۱۲ مهر ۱۴۰۵ - ۱۶:۳۲
شیخ علی الماحوزی؛ از بحرین تا شهادت در جنوب لبنان

شیخ علی جعفر الماحوزی، روحانی بحرینی و از اهالی منطقه الماحوز، پس از سال‌ها حضور در جنوب لبنان در راه دفاع از مظلومان، در هفتم آوریل در جریان حملات رژیم صهیونیستی به شهادت رسید و پس از ماه‌ها، پیکر او در ضاحیه جنوبی بیروت تشییع و در روضة «جنة الزهراء» در کنار دیگر شهدا به خاک سپرده شد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ  در الماحوز، جایی که خانه‌های قدیمی بخشی از حافظه بحرین را در خود جای داده‌اند، نام شیخ علی جعفر الماحوزی با محبتی شبیه به دعا بر زبان‌ها جاری بود. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که مسیر زندگی او را روزی از نخلستان‌های بحرین دور کرده و به جنوب لبنان برساند؛ سرزمینی که تنها کسانی آن را می‌شناسند که دل‌هایشان را در دست گرفته‌اند. کسانی که به جایی رفته‌اند که مردم به حضورشان نیاز دارند.

شیخ علی، که نزدیک به پنجاه سال داشت، می‌دانست که فاصله‌ها با کیلومتر سنجیده نمی‌شوند. میان الماحوز و بنت‌جبیل، فاصله‌ای از جنس دل بود؛ دلی که مظلوم را هر چقدر هم دور، در عقیده و انسانیت همسایه می‌دید. ایستادن در کنار او نه غربتی کامل، بلکه بازگشتی به معنای عمیق‌تری از تعلق بود.

شاید غربت میان لبنان و بحرین هرگز غربت کامل ملت‌ها نبود. میان دو ساحل خلیج فارس و مدیترانه، حافظه‌ای انسانی فراتر از مرزها و جغرافیا وجود داشت؛ محبتی که دل‌ها آن را به ارث می‌برند و چهره‌هایی که پیش از دیدن، یکدیگر را می‌شناسند. وقتی انسان از وطن دور می‌شود، درمی‌یابد که وطن تنها خاک نیست؛ ممکن است چهره‌ای باشد که به آن اطمینان می‌کند، روستایی که او را در آغوش می‌گیرد، یا مردمانی که میانشان احساس می‌کند کاملاً دور نیفتاده است.

در هفتم آوریل، همه چیز تغییر کرد. آسمان جنوب پر از دود سنگین بود و زمین زیر بمبارانی می‌لرزید که فرصت نگاه به عقب را از گام‌ها می‌گرفت. علی مانند رفقایش در مأموریت خود پیش رفت، آرام در میان هیاهوی خطر. او تنها چیزی را با خود داشت که یک انسان در راه وظیفه به آن نیاز دارد: یقینی تزلزل‌ناپذیر، خاطره‌ای دور از روستایی بحرینی که منتظرش بود، و دعایی که آخرش کامل نشد.

پس از آن، ارتباط با علی قطع شد. گفته شد که بمباران شدت گرفته و راه منطقه بسته شده و هیچ‌کس نمی‌تواند به آنجا برود. نام او میان امید و یقین معلق ماند، مانند دری که هنوز باز نشده بود. در بحرین، چشم‌ها در هر خبری جستجو می‌کردند و مادران دست به آسمان بلند می‌کردند، در حالی که کسانی که او را می‌شناختند می‌گفتند: «برمی‌گردد... حتی اگر بعد از مدتی باشد.»

اما برخی غایبان به شکلی که انتظار داریم بازنمی‌گردند. پس از مدتی طولانی، تیم‌های امدادی پیکر او را یافتند. مسیر امن نبود و درگیری‌ها به اندازه کافی فروکش نکرده بود تا پیکر او به جای دیگری منتقل شود. علی به‌طور موقت در یکی از روستاهای جنوبی نزدیک محل شهادتش به امانت سپرده شد، گویی زمین به خانواده‌اش گفت: «اطمینان داشته باشید، او را تنها نخواهم گذاشت.»

ماه‌ها گذشت. در صبح سی‌ام سپتامبر، ضاحیه جنوبی بیروت خود را برای استقبال از این امانت آماده کرد. خیابان‌ها با تصاویر شیخ شهید آذین بسته شد، پرچم‌ها برافراشته شد و گروه‌های پیش‌آهنگی مسیر تشییع را پیش بردند. تابوت بر دوش‌ها حمل می‌شد، اما کسانی که آن را دیدند احساس کردند که تنها پیکر یک مرد حمل نمی‌شود، بلکه حکایت روستایی بحرینی که دریا را پیمود و حکایت جنوبی که غریبی را در آغوش گرفت تا از فرزندانش شود.

