۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۲۶
اسرائیل ترس می‌خواست؛ مردم امید ساختند

وقتی یادداشتی می‌خواندم از زندگی در تهران آن روزها، برایم کمی عجیب بود. برای چه دارند وسط جنگ کیک درست می‌کنند تا حال خانواده شان خوب باشد؟! به نظرم یا باید مثل بعضی های دیگر می‌رفتند. یا اگر مانده اند پس باید کمکی می‌کردند به اوضاع جنگی..

خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع) ابنا- هنوز آنقدر پخته نیستم. سفر نرفته ام. جنگ ندیده ام. اولین جنگ عمرم همان جنگ ۱۲ روزه بود. آن زمان برایم کمی عجیب بود. اینکه چرا باید بروم خانه پدری. چرا همسرم نمی‌گذارد بمانم پیشش. فاز مادر شهید معماریان را برداشته بودم. می خواستم بمانم که تصورات ذهنی ام را بسازم. مثلاً اینکه با همسایه ها جمع شویم مربا درست کنیم!

وقتی آمدم خانه ی بابا انگار جنگ برایم تمام شده بود. جز توی تلویزیون و گاهی توی دورهمی ها حرفی از جنگ نبود. توی ذهنم پدر و مادرم چه آدم های بی خیالی بودند.
شهر پدری ام را نه، ولی شهرک صنعتی اش را یکبار مورد التفات قرار دادند. یادم است زن های همسایه وقتی برای ندبه خوانی جمع شده بودند، نگران بودند.
اما یادم نمی‌آید که بعدش مادرم کار خاصی کرده باشد. مثلاً اینکه ساک ببندد یا مدارک را کنار بگذارد. کاری که من توی خانه ی خودم کرده بودم.

من دائماً احساس می‌کردم باید آرایش جنگی بگیریم. باید جنگ را باور کنیم. اینها جملاتی بود که از زبان بزرگان می‌شنیدم. اما تفسیرش توی ذهنم این بود:« باید کار و بارمان را تعطیل کنیم و کار و بار جنگی داشته باشیم...باید نگران باشیم. باید به فکر این باشیم که بچه هایمان امنیت ندارند، پس بچه آوردن چه کار نافهمی است در این موقعیت!!» 
حتی وقتی کلیپ هایی از زندگی عادی در خرابه های غزه می دیدم، حس و حالم این نبود که «به به چه روحیه ای!»
با خودم می‌گفتم:« نمی‌شد این وقت و انرژی را برای مبارزه با اسرائیل خرج کند؟»
مبارزه با اسرائیل برای من یک کار بزرگ و گنگ بود.
یعنی چه؟! من حتی برای دخترهای نوجوان درموردش صحبت کردم.
اما مبارزه با اسرائیل چه بود؟! خودم هم نمی‌دانستم.
شاید آن روزها فکر می‌کردم چه بی‌فکرند مسئولین ما.
پس چرا به فکر آموزش دادن به غیرنظامیان نیستند؟ چرا به فکر زیاد کردن بودجه نظامی نیستند. 

وقتی یادداشتی می‌خواندم از زندگی در تهران آن روزها، برایم کمی عجیب بود.
برای چه دارند وسط جنگ کیک درست می‌کنند تا حال خانواده شان خوب باشد؟! به نظرم یا باید مثل بعضی های دیگر می‌رفتند. یا اگر مانده اند پس باید کمکی می‌کردند به اوضاع جنگی.

جنگ دوازده روزه ناگهان تمام شد. نمیدانستم باید چه کنم، ماندم توی چاله چوله ی بحث درمورد آتش بس. زندگی عادی ام در کنار همین بحث های مجازی پیش می‌رفت. تازه کلاس هایم شروع شده بود.
بعد از ۵ سال سرکلاس نرفتن، آن چنان با ذوق به حرف های اساتید گوش می‌دادم که بچه‌هایم را هم فراموش می‌کردم.
سه چهار جلسه بیشتر کلاس نرفته بودم. آن صبح شنبه ۹ اسفند، از کلاس برگشتم خانه‌. یک ساعتی تا شروع بعدی زمان داشتم. آمده بودم به بچه‌هایم سر بزنم. 


پیام و سپس تماس همسرم شوک بزرگی بود. 
_بیت رهبری رو زدن!
جنگ دوباره آغاز شده بود. نمی‌دانستم چه کنم برای همین دوباره برگشتم حوزه. اما هیچ خبری از استاد و بچه‌ها نبود.
تازه فهمیدم روتین‌ها قرار است بهم بریزد. همان لحظه مدیر حوزه رسید و همه‌مان را بیرون کرد. با خودم فکر کردم یعنی ممکن است اینجا را هم بزنند؟!
دست دوست باردارم را گرفتم و آمدیم بیرون‌. اولین چیزی که از جنگ دیدم صف نانوایی بود. تابه‌حال چنین صفی ندیده بودم. 

نمی‌دانم واقعاً اینطور بود یا ذهن من اینطور تفسیر می‌کرد. احساس می‌کردم همه تند تند راه می‌روند. نمی‌ترسیدم اما احساس می‌کردم باید بترسم‌. احساس می‌کردم باید بروم خانه و کم و کسری هایم را لیست و بعد تهیه کنم. احساس می‌کردم باید با دوستانم جمع شوم و کاری کنم.
آن روز تا فردایش همینطور پیش رفت‌. فردایش خبر آمد. خبری که یکجا همه ی ترس هایم را شست. شاید پیش‌بینی اسرائیل این بود که با ترور رهبرمان، فرمانده مان، حالمان طوری بد شود، طوری بترسیم که توی خانه هایمان پیله ببندیم. اما بالعکس. در شهر ما تجمع ساعت ده بود! من از ساعت ۶ صبح آمادگی داشتم بروم. غصه داشت خفه ام می‌کرد و می‌دانستم راهکارش جمعیت است. 
آنقدر بلند بلند شعار دادم و مرگ بر اسرائیل گفتم که سردرد گرفتم. از صدای خودم که توی گوش‌هایم پیچید. 
انگار اولین بار بود این شعار را می‌دادم. انگار اولین بار واقعاً می‌گفتم. حالا احساس می‌کردم از چه باید بترسم؟ مگر بالاتر از سیاهی رنگی هست؟!


اما همسرم خانه نمی‌ماند. و من با دوتا بچه کوچک به حضور کسی نیاز داشتم‌. او مدام تکرار می‌کرد:« آماده شو ببرمت خونه بابا»
و من دائم بهانه می‌آوردم. می‌خواستم تو دل جنگ باشم‌. می‌دانستم خانه بابا دوباره همه چیز در آرامش و امنیت است. می‌دانستم دوباره جنگ را فراموش می‌کنم. 
اما در نهایت رفتم‌. چون نمی‌خواستم دست و پاگیر باشم. اما این‌بار فرق داشت. دور و ورم آدم‌های زیادی دیدم که از رفتارشان تعجب کردم. کسانی که فکرش را نمی‌کردم مشکی پوشیده بودند. 
بعد کم کم فهمیدم هرشب قرار است جمعیت دوایمان باشد.
این‌ها نگذاشت جنگ را از یاد ببرم.

ادامه مطلب را (اینجا) ببینید.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha