۱۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۲۶
وقتی کودکمان از مکان های مذهبی فرار می کند!

همیشه وقتی می گفتم:« محمد حسن بریم حسینیه؟» مخالف بود. اگر هم می آمد، مگر کسی جرأت داشت بهش سلام کند! جیغ می کشید و پاهایش را به طرفش پرتاب می کرد. دیگر کارم از سرخ و سفید شدن گذشته بود. کم کم همه فهمیده بودند که نباید چیزی بهش بگویند.

خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع) ابنا- توی دلم آرزو می کردم هیچ کس بهش تذکر ندهد. البته آنها که می دانستند «بچه حاج‌آقا»‌ست چیزی نمی گفتند. ترسم از آنها بود که نمی دانستند.
از این سر حسینیه تا آن سرش را با دوست جدیدش بدو بدو می کرد و می خندید.
هیچ کس نمی دانست من چقدر آروزی این لحظه ها را داشتم.


تا همین دیروز، وقتی می آمدیم حسینیه، افسردگی می گرفت. گوشه ای می نشست و روضه‌ی «بریم بریم» راه می انداخت.
البته اگر می آمد. همیشه وقتی می گفتم:« محمد حسن بریم حسینیه؟» مخالف بود. اگر هم می آمد، مگر کسی جرأت داشت بهش سلام کند! جیغ می کشید و پاهایش را به طرفش پرتاب می کرد.
دیگر کارم از سرخ و سفید شدن گذشته بود. کم کم همه فهمیده بودند که نباید چیزی بهش بگویند.

یکبار ناچارا رفته بودیم. میخواستم پدرش نمازش را بخواند تا ما را برساند خانه. جلوی در گفت:«  مامان بریم خونمون!» بعدش هم شروع کرد به گریه کردن. خودش را انداخت زمین و زمان را به زمین دوخت.
آخرسر وعده «ماشین دیدن توی گوشی» بهش دادم تا راضی شد برویم داخل.
کل آن نیم ساعت را هم غر زد و روی مخ ام رژه رفت.

از همان موقع ها که اینطور شده بود، خیلی پیش می آمد که دلم بخواهد برویم. ولی محمد حسن مخالف بود و من امیری پسر سه ساله ام را به رسمیت پذیرفته‌ بودم؛ نمی رفتیم. می ماندیم توی خانه. مخصوصاً حالا که خواهر کوچکترش داشت پادشاهی اش را تهدید می کرد، بیشتر هوای دلش را داشتم.
اوایل خیلی اصرار می کردم. دل خودم را می دیدم. یکبار فکر کردم دلیلش چیست که دوست ندارد برود؟
دنیای آدمها خیلی پیچیده است، حتی اگر بچه باشند.

اما چیزی که بهش رسیدم این بود. از وقتی یکساله بود می رفتیم آنجا. بچه ی سفیدی است. چشم ها و ابروها، بینی و حتی لبانش همه متناسب است. مثل دختر ها مژه های بلند دارد و لب های قرمز. 
از همان بچگی توی دنیای خودش سیر می کرد، اما همه ی توجه ها دنبالش بود. چیزی که شخصیتش نمی پذیرفت. تا دو سالگی نمی فهمید. اما بعدش وقتی وارد می شد و با یک عالمه چشمهای قلبی و بوس و بغل مواجه می شد، حالت تهاجهمی درونش فعال شد. 
علاوه بر همه ی اینها، با خودم گفتم بچه است. و بچه جایی می رود که بهش خوش بگذرد.
پس بدون جنجال، رهایش کردم. 

اما آن شب، شب ولادت قمر بنی‌هاشم بود.  به بهانه ی شکلات راضی شده بود. گفته بودم جشن است. شیرینی و شکلات می دهند. 
خودشان عنایت کردند. سرنماز بودیم. پسربچه ای ماشین به دست آمد و محمد حسن داوطلبانه ماشینش را با او عوض کرد.
یخ اش آب شد. کم کم با دوتا دختر دیگر، گروه چهار نفره شان را تشکیل دادند و ماشین بازی آغاز شد. با اینکه همه ی حواسم پیشش بود اما خودم را سرگرم حرف زدن کردم. برای همین وقتی بچه‌ها ماشینش را می‌گرفتند با دلخوری می‌نشست کنارم. نگاهش هم نمی‌کردم. خودش با قضیه کنار آمد و تازه آنجا آغاز ماجرای لذت بردن از بازی بود.
 دو شب پشت هم رفتیم. آنقدر بازی می کرد که شب ها خسته می افتاد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha