۱۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۴۵
روبه روی گنبد مسجد جمکران

خواب؟! سه تا دختر وسط بیابان های قم جمکران. آرزو کردیم کاش مسیر مشاطه بود.موکبی، خانه ای، سقفی. یک موکب پیدا کردیم. چادر زده بودند ولی سررد بود. هیچ کس داخلش نبود. نمیدانم از لحظه ای که خیاری بهم چسبیدیم تا وقتی خوابم برد چند ثانیه شد.اما گمانم رکورد زدم.

خبرگزاری بین المللی اهل بیت (ع) ابنا- من لاغر تر بودم. دوتایی تصمیم گرفتند مرا وسط بگذارند تا کمتر سردم شود. یک کوله گذاشتیم زیرسرمان. دوتا کوله دیگر هم هرکدام را یک طرف مان. هرسه به پهلوی راست خوابیدیم و چسبیدیم بهم. برای روکش هیچ نداشتیم. خودمان و چادرهایمان. و لباس های تابستانی زیرش. کی فکرش را می کرد مجبور شویم نصفه شب توی موکب های مسیر بخوابیم.

برنامه ریخته بودیم تا سحر برسیم جمکران. اما هی دلمان نیامد. نهج البلاغه به دست جلوی مردم را می گرفتیم. بیشتری ها اجازه می دادند چند دقیقه وقتشان را بگیریم. بعضی ها وقتی داشتند استراحت می کردند می رفتیم سراغشان. « یک طرحی هست که تو ی مدت معینی شما کل نهج البلاغه رو میخونی. البته فقط معناش رو، دوست دارید براتون توضیح بدم؟»

 بقیه ی دوستانمان رفته بودند. ما سه تا بودیم. من و یک فاطمه دیگر و طاهره. یکهو به خودمان آمدیم، دو نصفه شب بود. جمعیتی نمی آمد دیگر. هم خسته بودیم، هم می خواستیم سحر را جمکران باشیم و سحری بخوریم.
تند تند می رفتیم. جاده خلوت بود و سرد. فاطمه یکهو وا داد. « من دیگه نمی تونم. بریم یکم بخوابیم بعد بریم.» خواب؟! سه تا دختر وسط بیابان های قم جمکران.
آرزو کردیم کاش مسیر مشاطه بود.موکبی، خانه ای، سقفی.
یک موکب پیدا کردیم. چادر زده بودند ولی سررد بود. هیچ کس داخلش نبود. نمیدانم از لحظه ای که خیاری بهم چسبیدیم تا وقتی خوابم برد چند ثانیه شد. اما گمانم رکورد زدم. کمترین زمان ممکن برای خواب رفتن. آن هم در شرایط نامطلبوب. حیف که فقط نیم ساعت بود. دوپامین بود انگار.

از ظهر سرپا بودیم. حدود ۱۲ ساعت. اما با همان نیم ساعت جان گرفتیم. رسیدیم جمکران. از فروشگاه سالاد اولیه گرفتیم اما نان نبود. یکی دوتا فروشگاه پرسیدیم و آخرش یکی از فروشنده ها یک سنگگ دستمان داد. برای خودش خریده بود. خوشمزه ترین و دلچسب ترین سحری عمرم.
بعدش هم از موکبی چای خوردیم. رفتیم داخل مسجد.


توی صحن یک جایی دقیقاً روبه روی گنبد برای نماز پیدا کردیم. نماز را که خواندیم همانطور نشستیم تا نزدیک طلوع.
همه رفته بودند. دورمان خلوت بود. انگار قرار بود آن روز جز آخرین ها باشیم. دعای عهد و ندبه خواندیم. یکهو گنبد چشم هایمان را پر کرد. خسته بودیم. خسته ی نیامدن مردی که هزار و چندمین تولدش بود. توی العجل العجل العجل گفتن های دعای عهد بغض مان ترکید. هق هق گریه بود که می آمد. از غربت و آه مظلوم. یکی مان می گفت:« پس تو کجایی آقا؟» سه تایی آه مان بلند می شد.

خوب شد کسی نزدیک مان نبود. چون بعدش به فاصله ی پنج دقیقه، داشتیم زمین را از خنده گاز می زدیم. قضیه از آنجا شروع شد که خواستیم عکس بندازیم. قیافه هامان را برای اولین بار توی سلفی گوشی دیدیم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha