خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا: تاریخ نگاران نمونه هایی از قضاوتهای حضرت علی(علیه السلام) را در کتاب های خود ذکر کرده اند که مایه حیرت همگان گردیده است. اکنون به دو نمونه از این داوری ها اشاره می شود.
۱. جوانی خدمت علی(علیه السلام) رسید و عرض کرد: علی جان! پدرم مردی ثروتمند بود، همراه عدّه ای به سفر رفت، اکنون همراهان پدرم بازگشته اند، امّا پدرم برنگشته است. از آنها پرسیدم: پدرم چه شد؟ می گویند: از دنیا رفت. پرسیدم: اموالش چه شد؟ می گویند: اطّلاعی از اموالش نداریم. یا امیرالمؤمنین! من به این افراد مشکوکم. لطفاً حقّ مرا از آنها بگیرید.
حضرت اگر قاضی ساده ای بود به آن جوان می گفت: برای ادّعایت بیّنه اقامه کن! و با توجّه به این که وی بیّنه ای نداشت، از متّهمین می خواست که بر نفی اتّهام سوگند یاد کنند، و با سوگند آنان دعوی خاتمه پیدا می کرد، و حق جوان پایمال می شد. امّا حضرت قاضی زیرک و باهوشی است.
نگاهی به جوان کرد و فرمود: فردا به مسجد بیا، چنان در مورد مشکل تو داوری کنم که در تاریخ، جز در زمان حضرت داود(علیه السلام) سابقه نداشته است. سپس به متّهمین نیز ابلاغ کرد که فردا در مسجد حاضر شوند، و از مردم هم دعوت کرد که ناظر و شاهد قضاوت وی باشند. لحظه موعود فرا رسید، حضرت هر یک از متّهمین را در کنار ستونی قرار داد، و با پارچه چشمانشان را نیز بست. به مردم اشاره کرد که هر زمان من تکبیر گفتم شما هم تکبیر بگویید.
سپس دستور داد نفر اوّل را چشم بسته نزد وی آورند. پرسید: پدر این جوان به مرگ طبیعی مرد، یا کشته شد؟ متّهم عرض کرد: فوت کرد. پرسید: اموالش چه شد؟ عرض کرد: نمی دانم اموالش چه شد. پرسید: چه روزی فوت کرد؟ پاسخ داد (مثلاً) روز شنبه. حضرت خطاب به کاتب فرمود: تمام این اظهارات را یادداشت کن. سپس پرسید: او را در کجا دفن کردید؟ عرض کرد: فلان مکان. پرسید: چه کسی بر او نماز خواند؟ جواب داد: فلان شخص. پرسید: بر اثر چه بیماری فوت کرد؟ پاسخ داد: فلان بیماری.
حضرت جزئیّات دیگری نیز از وی پرسید و کاتب همه را یادداشت می کرد. اگر متّهم راست گفته باشد باید بقیّه هم مثل او جواب بدهند، و اگر دروغ گفته پاسخ بقیّه حداقل در بعضی موارد متفاوت خواهد بود. بازجویی از وی تمام شد، حضرت تکبیری گفت، و جمعیّت حاضر نیز تکبیر گفتند. متّهمان با شنیدن صدای تکبیر دلشان خالی شد، با خود گفتند حتماً دوستمان اعتراف کرد و همه ما را لو داد. حضرت متّهم نفر دوّم را طلبید.
خطاب به او فرمود: «آنچه رفیقت باید بگوید گفت، تو حقیقت را بگو» حضرت بدون آن که دروغی گفته باشد با یک جمله دو پهلو دل او را بیشتر خالی کرد، و این باعث شد که وی به واقعیّت اقرار کند. عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! من به تنهایی قاتل نبودم، بلکه این جنایت توسّط همه ما رقم خورد! با اعتراف متّهم دوّم، حضرت تکبیر گفت و مؤمنان حاضر نیز تکبیر گفتند.
