۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۲۸
نه به افسردگی بعد از زایمان

زندگی بعد از به دنیا آمدن فرزند جدید بهم می ریزد. مادر خسته می شود. افسردگی می ایستد دم در. مثل مگس هایی که تابستان ها دم در خانه کشیک می دهند تا در به هر بهانه ای باز شود. آن وقت می پرند تو. زیر باد کولر وزوز راه می اندازد. برای من هم همین بود. اما تلاش کردم که مگس ها را راه ندهم.

خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع) ابنا- دخترم هم خیلی زودتر از بقیه بچه ها متوجه اطرافش بود. هنوز یک ماهه نشده بود که یکبار پدرش نشست باهاش حرف زد و بازی کرد. من داشتم شام می خوردم. می خواست مشغولش کند که من شامم را بخورم. گفتم:« بیارش اینجا سر سفره خودتم بتونی بخوری» 
بچه را با پتو آورد. کنارم گذاشت. نوزاد سه هفته تا جایی که دید داشت، سرش را دنبال پدرش چرخاند. باز هم بازی می خواست. 
بعضی وقتها که پدرش با محمد حسن بازی می کرد. او هم با چشم دنبالشان می کرد. 
دیدن این لحظات سختی آن تصاویر را محو می کرد.

تصاویری که توی ذهنم ساخته بودم، اتفاق می افتاد، حتی شاید سخت تر. اما من نتوانسته بودم خوشی ها و لذت هایش را هم تصور کنم.
مثلاً بودن توی قاب چنین تصاویری شاید از بیرون ترحم برانگیز بود، اما اتفاقاً برای من مادر حس خیلی خوبی داشت. اینکه خودم را روزی دهنده ی دو کودک معصوم می دیدم و فکر میکردم اگر من از این قاب حذف شوم چه اتفاقی می افتد.
اینکه می توانستم برطرف کننده نیاز دیگران باشم، آن هم دیگرانی که این همه پاک و دل نشینند خیلی لطیف بود.
مثل وقتی که شما یک کودک ناآرام را بغل می کنید و دقایقی بعد کودک توی آغوش شما به خواب می رود، این حس را با چه چیزی در آن موقعیت عوض می کنید؟
مادری کردن پر است از این حس. مخصوصاً وقتی بچه های کوچک داشته باشی، اصلا برای همین خیلی از مادرها تا سنین بزرگسالی بچه هایشان، مدام می دوند و کارهای بچه ها را خودشان انجام می دهند. از بس تجربه چنین حسی شیرین است که اجازه مستقل شدن به فرزندشان را نمی دهند.

دیدن این لحظات، سختی آن تصاویر را محو می کرد. تصاویری که توی ذهنم ساخته بودم، اتفاق می افتاد، حتی شاید سخت تر. اما من نتوانسته بودم کمک های خدا را هم تصور کنم.
معمولاً بچه ها از یک روتین خاصی توی خوابشان برخوردارند، اما پیش می آمد روزی که من خیلی خسته بودم یا حالم خوش نبود، بچه ها زیاد می خوابیدند.
یا اینکه پسر سه ساله ام یکهو به طرز عجیبی بزرگ شده بود، مسئولیت پذیر شده بود. خیلی برایم جالب بود وقتی داشت سر موضوعی داد و فغان می‌کرد و این وسط یکهو خواهرش بیدار میشد، همه چیز آرام میشد. هنوز هم خواسته اش پابرجا بود اما از داد و فغان خبری نبود.

خودم هم تلاش کردم. زندگی بعد از به دنیا آمدن فرزند جدید بهم می ریزد. مادر خسته می شود. افسردگی می ایستد دم در. مثل مگس هایی که تابستان ها دم در خانه کشیک می دهند تا در به هر بهانه ای باز شود. آن وقت می پرند تو. زیر باد کولر وزوز راه می اندازد. 
برای من هم همین بود. اما تلاش کردم که مگس ها را راه ندهم. تا کمی سرپا شدم، رفتم جاهایی که بهم روحیه می داد. از کتابخانه و سینما گرفته تا زیارتگاه و مهمانی.
میلم می برد. هوا هم خیلی سرد نبود.
هوای آبان، شهریوری بود.

هنوز دخترم چهل روزش نشده بود که اولین زیارت عمرش را رفت حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها)
به پسرم گفتم اینجا حرم آبجی امام رضاست. بهش گفتم ایشان  هم مثل تو آبجی دارد.
همانجا دعا کردیم که زودتر قسمت شود برویم حرم خود امام رضا (علیه السلام). و بعد گنبد نمایان شد. 
زیرلب زمزمه کردم «السلام علیک یا فاطمه المعصومه»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha