۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۸:۰۹
آن شب که پرچم ایران، جواب "یا صاحب‌الزمان" مرا داد

پنجاه و چند شبی است که خیابان‌های این سرزمین، دیگر فقط خیابان نیست؛ شده صحنه ی نمایشی از غیرت، کاروانسرایی از اقتدار و نجواخانه‌ای برای فریاد "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی". هر شب ما جمع می‌شویم، نه به عنوان یک جمعیت ساده، بلکه به مثابه یک اراده‌ی عظیم ملی. فریاد می‌زنیم تا گوش دنیا از غیرت ما پر شود. اما در این میان، دختری بود با دلی پر از یک آرزوی قدیمی... آرزوی علمداری برای این پرچم سه‌رنگ. راوی این خاطره، همان اوست؛ شبی که پرچم ایران، خودش به استقبال دستانش آمد...

 خبرگزاری بین المللی اهل بیت علیهم السلام _ ابنا: در این پنجاه و چند شبی که از حماسه‌ی مردم گذشته، هر شب در دل خیابان‌ها، میان موج جمعیتی که برای «اقتدار ایران» فریاد می‌زدند و برای «پیروزی در برابر آمریکا» دعا می‌کردند، من یک آرزوی در دلم موج می زد:

 کاش یک شب، آن پرچم بزرگ و بلند که بالای سر جمعیت چرخ می‌زد، در دستان من باشد.

 نه از سر خودنمایی، نه از روی هوس. بلکه برای اینکه از بچگی همیشه حس علمداری داشتم. هر وقت پرچم ایران را در دست کسی می‌دیدم که بالای سر جمعیت راه می‌رفت، ناخودآگاه دلم می‌خواست جای او باشم. در دلم به آن پرچم‌دارها غبطه می‌خوردم و زمزمه می‌کردم: «الهی که علمدار سپاه امام زمان (عج) باشی...»

 امّا امشب، شب فرق می‌کرد. شب پنجاه و چهارم از این حماسه‌ی عظیم بود. من عقب‌تر از گاری ماشین پخش صدا ایستاده بودم، جایی که صدای شعارها از همه جا بلندتر بود. میان هیاهو و شور جمعیت، من اما غرق در سکوت خودم بودم و آهسته زیر لب دعای فرج می‌خواندم.

 چشمانم را بسته بودم و با تمام وجود زمزمه می‌کردم. دستم را گذاشته بودم روی سرم و در حالی که هر لحظه به انتهای دعا نزدیک می شدم، ناگهان رسیدم به آن لحظه‌ی معروف دعا: «یا مولای، یا صاحب‌الزمان...»

 درست همان لحظه، انگار نه انگار که توی یک خیابان شلوغ و پر از شعار ایستاده‌ام. همه چیز ساکت شد. فقط چشمم افتاد به یک چوب بلند پرچم که روی گاری بود؛ پرچم مقدس مزین به عبارت یا صاحب الزمان. غریب افتاده بود و هنوز هیچکس داوطلب نشده بود که آن را به دست بگیرد. دلم گفت: «این پرچم، منتظر یک علمدار است...»

 باز هم گفتم: «یا صاحب‌الزمان...» آنقدر غرق دعا بودم که نفهمیدم کی و چطور، مادر یکی از رفقای قدیمی مسجدی آمد پشت سرم. دست گذاشت روی شانه‌ام. برگشتم، چشمانم گرد شد،  همان پرچمی که تا ثانیه‌ای پیش تنها روی گاری با چوب بلندش دست‌نخورده افتاده بود، حالا در دستان آن بانو بود. با همان پارچه‌ی سبز زمردی زیبا، با همان نوشته‌ای که همیشه آرزوی گرفتنش را داشتم. هیچ حرفی نزد. فقط پرچم را دراز کرد و داد دست من.

 هیچ کلمه‌ای در جهان نمی‌تواند آن لحظه را توصیف کند. این فقط یک پرچم نبود. این نماد اقتدار و عزت ایران بود که تاج ولایت صاحب الزمان را بر سر دارد و به این ولایت افتخار می کند. نماد هر آنچه که ما در این پنجاه و چند شب برایش فریاد زده بودیم: این که ما تحت لوای صاحب الزمانیم.

 درست در لحظه‌ای که با تمام وجود "یا صاحب‌الزمان" می‌گفتم، آقا همانطور که لابه‌لای دعای بندگان صادقش شنیده می‌شود، پرچم را از دست یک مادر مؤمن به دست من رساند. پرچم را محکم گرفتم. چوب بلندش را بالا بردم و قدم زدم در میان جمعیت. دیگر آن دختر آرزومند نبودم که فقط به علمدارها غبطه می‌خورد.

 امشب، من علمدار این پرچم بودم. پرچم یا صاحب الزمان، پرچمی که با هر موج زدنش، گوش دنیا از فریاد "یا صاحب الزمان" و "جانم فدای ایران" پر می‌شد.

 پشت سرم، جمعیت شعار می‌داد. بالای سرم، پرچم در اهتزاز بود. و در دلم، همان دعای قدیمی را این بار برای خودم زمزمه می‌کردم:

  «الهی که علمدار سپاه امام زمان باشم... الهی که تا آخرین نفس، پرچم ایران و آیینم را بالا نگه دارم...» گریه کردم. نه از ترس، نه از خستگی. از آن لحظه‌ی عجیب وصل شدن عشق به وطن، عشق به ولایت و عشق به ظهور... همه در کنار هم.  

 راضیه صالحی فر، کارشناس ارشد جمعیت شناسی، دبیر علوم اجتماعی.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha