به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا: روز جمعه پسرم پایش را کرد توی یک کفش. می خواست برود خانه ی پدری ام. یک ساعت فاصله داشتیم. هرچه کردیم راضی شود فردایش برویم قبول نکرد. اصرار زیادی نکردم. به مقدرات راضی تر شده ام. چون شنبه اش کلاس داشتم نمیخواستم بروم. همسرم میخواست راهی ام کند اما دلم نمی آمد کلاس را از دست بدهم. ماندم.
صبح لعنتی شنبه فقط کلاس ۸ تا ۹:۳۰ تشکیل شد. کلاس تعلیم و تربیت براساس آیات و روایات.
وقتی سرکلاس نشسته بودم خداروشکر میکردم که ازدستش نداده ام. استاد گفت امروز میخواهیم خدا را به خاطر ازدست دادن هایمان شکر کنیم. به خاطر رنج هایمان. به خاطر چیزهایی که ازمان گرفته.
خودش خدارا شکر کرد به خاطر پسرش. پسری که اوتیسم دارد و رنج دائمی زندگیش است.
برای ما اما سخت بود. همه مان بغض کردیم و گریه. گفتم استاد این شکر کردن سخت است! کار ما نیست! مگر اینکه خدا رزق شکر را بهمان بدهد.
ساعت نه و نیم کلاسم تمام شد و آمدم خانه. میخواستم به بچهها سر بزنم. خانه بودم که شنیدم اسرائیل شیپور جنگ نواخته است. خیلی تعجب کردم. از اینکه خدا چطور همه چیز را پازل میکند. پیش خودم گفتم دقیقاً حرف هایی را شنیدم که برای امروز لازم داشتم. نکند خدا مرا نگه داشته اینها را بشنوم بعد....
بعدش به شهادت عزیزانم فکر میکردم. مثلاً شهادت همسرم.
بچه هایم. سخت بود خیلی سخت. اما به آقا که رسیدم گفتم: «خدایا عمر منو بگیر، به عمر سید علی خامنه ای بیفزا.»
اما نشد! من که سیدحسن نیستم. جانم مثل او قابل دار نیست که خدا قبولش کند.
سخت است خیلی سخت. اما باید خدارا شکر کنیم. به خاطر این رنج بزرگ. این نداشتن عظیم. این ازدست دادن فجیع.
آن روزهای اول این ماتم، شاید سخن گفتن از شکر هم سخت بود. برای ما ضعیف الایمان ها.
اما کمی که گذشت چیزهایی دیدم که جز شکر راهی برایم باقی نگذاشت. ملت ما هرچند ملت درصحنه ای بود اما تا بهحال چنین جمعیت هایی در تجمعات دیده بود؟
نه فقط ایران، این غم مثل سنگی که در آب بیفتد، در جریان حقیقت جهان افتاد. دایره ی کوچکش اول ایران بود. بعد هی دایره های بزرگتری ساخت. کشورهای منطقه مثل عراق و لبنان. بعد کشورهای آسیا مثل هند و پاکستان. حالا هم کشورهای دور مثل هلند و آمریکا.
تک تک آدمهایی که از دیدنشان در تجمعات تعجب کرده ایم.
حتی خودمان.
اگر پارسال بهمان میگفتند تحویل سال بعد را در خیابان زیر باران هستید، باورمان میشد؟
ما مذهبی های سخت بیرون رو با بچههای کوچک باورمان میشد سی شب در خیابانها باشیم؟
برای چه؟! اولش این بود که منافق ها را در نطفه خفه کنیم. اما حالا داریم اسلام را و تشیع را در جهان تبلیغ میکنیم.
به مردم دنیا شیعه ی واقعی را نشان میدهیم.
تازه حرف هایمان، شعارهایمان، اعتقادمان دارد رسانه ای میشود.
۴۷ سال فکر کردیم چطور میتوانیم انقلاب اسلامی را صادر کنیم و حالا با خیابان گردی این کار را میکنیم!
حالا راحت تر میتوانیم بگوییم:« خدایا به خاطر این ماتم بزرگ تو را شکر میگوییم؛ که تو در هیچ اتفاقی شر مومنین را قرار نداده ای. الحمدلله رب العالمین»
..........................
پایان پیام
نظر شما