حضرت خطاب به فرزند مقتول فرمود: با اینها چه می کنی؟ عرض کرد: یا علی به حرمت تو از آنها گذشتم، آن گاه حضرت آنان را یکی پس از دیگری فراخواند. همه آنان به قتل و تصرف اموال پدر آن جوان اقرار کردند. آن گاه فرد اوّل را که اقرار نکرده بود بازگرداند و او هم اقرار کرد. علی(علیه السلام) آنان را به پرداخت مال و قصاص خون ملزم ساخت. (۱)
۲. طبق روایتی که در منابع معتبر آمده، در زمان خلیفه دوّم، دو زن به وی مراجعه کرده و هر کدام مدّعی بود مولود پسر تعلّق به وی دارد و دختر متعلّق به دیگری است. ماجرا از این قرار بود که دو زن حامله بدون حضور ماما زایمان کردند. یکی پسر و دیگری دختر زایید، و بر سر این که پسر متعلّق به کدام یک، و دختر متعلّق به کیست با هم اختلاف پیدا کردند، و هر کدام مدّعی بودند که پسر متعلّق به اوست. (۲)
عمر با شنیدن شکایت آنها، اصحاب پیامبر(صلی الله علیه وآله) را جمع کرد و از آنها پرسید: آیا در این زمینه مطلبی از پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) شنیده اید؟ گفتند: نه. گفت: چه کنیم؟ برخی پیشنهاد دادند که از طریق قرعه مشکل را حل کنیم. خلیفه این راه حل را نپذیرفت.
سپس گفت: کلید حلّ مشکل به دست علی است. گمان می کنم او بتواند راه صحیحی جلوی پای ما بگذارد. حاضران در جلسه ضمن تأیید این پیشنهاد گفتند: شخصی را به دنبال او بفرست تا حاضر شود، و مشکل را حل نماید. عمر که به ظواهر امور اهمیّت می داد گفت: با توجّه به این که ما از او سؤال داریم باید ما به سراغ او برویم! خلیفه و همراهان به درِ خانه امیر مؤمنان رفتند. امّا علی(علیه السلام) در خانه نبود. سراغ حضرت را گرفتند، گفتند: در نخلستان مشغول آبیاری درختهای خرماست.
آنها به سمت نخلستان حرکت کردند. وقتی که به نزدیکی مولا علی(علیه السلام) رسیدند صدای تلاوت قرآنِ آن حضرت، آنها را میخکوب کرد. حضرت مشغول تلاوت آیه ۳۶ سوره قیامت بود: «أَیَحْسَبُ الاِنسَانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً»؛ (آیا انسان گمان می کند بی هدف رها می شود!؟) حضرت آیه شریفه را تلاوت می کرد و اشک می ریخت.
خدمت حضرت رسیدند و داستان را به طور کامل گفتند. حضرت خم شد، مشتی خاک برداشت، و فرمود: حلّ این مسأله از برداشتن این مشت خاک از زمین آسان تر است! و در پی آن فرمود یک تراز و دو ظرف هم اندازه بیاورند. سپس به آن دو زن دستور داد ظرفهای مذکور را از شیر خود پر کنند.
بعد ظرفهای شیر را وزن کرد. سپس فرمود آن که شیرش سنگین تر است مادر پسر، و آن که شیرش سبک تر است مادر دختر است؛ زیرا شیر مورد استفاده پسر، که طبع خشن تری دارد، سنگین تر است، و شیر مورد استفاده دختر، که طبع لطیف و حسّاسی دارد، سبک تر است. بدین وسیله مشکل آن دو زن حل شد، و فرزند واقعی هر کدام به آنها رسید.
اینجا بود که عمر جمله معروفش را تکرار کرد: «اللَّهُمَّ لَا تبقنی لِمُعْضلَةٍ لَیْسَ لَهَا ابوالحسن» (۳)؛ (پروردگارا! مرا زنده مگذار، در هنگامی که مشکلی به وجود آید و حضرت علی برای حلّ آن نباشد).(۴)
پی نوشت:
(۱). الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، محقق / مصحح: غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۴۰۷ قمری، چاپ چهارم، ج ۷، ص ۳۷۱، باب (النوادر).
نظر شما