در این صحنه چیزی فراتر از تشییع بود. مردی از وطنش بیرون رفت و بخشی از حکایتش را دور از آن زندگی کرد، سپس به سرزمینی دیگر بازگشت که او را در غیابش در آغوش گرفته بود. گویی فاصله میان بحرین و لبنان دیگر فاصله جغرافیایی نبود، بلکه راهی بود که خاطره را از جایی به جای دیگر برد و سپس آن را به خانواده‌اش بازگرداند، در حالی که اثرش در دل مردمانی مانده بود که در همان روستا به دنیا نیامده بودند و خیابان‌هایش را نمی‌شناختند، اما صاحب نامی را می‌شناختند که از دور به آنها رسیده بود.

در دو طرف مسیر، مردم ساکت ایستاده بودند. برخی او را می‌شناختند و برخی هرگز او را ندیده بودند، اما تصاویرش کافی بود تا احساس کنند میان آنها و او عهدی قدیمی وجود دارد. در پیشاپیش تشییع‌کنندگان، کودکان با دست‌های کوچک تصویرش را بلند کرده بودند، در حالی که صدای شعارهای حسینی بالا می‌رفت؛ نه فقط صدای وداع، بلکه شهادتی بر اینکه انسان ممکن است از وطنش برود، اما اثرش می‌تواند وطنی دیگر در دل‌های مردم بیابد.

وقتی تابوت به روضة «جنة الزهراء» رسید، تشییع‌کنندگان نگاه آخر را بر او انداختند. چهره علی آرام به نظر می‌رسید، گویی خستگی راه پایان یافته بود. سید علی فحص بر پیکر پاک او نماز خواند و سپس شهید در کنار رفقای راه و شهادتش به خاک سپرده شد.

در آن لحظه، مردی از الماحوز تصور کرد که شیخ علی برای آخرین بار چشمانش را باز می‌کند، نه برای دیدن چهره‌های غمگین، بلکه برای دیدن بحرین و لبنان در یک قاب: نخلستانی در ساحل خلیج فارس و تپه‌ای سرسبز در جنوب لبنان و میان آنها راهی از نور. مرد در دل خود گفت: «برگشتی ای شیخ علی.»

او تنها بازگشت پیکر را نمی‌گفت، بلکه بازگشت حکایت را نیز می‌گفت؛ حکایت مردی که از روستایی کوچک بیرون رفت و اثری بزرگ‌تر از مرزها از خود برجای گذاشت. امانتی که زیر بمباران به ودیعه گذاشته شده بود، به روضة شهدا بازگشت، اما نام الماحوز همچنان در جنوب خوانده خواهد شد و حکایت صاحب نام همچنان میان مردم از خانه‌ای به خانه دیگر و از نسلی به نسل دیگر خواهد رفت.

شاید این تناقض نهایی حکایت غریب باشد: انسان ممکن است از وطنش برود در جستجوی معنایی که به آن باور دارد، و پس از سال‌ها خود را در سرزمینی دور بیابد، اما آن سرزمین دیگر کاملاً دور نباشد. چهره‌هایی می‌شوند که نامش را می‌دانند، خیابان‌هایی که گام‌هایش را حفظ کرده‌اند، و مردمانی که در حکایت او بخشی از حکایت خود را می‌بینند. و وقتی برمی‌گردد، تنها برنمی‌گردد؛ وطن اولش را با خود می‌آورد، در حافظه مکانی که او را در آغوش گرفته بود.

اما شیخ علی الماحوزی سرانجام جایی را یافت که آرزو داشت: میان شهدا، نزدیک رفقای راه، زیر آسمانی که می‌داند برخی غایبان هرگز غایب نمی‌شوند.

و این‌گونه امانت به ضاحیه بازگشت؛ اما نه آن‌گونه که بیرون رفت. از الماحوز مردی بیرون رفت که وطنش را در دل داشت و به ضاحیه، حکایتی بازگشت که بحرین و لبنان را با هم داشت؛ حکایت انسانی که از وطنش دور شد، اما آن را از دست نداد.

زیرا وطن در برخی حکایت‌ها وقتی ترکش می‌کنیم، پشت سرمان نمی‌ماند... بلکه با ما راه می‌رود تا به آخر راه برسیم.

شیخ علی الماحوزی؛ از بحرین تا شهادت در جنوب لبنان

شیخ علی الماحوزی؛ از بحرین تا شهادت در جنوب لبنان

شیخ علی الماحوزی؛ از بحرین تا شهادت در جنوب لبنان

...................

پایان پیام/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha