند؛ باید در قم سخنرانی می‌کرد، بعد به کاشان می‌رفت و فردا صبح برمی‌گشت.

سخنرانی‌های ایشان بسیار بسیار خاص بود، تبیین ایشان خاص بود، مطالب و محتواهایی که ارائه می‌داد خاص بود و لذا اقبال زیادی داشت و سخنرانی‌های ایشان خیلی پرشور، پرجمعیت، پرمخاطب و پرطرفدار بود.

طبیعتاً شهید هاشمی‌نژاد به لحاظ فعالیت‌های این‌چنینی خیلی پرکار بود، تا این‌که در یک سالی در اصفهان، در مسجد سید، ۱۰ شب سخنرانی داشت. فکر می‌کنم مربوط به سال‌های ۵۲، ۵۳ باشد. وقتی منبر ایشان تمام شد، ما در اصفهان بودیم و دیدم شب آخر که تمام شد، ایشان گفت: «فردا می‌خواهیم به شیراز برویم.» گفتیم: «چرا؟» ایشان گفتند: «چون آنجا را ندیده‌ایم، می‌خواهیم به آنجا برویم و بگردیم.»

ما که کوچک بودیم و نمی‌فهمیدیم، ولی ظاهراً خود ایشان حدس می‌زد این چند شبی که در اینجا سخنرانی کرده، بدون واکنش ساواک نخواهد بود و لذا به شیراز رفتیم. روزی که به شیراز رسیدیم، فردا صبح تا ظهر رفتیم تخت جمشید و حافظ و سعدی را دیدیم. ظهر که برگشته بودیم، داشتیم ناهار می‌خوردیم که جلوی مسافرخانه در زدند و ایشان بیرون رفت و برگشت و گفت: «از ساواک آمده‌اند و می‌خواهند ما را به اصفهان برگردانند.»

ما متوجه شدیم آن گردش نصف‌روزه‌ای که رفته بودیم، چه فلسفه‌ای داشت. ساواک ایشان را دنبال کرده بود. ما را سوار کردند و ایشان را به اصفهان برگرداندند، ما را همان‌جا رها کردند و ایشان را به زندان بردند. ما به مشهد برگشتیم و ایشان برای همیشه در همه کشور تا پیروزی انقلاب اسلامی ممنوع‌المنبر شد و دیگر اجازه نداشت در جایی منبر برود.

در همان‌جا بازداشت شدند؟

بله، در اصفهان بازداشت شدند و در پایان بازداشت‌شان، وقتی به مشهد برگشتند، ایشان برای همیشه در سراسر کشور ممنوع‌المنبر شدند.

چه مدتی در آنجا بودند؟

ایشان چند ماه بیشتر در آنجا نبود. بیشتر حساسیت رژیم پهلوی نسبت به گروه‌های مسلحی بود که در آن زمان ایجاد شده بودند؛ مارکسیست‌ها بودند، گروه چریک‌های فدایی خلق بودند، سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین بودند، گروه‌هایی از هیئت‌های مؤتلفه و این نوع قشرهای متدین بازاری بودند و حساسیت‌های شدیدی روی این‌ها بود.

روحانیون بزرگی مثل شهید هاشمی‌نژاد و امثال شاگردان ایشان، یا بزرگانی مثل آیت‌الله طالقانی، شاگردان امام مثل مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی، حضرت آقا، رهبر عزیز انقلاب، آقای منتظری، این‌ها افرادی بودند که می‌توانستند جریان‌ساز باشند. خلاصه، از این‌ها مراقبت می‌کرد. حرف‌هایی که این‌ها می‌زدند و کارهایی که می‌کردند، بیشتر از جنس این نوع کارها بود.

در مجموع، اگر بخواهید مدت‌زمان زندانی شدن ایشان را برای ما بیان کنید، چه میزان بوده است؟

آخرین زندان طولانی‌مدت ایشان به مدت دو سال بود که در زندان مشهد بود و از سال ۵۴ تا ۵۶ طول کشید. دلیل هم این بود که ایشان ممنوع‌المنبر بود. همان‌طور که عرض کردم، ما در خانه‌مان در دو ایام روضه‌خوانی داشتیم که یکی ایام شهادت حضرت جواد(ع) و یکی هم شهادت حضرت زهرا(س) بود. در یکی از این ایام، ما سه روز روضه داشتیم. در روز آخر، خود ایشان منبر رفت. البته گفت که: «من به ساواک و رژیم شاه می‌گویم که من منبر نرفتم، روی صندلی نشسته‌ام و دارم سخنرانی می‌کنم.»

ایشان یک ساعت سخنرانی خیلی داغ و مفصلی کرد. موضوع سخنرانی هم درباره کتاب «انسان ۲۵۰ ساله» آقا بود. همان‌طور که گفتم، همه این‌ها یک اندیشه بودند. حرف‌هایی که می‌زدند، کارهایی که می‌کردند و فعالیت‌های اجتماعی که داشتند، تقریباً در یک راستا بود.

از علمای مشهد هم کسی در روضه ایشان شرکت می‌کرد؟

بله، تمام علمای مشهد شرکت می‌کردند، تمام مدرسین، مراجع بعدی و همه در روضه ایشان شرکت می‌کردند.

مرحوم آقای مروارید بودند، مرحوم آقای فلسفی بودند، مرحوم آقای میرزا جواد طهرانی بودند و بسیاری از طلاب و روحانیونی که در آن زمان بودند.

از گروه‌های مختلف هم در این مراسم شرکت می‌کردند؟

تمام اقشار مختلف شرکت می‌کردند.

شهید هاشمی‌نژاد با این علما رابطه شاگرد و استادی داشتند و از شاگردان این علمای بزرگوار بودند؟

شاگرد این‌ها نبودند. فقط بعد از این‌که ابتدا به مشهد آمده بودند، مرحوم آیت‌الله میلانی در اینجا رئیس حوزه محسوب می‌شدند و ایشان تبرکاً و تیّمناً در درس‌های ایشان شرکت می‌کردند، در حالی که ایشان مجتهد بود که به مشهد آمد و خودش حوزه درس داشت. ایشان رسائل، مکاسب و کفایه را در مشهد درس می‌گفتند. کسی که بتواند کفایه تدریس کند باید مجتهد باشد؛ یعنی تا زمانی که اجتهاد نداشته باشید، نمی‌توانید کفایه را به‌درستی تدریس کنید.

در درس مرحوم آیت‌الله سید عبدالله شیرازی هم شرکت می‌کردند؟

آن زمان مرحوم آقا سید عبدالله شیرازی در مشهد نبودند.

چون آیت‌الله شیرازی در سال ۵۴ شمسی به مشهد هجرت کردند.

بله. ایشان خیلی دیر آمده بودند. حوزه‌های درسی و مبارزاتی ایشان مربوط به خیلی قبل از این حرف‌ها بود. آن سال ۵۴ که آمده بودند، همان سالی بود که ایشان سخنرانی روضه‌هایمان را داشتند. حالا نمی‌دانم که ایشان قبل یا بعد از آن آمده بودند.

بیشتر مرحوم آیت‌الله آقا سید عبدالله شیرازی در هنگامه انقلاب در اینجا اشتهار پیدا کردند و دلیل هم این بود که بیت ایشان نزدیک حرم بود و حرم هم مرکز تجمعات ضد رژیم شاه بود. در دوران مبارزات انقلاب، از سال ۵۶ که شروع شده بود و تا سال ۵۷ که منجر به انقلاب بود، تجمعات در آن اطراف بود و بعد که مرحوم آقای قمی به مشهد آمده بودند، این دو جا بودند که نزدیک حرم و مرکز تجمعات مردم بودند.

آن زمان شاید اشتهار ایشان در مشهد خیلی نبود و آن کسی که به عنوان مرجعیت مطرح بودند، آیت‌الله میلانی بودند که در مشهد تشریف داشتند.

در درس مرحوم آیت‌الله میلانی هم شرکت می‌کردند؟

بله. آیت‌الله رضازاده که اینجا از اساتید بزرگ مشهد هستند، می‌گفتند که مرحوم آقای میلانی خیلی خیلی مقید بودند که گزافه‌گویی و مبالغه در مورد کسی نداشته باشند. بعد مرحوم آقای میلانی می‌گفتند: «آقای هاشمی‌نژاد واحد کألف است.» این تعبیر آیت‌الله میلانی در مورد شهید هاشمی‌نژاد بود که آمده بود و مدتی نزد ایشان رفته بودند.

یکی از کسانی که خیلی اهتمام کرد در مورد این‌که شهید هاشمی‌نژاد در موضوع مسجد فیل محکوم به اعدام شده بود، مرحوم آیت‌الله میلانی بود که خیلی اهتمام کردند، به این طرف و آن طرف نامه نوشتند، التیماتوم دادند و تهدید کردند و خلاصه خیلی تأثیرگذار بود و رژیم سابق عقب‌نشینی کرد.

.

روایت فرزند شهید هاشمی‌نژاد از زندگی پدر؛ از شاگردی آیت‌الله کوهستانی و بروجردی تا مبارزه و شهادت

.

رابطه شهید هاشمی‌نژاد با مرحوم آیت‌الله سید حسن قمی چگونه بود؟

خوب بود. خب، من که به یاد نمی‌آورم، بحث ایشان خیلی مطرح نبود. از زمانی که به یاد دارم، مرحوم آقای قمی در کرج تبعید بودند و ما هر بار که به تهران می‌رفتیم، یک سفری هم به کرج می‌رفتیم و ایشان را می‌دیدیم. به یاد دارم که همیشه هم یک پاسبان جلوی درب بود. معمولاً وقتی روحانیون و بزرگان از روحانیون می‌خواستند بروند، خیلی حساسیتی به خرج نمی‌دادند. مرحوم آقای قمی در آنجا تبعید بود و وقتی شهید هاشمی‌نژاد به تهران می‌رفتند، گهگاهی به کرج می‌رفتند و ایشان را در کرج ملاقات می‌کردند.

عرض کردم که در طول این مدت تا هنگامه سال ۵۴، شهید هاشمی‌نژاد گهگاهی به‌صورت کوتاه‌مدت دستگیر می‌شد، تذکر می‌گرفت. در کتاب اسناد ساواک این‌ها آمده است. دستگیری‌های کوتاه‌مدت بود و تذکرات مختلف می‌گرفت. قاعدتاً نباید بیش از این هم می‌بود، چون ایشان ممنوع‌المنبر بود؛ نه حرفی می‌زد، نه صحبت و سخنرانی می‌کرد. خب، اگر جلوی این را می‌گرفت، طبیعتاً عجیب بود. گاهی ممکن است به خاطر برخی از محافل خصوصی، ایشان را مورد مؤاخذه قرار می‌دادند و دستگیر می‌کردند.

شهید هاشمی‌نژاد بسیار هم زیرک بود. من دفاعیات ایشان را در همان مسجد فیل دارم که به خط خود ایشان است. واقعاً می‌توان ایشان را به عنوان یک فرد دیپلمات ورزیده محسوب کرد. من کتابی را که در مورد اسناد ساواک درباره ایشان نوشته شده، خوانده‌ام. به اواخر که می‌رسد، در گزارش ساواک آمده است که: «این فرد بسیار زیرک است، وقتی به اینجا می‌آید، به نحوی منطقی و مستدل با ما صحبت می‌کند، به لحاظ قانونی همه ما را در چارچوب می‌گذارد و بعد تعهد می‌دهد، ولی وقتی بیرون می‌رود، دوباره همان کارهای خودش را انجام می‌دهد.»

قاعدتاً هم باید همین‌طور باشد. وقتی در سال ۴۲، شب ۱۵ خرداد، ایشان را دستگیر می‌کنند و بعد آزاد می‌شود و به مشهد می‌آید، باز در سال بعد حادثه مسجد فیل در مشهد اتفاق می‌افتد. آزاد شدن این‌ها هم بدون تعهد نمی‌شد.

علی‌ای‌حال، عرضم این است که تا سال ۵۴ که ایشان در مشهد دستگیر می‌شود، این زندانی شدن ایشان با اوایل شروع انقلاب ایران مصادف می‌شود. در مشهد هم ایشان به همراه مرحوم آقای طبسی با دو جرم مختلف دستگیر می‌شوند. مرحوم آقای طبسی یک‌ونیم سال داشت و شهید هاشمی‌نژاد دو سال داشت؛ یعنی از سال ۵۴ تا ۵۶ در زندان مشهد بود.

آن زمان، در دهه ۵۰، در بین انقلابیون گروه‌های مختلف سیاسی و نظامی فعالیت می‌کردند. شاخص‌ترین و بارزترین آن‌ها در بین مذهبی‌ها، گروه‌های مؤتلفه و سازمان مجاهدین خلق بودند که این‌ها با توجه به این‌که به ظاهر شیعه بودند و کسی از کُنه افکار التقاطی این‌ها چندان اطلاعاتی نداشت و همان‌طور که امام(ره) این‌ها را منافق نامید، واقعاً منافق بودند. آن زمان عرصه، عرصه این‌ها بود و سازمان چریک‌های فدایی خلق که مربوط به مارکسیست‌ها بود. حزب توده هم یک سازمان کهنه‌کار و قدیمی بود که از قدیم در ایران سابقه طولانی داشت. کسی خیلی حزب توده را به جنبه‌های نظامی نمی‌شناخت؛ بیشتر سازمان مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق و مؤتلفه‌ای که دست به اسلحه برده بودند و در همان دهه ۴۰ چند نفر از مقامات رژیم پهلوی را ترور کرده بودند و فداییان اسلام که آن‌ها هم در اوایل بودند و بعد ادامه‌شان همین‌ها شدند.

بنابراین، این نوع مبارزات مربوط به امام و شاگردان امام بود که قائل به اقدامات مسلحانه نبودند. خود امام هم معتقد بودند که اقدام مسلحانه بهانه‌ای برای نابودی انقلابیون به دست رژیم شاه می‌دهد. امام معتقد بود که اگر قرار است تحولی در کشور اتفاق بیفتد، باید بر روی شانه‌ها و دوش توده‌های مردم و اکثریت مردم اتفاق بیفتد و الّا این نوع اقدامات خیلی مورد تأیید حضرت امام(ره) نبود.

در ابتدا که سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین می‌خواستند ایجاد شوند، گروه‌هایی را نزد بخش‌های مختلف می‌فرستادند. چون ظاهراً شیعه بودند و احتیاج به حمایت روحانیون و پول بازاری‌ها داشتند و مشخص بود که این دو قشر هم چسبیده به هم بودند و اگر بازاری‌ها می‌خواستند کاری کنند، باید روحانیون تأیید می‌کردند. لذا افراد آن‌ها نزد بزرگان از اقشار انقلابی روحانیون، مثل شاگردان بزرگ حضرت امام و خود حضرت امام می‌رفتند.

امام در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید... می‌توان گفت تقریباً تنها کسی که عمق تفکرات التقاطی این‌ها را شناخت، حضرت امام بود. خود امام در سخنرانی‌اش می‌گوید که بعضی از نمایندگان آن‌ها چند روز در نجف نزد من آمدند و من دو، سه روز حرف‌های این‌ها را گوش کردم. تیزهوشی امام را ببینید؛ ببینید عمق نفاق کجاست. امام می‌گویند که من چند روز حرف‌های آن‌ها را گوش کردم و بعد به عمق تفکرات التقاطی آن‌ها رسیدم. ولی بقیه متوجه این قضایا نشدند و حتی خیلی از این‌ها کمک می‌کردند. مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی به خاطر این‌ها به زندان رفت و کتک خورد، آقای منتظری و دیگران هم همین‌طور بودند. خود شهید هاشمی‌نژاد و مرحوم آقای طبسی هم از این‌ها حمایت کرده بودند، به لحاظ این‌که یک گروه انقلابی مسلمان و شیعه هستند و علیه رژیم شاه مبارزه می‌کنند و اگر هم اقدامات آن‌طوری انجام می‌دهند، در جهت از میان برداشتن انسان‌های فاسدی است که کشور را به تباهی می‌کشند و زیر یوغ آمریکایی‌ها می‌برند.

در زندان مشهد که شهید هاشمی‌نژاد و آقای طبسی بودند، از نزدیک با تفکرات منافقین آشنا شدند. با توجه به این‌که برخی از سران این‌ها هم در مشهد بودند، در آنجا به انحراف فکری و اعتقادی این‌ها پی می‌برند.

آن زمان مسعود رجوی هم در مشهد بود؟

نه، آن‌ها در تهران بودند.

ظاهراً مسعود رجوی اهل طبس و استان خراسان قدیم بود.

بله، ولی این‌ها از قدیم، بعد از این‌که به دانشگاه رفته بودند، در تهران بودند و همان‌جا هم به منافقین گرایش پیدا کرده بودند و بعد هم رفته بودند و همان‌جا دستگیر شده بودند و لذا آن‌ها در تهران بودند، ولی نفر دوم آن‌ها، مثل مهدی ابریشم‌چی و برخی از سران این‌ها، در مشهد بودند.

شهید هاشمی‌نژاد در زندان با این‌ها بودند و در آنجا عمق تفکرات انحرافی این‌ها را از نزدیک مشاهده کردند، حشر و نشر این‌ها را با مارکسیست‌ها مشاهده کردند، زیر پا گذاشتن احکام اسلامی را در حشر و نشر با مارکسیست‌ها کاملاً مشاهده کردند، ترجیح دادن مارکسیست‌ها بر قشر مذهبی در برخی از مسائلی که بین این دو قشر گیر می‌کرد را دیده بودند. اعتقاد آن‌ها این بود که علم مبارزه نزد مارکسیست‌هاست. حوزه و حوزویان و دین اسلام و احکام اسلام چیزی برای مبارزه به‌روز ندارد. اصلاً به این موضوع اعتقادی نداشتند.

وقتی انقلاب اسلامی ایجاد می‌شود، این‌ها در حقیقت با یک پدیده ناباورانه و غیراعتقادی مواجه می‌شوند. اعتقاد آن‌ها این بود که اگر قرار است اتفاقی بیفتد، مطابق آموزه‌های مارکسیست‌ها، باید قشر کارگر اقدام کنند و اقدامات مسلحانه جمعی صورت بگیرد و در یک اقدام خشونت‌آمیز حکومت ساقط شود؛ دقیقاً همین چیزهایی که مارکسیست‌ها به آن‌ها معتقدند.

این شکل مبارزات، همان‌طور که امام پیش‌بینی کرده بود، مبارزاتی کاملاً مسالمت‌آمیز، بدون خشونت، مبتنی بر اعتصاب و اعتراض بود. این در پیش‌بینی این‌ها نبود و اتفاقاً همان پیش‌بینی امام درست درآمده بود. این نشان می‌دهد که امام در بین تفکرات آن زمان، ممتازترین و دقیق‌ترین راه مبارزه‌ای که با توجه به شناخت مردم ایران، اعتقادات آن‌ها و روحیات آن‌ها بود را تشخیص داد. تمام گروه‌های دیگر به بیراهه رفتند. دلیلش هم این بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی باز هم ادامه دادند و نابود شدند و کسی در این میان خریدار تفکرات آن‌ها نبود. آن‌ها می‌خواستند از راه خشونت فعالیت کنند.

لذا شهید هاشمی‌نژاد در زندان با این تفکرات این‌ها خیلی مبارزه می‌کرد، یکی، دو بحث و مناظره انجام داد که کاملاً روی آن‌ها مسلط شده بود، به‌گونه‌ای که دیگر حاضر نشدند مناظره کنند. آن‌ها می‌گفتند که: «شما مرتجع هستید و ما با شما کاری نداریم.» ایشان می‌گفتند: «بیاورید، من امضاء می‌کنم، ولی بیایید بنشینیم و صحبت کنیم. اگر دست‌تان پُر است، بنشینیم و مناظره کنیم.» آن‌ها دیگر حاضر نشدند با شهید هاشمی‌نژاد مناظره کنند.

ایشان خیلی اهل مناظره بود و کتاب اول ایشان هم مناظره‌ای بود. ایشان دست بسیار پُری داشت، همان‌طور که عرض کردم دارای مطالعات عمیق بود، بینش عمیقی داشت، در نگاه حوزوی هم بسیار مسلط و باسواد بود، مجتهد باسواد اجتماعی بود. او حرف‌هایی برای گفتن داشت و بر کتاب‌های دیدگاه‌های مارکسیستی و ماتریالیستی و مادی‌گرایانه کاملاً احاطه داشت و لذا در بحث‌ها و مناظرات خیلی دست پیش داشت و قوی بود.

بعد از انقلاب هم که عرض کردم، من تعداد زیادی نوار از ایشان دارم که فقط مناظره و بحث و گفت‌وگو است که با جوانان و اقشار دیگر برگزار شده است.

ما در حرم مطهر هم همین کارهایی که این‌ها ۴۰، ۵۰ سال پیش انجام می‌دادند، الان داریم انجام می‌دهیم. کرسی‌های آزاداندیشی که فرمایش آقاست، اینجا هم تحت عنوان حلقه‌های معرفت انجام می‌شود و بحث‌ها و گفت‌وگوهایی داریم. گفت‌وگوهای چهره‌به‌چهره و رو در رو، یکی از شیوه‌های بسیار مؤثر و تأثیرگذار است.

بعد از شهادت شهید هاشمی‌نژاد، فعالیت کانون بحث و انتقاد دینی به چه سرنوشتی دچار شد؟

کانون بحث و انتقاد دینی در همان ایام، توسط مرحوم آقای ابطحی تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی ادامه پیدا کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هم خیلی رونق چندانی نداشت. یک مقداری آقای شریعت‌مداری در آنجا سرمایه‌گذاری کرده بود، بعد هم جریانات حزب خلق مسلمان و گروه‌های آن‌چنانی به وجود آمده بود.

البته شهید هاشمی‌نژاد بعد از پیروزی انقلاب تا سه سال در قید حیات بودند.

بله، بودند، ولی با آنجا کاری نداشتند. قبل از انقلاب، بعد از این‌که حضور شهید هاشمی‌نژاد در کانون بحث و انتقاد دینی ممنوع شد، گرداننده آنجا مرحوم آقای ابطحی بود.

مرحوم آقای ابطحی با شهید هاشمی‌نژاد اختلاف فکری هم داشتند؟

اختلاف فکری داشتند. خب، آقای ابطحی دایی ما هستند و ارتباط آن‌ها خیلی نزدیک بود. شهید هاشمی‌نژاد دایی بچه‌های ایشان هم هست، یعنی ارتباط ما خیلی نزدیک بود، ولی این اختلافات فکری وجود داشت. ما به لحاظ خانوادگی، در دوران کودکی، خیلی این مسئله را احساس نکرده بودیم، ولی به لحاظ فکری کاملاً مجزا از هم بودند. با این حال، رفت‌وآمدهای فامیلی ما خیلی صمیمی، گرم و نزدیک ادامه داشت. شاید بتوان گفت در بین فامیل، این ارتباطی که ما با آن‌ها داشتیم، با هیچ‌کس دیگری نداشتیم. ولی مرز فکری این دو هم‌درس، در قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و دوران تحصیل، خیلی متفاوت شد.

چطور شد که مرحوم آقای ابطحی با شهید هاشمی‌نژاد آشنا و دوست شدند و این دوستی به وصلت خانوادگی آن‌ها منتهی شد؟

یک تشابهات و یک تفاوت‌هایی وجود داشت. شاید جنبه‌های تشابهی در آن زمان‌ها بر جنبه‌های اختلاف فکری غلبه داشت. هنوز جامعه ایران آن‌قدر به لحاظ سیاسی بسته نشده بود که این‌ها با یکدیگر هم‌درس بودند.

در چه درسی؟

در قم هم‌مباحثه‌ای بودند. در درس مرحوم آیت‌الله بروجردی با هم بودند. در قم با یکدیگر هم‌درس شدند و هر دو شاگرد آیت‌الله بروجردی بودند و با تأیید آیت‌الله بروجردی، اجتهاد آن‌ها تأیید شده بود؛ منتها ایشان شاگرد امام شد و مرحوم آقای ابطحی نشد. این تفاوت آن‌ها بود. ولی هر دو به‌شدت شخصیت اجتماعی داشتند. مرحوم آقای ابطحی هم خیلی شخصیت اجتماعی داشت. او دارای افکار نو بود. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، برای همان کانون بحث و انتقاد دینی یک سالن درست کرده بود که در آنجا فیلم نمایش می‌دادند و اسلاید نشان می‌دادند. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در بین روحانیون اصلاً چنین چیزی متداول نبود. منتها در راستای تفکر خود ایشان بود. شهید هاشمی‌نژاد در آن راستا نبودند و کانون بحث و انتقاد دینی بعد از شهید هاشمی‌نژاد در آن وادی افتاده بود. بعد هم به پیروزی انقلاب اسلامی رسید و شهید هاشمی‌نژاد آن نوع کار را به صورت آزادتر در صحنه اجتماع ادامه داد.

به‌هرحال عرض می‌کردم که در داخل زندان چنین وضعیتی در تقابل بین گروه‌ها پیش آمده بود. من یک کتابی از آقای عزت‌شاهی می‌خواندم. این کتاب ۵۰۰-۶۰۰ صفحه است. او بیشترین شکنجه را در بین تمام زندانیان متحمل شده است و زمانی هم عضو سازمان مجاهدین خلق بود و اقدامات او در آن راستا بود و فعالیت‌های مسلحانه داشت. او به‌خوبی وضعیت این‌ها در زندان و گرایشات این‌ها به مارکسیست‌ها را تشریح کرده است و کاملاً تشریح کرده که این‌ها چطور به لحاظ اعتقادی مارکسیست بودند، ولی تظاهر می‌کردند که مسلمان هستند. حتی می‌گفت که بعضی از رهبران این‌ها می‌گفتند: «من دو سال است که مارکسیست هستم.» به او گفتم: «پس چرا نماز می‌خوانی؟» گفت: «فعلاً مسعود رجوی گفته مصلحت نیست و این به سازمان ضربه می‌زند که بخواهیم این کار را بکنیم و فعلاً تو نماز بخوان.» این‌ها در آنجا کاملاً روشن شدند. روشن‌تر از آن هم زمانی بود که در سال ۵۴ اساساً افراد سازمان مجاهدین خلق اعلام کردند که کلاً تغییر ایدئولوژی داده‌اند و مارکسیست هستند.

آن‌ها جوّ خفقان‌آوری هم در آنجا ایجاد می‌کردند که یا آدم‌ها با آن‌ها بودند و یا کسانی را که با آن‌ها نبودند، بایکوت می‌کردند. برای این قشر روحانیون بزرگی مثل مرحوم آقای طبسی و مرحوم شهید هاشمی‌نژاد، فقط یک رابط داشتند که با این‌ها در ارتباط بود. اجازه نمی‌دادند که هر کسی با این‌ها در ارتباط باشد؛ می‌ترسیدند که تأثیرپذیری داشته باشند. لذا منافقین از آنجا کینه بسیار زیادی از شهید هاشمی‌نژاد به دل گرفتند.

یعنی تقابل‌ها از همان زمان شروع شد؟

بله، تقابل‌ها در داخل زندان و قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایجاد شده بود. خود مسعود رجوی گفته بود که: «ما با روحانیت نمی‌توانیم کنار بیاییم و ما حتماً در جایی با این‌ها تضاد پیدا می‌کنیم.» این پیش‌بینی خودشان هم بود که می‌گفتند: اگر تحولی ایجاد شود و رژیم جایگزین شود، ما با این‌ها تقابل خواهیم داشت و همین‌طور هم شد.

لذا بعد از این‌که ایشان از زندان آزاد شد، جرقه‌های انقلاب اسلامی زده شد. تقریباً می‌توان گفت که حدود یک‌ونیم تا دو ماه بعد از آزاد شدن ایشان بود که مرحوم آقای کافی در اینجا فوت کرده بود، اولین تظاهرات مشهد شروع شد و به دنبال آن انقلاب اسلامی شکل گرفته بود و جمع سه، چهار نفره‌ای که انقلاب را در مشهد هدایت می‌کردند و از قبل نضج یافته بودند، انقلاب مشهد را هدایت می‌کردند. همان‌طور که عرض کردم، مرحوم آقای طبسی از قبل در مشهد بود، شهید هاشمی‌نژاد بعد به مشهد آمد و جمع آن‌ها دو نفره شد. خود رهبر عزیز انقلاب می‌فرمایند که: «من وقتی به مشهد آمدم، دیدم که موضوعات انقلاب اسلامی توسط آقای هاشمی‌نژاد و آقای طبسی در اینجا رونق دارد» و بعد از آن، این جمع سه‌نفره می‌شود. مرحوم آقای محامی هم با این‌ها تا ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی بودند که بعد، با توجه به بحث‌هایی که پیش آمده بود، موضوع متفاوت شد.

به‌طور کلی چه شد که این اشخاص در جبهه انقلاب شاخص شدند؟

این‌ها کار تشکیلاتی که نمی‌کردند، یک شخصیت مبارز بودند. خب، مثلاً سخنرانی‌های شهید هاشمی‌نژاد در اینجا ممنوع بود، او به شهرستان‌ها و این طرف و آن طرف می‌رفت و سخنرانی می‌کرد. مرحوم آقای طبسی که اصلاً واعظ بود، پدر ایشان هم واعظ بود، در فامیلی ایشان هم واعظ هست و این‌ها به‌طور سنتی واعظ بودند. واعظ مشهوری بود، ایشان هم سخنران بود. مبارزه‌شان این‌طوری بود. دستگیر هم که می‌شدند، بر اثر اظهارات و صحبت‌هایشان بود.

با هم ارتباط داشتند، ولی با توجه به این‌که کارشان را می‌کردند، تدریس می‌کردند و مثلاً رهبر انقلاب در همین مسجد کرامت تدریس داشتند، تفسیر می‌گفتند، جلسات قرآن برگزار می‌کردند و امام جماعت آنجا بودند، شهید هاشمی‌نژاد هم فعالیت خودش را داشت، مرحوم آقای طبسی هم تدریس داشت و فعالیت‌هایش را انجام می‌داد؛ ولی این‌که بگوییم یک انسجام مبارزاتی داشتند، خب مبارزه آن‌طوری نبود، چون این‌ها که تشکیلاتی مثل سازمان‌ها نداشتند که بخواهند آن‌طور باشند. از مبارزین حمایت می‌کردند.

می‌توان گفت محور تظاهرات علیه رژیم پهلوی در شهر مشهد، همین اشخاص بودند؟

بله، یعنی محورها همین‌ها بودند و طلبه‌ها و به‌خصوص قشر مذهبی، برای موضوعات مبارزاتی و مسائل اجتماعی‌شان به این‌ها رجوع می‌کردند. وقتی انقلاب شروع شد، طبیعتاً این شروع انقلاب این‌ها را خیلی منسجم‌تر کرد؛ یعنی انقلاب جرقه زده شد و بعد به دنبال آن، ما شاهد تحولات و حوادث مختلف انقلاب اسلامی در شهرستان‌ها و مِن‌جمله مشهد بودیم. هرچه جلوتر رفت، دامنه انقلاب وسیع‌تر و گسترده‌تر شده بود و عظیم‌تر بود و در آن، تصمیم‌گیری لازم بود. رهبری این انقلاب‌ها می‌طلبید که این بزرگان انقلاب اسلامی باشند و چون شاخص و محور انقلاب حضرت امام بود و آن تفکر بود که از بین تمام تفکرات تقریباً مادی که وجود داشت، انقلاب را در کشور ایجاد کرد، لذا این نوع رهبران هم طبیعتاً مورد اقبال مردم بودند.

اینجا بود که انسجام این‌ها خیلی بیشتر و جلسات‌شان متعددتر شد. به یاد دارم در دوران انقلاب شاید جلسات به صورت هفتگی برگزار می‌شد؛ یک روز در خانه آن بزرگوار، یک روز در خانه آن بزرگوار دیگر و یک روز هم در منزل ما بود.

رابطه خانوادگی هم با یکدیگر داشتند؟

بعضاً بله و بعضاً هم نه.

خانواده مقام معظم رهبری هم با خانواده شهید هاشمی‌نژاد ارتباط داشتند؟

گه‌گاهی این‌طور بود و ارتباطات زیاد نبود. ما به زندان که می‌رفتیم، با خانواده مرحوم آقای طبسی زیاد ارتباط داشتیم، چون هر هفته‌ای دو، سه بار یکدیگر را می‌دیدیم.

قاعدتاً آن زمان باید پسرهای ایشان هم با شما ارتباط می‌داشتند؟

بله، ما مثلاً به دبستان و راهنمایی که می‌رفتیم، هر سه در یک جا بودیم. یک دبستان مذهبی بود که در آن زمان متدینین و مذهبی‌ها بچه‌هایشان را به آنجا می‌فرستادند. زمان قبل از انقلاب مدارس مختلط بود، ولی یک دبستان به نام دبستان ملی رضوی بود که خیلی از متدینین بچه‌هایشان را به آنجا می‌فرستادند. من به آنجا می‌رفتم، پسر مرحوم آقای طبسی در آنجا بود و پسر بزرگ حضرت آقا هم در آنجا بود. آقا سید مصطفی دو سال از ما کوچک‌تر بود، ولی با هم در یک مدرسه بودیم. من و پسر بزرگ آقای طبسی هم‌سن و هم‌کلاس بودیم، ولی چون پدران‌مان با هم ارتباط داشتند، آن اختلاف دو سال خیلی تأثیر نگذاشته بود و با یکدیگر ارتباط داشتیم. دوران راهنمایی را هم خواندیم و بعد هم که در دوران دبیرستان انقلاب شد و حضرت آقا به تهران تشریف بردند و جدا شدیم.

یک سال اختلاف سنی دارند؛ ایشان متولد ۴۴ هستند.

بله، خلاصه به یاد دارم که اندکی از ما کوچک‌تر بودند.

علی‌ای‌حال، جلسات این‌ها در دوران انقلاب خیلی بیشتر شد و در خانه یکدیگر جلسات تصمیم‌گیری و هدایت انقلاب را داشتند. حضرت امام اعلامیه‌هایی را که می‌خواستند صادر کنند، در خانه ما صادر می‌شد. مرحوم آقای فردوسی‌پور ـ خدا رحمتش کند ـ ایشان اطلاعیه امام را می‌خواند که از خارج از کشور و یا به‌خصوص وقتی در پاریس بودند، صادر می‌شد. به آنجا می‌آمد و این‌ها اگر می‌خواستند اعلامیه‌ای در اینجا چاپ و پخش کنند، به نام سه بزرگوار بود. گه‌گاهی مرحوم پدر ما متن را می‌نوشت و به تأیید هر سه نفر می‌رسید و امضا می‌کردند و پخش می‌شد.

هدایت انقلاب به دست این سه بزرگوار بود که تا پیروزی انقلاب اسلامی انجام شد. وقتی انقلاب اسلامی پیروز شد، این سه بزرگوار به این نتیجه رسیدند که لازم است یکی از این‌ها در تهران باشند. در بین این‌ها طبیعتاً رهبر عزیز انقلاب از بسیاری از جهات شاخص‌تر بودند و لذا ایشان به تهران تشریف می‌برند و این دو بزرگوار عهده‌دار امور مشهد می‌شوند. آقای طبسی بخش اجرایی امور را انجام می‌دادند. مثلاً رئیس کمیته انقلاب اسلامی، مرحوم آقای طبسی بود.

وقتی انقلاب پیروز شد، رهبر انقلاب که به تهران تشریف بردند، عرض کردم که در جلسات خودشان به این نتیجه رسیدند که یکی از آن‌ها باید در تهران باشد. لذا ایشان به تهران رفتند. آقای طبسی با توجه به روحیه مدیریتی و اجرایی که داشت، مسئول کمیته انقلاب اسلامی و مسئول تولیت آستان قدس رضوی شد و در ابتدا نمایندگی امام با شهید هاشمی‌نژاد بود. من نامه‌هایش را دارم که خطاب به ایشان با عنوان نماینده امام است، ولی ایشان باز به مرحوم آقای طبسی محول کرد، چون نمایندگی امام به یک شکلی بحث اجرایی داشت؛ هم وجوهات امام و کارهای این‌طوری بود.

یعنی در واقع ایشان نماینده امام در خراسان و شهر مشهد بودند؟

بله. با توجه به روحیه، سوابق و علایقی که شهید هاشمی‌نژاد داشت، امور فرهنگی و هدایت‌گری بحث‌های فرهنگی انقلاب اسلامی را در استان خراسان متولی شد. تعبیر رهبر انقلاب در مورد شهید هاشمی‌نژاد بعد از شهادت ایشان این بود که: «ایشان کانون تفکرات اسلامی در استان خراسان بود» و این نمی‌شد با وجود کارهای عظیم و فراوان اجرایی که آن زمان، در ابتدای انقلاب، می‌خواستند خشت‌به‌خشت زیرساخت‌های کشور را ایجاد کنند، امکان‌پذیر نبود و لذا بایستی یک نفر به این مورد می‌پرداخت و یک نفر به آن مورد می‌پرداخت.

لذا شهید هاشمی‌نژاد نقش بسیار زیادی در تربیت فرهنگی و در تربیت نیروی انسانی داشت. حزب جمهوری اسلامی را هم در همین راستا قرار داد که مرکزی برای این کارها شده بود و با توجه به شخصیت جامعی که داشت و مورد اقبال همه نوع اقشار مختلف، به‌خصوص روحانیون بود... . چون به‌هرحال روحانیون سنتی در مشهد قشر غالب هستند و شهید هاشمی‌نژاد را هم خیلی قبول داشتند و لذا شخصیت مناسبی بود برای این‌که بخواهد در این امور باشد.

در واقع می‌توان گفت شهید هاشمی‌نژاد رابط بین سنت‌گرایان و انقلابیون بود؟

کاملاً همین‌طور بود. یعنی شهید هاشمی‌نژاد ارتباط خوبی داشت؛ هم از نظر شخصیتی این‌طوری بود و هم عرض کردم که آن قشر هم خیلی نسبت به ایشان اقبال داشتند و مورد قبول‌شان بود. ایشان بسیاری از ارتباطات را با این قشر از روحانیون برقرار می‌کرد. از قبل هم به یاد دارم، در خاطرم هست که وقتی کوچک بودم، ایشان در جلسات و محافل مذهبی آن‌ها شرکت می‌کرد و آن‌ها هم به‌صورت متقابل شرکت می‌کردند. لذا شهید هاشمی‌نژاد یک شخصیت جامع بود و اقشار مختلف خیلی به ایشان مراجعه می‌کردند.

جالب بود که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و قبل از این‌که هنوز اقدامات مسلحانه منافقین شروع شود، این‌ها ستادهایی داشتند. یک درگیری بین سپاه و این‌ها به وجود آمده بود. این‌ها با منزل ما تماس گرفته بودند و به شهید هاشمی‌نژاد می‌گفتند که: «شما واسطه شوید که این‌ها این‌طور و آن‌طور نشوند و بچه‌های ما فلان و بهمان نشوند.» شهید هاشمی‌نژاد یک جامعیت عجیبی داشت.

من این جمله را هم عرض کنم که بعد از ترور رهبر معظم انقلاب، فاصله چندانی تا ترور شهید رجایی و باهنر نشده بود؛ یعنی روز ۶ تیرماه رهبر عزیز انقلاب ترور شدند و روز ۸ شهریورماه و در حدود دو ماه بعد، شهید رجایی و باهنر به شهادت رسیده بودند.

سه ماه بعد از ترور آیت‌الله خامنه‌ای، شهید هاشمی‌نژاد هم ترور شدند؟

بله، یک ماه بعد از آن قضیه هم شهید هاشمی‌نژاد شهید شدند. سه ماه فاصله شده بود. اقبال و قبول داشتن شهید هاشمی‌نژاد از طرف تمام اقشار برای من خیلی جالب بود.

من می‌خواهم چند نمونه بگویم. بعد از پیروزی انقلاب، دولت موقت که در مصدر کار بود، سال اول بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و درست بهمن‌ماه سال بعد، گروه‌های مختلفی تشکیل شد. شهید حقانی ـ خدا رحمتش کند ـ گروه‌هایی را از سازمان تبلیغات اسلامی ایجاد کرده بودند که بروند و مواضع انقلاب اسلامی را برای کشورهای مختلف تشریح کنند. جمعی از کسانی که تسلط داشتند و به لحاظ دیپلماسی به آن‌ها اعتقاد داشتند، این‌ها را گروه‌گروه کردند که هر کدام به چند کشور می‌رفتند. یک سال بعد از پیروزی انقلاب، به کشورها می‌رفتند که انقلاب اسلامی را تشریح کنند که این چیست.

یک پدیده جالبی بود که ایجاد شده بود و می‌گفت: «نه شرقی، نه غربی.» آن زمان هر کودتا و هر انقلابی که انجام می‌شد، یا شرقی یا غربی بود. یا آمریکایی‌ها کودتا می‌کردند و غربی می‌شد و یا روس‌ها دست داشتند و مثل افغانستان، شرقی می‌شد. این‌که یک پدیده‌ای به وجود آید و بگوید: «نه شرقی، نه غربی»، این چیست؟ چون در آن زمان اسلام در این موضوعات اصلاً جایگاهی نداشت. کشورهای اسلامی هم که لائیک بودند و خودشان هم می‌گفتند. لذا این گروه‌ها رفتند که انقلاب اسلامی را تشریح کنند.

شهید هاشمی‌نژاد در رأس گروهی بود که یکی آقای مسیح مهاجری بود، یکی آقای جواد منصوری و چند نفر هم هم‌تیمی ایشان بودند. این‌ها به چند کشور مثل هند، بنگلادش و ژاپن رفتند که مواضع انقلاب اسلامی را تشریح کنند. بعد که برگشتند، شهید هاشمی‌نژاد خدمت حضرت امام رفت که گزارش بدهد. گزارش را خدمت حضرت امام داد و بعد پاسپورتش را هم به امام نشان داد.

این جریان مربوط به چه سالی است؟

یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و حدود سال ۵۸ است. ایشان پاسپورتش را به امام نشان داد و گفت: «ما رفتیم مواضع انقلاب اسلامی را با پاسپورت شاهنشاهی تشریح کردیم!» وقتی به دولت موقت می‌گوییم: «چرا این‌ها را عوض نمی‌کنید؟» می‌گویند که این‌ها ۵۰۰ هزار تومان هزینه دارد، صبر کنیم که این‌ها تمام شود و بعد این کارها را انجام دهیم.

سخنرانی امام هست. امام در قم بودند و یک سخنرانی بسیار تندی علیه دولت موقت انجام دادند و گفتند: «من ۱۰ روز به دولت فرصت می‌دهم که تمام آثار رژیم منحوس پهلوی را از ادارات‌مان پاک کند و الّا آن خواهم کرد که خودتان می‌دانید.» یکی از دوستان من، مدارک و اسناد و پاسپورت‌ها را به من نشان داد. یعنی امام این‌قدر روی ایشان نظر خاص داشت. این یک مورد بود که مثال زدم.

چند روز بعد دوستان ایشان با دفترشان تماس می‌گرفتند که: «آقا، ما کلی مطلب دیگر هم داریم و اگر خدمت حضرت امام می‌روید، به شما بگوییم که این مطالب را به امام برسانید و حل شود.»

یک مورد دیگر هم بعد از شهادت شهید رجایی و باهنر بود. آقای هاشمی رفسنجانی در خاطراتش نوشته و همان زمان هم در روزنامه چاپ شده بود. می‌گفت: «شهید هاشمی‌نژاد عضو دفتر مرکزی حزب نبود، اما اگر ما می‌خواستیم تصمیم مهمی راجع به سرنوشت کشور بگیریم، حتماً آقای هاشمی‌نژاد باید شرکت می‌کرد و او را دعوت می‌کردیم.»

شما فرمودید که شهید هاشمی‌نژاد اهل پست و منصب نبودند؛ علت این‌که ایشان دبیرکل حزب جمهوری اسلامی در مشهد شدند چه بود؟

شهید بهشتی برای این کار خیلی به ایشان اصرار کرد.

حزب جمهوری اسلامی، غیر از تهران، فقط در مشهد شعبه داشت؟

نه، حزب جمهوری اسلامی در استان‌های دیگر هم بود. شهید بهشتی برای مشهد به ایشان اصرار کرده بود. ایشان با توجه به این‌که نیروساز بود. گفتم که ایشان از قبل هم این نوع فعالیت‌های اجتماعی را داشت؛ در کانون بحث و انتقاد دینی، جلساتی را با دانشجویان و دیگران داشت. ایشان این نوع جلسات را داشت. مرحوم آقای طبسی بیشتر خطیب و اجرایی بود و شاید خیلی با این نوع جلسات مأنوس نبود، یا حداقل مثل شهید هاشمی‌نژاد نبود. لذا انقلاب اسلامی احتیاج به کادرسازی داشت و این نوع کارها از شهید هاشمی‌نژاد برمی‌آمد. لذا شهید بهشتی از ایشان خیلی درخواست کردند که این کار را انجام دهد.

چون ایشان در مشهد بود، طبیعتاً نمی‌توانست عضو دفتر مرکزی تهران باشد، ولی آقای هاشمی می‌گفتند که: «اگر ما می‌خواستیم تصمیم مهمی راجع به کشور بگیریم، حتماً آقای هاشمی‌نژاد را دعوت می‌کردیم.»

آنجا جلسه بحث تعیین ریاست جمهوری بعد از شهید رجایی و باهنر بود. همه مانده بودند که باید چه کنند. حادثه ۷ تیر با آن جمعیت و دو ماه بعد، یک ماه بعد از انتخابات ریاست جمهوری، نخست‌وزیر و رئیس‌جمهور ترور شدند. طراحی منافقین فروپاشی کشور بود. مثل همین اقداماتی که رژیم صهیونیستی در مورد فرماندهان و سران قوا می‌خواست انجام دهد که کشور را به‌هم بریزد و بعد وقتی که به‌هم ریخت، همه چیز از هم بپاشد. آن زمان هم همین طرح را داشتند.

مسعود رجوی گفته بود که: «ما در عرض ۶ ماه رژیم جمهوری اسلامی را ساقط می‌کنیم» و با آن طراحی که او داده بود، درست هم فکر کرده بود. ابتدا رهبر انقلاب را ترور کرد، بعد حزب جمهوری اسلامی و بعد ریاست جمهوری را ترور کرد. ائمه جمعه مهم استان‌ها، که بالأخره امام هم در استان‌ها که نماینده داشتند، یک‌سری نمایندگان درجه یک داشتند و یک‌سری هم نمایندگان دیگر داشتند، نمایندگان درجه یک، شاگردان بزرگ حضرت امام، همه این‌ها در طراحی ترور بودند که نشد. حضور گسترده مردم این اجازه را نداد.

علی‌ای‌حال، آن جلسه که تشکیل شده بود، خود شهید هاشمی‌نژاد هم تشریح می‌کرد و می‌گفتند که: «جامعه و همه تصمیم‌گیران با یک بهت عجیب مواجه بودند، وضعیت عجیبی بود.» حتی بعضی طرح می‌دادند که برویم و با مسعود رجوی مذاکره کنیم. می‌خواستند بدانند که برای ریاست جمهوری چه کنند و هر کسی یک نظری می‌داد.

آقای هاشمی می‌گویند که شهید هاشمی‌نژاد در آنجا پیشنهاد داد که الان کشور با بهت عجیبی مواجه است و خلأ عجیبی در آن است؛ احتیاج داریم که یک شخصیت بزرگی وسط میدان بیاید که بتواند امور را در دست بگیرد و کشور را آرام کند. همه پسندیدند. در مورد آن فرد می‌گفتند که چه کسی باشد؟ آقای هاشمی می‌گوید که شهید هاشمی‌نژاد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را پیشنهاد دادند.

آنجا همه به هم نگاه کردند و خلاصه دو تا اشکال به ذهن‌شان رسید. اول این‌که ایشان مجروح هستند. دوم این‌که امام گفته که روحانی نمی‌تواند رئیس‌جمهور شود. بعد آقای هاشمی گفت که من می‌روم و با امام صحبت می‌کنم. شهید هاشمی‌نژاد در مورد مجروح بودن ایشان گفتند که خب، الان زخمی هستند و بالأخره بهبود پیدا می‌کنند؛ قرار نیست که همیشه در این وضعیت بمانند. در مورد آن قصه دوم هم که روحانیون نمی‌توانند رئیس‌جمهور باشند، آقای هاشمی گفتند که من با امام صحبت می‌کنم و می‌گویم که بالأخره وضعیت این‌طوری است. با امام صحبت کردند و امام هم پذیرفته بودند.

شهید هاشمی‌نژاد این پیشنهاد را دادند و اقبال جمعی که همه نسبت به دیدگاه ایشان داشتند و همین‌طور نظری که حضرت امام داشتند، این‌ها نشان‌دهنده جامعیت ایشان، تفکرات عمیق ایشان و نگاه همه‌جانبه شهید هاشمی‌نژاد بود و بسیاری از مسائل دیگر که اگر بخواهم الان مثال بزنم، فرصت زیادی می‌طلبد.

بنابر فرموده شما، شاید بتوان گفت عاملی که باعث ورود روحانیت به کار اجرایی شد، پیشنهاد شهید هاشمی‌نژاد و گفت‌وگوی ایشان با مرحوم امام خمینی بود؟

بله، طبق گفته آقای هاشمی رفسنجانی که در اسنادش هم هست، پیشنهاد راجع به این بحث مربوط به شهید هاشمی‌نژاد است که هم روحانی باشد و هم شخصیت بزرگ و جامعی باشد که بتواند کشور را آرام کند و این اتفاق هم به‌درستی افتاد.

به نظر شما، استدلال ایشان برای این پیشنهاد چه بود؟

حرف و استدلال این بود که ببینید، شهید رجایی در کنار شهید باهنر... . شهید باهنر یک شخصیت خیلی بزرگی هستند. حتی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، دستگاه حاکمیت برای تدوین کتاب‌های دینی و دروس علمی متوسل به ایشان و شهید بهشتی می‌شدند. این‌ها تئوریسین بودند. شهید رجایی لیسانس داشتند، یک آموزش‌وپرورشی بودند، معلم بودند و لیسانس داشتند. شخصیت ایشان بعد از این‌که نخست‌وزیر شد، در اجتماع شکل گرفت. اجتماع شخصیت ایشان را شکل داد.

امثال شهید بهشتی، رهبر عزیز انقلاب، شهید هاشمی‌نژاد و امثال این‌ها قبل از پیروزی انقلاب اسلامی شناخته شده بودند و جامعه این‌ها را به عنوان یک شخصیت بزرگ فرهنگی و مذهبی می‌شناخت. استدلال این بود که ما الان یک کسی را نیاوریم که... . درست است که مکلا و با لباس شخصی است، ولی باید او را بشناسیم. این‌طور نباشد که تازه بعد از این‌که به ریاست جمهوری بیاید، او را ببینند. الان به کسی نیاز دارند که بزرگی باشد و در این جایگاه بنشیند و از قبل وقتی دارد می‌آید، ته قلب مردم محکم شود.

استدلال این بود و لذا آیت‌الله خامنه‌ای را پیشنهاد کردند و دقیقاً همین اتفاق هم افتاد؛ با رأی بسیار بالا و با رأی بی‌سابقه‌ای انتخاب شدند. یک‌ونیم سال پیش بنی‌صدر رأی آورده بود که می‌گفتند رأی خیلی بالایی بود و با ۱۱ میلیون رأی انتخاب شد. آیت‌الله خامنه‌ای با جمعیت آن زمان ۱۸ میلیون رأی آوردند. استدلال این بود که مردم با یک اطمینان کامل انتخاب کنند. تازه نیایند رقابت کنند که این فرد کیست، آن فرد کیست، این را حزب معرفی کرده و آن یکی را فلانی معرفی کرده است. تازه باید خودشان را به جامعه می‌شناساندند. ولی یک شخصیت این‌طوری شناخته شده بودند. آیت‌الله خامنه‌ای امام جمعه تهران بودند.

آیا آن زمان کسی با این فکر و پیشنهاد شهید هاشمی‌نژاد مخالفت نکرد؟ چراکه ظاهراً عده‌ای مخالف این نظر و فکر بودند و می‌گفتند اگر یک روحانی در امور اجرایی قرار بگیرد و اشتباهی انجام دهد، ممکن است این اشتباه او به پای دین گذاشته شود؟

اگر بخواهیم آن را حساب کنیم، پس خود امیرالمؤمنین(ع) نباید امامت را بر عهده می‌گرفتند، چون بالأخره یک مشکلی به وجود می‌آید و یک استاندار یا فرمانداری یک کاری انجام می‌دهد و به پای حضرت امیر(ع) نوشته می‌شود. حضرت امیر(ع) زمانی مقدس است که در خانه بنشیند! این استدلال به این معنی است. به‌هرحال، بخشی از انجام تکلیف، فدا شدن آبرو هم هست، فدا شدن شخصیت اجتماعی آدم هم هست. بله، زمانی کسی تقدس پیدا می‌کند که در گوشه‌ای نشسته باشد و الّا اگر به عرصه اجتماع بیاید، این‌طور بود. تا چند سال بعد از امیرالمؤمنین(ع)، جامعه ایشان را لعن می‌کردند؟ اصلاً جزء بخشی از خطبه‌ها بود. اصلاً اجتماع طوری شده بود که باید حضرت را مخفیانه دفن می‌کردند. اگر قرار باشد استدلال این‌طوری باشد، اجداد این‌ها این‌طوری شدند، خود این‌ها که در همین مسیر هستند.

لذا این استدلال شهید هاشمی‌نژاد هم مورد اقبال قرار گرفت، هم امام قبول کردند و هم همین اتفاقی که ایشان گفت افتاد؛ یعنی ما از آن به بعد هرچه جلوتر رفتیم، شاهد روبه‌تکامل رفتن و آرامش در کشور و نابودی دشمنانی بودیم که در اطراف و اکناف بودند. البته شهید هاشمی‌نژاد ۴ روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری رهبر عزیز انقلاب به شهادت رسیدند و به قول آقای هاشمی رفسنجانی، ایشان زنده نماند تا نتیجه ثمرات پیشنهاد و اقدام خودش و چیزی را که پیش‌بینی کرده بود، به چشم خودش ببیند.

مقداری درباره شهادت ایشان برای ما بفرمایید.

همان‌طور که عرض کردم، منافقین از قبل از پیروزی انقلاب کینه روحانیت را در دل داشتند و اساساً روحانیت را قبول نداشتند. به دروغ و با فریب و منافقانه نزد این‌ها آمده بودند. با توجه به این‌که چریک بودند، کار سازماندهی‌شده انجام داده بودند، کار تشکیلاتی انجام داده بودند، تمام پیش‌بینی‌های این‌که خط‌مشی‌شان را به آن شکلی که می‌خواهند انجام دهند، حتماً... . این‌ها در زندان می‌گفتند که: «ما با این‌ها به تقابل می‌رسیم»، پس بنابراین وقتی حکومت تشکیل می‌شود، طبیعتاً عرصه، عرصه تقابل می‌شود. یک مشت گروهی که نه اعتقادات آن‌ها واقعی است و بر اساس نفاق و پوشش است، خودشان این‌طور می‌گفتند.

اصلاً سازمان آن‌ها اعلام مارکسیست بودن کردند. آقای تقی شهرام در سال ۵۴ که رهبر منافقین در بیرون از زندان بود، اطلاعیه داد که سازمان مجاهدین خلق از این به بعد مارکسیست است و استدلالش هم این بود که شترسواری دولّا دولّا نمی‌شود. او آدم بسیار صادقی بود و صادقانه حرفش را زد و گفت: «ما اگر مارکسیست را به عنوان علم مبارزه و اجتماع قبول داریم، چرا بی‌خودی لایه بیرونی‌مان را مسلمانی قرار می‌دهیم؟!»

بنابراین، از قبل از پیروزی انقلاب، با توجه به کینه‌ای که از این‌ها داشتند و جامعه را دیده بودند که اقبالش به سمت این‌ها است، بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دو کار را انجام دادند؛ یکی این‌که سریعاً اسلحه‌ها را از پادگان‌ها جمع‌آوری کردند و دوم این‌که با توجه به این‌که صحنه‌های کشور باز بود و همه چیز آزاد بود و هنوز نظام گزینش تشکیل نشده بود، افراد و آدم‌هایشان را در مراکز بسیار مهم کشور رسوخ و نفوذ داده بودند. به هر جایی که نگاه می‌کردید، یک آدم از این‌ها وجود داشت.

شما ملاحظه کنید در حزب جمهوری اسلامی، مسئول ملاقات‌های حزب در حزب جمهوری اسلامی بمب می‌گذارد. در جلسه شهید رجایی و باهنر، رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر، معاون شورای عالی امنیت ملی در آنجا بمب می‌گذارد. او یکی از سه، چهار نفری بود که می‌توانست بدون بازرسی رفت‌وآمد کند. شهید مدنی، شهید دستغیب، شهید اشرفی اصفهانی، شهید صدوقی و شهید هاشمی‌نژاد، پنج نفری هستند که به شیوه انتحاری و توسط افراد نفوذی به شهادت رسیدند. این فرد هم در داخل حزب جمهوری اسلامی ایران نفوذ داده شده بود؛ یک نوجوان ۱۶، ۱۷ ساله و پادویی که از حزب جمهوری اسلامی پوستر می‌گرفت.

حزب جمهوری اسلامی یک کیوسکی جلوی حرم داشت. یک دکه‌ای جلوی حرم داشت که در آنجا محصولات فرهنگی می‌داد، کتاب، پوستر و این چیزها را داشت. ایام انتخابات ریاست جمهوری هم بود. رهبر انقلاب، بعد از شهادت شهید بهشتی، دکتر باهنر دبیرکل حزب شده بودند؛ بعد از شهادت ایشان هم رهبر انقلاب دبیرکل حزب بودند و الان دبیرکل حزب کاندیدای ریاست جمهوری شده است و طبیعتاً ایام انتخابات و ایام پخش پوستر است و رفت‌وآمدهای زیادی به حزب جمهوری اسلامی بود.

به آن فرد مشکوک شده بودند و او را به آنجا فرستاده بودند که خیلی وارد حزب نشود. یک بار هم که او را بیرون کرده بودند، یک نفری آمد و از این دلسوزی‌های بی‌جا کرد و گفت که: «او کودک است، نوجوان است، شهرستانی است.» خلاصه دوباره او را وارد حزب کردند، منتها گفتند که به آنجا برود. در همین رفت‌وآمدهای گرفتن پوستر بود. شهید هاشمی‌نژاد ساعت ۷، ۷:۳۰ در آنجا جلسه کلاس اخلاق برای اعضای خود حزب داشت. این فرد هم در همین فرصت وارد می‌شود، نارنجک را با خودش وارد می‌کند و بعد از کلاس درس، جلوی همان مقر حزب جمهوری اسلامی، نارنجک را به خودش می‌بندد که هم خودش و هم ایشان را از بین می‌برد.

آیا پیش از ترور شهید هاشمی‌نژاد، فرد عامل ترور مورد بازرسی قرار نگرفت؟

در فاصله چند ثانیه‌ای بوده است.

وقتی این فرد نارنجک را وارد حزب می‌کند، شهید هاشمی‌نژاد محافظ داشتند؟

بله، داشتند. ولی من و شما که هر روز یکدیگر را می‌بینیم و گاهی روزی سه، چهار بار یکدیگر را می‌بینیم و من که دفعه اولم است و به آنجا می‌روم، دو نوع متفاوت بازرسی می‌شویم. وقتی با یکدیگر همکار هستیم، نقاط ضعف و قوت رفت‌وآمدها را می‌سنجیم.

نارنجک را داخل بیضه خودش می‌بندد و روی آن لایه‌های مختلفی از پارچه می‌گذارد و به همان شکل به داخل می‌برد و بعد این را خارج می‌کند و جلوی درِ حزب جمهوری اسلامی جمعی ایستاده‌اند و ایشان هم یک نفر است. بلافاصله نارنجک را می‌کشد و هم خودش و هم ایشان را منفجر می‌کند. یک جوان ۱۶، ۱۷ ساله بود.

بعدها که مسئول تیمش را دستگیر کرده بودند، معلوم شد که هم مسئول تیم ترور شهید هاشمی‌نژاد و هم مسئول ترور شهید کامیاب بود که نماینده مجلس بود و هم مسئول ترور چندین نفر دیگر بود. به او گفته بودند که: «تو چطور او را قانع کردی؟» گفته بود: «ما شب تا صبح با او صحبت کرده بودیم.» یکی از کارهایی که منافقین می‌کنند، مغزشویی است. در گزارشات بین‌المللی هم در مورد شیوه‌های این‌ها در مورد افراد خودشان ذکر شده است.

می‌گفت: «شب تا صبح با او صحبت کردیم و از او یک قهرمان ساختیم.» چند بار هم به گریه افتاد. خب، این یک کار وحشتناکی است که به او بگویید: «تو این نارنجک را بگیر و هم خودت و هم طرف مقابلت را منفجر کن.» به‌هرحال، او را توجیه کرده بودند و او هم این کار را انجام داد و شهید هاشمی‌نژاد را به شهادت رساند.

خیابان هاشمی‌نژاد پیش از نام‌گذاری به نام ایشان، چه نام داشت؟

قبلاً عشرت‌آباد بود.

ایشان در همان خیابان عشرت‌آباد به شهادت رسیدند؟ آیا محل دقیق شهادت ایشان همچنان مشخص است؟

بله، در همان‌جا بود و همان ساختمان هم الان هست.

نام آن ساختمان چیست؟

ساختمان خالی است. یک ساختمانی است که ۲۰ سال است خالی است و قبل از آن هم مدتی خوابگاه بود. پیشنهاد من این بود که آنجا را مؤسسه شهید هاشمی‌نژاد کنیم. ایشان این همه کتاب و محصول و موضوعات مختلف دارد. خود ما هم در زمینه شهدای ترور کار می‌کنیم. می‌خواستیم آنجا را مؤسسه شهید هاشمی‌نژاد کنیم. ساختمان خصوصی هم نیست، مال سازمان تأمین اجتماعی است، یعنی معارض خصوصی ندارد.

این ساختمان در اختیار حزب جمهوری اسلامی بود؟

بله. از تأمین اجتماعی اجاره کرده بودند و در اختیار آن‌ها بود. من چنین پیشنهادی کردم، همه و حتی وزیر هم دستور این کار را دادند، ولی کسی زورش نمی‌رسد که از این‌ها بگیرد؛ یعنی اجازه نمی‌دهند که این کار انجام شود و ترس من از همین است که این ساختمان را از بین ببرند.

ببینید، در برخی از کشورها یک اتفاقی در جایی می‌افتد، یک اتفاقی برای کسی می‌افتد، پنج تا NGO در مورد او ایجاد می‌کنند و آنجا را نماد می‌کنند و آنجا همیشه ماندگار می‌شود. اینجا یک گروه ضدایرانی، یک گروهی که در زمان صدام، در زمان جنگ ایران و عراق، در کنار دشمن این خاک ایستاد... . چون می‌دانید مسئله حزب بعث صرفاً جمهوری اسلامی نبود و اساساً با ایران و ایرانیت مشکل دارد. در زمان رژیم سابق هم دائماً تقابل داشت. یعنی مسئله آن‌ها اساساً با ایران بود. ۲۰ سال قبل از انقلاب هم مرزها بسته بود. این‌ها در کنار چنین دشمنی ایستادند که خاک کشور را گرفته است و علیه مردم این کشور می‌زدند و می‌کشتند و خوش‌خدمتی به صدام می‌کردند.

چنین گروهی چنین اقداماتی در کشور می‌کند که زن و مرد و پیر و جوان را می‌کشد. کارهایی که داعش در دوره اخیر کرد، این‌ها در دهه ۶۰ انجام دادند. این‌ها شیوه انتحاری را به داعش یاد دادند؛ یعنی زمانی که اصلاً داعشی در کار نبود، منافقین در ایران کارهای داعشی انجام می‌دادند. فاطمه طالقانی، بچه سه‌ساله را در کانتر زنده‌زنده سوزاندند. اگر آن داعشی آن خلبان را زنده سوزاند، این‌ها بچه سه‌ساله را سوزاندند. وقتی قاتل او را گرفته بودند، از او پرسیده بودند که: «چرا بچه را سوزاندید؟» گفته بود: «ما دیدیم وقت نمی‌شود و این عمل انقلابی روی زمین می‌ماند، در کنارش این کار را هم کردیم.»

در شیراز در اتوبوس بمب آتش‌زا گذاشتند و اتوبوس را سوزاندند، بچه شش‌ماهه در بغل مادرش به شهادت رسید. چه کسی در اتوبوس سوار می‌شود؟ قشر مرفه سوار می‌شوند؟ خب، قشر ضعیف هستند.

یعنی هدف وسیله را توجیه می‌کند؟

کاملاً همین‌طور است. بعد این‌ها الان مدعی دموکراسی هستند. سیاست‌مداران بزرگ آمریکا، آلترناتیو جمهوری اسلامی را این‌ها می‌دانند. اگر ما این را به‌درستی تشریح نکنیم، حافظه تاریخی ملت از بین می‌رود.

بعد از این‌که صدام سقوط کرد، تمام کسانی که یونیفرم می‌پوشیدند و در پادگان‌ها بودند، یک‌دفعه همه کرواتی و پاپیون‌زن شدند، همه به اروپا رفتند و به دنبال دموکراسی می‌گردند. خانم مریم رجوی رهبر این‌ها است، مرتب در پارلمان‌های اروپا و آمریکا رفت‌وآمد می‌کند. چه می‌خواهد؟ دموکراسی، آزادی، حقوق زنان. چه کسی؟ کسی که رحم ۱۵۰ نفر از زنان داخل فرقه خودش را خارج کرده که در آینده امید به ازدواج نداشته باشند. کسی که ۲۰ سال است دستور داده که تمام زن و مردها باید از هم طلاق بگیرند و بچه‌هایشان را هم جدا کنند. همه باید هفته‌به‌هفته بیایند و جلوی جمع اعتراف کنند که آیا به موضوع جنسی فکر کرده‌اند یا نه؟ او الان به دنبال حقوق زنان است و غرب هم می‌گوید که آلترناتیو جمهوری اسلامی این‌ها هستند. چنین نسخه‌ای برای مردم ایران پیچیده‌اند.

نسل الان نمی‌دانند که موضوع چه بوده است. اگر ما این‌ها را به‌درستی تشریح نکنیم و آثارش از بین برود، این‌ها قهرمانان مردم ایران می‌شوند، این‌ها مدعیان مردم ایران می‌شوند.

طبق سخنان رهبری، گاهی جای شهید و قصاب عوض می‌شود.

بله، در تهران همین بلا بر سر ساختمان ۷ تیر آمد، بمب گذاشتند و ۷۲ نفر را در یک جا شهید کردند، سقف آنجا پایین آمد. در آنجا ساختمان ساخته‌اند، سالن سینما و فلان دارد. در ظاهر می‌گوییم که چقدر خوب است، ساختمان فرهنگی است. آنجا هولوکاست جمهوری اسلامی بود.

این همه غربی‌ها به اینجا می‌آیند و دائم از دموکراسی و آزادی‌خواهی می‌گویند، ببرند و آنجا را به آن‌ها نشان دهند که این گروه‌هایی که این کار را کرده‌اند، در کشور شما هستند و دفتر رسمی دارند. جالب است که در سال ۱۹۹۷ وزارت خارجه آمریکا یک گزارش مفصل راجع به منافقین می‌دهد. در آنجا می‌گوید: «این‌ها هزاران هزار نفر از مردم ایران را ترور کرده‌اند.» در آنجا نام می‌برد، رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر و همه این‌ها را می‌گوید. بعد در کنار کاخ سفید هم به آن‌ها دفتر داده‌اند. تنها گروه‌های مسلحی هستند که آن‌ها خودشان جزء گروه‌های تروریستی اعلام کرده‌اند، به آن‌ها امکانات هم می‌دهند که فعالیت کنند. یعنی چه؟ یعنی تمام این اقدامات سازماندهی‌شده از طرف ما بوده است.

علی‌ای‌حال، محل شهادت ایشان در آنجا است و به نظرم جمعیت عظیمی که برای تشییع جنازه شهید هاشمی‌نژاد در آن زمان آمده بودند، بی‌نظیر بود؛ حدود یک میلیون جمعیت آمده بود.

چه کسی بر پیکر مطهر شهید هاشمی‌نژاد نماز خواند؟

آیت‌الله شیخ ابوالحسن شیرازی، امام جمعه مشهد، برای ایشان نماز خواند و ایشان در کنار مرقد حضرت رضا(ع) دفن شد. من این را بعدها از مرحوم آقای طبسی شنیدم.

در زمان شهادت ایشان، مرحوم آقای طبسی که تولیت آستان قدس بود، در حج بودند. آن زمان مثل الان دستگاه‌های رسانه‌ای در دست همه نبود که به‌لحظه تمام اخبار را داشته باشند. چون این‌ها با هم خیلی دوست بودند، خود آقای طبسی برای من نقل می‌کرد و می‌گفت: «قبل از این‌که من به حج بروم، در آن ایامی که منافقین ترور می‌کردند، خب، این‌ها هر لحظه احتمال می‌دادند، ولی نمی‌دانستند که کدام یکی زودتر از دنیا برود. ولی اصل آن را می‌دانستند، چون آن‌ها به سراغ همه می‌رفتند. زمانی بود که این‌ها در همین ایران ۱۰۰ ترور انجام می‌دادند، از مردم عادی، کوچه و بازار، همه را ترور می‌کردند. هر کسی که عکس امام در مغازه داشت، او را می‌زدند. صرفاً کافی بود که کسی طرفدار امام باشد.»

مدعیان دموکراسی این‌طوری بودند. آقای طبسی می‌گفت که: «ما با هم قرار دو نفری گذاشته بودیم که هر کدام را زودتر زدند، کجا دفن‌مان کنند.» ایشان می‌گفتند: «دو، سه روز بعد از شهادت شهید هاشمی‌نژاد، به من گفتند و من در حج بودم. اولین نگرانی من این بود که آقای هاشمی‌نژاد گفته بود که اگر من را زودتر زدند، من را در فلان‌جا دفن کنید، من هم گفته بودم که اگر من را زودتر زدند، فلان‌جا دفنم کنید.»

وقتی به مشهد آمدم و به مزار ایشان رفتم، دیدم که دقیقاً همان جایی دفن شده بود که خود ایشان مدنظر داشت و این را دو نفری می‌دانستند و در جایی هم پخش نکرده بودند.

لذا با تشییع جنازه عظیمی که انجام شد، ایشان در مشهد و در کنار مرقد امام رضا(ع) دفن شد. همان‌طور که عرض کردم، امام همان روز سخنرانی کرد و چه تعابیری راجع به ایشان به کار برد. امام آدمی نبود که غلو بگوید. اصلاً در زمان حضور ایشان، یک بار این‌طور نبود که بخواهد از ایشان تعریف کند. شهید بهشتی این همه مورد هجمه بود، امام هیچ‌گاه در زمان حضورش از او تعریفی نکرد. امام خیلی در این چیزها مقید بود.

درباره شهید هاشمی‌نژاد دو مطلب مطرح است؛ یکی این‌که ظاهراً مجاهدین خلق ایشان را بسیار تهدید می‌کردند و دیگری، ماجرای خوابی است که پیش از شهادت ایشان به ایشان نسبت داده شده است. درباره این دو موضوع توضیح می‌دهید؟

بله، یک مقداری نگرانی برای ایشان می‌گفتند. ایشان می‌گفت: «من یک خوابی دیدم.» خود ایشان تعریف کرده بود.

این خواب چه مدت پیش از شهادت ایشان دیده شده بود؟

شاید حدود پنج، شش ماه یا کمتر قبل از شهادت ایشان بود. البته سه، چهار ماه بعد از اعلام جنگ مسلحانه منافقین بیشتر نبود.

فرقان از همان اول شروع کرده بود. فرقان شعبه‌ای از منافقین بود که زودتر شروع کرده بود. چون نگرانی منافقین این بود که این‌ها شکل نگیرد و لذا همان ابتدا به سراغ شخصیت‌های مهم رفت. عکس‌های گودرزی که رهبر فرقان بود، هست که در زمانی که داشت انقلاب می‌شد، پرچم منافقین را داشتند و پرچم منافقین را تشریح می‌کرد.

.

روایت فرزند شهید هاشمی‌نژاد از زندگی پدر؛ از شاگردی آیت‌الله کوهستانی و بروجردی تا مبارزه و شهادت

.

آیا گروه فرقان با گروه منافقین هم همکاری داشت؟

بله، این‌ها یک شعبه‌ای از آن‌ها بودند. آن‌ها هنوز که نمی‌خواستند این کار را انجام دهند، آن‌ها تحت یک عنوان دیگر این اقدام را انجام دادند.

آن زمان شهید هاشمی‌نژاد می‌گفت: «من خواب دیدم که اطراف امام پر از شعله‌های مختلف آتش است و دارد یکی‌یکی این‌ها را خاموش می‌کند و هر کدام را خاموش می‌کند، یکی دیگر روشن می‌شود. آن‌قدر تلاش می‌کند که بالأخره موفق می‌شود همه این‌ها را خاموش کند و بعضی از قسمت‌های لباس ایشان سوخته بود، ولی خود ایشان سالم بود.»

تفسیر خود ایشان این بود که: «پیش‌بینی من این است که فتنه‌های زیادی خواهیم داشت، ولی همه این‌ها خاموش می‌شود. احتمالاً جمعی از اطرافیان و شاگردان ایشان ممکن است به شهادت برسند، ولی خود ایشان سالم می‌ماند.» خود ایشان هم یکی از مصداق‌های خوابی بود که خودش دیده بود.

یکی، دو سوءقصد قبلاً داشتند که موفق نبود. ایشان یک جایی سخنرانی داشت که زیر میکروفون ایشان بمب‌گذاری کرده بودند که آن سخنرانی انجام نشد. یک بار نارنجکی پرت کرده بودند که به لبه پنجره خورده بود و برگشته بود. ایشان در منزل نبودند، ولی بچه‌ها در منزل بودند که آن عملیات هم ناموفق بود.

شهید مدنی که مدتی قبل شهید شده بود، ایشان گفت که: «این هم یک شیوه است که کسی فکرش را نکرده بود و ممکن است به این شیوه‌ها بیایند.» ایشان هم نفر دوم در انفجارهای تروریستی انتحاری بود.

البته ما که منتظر چنین چیزی بودیم. نه این‌که آن زمان، بلکه از زمان شاه این‌طور بود. همان‌طور که گفتم، وقتی من به دنیا آمدم، ایشان در زندان بود. یک آقایی داشت تعریف می‌کرد و می‌گفت: «البته موضوع ما مثل آقای هاشمی‌نژاد نبود؛ ایشان جانش را در کف دست گذاشته بود و داشت راه می‌رفت.» از همان زمان قبل از انقلاب این‌طور بود. خلاصه، با چنین مسیر و وضعیتی که بود، ما طبیعتاً به‌طور روزانه انتظار چنین چیزهایی را داشتیم.

رهبر انقلاب یک صحبتی بعد از شهادت ایشان داشتند. گفتند: «ساواک یک دور می‌خواست ایشان را در مسیر بزند که نشد. کار نیمه‌تمام ساواک را منافقین بعد از انقلاب انجام دادند.»

به نظر شما چرا به ایشان لقب «فاضل جوانمرد» داده شد؟

از تعابیری بود که امام به کار برده بودند. امام به چند نفر لقب داده بودند؛ یکی شهید بهشتی بود، یکی شهید هاشمی‌نژاد بود. نمی‌دانم به کسی دیگر هم لقبی داده بودند یا نه. در مورد شهید بهشتی «شهید مظلوم» گفته بودند، برای شهید هاشمی‌نژاد هم «شهید جوانمرد فاضل» گفته بودند و به این وسیله روی فضل و علم و عمق علمی ایشان تأیید گذاشته بودند.

یعنی گفتند که: «مراتب فضل و مجاهدت او بر اشخاصی که او را می‌شناختند پوشیده نیست.» به حوزه‌های علمیه و به‌خصوص حوزه مشهد، به خاطر تربیت چنین افراد فاضل جوانمردی تبریک گفته بودند. من در جای دیگری ندیدم که امام چنین صفاتی را پشت سر هم به کار ببرد. فرمودند که: «من تعهد و خصال او را از نزدیک لمس کرده بودم.»

به‌هرحال، تعبیری بود که امام در مورد ایشان به کار برده بود. فضل ایشان، علم ایشان و تعهد شهید هاشمی‌نژاد و جوانمردی ایشان، که همان‌طور که در صحبت‌هایم عرض کردم، واقعاً روحیه فراگیر و همه‌گیری داشت.

زمانی که سپاه، منافقین را محاصره کرده بود، آن‌ها با ایشان تماس می‌گرفتند. ایشان سفارش کرده بود که: «اگر این‌ها دستگیر شدند، حواس‌تان باشد که اگر زخمی دارند، حتماً آمبولانس برود و کمک کند.» حتی دشمنان هم به دامن ایشان متوسل می‌شدند.

رابطه ایشان با برخی از شخصیت‌های مبارزاتی مشهد، مانند شهید کامیاب و شهید موسوی قوچانی، چگونه بود؟ رابطه ایشان با مرحوم آقای کافی چگونه بود؟ همچنین دیدگاه ایشان نسبت به انجمن حجتیه در مشهد چه بود؟

بعضی از روحانیونی که نام بردید جزء انقلابیون بودند؛ شهید کامیاب و شهید موسوی قوچانی، این‌ها جزء شاگردان رهبر انقلاب بودند. یک‌سری شاگردان هم مرحوم شهید هاشمی‌نژاد داشتند که بعضی از آن‌ها از قشر انقلابیون بودند و برخی هم از قشر روحانیون سنتی بودند؛ مثل فرزندان آیت‌الله مروارید که از شاگردان شهید هاشمی‌نژاد بودند.

آقای آقا سید مهدی مروارید، آقا سید محمد مروارید، این‌ها شاگردان درس مکاسب و کفایه ایشان بودند. آقای الهی خراسانی جزء شاگردان ایشان بودند، آقای عبداللهیان و این‌ها اساتید برجسته، بزرگ و مجتهد حوزه هستند و جزء شاگردان شهید هاشمی‌نژاد بودند.

حوزه درس شهید هاشمی‌نژاد خیلی محدود بود. به یاد دارم که کوچک بودم، دو نوع جلسه ایشان را به یاد دارم. یک جلسه بود که شب‌ها ساعت ۷، ۸ شب روی پشت‌بام یک بنده‌خدایی برگزار می‌کردند. آزاد نبود که ایشان بتواند به محافل تدریس برود.

تدریس ایشان عمدتاً کجا برگزار می‌شد؟

اطراف حرم بود. به یاد دارم که ایشان شب روی پشت‌بام می‌رفتند و تدریس داشتند. یک جلسه هم در نزدیک مدرسه آقای موسوی‌نژاد بود که یک مسجدی بود و حالت اتاق بود؛ دو تا فرش اتاق در آنجا بود و ۶، ۷ نفر می‌آمدند.

چه چیزی تدریس می‌کردند؟

کفایه تدریس می‌کردند. من در آن زمان کوچک بودم و فقط چند باری با ایشان رفته بودم. آقای مروارید می‌گفتند که: «در همین مسجد گوهرشاد و زمانی که هنوز خیلی روی ایشان حساس نبودند، رسائل و مکاسب و کفایه را هم‌زمان تدریس می‌کرد.» به‌هرحال، کفایه‌گویان آن زمان، مراجع تقلید الان هستند. اجتهاد ایشان و عمیق درس خواندن ایشان خیلی مورد توجه بود.

ایشان از چه بزرگانی، غیر از آیت‌الله بروجردی، اجازه داشتند؟

شاگرد مرحوم امام بودند، شاگرد مرحوم آیت‌الله بروجردی بودند. شاگرد مرحوم آیت‌الله میلانی در اینجا بودند. آیت‌الله بروجردی در آن زمان یگانه مرجع بود و مرجع دیگری نداشتیم.

آیا اجازه مکتوب هم از آیت‌الله بروجردی داشتند؟

من در خاطر ندارم. همان‌طور که گفتم، قبل از تولد من بوده و ایشان ۲۶ ساله بودند که مجتهد شدند. تولد من ۶، ۷ سال بعد از آن زمان بوده است.

ایشان در چه سالی ازدواج کردند؟

ازدواج ایشان ظاهراً در همان ایام بوده است. ایشان ۲۶، ۲۷ ساله بودند که ازدواج کردند.

اولین فرزندشان شما هستید؟

من دومین فرزند هستم.

چند فرزند داشتند؟

۳ پسر و ۳ دختر.

الان فرزندان ایشان مشغول چه کارهایی هستند؟

دختر بزرگ خانه‌دار است. دختر دوم دکترای تاریخ داشت و در مرکز تربیت معلم تدریس می‌کرد که بازنشسته شد. دختر سوم هم اپتومتریست شد. ما هم که در خدمت شما هستیم و در آستان‌قدس مشغول هستیم. یک بخشی در حوزه شهدای ترور داریم که ۲۰ سال است در آنجا مشغول فعالیت هستیم. اخوی بعد از من دکتر داروساز است که مدیرعامل داروخانه امام آستان‌قدس است و آقا سیدمهدی هستند. آقا سیدروح‌الله...

پسرها بعد از من هستند. دومین پسر، آقا مهدی است که مدیرعامل داروخانه امام است. سومین پسر، آقا سیدروح‌الله، هم استاد دانشگاه در دانشگاه فردوسی مشهد است. زمانی که شهید هاشمی‌نژاد به شهادت رسیدند، ایشان یک سال و نیمه بودند.

در مورد اجازات ایشان می‌فرمودید.

عرض کردم، آنچه که ما شنیده بودیم، مرحوم آیت‌الله بروجردی اجتهاد ایشان را تأیید کرده بودند و ایشان بعد از قیام حضرت امام به مشهد آمدند.

رابطه ایشان با مرحوم آقای کافی چگونه بود؟

من ارتباط چندانی ندیده بودم. مرحوم آقای کافی جزء شخصیت‌های مبارز محسوب نمی‌شدند، ولی ظاهراً یکی، دو بار به‌طور موقت دستگیر شده بودند. یک جایی هم یک سخنرانی دارند که برای امام دعا کرده بودند که آن هم معروف شد، ولی در مجموع نمی‌توانیم بگوییم که ایشان جزء شخصیت‌های مبارز بودند. بیشتر یک خطیب سنتی بودند که به سمت سخنرانی‌های اجتماعی ـ مذهبی گرایش داشتند تا این‌که بخواهند درباره موضوعات مختلف اجتماعی سخنرانی داشته باشند. یک شخصیت این‌طوری داشتند. یک مقداری با نوع فعالیت‌هایی که این نوع قشر انقلابی داشتند فاصله داشتند. لذا من به یاد ندارم که هیچ‌گاه در جمع این‌ها بوده باشند.

منظور بنده از آشنایی ایشان با مرحوم آقای کافی، از جهت خطابه و سخنران بودن هر دو بزرگوار بود.

خطابه‌ای که مرحوم آقای کافی داشت، غیر از ایشان بود. مرحوم آقای کافی بیشتر به طرف روضه گرایش داشتند، روی بحث‌های امام زمان(عج) و حوزه مهدویت تمرکز داشتند. این‌ها موضوعاتی است که الان هم اگر در بین خطبا نگاه کنیم، این نوع مباحث بیشتر در مداحی‌ها و روضه‌هاست و یک مقداری در سطح بالاتر، شاید در برخی از خطبا... . مثلاً اگر به آقای دکتر رفیعی نگاه کنیم، نمی‌توانیم ایشان را جزء این قشر حساب کنیم. ایشان موضوعات اجتماعی مختلفی را بحث و بررسی می‌کنند. این نوع کارهایی که ایشان می‌کرد، مرحوم شهید مطهری می‌کردند که درباره موضوعات و دیدگاه‌های مادی‌گرایانه بحث می‌کردند. وقتی به آثار شهید مطهری نگاه می‌کنیم، کاملاً مباحثی است که جامعه آن زمان درگیر بحث‌های اعتقادی این شکلی بود. آنچه که ما از مرحوم آقای کافی داریم، این نوع بحث‌ها خیلی وجود ندارد و بیشتر جنبه نصیحت‌گرایانه داشت. قشر عموم مردم نسبت به این چیزها اقبال داشتند و لذا سخنرانی‌های ایشان بیشتر در تکایا، حسینیه‌ها و مهدیه خود ایشان بود.

شهید هاشمی‌نژاد به دل آن جامعه‌ای می‌رفتند که در معرض بودند؛ مثل قشر دانشجو که در معرض این نوع تهاجمات اعتقادی قرار داشتند. مثلاً به یاد دارم دانشکده کرج در آن زمان یک دانشکده کشاورزی بزرگی داشت که الان هم هست. دانشکده خیلی بزرگی است، مثل دانشگاه فردوسی مشهد که یک باغ بزرگ است. از ایشان برای سخنرانی دعوت کرده بودند. من به یاد دارم که کوچک بودم و با ایشان زیاد به این طرف و آن طرف می‌رفتم و فقط صحنه‌هایش را به یاد دارم. وقتی وارد شدیم، دیدیم که دختر و پسر در آن زمان، با آن وضعیت قبل از انقلاب، نشسته بودند. ما دیده بودیم هر جایی که روحانی می‌رود، سلام و صلوات می‌فرستند، نه این‌که دست بزنند و دختر و پسر در آنجا باشند. در آن زمان ساواک خیلی اجازه نمی‌داد که این‌ها حضور داشته باشند. لذا ایشان به آنجا رفته بود و خیلی مورد اقبال قرار گرفته بود. به یاد دارم که وقتی برمی‌گشتیم، مثل دانشگاه فردوسی مشهد بود، باغ بود و تا جلوی در تعداد زیادی از این دختر و پسرها آمده بودند و از ایشان سؤال می‌کردند. سال بعد که دانشکده دعوت کرده بود، ساواک اجازه نداده بود و تعطیل کرده بود. هر جایی که ایشان می‌رفت، ساواک بلافاصله دیگر اجازه نمی‌داد.

این نوع حضورها را از مرحوم آقای کافی نداشتیم. عرض کردم که کتاب‌های شهید مطهری هستند، ولی همه مباحثی است که پاسخ‌گویی به دیدگاه‌های مادی‌گرایانه داشت. جامعه در آن زمان در معرض این چیزها بود. لذا یا سطح مرحوم آقای کافی به این شکل نبود یا مسیر ایشان طور دیگری بود، ولی اصلاً در این قشر نبود. عرض کردم که در تکایا و در مجالس روضه‌خوانی به این شکل بود و عموم مردم و اقشار مختلف مردم نسبت به ایشان اقبال داشتند. ولی این‌ها بیشتر با قشر دانشگاهی و اقشار جوانانی که در معرض دیدگاه‌های ماتریالیستی و دیدگاه‌های مادی‌گرایانه در آن زمان مواجه بودند، ارتباط داشتند. لذا سطح کارشان کاملاً متفاوت بود و وقتی متفاوت هست، صرف خطابه نمی‌تواند آدم‌ها را به هم نزدیک کند؛ باید روال هم‌مسیری باشد. لذا ساواک روی این قشر خیلی حساس بود. اگر به سراغ مرحوم آقای کافی هم رفته بود، به خاطر برخی از نقاطی بود که به قول معروف، از دید آن‌ها پا را از گلیم بیشتر دراز کرده بودند.

ظاهراً عده‌ای می‌گفتند مرحوم آقای کافی ترور شده است؟

نمی‌دانم. به‌هرحال در آن زمان این فرضیه مطرح شد و در سطح جامعه مشهد آمد و سبب اولین تظاهرات مشهد شد، ولی این‌که این فرضیه درست بوده، هنوز جای معتبری آن را به این شکل تأیید نکرده است.

دیدگاه شهید هاشمی‌نژاد نسبت به انجمن حجتیه و مرحوم آقای حلبی چه بود؟

ببینید، ایشان و شهید مطهری روی یک موضوع خیلی حساس بودند و آن ایجاد انحرافات در دیدگاه‌های اصیل اسلامی بود. تمام کتاب‌های شهید مطهری در این زمینه است؛ یعنی تقابل با دیدگاه‌های انحرافی. شهید هاشمی‌نژاد اولین کسی بود که... . شما اگر سخنرانی‌های ایشان راجع به انجمن را ببینید، ایشان دو نوار دارد که صحبت کرده است و خیلی مستدل، قشرهای مختلفی را که به انجمن گرایش داشتند تقسیم‌بندی کرده است، دیدگاه‌های مختلف را بیان کرده است و فقط درباره یک قشر آن‌ها می‌گوید که این دیدگاه، دیدگاه خطرناکی است و بقیه گروه‌ها را شامل این قضیه نمی‌داند.

ایشان اولین کسی بود که به موضوع بحث انجمن پرداخت و یکی، دو سال بعد هم امام بحث موضوع انجمن را مطرح کردند. همان‌طور که حساسیت ایشان در مقابل گرایشات چپ انحرافی بود، در مقابل گرایشات راست انحرافی هم حساسیت داشت و به‌صورت مستدل راجع به این موضوع صحبت کرده بود که اساساً این جریان، چه با هدف و چه بدون هدف، در شرایطی که مردم و افکار جامعه و جامعه ایران به سمتی می‌رود که دارد با حکومتی تقابل می‌کند که اساساً کمر بر نابودی دین و دیانت بسته است، این جریان دارد به آن قضیه کمک می‌کند که کاملاً بحث موضوع را عوض کند و به سمت موضوعات حاشیه‌ای و فرعی ببرد.

با کارخانه پپسی مبارزه می‌کردند، چون مال بهائیت است، اما در رأس آن قضیه با اقبال و دیگران که در خود حکومت نشسته‌اند، با آنجا کاری نداشتند. یعنی به عبارت دیگر، به جای ریشه به سراغ شاخ‌وبرگ می‌رفتند. شما وقتی به ریشه نپردازید، این شاخ‌وبرگ برمی‌گردند و حتی بهتر از قبل هم کار می‌کنند.

علی‌ای‌حال، ایشان اولین کسی بود که راجع به این موضوع صحبت کرد و بعد هم امام در سال ۶۲ به این موضوع پرداختند، دیگران هم به این موضوع پرداختند.

ظاهراً شهید مطهری و شهید هاشمی‌نژاد دوستی و رابطه عمیقی با یکدیگر داشتند؟

بله، من در خاطر دارم که رفت‌وآمد این نوع افراد در خانه ما زیاد بود. مکانی که شهید مطهری وقتی به مشهد آمده بود و در منزل ما نشسته بود را در خاطر دارم.

الان منزل ابوی هست؟

بله، هست، منتها آن شکل و شمایل را ندارد و تغییر کرده است.

منزل ابوی در کدام محله شهر مشهد بود؟

در خیابان کوهسنگی بود. مرحوم آقای بازرگان و دیگران آمده بودند. به‌هرحال هر کسی از بزرگان که بودند، طبیعتاً به منزل ما رفت‌وآمد داشتند. آن عکسی هم که شما ملاحظه کردید...

بله، عکسی که ابوی در کنار شهید شیخ فضل‌الله محلاتی و شیخ محمود صالحی است. این عکس در منزل ابوی بود؟

آنجا منزل مرحوم آقای صالحی بود. در تهران و در منزل ایشان بودیم. دورهمی بود. از خنده‌هایی که در آنجا می‌کردند مشخص بود.

داستان آن عکس چه بود؟ شیخ محمود صالحی چه می‌گفت که موجب خنده این دو شهید عزیز شده بود؟

آقا شیخ محمود صالحی اصولاً یک شخصیت بسیار شوخ‌طبع و خیلی شیرین‌زبان بود و نمی‌شد که ایشان در محفلی باشد و این حالت خنده‌های قهقهه‌ای بر کسی حاکم نباشد.

به یاد دارم زمانی که مجلس خبرگان تشکیل شده بود. خب، شما می‌دانید بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بود و قانون اساسی باید تدوین می‌شد. فرصت این کار خیلی کم بود. اتفاقات خیلی پشت سر هم می‌افتاد. انتخابات جمهوری اسلامی که انجام شد، حالا قانون اساسی می‌خواهد. خب، در انتخابات تعیین کردید که جمهوری اسلامی باشد. جمهوری اسلامی بر چه اساسی باشد؟ اولین کار این بود که قانون اساسی تصویب شود.

قانون اساسی در عرض چند ماه باید تدوین می‌شد. این اصول متعددی که دارد، خیلی دقیق با گرایشات مختلفی که در آن مجلس وجود داشت باید هماهنگ می‌شد. یک سر شهید بهشتی بود، یک سر هم بنی‌صدر بود، یک سر آن گرایشات امثال آقای شریعت‌مداری بود. گرایشات مختلفی بودند که باید از بین این‌ها قانون اساسی درمی‌آمد.

در خاطر دارم که فشار زیادی بود. گاهی مرحوم ابوی به منزل مرحوم آقای صالحی می‌رفتند و خستگی از تن‌شان خارج می‌شد و یک مقداری از آن فضا خارج می‌شدند. آن هم یکی از آن جلسات بود.

مرحوم آقای صالحی هم روحیه انقلابی داشت؟

بله، عکس‌های ایشان در موزه عبرت هست که ایشان قبل از پیروزی انقلاب دستگیر شده بود. منتها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دیدگاه ایشان متفاوت شد که آن هم بحث دیگری دارد. ولی آن جلسه مال همین قصه بود. الان عکس‌های مرحوم آقای بهشتی هست که در همان کانون بحث و انتقاد دینی بود. ایشان جوان بودند که رفت‌وآمد داشتند. تا زمانی که شهید هاشمی‌نژاد بود، این بزرگان در آنجا حضور پیدا می‌کردند.

در مورد انجمن حجتیه صحبت می‌کردیم. به‌طور کلی دیدگاه شهید هاشمی‌نژاد نسبت به این انجمن چه بود؟

عرض کردم که ایشان این جریان را یک جریانی می‌دانست که مسیر اصلی حرکت جامعه را درست تشخیص نداده است. این جریان را باعث این می‌دانست که ساواک از آن‌ها بهره‌برداری و تشویق کند. طبیعتاً وقتی این قشر، قشر انقلابی و مذهبی هستند، جریانی می‌آید که جزء اصول اصلی آن تأکید شده که اعضایش نباید به امور سیاسی بپردازند، طبیعتاً خیلی مورد اقبال ساواک قرار می‌گرفت.

مؤسسان این انجمن یا گردانندگان این انجمن بخواهند یا نخواهند، یک جریان انقلابی که در تقابل با حکومت است، وقتی در کنار آن یک جریان مذهبی قرار می‌گیرد که تقابلش را با بخشی از یک موضوعی قرار می‌دهد که معتقد است به هیچ عنوان نباید به سمت امور سیاسی رفت، بهترین فرصت برای ایجاد چنین تقابلی در مقابل یکدیگر است. چه بخواهیم و چه نخواهیم، این‌طور است. اگر حتی رهبران آن جریان این غرض و این فکر را نداشته باشند، ولی به‌هرحال در این مسیر قرار گرفتند و در بخشی از بهره‌برداری ساواک قرار گرفته بودند.

بعضاً گفته شده بعضی از کسانی که ساواک آن‌ها را می‌گرفت و در حال شکنجه بودند، به این‌ها می‌گفتند: چرا شما داخل انجمن نمی‌روید؟ تشویق می‌کردند که افراد انقلابی، به جای این‌که به این امور بپردازند، به موضوع انجمن بپردازند.

انجمن در آن زمان کارهای تشکیلاتی می‌کرد؛ یعنی نفوذ می‌کرد، آدم می‌فرستاد، بحث و مناظره می‌کرد. خودش را مثل آن‌ها بهایی جلوه می‌داد و وارد می‌شد. این‌ها کارهای تشکیلاتی است. اسم مستعار داشتن و نفوذ کردن و چنین کارهایی، کارهای تشکیلاتی است و معمولاً سیستم‌های امنیتی روی این موضوعات خیلی حساس هستند.

شهید هاشمی‌نژاد با اعضای انجمن حجتیه بحث، گفت‌وگو یا مناظره‌ای داشتند؟

چندان ندیدم. یعنی به آنجاها نکشید. ایشان سال ۶۰ که این موضوعات را مطرح کردند، یکی، دو ماه بعد به شهادت رسیدند. سخنرانی‌های امام خیلی تیز و تندتر از شهید هاشمی‌نژاد بود؛ یعنی امام در نهایت این‌ها را مارهای خوش‌خط‌وخال می‌دانستند که بسیار خطرناک هستند؛ تعبیر ایشان این است. لذا من دیده‌ام که قشر خاص انجمن، که لایه‌های درونی این‌ها هستند، کینه زیادی از شهید هاشمی‌نژاد و امام دارند.

زمانی یکی از سران این‌ها آمده بود و می‌خواست با من صحبت کند. با هم صحبت کردیم. من چند بار راجع به این موضوع صحبت داشته‌ام و در خود مؤسسه هابیلیان هم مطالبی راجع به انجمن داشتیم که البته مربوط به قبل بود و بعد دیگر به این موضوع نپرداختیم.

گفتم: من که این کار را انجام دادم، با توجه به دو تا شخصیت بود؛ یکی پدرم و یکی امام که هر دو را خیلی قبول داشتم. گفت: ممکن است امام اشتباه کند. نمی‌شود امام اشتباه کند؟ گفتم: بله، ممکن است امام اشتباه کند، ولی اگر قرار باشد من به‌عنوان یک مقلد بگویم که امام یا انجمن اشتباه می‌کنند، حتماً می‌گویم انجمن اشتباه می‌کند، نمی‌گویم که امام اشتباه می‌کند. به‌هرحال من مقلد ایشان هستم.

پدرم را به تقوای سیاسی قبول داشتم. واقعاً و حقیقتاً شهید هاشمی‌نژاد به‌شدت آدم متقی و سیاسیِ متقی بود. این هم نکته بسیار مهمی است که آدم سیاستمدار متقی باشد. لذا الگوی ما برگرفته از این موضوعات بود. لذا خیلی بحث این نبود که بخواهد مناظره‌ای پیش آید، ولی بغض و کینه انجمنی‌ها را راجع به ایشان دیده بودم.

دیدگاه ایشان نسبت به مرحوم دکتر شریعتی چگونه بود، با یکدیگر آشنایی و دیدار داشتند؟

بله، ولی زیاد نبود. من حضور شخصیت‌های مختلف مثل شهید مطهری، شهید باهنر، مرحوم آقای بازرگان و شخصیت‌های مختلفی را در منزل‌مان دیده بودم، ولی به یاد ندارم که هیچ دیداری بین پدرم و آقای شریعتی باشد.

ولی قشری مثل ایشان، رهبر عزیز انقلاب و این‌ها، به‌هرحال در دورانی که مارکسیست‌ها در قشر انقلابیون و جوانان روشنفکر آن زمان حقیقتاً جولان می‌دادند و حتی گروه‌های مذهبی و حتی منافقین... . وقتی کتاب آقای عزت‌شاهی را می‌خوانیم، در آنجا کاملاً تشریح می‌کند که هم چریک‌های فدایی و مارکسیست‌ها بودند و هم منافقین بودند. وضعیت طوری بود که منافقین در مقابل آن‌ها همیشه احساس خودکم‌بینی می‌کردند.

آقای لطف‌الله میثمی که گاهی اوقات صحبت می‌کند، عجیب بود؛ می‌گفت: مسعود رجوی از داخل زندان به ما پیغام داده بود که یکی، دو تا عملیات بکنید که ما جلوی مارکسیست‌ها و چریک‌های فدایی کم نیاوریم. گفتم: چه کاری است؟! ما همین‌طوری یکی، دو عملیات کنیم و ممکن است بعضی را به کشتن دهیم که تو در آنجا در مقابل این‌ها کم نیاوری؟! چنین وضعیتی بود.

در دانشگاه‌ها دو نوع بودند؛ یا لاابالی‌ها بودند و کسانی بودند که پهلوی و دستگاه حاکمه از آن‌ها حمایت می‌کردند، یا انقلابی‌ها و قشر سیاسی‌شان بودند که مارکسیست می‌شدند؛ یعنی اصلاً حد سومی نداشت. لذا وجود دکتر شریعتی خیلی مغتنم بود؛ یک شخصیت انقلابی خوش‌زبان، خوش‌سخنران، با تمام اشتباهاتی که داشت، به‌هرحال یک سدی در مقابل این‌ها شده بود. لذا مثلاً گروه‌هایی مثل مارکسیست‌ها و حتی خود مجاهدین خلق به‌شدت با دکتر شریعتی دشمنی داشتند.

حالا قشر روحانیون سنتی هم البته با آن ایراداتی که به لحاظ بعضی از دیدگاه‌های مذهبی که جزء ایرادات شریعتی بود، مشکلاتی داشتند. خودش هم می‌گفت که: هر جایی که بحث‌های قراردادهای استعماری است، امثال ما کرواتی‌ها را پیدا می‌کنید، اما یک روحانی پیدا نمی‌کنید که در بین این‌ها باشد.

من شنیده بودم که ظاهراً اجازه دست بردن و تغییر دیدگاه دادن در برخی از آثارش را هم به برخی داده بود و این اواخر اذعان به این قضیه هم بود.

علی‌ای‌حال، این قشر معتقد بودند که در آن اوضاع و احوال، این یک فرصت مغتنم و یک ترمزی برای آن خلائی بود که بچه‌مسلمان‌ها احساس می‌کردند؛ این‌که هم در قشر انقلابی کسی را ندارند که هم روشنفکر و هم انقلابی باشد و هم بتواند مذهبی و مسلمان باشد. خب، چنین کسی نبود و دکتر شریعتی در آن مقطع چنین نقشی را ایفا کرده بود.

فرمودید که مرحوم مهندس بازرگان هم به منزل ابوی می‌آمدند. نظر شهید هاشمی‌نژاد نسبت به دولت موقت و شخص مهندس بازرگان و بعد از آن نسبت به آقای بنی‌صدر چگونه بود؟

شخصیت آقای مهندس بازرگان شخصیت بسیار متدینی بود و در این هیچ بحثی نیست. به لحاظ شخصی و به لحاظ رفتاری، مرحوم آقای بازرگان شخصیت بسیار متدینی داشت و مقید بود. طبیعتاً در دیدگاه‌های اجتماعی اختلافاتی وجود داشت یا به‌هرحال در صحنه اجتماع به وجود آمد؛ گرایشات لیبرالیستی بعضاً جبهه ملی یا نهضت آزادی را داشت.

این‌که در آن زمان بحث‌های انتقادی مطرح بود، بیشتر از این‌که انتقاد نسبت به شخص فرد باشد، گروه و جریان مطرح بود. حداقل در شرایط اوایل پیروزی انقلاب اسلامی که توقعات اجتماعی، توقعات بسیار سریع، تند و انقلابی بود، این‌ها خیلی عقب می‌ماندند؛ یعنی نمی‌توانستند جامعه را اقناع کنند، نمی‌توانستند پاسخ‌گوی جامعه باشند.

شما ببینید در مقابل اشغال لانه جاسوسی آمریکا چه اقبال عمومی و اجتماعی ایجاد شده بود. ما الان نمی‌توانیم وضعیت بعدها را در کنار آن زمان بگذاریم و بگوییم که چرا این‌طور و آن‌طور بود. اصلاً اقبال اجتماعی به نحو دیگری بود. کشور به‌شدت در آن مسیر بود.

من همین دیروز داشتم با یکی از کسانی که جنگ مسلحانه کرده بود و برادرش در جنگ مسلحانه کشته شده بود، صحبت می‌کردم. او می‌گفت: این قشر روحانیون آمدند و در سایه پشتیبانی عظیم توده‌ها این کار را کردند. خودشان هم قبول دارند که پشتوانه عظیم توده‌ها در این مسیر بود.

دولت در آن زمان نمی‌توانست خواسته‌های اجتماع را برآورده کند. به یاد دارم که خود مرحوم آقای بازرگان در یک سخنرانی می‌گفت: آن انتظاری که از امام دارید، از من نداشته باشید. امام مثل یک بولدوزری است که می‌آید و هر مانعی را از راه برمی‌دارد، من مثل یک ژیان هستم که باید مسیرم صاف باشد و بتوانم در این مسیر آهسته‌آهسته بروم. این دقیقاً تعبیر خود مرحوم بازرگان بود و درست هم بود. جامعه آن انتظار را داشت و او این شکلی بود. لذا این نوع حرکت با آن شکل جامعه هماهنگی نداشت.

منتها امام خیلی از کارهایش را جمعی می‌کرد و به دیدگاه‌ها و نظرات افراد احترام می‌گذاشت. در همان منشور روحانیت که فکر می‌کنم امام راجع به انجمن حجتیه سخنرانی داشت، فکر می‌کنم در همان‌جا یا جای دیگری بیان کردند که امام قسم می‌خورد که: والله انتخاب آقای بازرگان فکر من نبود، انتخاب من نبود، والله من به بنی‌صدر رأی ندادم. هرچند ایشان تا آخر، وقتی که انتخاب شده بود، از دولت حمایت می‌کرد.

ولی عرضم این است که به‌هرحال آن نوع تفکرات بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد شدند. قشر روحانیت هم قصد نداشت که ورود پیدا کند. خود حضرت امام به قم رفت. رهبر انقلاب کشور که تمام اقبال‌ها به ایشان است، به قم رفتند. این کار معنا داشت. حکومت را هم به دست این قشر دادند.

وقتی این شکلی حرکت می‌کنند، جنگ ایران و عراق که داشت پیش می‌آمد، نمی‌توانستند این را پیش‌بینی کنند و نمی‌توانستند آن را اداره کنند. خب، همه‌چیز رها شده بود. کردستان ما داشت می‌رفت، واقعاً کردستان داشت تمام می‌شد. از آن طرف صدام حسین به این شکل آمد. این‌ها از طمع به این نوع حکومت بود. آن‌ها هیچ استراتژی برای اداره کشور نداشتند. عرض کردم که خود بازرگان چه می‌گفت.

ناچار شدند که به میدان بیایند. شما دیدید از زمانی که رهبر انقلاب ریاست جمهوری را به دست گرفتند، کشور به سمت آرامش و مقابله با این گروه‌ها و جلوگیری از این ترورها رفت. از آن زمان به بعد بود که کشور به سمت ثبات رفت.

دیدید بعد از این‌که بنی‌صدر از ریاست جمهوری خلع شد، ایران در عرض یک سال موفق شد تمام سرزمین‌هایی را که عراق گرفته بود پس بگیرد. تا قبل از آن خرمشهر و شهرهای دیگر را از دست دادیم. ۱۰۰۰ نفر خرمشهر را نگه داشته بودند. ۱۰۰۰ نفر در مقابل ارتش تا بن دندان مسلح صدام ایستادند. ۱۰۰۰ نفر هم بچه‌های بسیجی و سپاهی بودند. سپاه آن زمان جز تفنگ ژ۳ و نارنجک چیزی نداشت. این‌ها در آن زمان که تانک نداشتند.

به یاد دارم کوچک بودم و به سپاه مشهد رفته بودم. من نصف روز به دبیرستان می‌رفتم و نصف روز هم به بخش فرهنگی آنجا می‌رفتم. در حیاط باغچه، یک قالب‌هایی درآورده بودند، چند تا آهنگر آورده بودند، نارنجک را در قالب می‌ریختند، آهن می‌ریختند و این‌ها را به‌صورت دستی درست می‌کردند. سپاه این‌طوری بود.

۱۰۰۰ نفر شهر را نگه داشته بودند. بنی‌صدر گفت: بیرون بروید. ما زمین می‌دهیم و زمان می‌خریم. زمین را داد، زمان هم به کمکش نیامد. وقتی عزل شد، ایران در عرض یک سال توانست سرزمین خودش را پس بگیرد.

خب، حکومت را به این‌ها تحویل دادند و این هم برخورد این‌ها بود. واقعاً چیزی از کشور باقی نمی‌ماند.

پس شهید هاشمی‌نژاد با انتخاب ایشان به ریاست جمهوری مخالف بود؟

طبیعتاً بله. این‌ها گارد اولیه را گرفته بودند. جالب است که من دو، سه سال پیش یک جزوه‌ای از آقای بنی‌صدر دیدم. آقای بنی‌صدر گفته بود که: من قبل از پیروزی انقلاب اسلامی منشور جمهوریت را برای کشور نوشته بودم و خودم همان‌جا تصمیم گرفتم در کشور ایران، اگر تحولی رخ دهد، اولین رئیس‌جمهور باشم. انقلاب رخ می‌دهد و اولین رئیس‌جمهور هم می‌شود.

طلبه‌هایی از اهالی مشهد یا ساکن در آنجا بودند که بعداً در کشور مشغول امور اجتماعی و فرهنگی شدند و خدمات بسیاری در جامعه انجام دادند، مانند مرحوم حجت‌الاسلام راستگو. آیا این افراد نزد شهید هاشمی‌نژاد هم تحصیل کرده بودند؟ آیا می‌توان گفت به‌نحوی این‌ها روحیه اجتماعی خود را از شهید هاشمی‌نژاد و به توصیه ایشان در خود پرورش دادند؟

بله. مرحوم آقای ابطحی مدتی حوزه علمیه‌ای داشتند و در آنجا طلبه‌هایی را پرورش می‌دادند. خیلی از طلبه‌هایی که در آنجا بودند، علی‌رغم این‌که تفکر ایشان متفاوت با شهید هاشمی‌نژاد بود، ولی گرایش زیادی به شهید هاشمی‌نژاد داشتند. بسیاری از افراد تربیت‌شده آنجا کسانی بودند که بعدها در جمهوری اسلامی مسئول شدند؛ بعضی رایزن فرهنگی شدند، بعضی در دادگاه‌ها حاکم شرع بودند، بعضی کار فرهنگی می‌کردند؛ مثل مرحوم آقای راستگو که ذوق و هنر داشتند.

چند نفر از آن‌ها را نام ببرید.

مثل آقای حسن‌زاده که ایشان مدت‌ها رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی در کشورهای آسیای میانه بود. مرحوم آقای برکچیان بود که ایشان چندین سال در دادگاه‌های انقلاب اسلامی حاکم شرع بود. آقای راستگو را هم عرض کردم که شخصیت فرهنگی بود که در اینجا کار می‌کرد.

از مکلّاها هم آقای مرتضی نیلی بود که از شخصیت‌های مبارز قبل از پیروزی انقلاب بود و شکنجه‌های زیادی شده بود. البته سواد زیادی نداشت، ولی به‌هرحال جزء مبارزین قبل از انقلاب بود و شکنجه‌های زیادی شده بود. همه این‌ها پرورش‌یافتگانی بودند که در مدرسه مرحوم آقای ابطحی بودند، ولی به لحاظ گرایشات فکری تقریباً خیلی از آن‌ها بعد از پیروزی انقلاب گرایش انقلابی داشتند و قبل از پیروزی انقلاب هم همین‌طور بودند.

این افراد تحت تأثیر شهید هاشمی‌نژاد هم بودند؟

بله، تحت تأثیر قرار داشتند.

شهید هاشمی‌نژاد یک سال از ابتدای جنگ تحمیلی در قید حیات بودند. ایشان به جبهه هم می‌رفتند؟

بله، ایشان یکی، دو مرتبه رفتند؛ یا از طرف امام رفته بودند و یا وقتی به آنجا رفتند و وضعیت جبهه‌ها را دیدند... چون ایشان سال ۶۰ شهید شد، سال ۵۹ جنگ شروع شد و تقریباً یک سال بعد ایشان شهید شدند. ایشان یکی، دو بار به جبهه رفتند و بیشتر از جبهه‌ها سرکشی کردند و گزارش وضعیت جبهه‌ها را خدمت امام برده بودند.

ایشان بر لشکر امام رضا(ع) مشهد هم نظارت داشتند؟

من به آن شکل ندیدم. ولی اوایل جنگ بود، آن موشک‌بارانی که دزفول را سنگین کرده بود، صدام موشک‌های ۹ متری به آنجا می‌زد. ایشان در همان دزفول بود و گزارش میدانی خوبی تهیه کرده بود و خدمت حضرت امام برده بود و مجدداً امام ایشان را فرستاده بودند و رفته بودند و مجدداً گزارش‌های دیگری تهیه کرده بودند.

یک سفری هم که رفته بودند که هم‌زمان با حضور رهبر انقلاب شده بود و من فیلمش را هم دارم که چند ثانیه‌ای است که ایشان در آنجا با رهبر انقلاب با هم بودند. یکی، دو بار گزارشی خدمت حضرت امام برده بودند، چون فرمانده کل قوا بنی‌صدر بود و این‌ها یک مقداری از وضعیت جبهه‌ها نگران بودند. به‌خصوص که بنی‌صدر دیدگاه خوبی هم نسبت به سپاه نداشت. نحوه رفتار او طوری بود که بین سپاه و ارتش تقابل ایجاد می‌کرد.

من این وضعیت را چند سال پیش توسط یکی از رئیس‌جمهورهای خودمان هم دیده بودم. چند سال پیش یک مقداری بین سپاه و ارتش تقابل ایجاد شده بود، درصورتی‌که این امر خیلی خیلی خطرناک است؛ به‌خصوص کشوری که در حال جنگ است، بین دو نیروی مسلح چنین وضعیتی را ایجاد کردند.

به‌هرحال نگرانی‌هایی بود که این‌ها داشتند و گزارشات را خدمت حضرت امام بردند.

ظاهراً شهید هاشمی‌نژاد در مجلس خبرگان قانون اساسی عضویت داشتند. آیا خاطره‌ای از حضور مؤثر ایشان در این مجلس دارید؟ به‌طور کلی، آیا قانون یا نکته‌ای به واسطه توصیه، راهنمایی و استدلال ایشان تصویب شد؟ آیا قانونی در حال وضع بود که ایشان با آن مخالفت کنند یا از آن دفاع کنند؟

بله، چون از قبل آن قشر لیبرال‌گرا خیز برداشته بودند، مشخص بود. حتی در آنجا معروف بود که بنی‌صدر می‌خواهد رئیس‌جمهور شود. نمی‌دانم این هم از کجا بود و چطور یک شخصیتی که گمنام است، از پاریس به همراه امام به ایران می‌آید. او در پاریس زندگی می‌کرد و بعد چطور به اینجا می‌آید و عضو مجلس خبرگان می‌شود.

گروه این‌ها خیلی تلاش داشتند که قوانین کشور به‌نحوی تدوین شود که موضوع فقاهت در حاشیه قرار بگیرد. در صورتی که انقلاب اسلامی این‌طوری نبود. من نمی‌فهمم انقلابی که انجام شده و مردم از بین این همه جریاناتی که هست، پشت سر یک مرجع تقلید قرار گرفته‌اند و شعارشان هم «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» است، بعد چطور می‌خواستند جمهوری غیراسلامی برقرار کنند؟ این با آن چطور هماهنگ می‌شود؟!

آن قشر تلاش داشتند که چنین قانونی را تدوین کنند، این قشر تلاش داشتند آنچه که مردم در چارچوب آن قیام‌شان را انجام دادند و انقلابی را پیش بردند، به ثمر بنشیند. طبیعتاً خواست اکثریت مردم این‌طوری بود.

بعد هم نشان داده شد که وقتی ۴۵ سال از انقلاب اسلامی هم می‌گذرد، با تمام هجمه‌های عجیب و غریبی که همه هم بی‌سابقه است، یعنی اگر تحریم می‌شویم در تاریخ بی‌سابقه است، اگر جنگ می‌شود، می‌گویند مهماتی که به کار رفته بود، در قرن بیستم بزرگ‌ترین و طولانی‌ترین جنگ بوده است، همه این‌ها ترین است و ما تک و تنها در این وسط هستیم، جز حمایت مردم چیز دیگری وجود ندارد. یک آدم را یا باید خارجی‌ها نگه دارند یا مردم او را نگه دارند. آنچه که مسلّم است این است که مردمی بوده است.

در همین جریان جنگ ۱۲ روزه، خانم مسیح علینژاد خطاب به آمریکایی‌ها گفته بود: کاری کردید که اگر قرار بود جنبشی هم در ایران انجام شود، آن را ۲۰ سال عقب انداختید و خواسته یا ناخواسته تمام موافقین و مخالفین و همه را به دامن جمهوری اسلامی انداختید. منظور این است که بالأخره هرچه شما نام‌های دیگر روی آن‌ها بگذارید، بالأخره در دامن جمهوری اسلامی انداختند.

این یک مسئله این‌طوری است؛ یعنی ۴۵ سال هم که گذشته، اگر مسئله‌ای واقع می‌شود، این‌طوری می‌شود. شما به عراق نگاه کنید، وقتی آمریکایی‌ها حمله کردند، مردم ایستادند و تماشا کردند و احیاناً کف و سوت زدند. سوریه هم به همین شکل شد. همین فکر را راجع به ایران هم می‌کردند. خب، آن‌ها دو تا تجربه گذشته داشتند. چطور شد که در اینجا همه یک‌دست در مقابل این جریان ایستادند؟

سپس این‌ها می‌خواستند در آن زمان، حرکت داغ ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، آن مدل حکومتی را در اینجا اجرا کنند. پذیرش می‌شود؟ طبیعتاً جامعه این چیز را بالا می‌آورد!

لذا این‌ها در قانون اساسی قانون را این‌طوری تدوین کرده بودند. به یاد دارم در آن زمان اختیارات ریاست جمهوری خیلی محدود بود، چون شکل نظام و ساختار اجرایی کشور، ریاست جمهوری و نخست‌وزیر بود. مردم رئیس‌جمهور را انتخاب می‌کردند، ولی مجلس باید نخست‌وزیر و وزرا را تأیید می‌کرد.

وقتی این‌ها داشتند اختیارات قانون اساسی را تعیین می‌کردند، به یاد دارم که مرحوم ابوی ما... . چون عرض کردم که از قبل خیز ریاست جمهوری را برداشته بودند. جالب بود که هنوز انتخاباتی برگزار نشده بود و چیزی شکل نگرفته بود، ولی این‌ها رئیس‌جمهور را هم تعیین کرده بودند و آقای بنی‌صدر از همان‌جا خیزش را برداشته بود.

یک مصوبه‌ای برای اختیارات ریاست جمهوری بود که وقتی تصویب شده بود، مرحوم ابوی می‌گفت: من به شوخی به بنی‌صدر گفتم که؛ آقای بنی‌صدر، ما این اختیار را هم برای ریاست جمهوری تصویب کردیم. بنی‌صدر آدم خیلی قلدر و هتاکی بود، او گفت: بله، همه را محدود کردید و فقط اینجا را درست کردید، مگر من خر هستم که با این اختیارات رئیس‌جمهور شوم؟

یعنی حواس این‌ها به اینجا بود که این‌ها می‌خواهند سمت‌وسوی کشور را به کدام سمت ببرند. لذا قانون اساسی که تصویب شد، مصوبه‌ای بود که انقلاب اسلامی بر اساس آن شکل گرفت.

دیده‌اید که بعضاً بعضی از مخالفین می‌گویند که مردم آن زمان برای ما تعیین تکلیف کردند. پس به‌هرحال خودشان قبول دارند که پشت تمام این جریانات مردم بودند و این‌طور نبود که کسی بخواهد کاری را بر دیگران تحمیل کند.

در مورد تحصیلات‌شان نکاتی را فرمودید. بفرمایید آیا زمانی که ایشان وارد مبارزه شدند، می‌توان گفت که تحصیلات‌شان دقیق، پیوسته و ممتد بود؟ چرا که گاهی عده‌ای می‌گویند طلاب و روحانیونی که در راه مبارزه قدم برمی‌دارند، ممکن است جنبه تحصیلی و تدریسی آن‌ها مانند دیگر طلاب قوی و محکم نباشد. آیا تحصیل و تدریس ایشان از ابتدای مبارزه تا لحظه شهادت‌شان ادامه داشت؟

همچنین در ادامه، مقداری از جنبه‌های معنوی ایشان و رابطه ایشان با علما بفرمایید. در مورد مرحوم آیت‌الله کوهستانی مقداری اشاره فرمودید؛ اگر خاطراتی هست، در این مورد برای ما بیان بفرمایید.

البته آن زمانی که شهید هاشمی‌نژاد به شهادت رسید، من ۱۶ ساله بودم و طبیعتاً ما از آن سن به بعد تازه می‌توانستیم از ایشان بهره خوبی ببریم که ایشان شهید شد. یعنی بخش مهمی از داشته‌های ما بیشتر مربوط به شنیده‌هاست. من خیلی مقید هستم که از افراد و کسانی که هم‌دوره و هم‌مسلک ایشان بودند، زیاد بپرسم، چون ما بخش مهمی از شخصیت ایشان را از این طرف و آن طرف جمع کرده‌ایم و آنچه که خودمان داریم، مربوط به دوران کودکی من است.

ابتدای نوجوانی من بود که ایشان به شهادت رسید. دو سال قبل هم که در زندان بود. همه داشته ما تا ۸، ۱۰ سالگی بود. سه، چهار سال اول هم که چیزی در خاطر ندارم. خلاصه مدت کوتاهی در کنار ایشان بودیم.

عرض کردم که شهید هاشمی‌نژاد ۲۶، ۲۷ ساله بودند که مجتهد شدند؛ یعنی وقتی به‌صورت گسترده پا به عرصه اجتماع گذاشته بود، یا همان اوان بود که مبارزات‌شان را شروع کرده بودند یا یک سال فاصله داشت. منظورم این است که ایشان اتفاقاً درس خوانده بود.

آقای منتظری یک بار من را دید. من در آن زمان طلبه بودم. می‌گفت: چه می‌خوانی؟ گفتم: این‌ها را می‌خوانم. آقای منتظری آدم ملّایی بود و مثلاً در خود همان مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی، با این‌که خیلی از بزرگان و حتی آیت‌الله طالقانی بودند، امام فرمودند که رئیس مجلس، آقای منتظری باشد. آقای منتظری به‌شدت آدم ملّایی بود.

آن زمان آقای منتظری گفتند که: مثل پدرت درس بخوان، پدرت خیلی عمیق درس خوانده بود.

در مورد خیلی از مدرسینی که الان داریم، عرض کردم که در صراط اجتهاد یا مجتهد شدن هستند و یا واقعاً مجتهد هستند که الان داریم، این‌ها جزء شاگردان شهید هاشمی‌نژاد بودند. عرض کردم که ایشان در آن زمان هم‌زمان تدریس رسائل، مکاسب و کفایه داشت.

من زمانی خدمت آیت‌الله گرایلی رفته بودم، یک برگه تأییدیه‌ای راجع به شهید هاشمی‌نژاد می‌خواستم. ایشان نوشته بود که: ایشان کفایه درس می‌داد. کسی که کفایه درس می‌دهد باید مجتهد باشد تا بتواند تدریس کند.

ایشان مجتهد شد و بعد فعالیتش را در عرصه‌های اجتماعی شروع کرد. تا زمانی که ساواک اجازه می‌داد و تا زمانی که دیگران جرأت می‌کردند به درس ایشان بروند، درس و بحث ایشان هم وجود داشت.

شهید هاشمی‌نژاد تبلیغ را از چه سنی شروع کردند؟

خیلی زود. من عکس‌هایی که از ایشان دیده‌ام که روی منبر نشسته‌اند... ظاهراً از همان حوزه درس مرحوم آیت‌الله کوهستانی شروع کرده بودند و تمرین کرده بودند. فکر می‌کنم ایشان حتی نوجوان بودند.

پدر ایشان روحانی نبود، پس چه شد که ایشان روحانی شدند؟

عرض کردم که خانواده این‌ها خیلی متدین بودند.

شغل پدر ایشان چه بود؟

پدر ایشان یک شعبه نفت‌فروشی داشت، جزء قشر ضعیف جامعه بودند. در خود بهشهر بودند. خانه‌ای که ایشان در آنجا بزرگ شده بودند، مکان آن خانه هست. حالا شکلش تغییر کرده، ولی خانه در جای خودش است.

شهید هاشمی‌نژاد چند خواهر و برادر بودند؟

۴ برادر و ۳ خواهر بودند. از آن ۴ برادر فقط یکی مانده که در بازار تهران مشغول است.

آقای سید احمد هاشمی‌نژاد که از مبارزین قبل از انقلاب بودند، برادر شهید هاشمی‌نژاد بودند؟

آقا سیداحمد برادر کوچک بود که همین سال قبل فوت کرد. برادر بعد از ایشان هم ۱۸ سال پیش فوت کرد. خود شهید هاشمی‌نژاد هم که سال ۶۰ به شهادت رسید.

۳ خواهر داشتند که یکی فوت کرده و دو خواهر باقی مانده‌اند. از مجموع آن ۷ نفر، الان ۳ نفر باقی مانده‌اند؛ ۲ خواهر و ۱ برادر.

به‌هرحال عرضم این است که در بحث تدریس ایشان و جایگاه علمی ایشان هیچ تردیدی وجود نداشت و همه بر آن تأکید داشتند؛ هم قشر روحانیون سنتی و هم انقلابی در مورد جایگاه علمی ایشان هیچ تردیدی نداشتند.

در مورد خاطرات با علما، اگر چیز ویژه‌ای در نظر دارید، بفرمایید.

به یاد دارم که ما هر سال تابستان‌ها به بهشهر می‌رفتیم و چند روزی در آنجا بودیم، چون زادگاه پدرمان بود و بعضی از اقوام در آنجا بودند. من پدربزرگم را ندیده بودم، ولی مادربزرگم تا اوایل دهه ۵۰ زنده بود.

والده شهید هاشمی‌نژاد هم از سادات بودند؟

بله. پدربزرگم هم قبل از تولد ما فوت کرده بود. به آنجا می‌رفتیم و در همان خانه بودیم. ایشان خدمت آیت‌الله کوهستانی می‌رفت. ایشان مقید بود هر دفعه که به بهشهر برود، یک شب خدمت ایشان می‌رفتیم. غالباً شب هم می‌رفتیم.

من هیچ‌گاه آیت‌الله کوهستانی را نشسته ندیده بودم. دو، سه بار که دیده بودم، ایشان دراز کشیده بودند و در بستر بیماری بودند. سن ایشان هم بالا بود و وقتی می‌خواست صحبتی کند، فقط در حد چند کلمه صحبت می‌کرد. ولی ایشان مقید بود که این کار را انجام دهد.

بعضی از اساتید ایشان در هزارجریب بودند که از روستاهای داخل کوه‌های بهشهر است که من نرفته بودم. سال آخری که ایشان شهید شدند، حدود یک ماه به بهشهر رفته بود. چند نفری ماشین گرفته بودند و با ماشین لندرور می‌خواستند بروند؛ یعنی نمی‌شد با ماشین معمولی بروند.

مرحوم آقا سیدخلیل بادابسری بود که من تا حالا ایشان را ندیده بودم. ایشان در کوهستان‌ها رفته بود، چندین ساعت راه بود که خدمت ایشان رفت. آن سال به دیدن خیلی‌ها رفت.

مشاهیر هم‌درس و هم‌دوره ایشان در کوهستان چه کسانی بودند؟

بزرگانی بوده‌اند، ولی من خیلی آن‌ها را نمی‌شناسم.

از دوستان ایشان، اشخاصی را در ذهن دارید؟

بعضاً مرحوم آقای مطهری، شهید باهنر، آقای مکارم و این افراد بودند که رفت‌وآمد داشتند، ولی کسی دیگر که بخواهد با آن‌ها محشور باشیم، در خاطر ندارم. آقای روحانی‌نژاد بود که بهشهری بود و روحانی آنجا بود و گهگاهی وقتی می‌رفتیم، با ایشان حشر و نشری داشت.

به‌هرحال شهید هاشمی‌نژاد حدود ۱۴ ساله بود که از بهشهر به کوهستان رفت و بعد هم دو، سه سال بعد به قم رفت؛ یعنی از ۱۶، ۱۷ سالگی دیگر در آنجا نبودند. رفت‌وآمد و سرکشی ما به آنجا هم جنبه صله‌رحمی داشت. عرض کردم که سالی چهار، پنج روز بیشتر در آنجا نبودیم، بیشتر هم به دید و بازدید می‌گذشت.

بعضاً ایشان در همان مسجد نصیرخان، تا زمانی که شهربانی اجازه می‌داد، شب‌ها گهگاهی سخنرانی داشت که خیلی پرشور و پراستقبال هم بود. مردم بهشهر هم علاقه عجیبی نسبت به ایشان دارند. کسانی که از بهشهر رد شده‌اند، حال‌وهوای شهر و شهید هاشمی‌نژاد را ملاحظه می‌کنند. چه از آن طرف که بروند و چه از این طرف بروند، مردم بهشهر علاقه‌مند هستند و متدین هستند، نسبت به شهرهای دیگر مازندران... .

منافقین در تمام شهرهای کشور و مازندران ستاد داشتند، جز بهشهر که در آنجا ستادی نداشتند. ما یک حادثه تروریستی هم در بهشهر نداریم، برخلاف قائمشهر و شهرهای دیگر که محل تاخت‌وتاز این‌ها بود، ولی در آنجا اصلاً چنین چیزی نداشتیم.

به‌عنوان سؤال آخر، بنیادی به نام بنیاد هابیلیان در شهر مشهد است که مربوط به شهدای ترور است و شما مسئول و مدیرعامل آن بنیاد هستید. لطفاً مقداری از تاریخچه تأسیس این بنیاد و فعالیت‌هایی را که در آنجا انجام می‌شود، برای ما بفرمایید.

حدود ۲۰ سال پیش که صدام سقوط کرد... . ببینید، خیلی طبیعی است که آدم حداقل موضوع قاتل پدرش را دنبال کند، مخصوصاً وقتی یک جریان باشد. اگر یک فرد باشد، یک بحثی است؛ اگر یک جریان باشد هم یک بحث دیگری است. ما از قبل از پیروزی انقلاب با این‌ها درگیر بودیم، در زندان هم چنین چیزی بود، چه رسد بعد از پیروزی انقلاب که پدرمان هم به دست این‌ها شهید شد و آن هم به آن شکل انتحاری که بود.

همیشه این مسائل در ذهنم بود. یک سؤال هم همیشه در ذهنم بود که در تمام دنیا بی‌سابقه است که یک گروهی این همه اقدامات خشن و عجیب و غریب انجام دهد و... . فرض کنید داعش با این کارهایی که کرده، ولی باز هم در کشورهای اروپایی و آمریکا دفتر رسمی داشته باشد. این خیلی عجیب و غریب است. اصلاً ما چنین چیزی را نداریم.

دو اتفاق در کشور ما بی‌نظیر است و در تاریخ بشریت نداریم:

۱. این‌که گروه‌هایی باشند که این اقدامات را انجام داده‌اند و مثلاً رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر، رئیس دیوان عالی کشور و جمعی از مردم ایران را ترور رسمی کنند و این را هم اعلام کنند و در کشورهای دیگر دفتر رسمی هم داشته باشند. چنین چیزی را در تاریخ نداریم.

به قول خانم کلینتون، وزیر خارجه سابق آمریکا، می‌گفت که: خود ما داعش و القاعده را به وجود آوردیم، ولی هیچ‌گاه به آن‌ها دفتر رسمی ندادند. همه هم می‌دانند که چه کسی از آن‌ها حمایت می‌کند. یک نمونه همین گروهی است که الان در سوریه حاکم است؛ این‌ها شاخه‌ای از داعش و القاعده هستند، الان حکومت را گرفتند و خلاصه آن دموکراسی که آمریکایی‌ها برای سوریه می‌خواستند، به این شکل بود. بد نیست که مردم ایران بدانند این دموکراسی که این‌ها می‌گویند، چه منظوری دارند. به محض این‌که روی کار آمد، آقای ترامپ هم با او ملاقات کرد، تمام تحریم‌هایش را هم برداشت و همه مشکلات هم حل شد. ولی این‌که در کشورهای غربی دفتر رسمی داشته باشند و حمایت شوند، چنین چیزی نیست. ولی در مورد منافقین این موضوع هست.

همان‌طور که گفتم، سال ۱۹۹۷ وزارت خارجه آمریکا این‌ها را در لیست گروه‌های تروریستی برد و دیدم که یک گزارش مفصل درباره این‌ها، از سابقه فکری و گرایشات این‌ها و از نگاه مردم راجع به این‌ها داده است و در آنجا می‌گوید که به‌شدت مورد نفرت مردم ایران هستند.

از همان اول، مسعود رجوی با بنی‌صدر که از اینجا فرار می‌کنند و با هم متحد شده بودند، به یک فرودگاه نظامی در فرانسه می‌روند و در آنجا مستقر می‌شوند. از آن‌ها استقبال هم می‌شود. ۴۰ سال است که در آنجا پایگاه هم دارند و از آنجا گروه‌های مرگ و ترور و دهشت‌افکنی‌شان را انجام می‌دادند و مدیریت می‌کردند. این در دنیا بی‌سابقه است.

دومین چیزی که بی‌سابقه است این است که در هیچ جایی نداریم که یک گروهی در عرض چند ماه رهبران یک کشور را ترور کنند. در عرض دو، سه ماه رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر، رئیس دیوان عالی کشور و جمعی از ائمه جمعه کشور ترور شد. همه این‌ها هم رسمی انجام می‌شود. این برای من خیلی سؤال بود.

بعد به کشور عراق رفتند و رسماً به کسی کمک می‌کردند که خاک کشورشان را گرفته بود. اصلاً بحث جمهوری اسلامی را کنار بگذاریم، حتی همین پهلوی‌ها وقتی صدام حمله کرده بود، محکوم کرده بودند، ولی این‌ها از صدام حمایت کردند، کمک می‌کردند سربازان مملکتی که از خاک‌شان دفاع می‌کنند را بکشند. دیدید که با کمک صدام در عملیات مرصاد شرکت کردند. رسماً مزدوری رسمی کردند و این هم بی‌سابقه است.

حالا این گروه الجولانی مزدور است، به وقتش هم علنی شد، ولی دیگر وقتی انجام می‌دهند که رسماً این کار را نمی‌کنند. این‌ها این کار را انجام می‌دادند. همیشه این برای من مسئله بود که چطور چنین چیزی ممکن است.

وقتی به سراغ این موضوع رفتم که دیدم همین یونیفرم‌پوش‌هایی که در خدمت صدام هستند، وقتی آمریکایی‌ها آمدند، همه کروات‌زن و پاپیون‌زن شدند و گفتند که ما به دنبال آزادی هستیم و دموکراسی می‌خواهیم. رهبر قبلی را غایب کردند و یک زن را در مصدر قرار دادند و گفتند که: ما حقوق زنان را می‌خواهیم. الان عکسش هست که در جبهه‌ها در زمان صدام چطور فرمان آتش می‌دهد.

غربی‌ها برای آن‌ها فراهم کردند، میتینگ تشکیل می‌دادند، به پارلمان‌های اروپا و آمریکا می‌روند. اخیراً به پارلمان ایتالیا رفته و ببینید که چه استقبالی از او شده است. گروه‌های مختلف و سیاست‌مداران بزرگ آمریکا از این‌ها حمایت می‌کنند و همه می‌گویند که: ایران باید دموکراسی داشته باشد، آزادی باشد، حقوق زنان رعایت شود. چه کسی؟ این‌ها!

یعنی نسخه آزادی، دموکراسی و حقوق زنان آمریکا از سایه تروریسم رد می‌شود، از درون لوله تفنگ تروریسم برای مردم این منطقه پیچیده می‌شود.

ما دیدیم که وضعیت این‌طوری است و یکی، دو نسل هم گذشته و الان از دهه ۶۰ هیچی نمی‌دانند. شما بروید و بپرسید، اصلاً سوابق این گروه را نمی‌دانند، حتی اسم‌شان را هم نمی‌دانستند. یک‌دفعه با گروه‌های این‌طوری مواجه شدند و رسانه هم دارد کمک می‌کند. این بود که ما به این فکر افتادیم که راجع به این موضوع کار کنیم و یک مقداری راجع به شهدای ترورمان کار کنیم و بگوییم که این‌ها ترور شده‌اند.

جالب بود که در کشور ما هم بعد از جنگ، دو تا دولت آمدند و اسم ترور را در رسانه ممنوع کرده بودند. یعنی رسانه حق این را نداشت که اسم ترور را بیاورد، حق این‌که نام سازمان مجاهدین خلق را ببرد نداشت، حق این‌که نام منافقین را ببرد نداشت. می‌گفتیم: چرا؟ می‌گفتند: با این کار این‌ها بزرگ می‌شوند.

خب، او که در کنار صدام نشسته، مسئله هسته‌ای شما را لو داده، بخش مهمی از اطلاعات داخلی را لو داده است، خب بزرگ است، چرا فکر می‌کنید که بزرگ نیست؟ می‌خواهید چه چیزی را کوچک کنید؟

بعد الان طوری شده که با کروات به صحنه اجتماع و در رسانه‌ها آمده و قشر جوان هم از حرف‌های آن‌ها خوشش می‌آید و شما هم اجازه ندادید که هیچ شناختی از آن‌ها داشته باشند، شما بهترین کمک را به این‌ها کرده‌اید. آن‌ها هم با یک شکل دیگر و با یک رهبر جدید و با یک شعار جدید وارد شدند.

این‌ها در آن زمان هم شعارهای قشنگ می‌دادند که جوانان را جذب کردند؛ «پیش به سوی جامعه بی‌طبقه توحیدی». شعارهای قشنگی می‌دادند و آدم‌ها را جمع کردند. این‌ها زمانی که از زندان شاه آزاد شدند، ۳۰ نفر بودند. در عرض یک مدت کوتاه ۳۰ هزار نفر شدند. با همین شعارهای قشنگ این‌طور شد.

۲ یا ۲.۵ سال طول نکشید که روی همه اسلحه کشیدند و مردم را گروه‌گروه می‌کشتند. در همین میدان توپخانه یا امام خمینی فعلی، در کامیونی بمب‌گذاری کردند و ۴۰۰ نفر را کشتند. آن‌ها می‌خواستند مخابرات را در کمک به صدام خراب کنند.

ببینید اگر ما حواس‌مان نباشد، با شعار قشنگ وارد می‌شوند. یک نوجوان ۱۷ ساله پدر من را به‌صورت انتحاری می‌کشد. خب، تو چه چیزی از او می‌دانی؟ مگر سن تو چقدر است؟ اصلاً تو از طرف مقابلت چه می‌دانی؟

خلاصه قضیه در داخل کشور این‌طور بود. در خارج هم دیدیم که این‌ها به دنبال دموکراسی و آزادی ملت ایران هستند. دیدیم که نه در داخل و نه در خارج از کشور کار نشده است. لذا ۲۰ سال روی این موضوع کار کردیم و تازه فهمیدیم که چه خلائی وجود دارد.

ما لیستی از شهدای ترور در کشور نداشتیم. می‌دانستیم که قربانی بزرگ تروریسم هستیم، ولی یک لیست نداشتیم. ما سال ۹۰ لیست شهدای تروریستی را برای اولین بار جمع کردیم و ۱۷ هزار شهید ترور درآوردیم. از سال ۹۰ تا همین سال گذشته، ۱۳ سال بعد، مجدداً این لیست را به‌روز کردیم و ۲۳ هزار شهید ترور شد و ما اصلاً چنین چیزی را نمی‌دانستیم.

اولین بار آمریکایی‌ها به این موضوع اشاره کردند. سال ۱۹۹۷ گفتند که: سازمان مجاهدین خلق هزاران هزار نفر از مردم ایران را ترور کرده است. با همین الفاظ در اسناد رسمی‌شان آورده‌اند و ما در داخل کشور خودمان نداشتیم. خلأ بزرگی بود.

ما ۷ سال به دنبال این بودیم که: چرا این‌ها را محاکمه نکردید؟ شما دارید می‌بینید که ما الان در حال برگزاری محاکمه سران منافقین هستیم. ما الان داریم مسعود رجوی را محاکمه می‌کنیم. ۴۳ سال بعد از اقدامات مسلحانه‌شان این کار را می‌کنیم. خب، خلأ بوده است. به لحاظ حقوقی این کار را نکرده بودیم. یعنی در داخل کشور ما کاری نشده بود.

اولین بار آمریکایی‌ها این‌ها را در لیست گروه‌های تروریستی بردند. ما خودمان این کار را نکرده بودیم. این‌ها خلأهایی بود که ما به دنبالش رفتیم که انجام شود.

خیلی ممنونم.

بزرگوارید، سلامت باشید.

..........................

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha