خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع)_ابنا: خیلی هم حوصلهی کتاب نداشتم. بیشتر شاید نیاز داشتم به حس خوب قدم زدن دربین قفسهها.
بیشتر دیدن فیزیک کتابها حالم را خوب میکرد، تا خواندن شان
تازه اشتراک طاقچه گرفته بودم و با خودم میگفتم:« حالا هرچی خواستی ازونجا میگیری دیگه! تو که نمیتونی اینجوری کتاب بگیری دستت! بیخودی کلاس نذار. همون تو گوشی میخونی!»
ولی به حرفش گوش ندادم.
چون دلم برای قدم زدن بین کتابها تنگ شده بود.
وقتی کتابها محاصره ات میکنند. هرکدام سعی میکند زودتر بیاید توی یکی از راحتیهای ذهنت لم بدهد و گزارههایش را بگذارد روی عسلی جلویش تا تو هی چشمت بهشان بیفتد.
همینطور ردیف ها را رد کردم. بعضی کتابها را بیرون کشیدم و دوباره هل دادم سرجاشان.
دلم میخواست کتاب دینی بخوانم ولی راستش میترسیدم ضائقهام را خراب کنند.
کتاب «صلح امام حسن» را دیدم. مترجم اش رهبر شهیدمان بود.
یادم بود که یکبار در کتاب دیگری، بهش اشاره کرده بودند.
اما باز هم رد شدم.
خودم هم نمیدانستم چه میخواهم.
مشتری نبودم.
به قول یکی از دوستانم که دربارهی خرید کردنم میگوید:« تو اول ی دور باید بازار و دور بزنی تا بفهمی چی میخوای! دفعه دوم دنبال اونی که میخوای بگردی و دفعه سوم انتخابش کنی!»
اما انقدر وقت نداشتم. با دوتا بچه یک ماه به یک ماه وقت میکردیم بیاییم کتابخانه.
بالاخره جلوی قسمت داستان ایرانی توقف بیشتری کردم.
استرس اینکه الان همسرم صدایم میکند باعث شد، کمالگرایی ام را کنار بزنم.
انگار اسم نویسنده برایم آشنا بود. و فقط دیدم دوتا از کتاب موجود هست که تعداد چاپهایش هم بالاست.
انتخابش کردم.
و فقط اسمش را دیدم.
تا دو روز گوشهی خانه بود.
برای محمد حسن چندین دور کتابهایش را خوانده بودم ولی کتاب خودم همچنان انتظار میکشید.
تا به امروز. بچهها کمی مشغول بودند. چشمهایم دیگر تاب کتاب دیجیتالی نداشت. بی حوصله بودم و کار خاصی هم نداشتم.
کتاب را برداشتم.
زیر اسم کتاب نوشته شده بود:« زندگی داستانی از امام صادق علیه السلام »
صدای زن توی گوشم پیچید:« امروز تولد امام صادقه» داشت به بغلی اش مناسبت جشن مسجد را میگفت.
لبخند زدم.
هنوز نمیدانم محتوای کتاب چقدر جذبم میکند اما این تناسب رزق من بوده.
آخرشب داشتم برای همسرم همین ها را میگفتم.
نام امام صادق که آمد، چیزی برایم گفت:« امام صادق ی جوری رفتار میکردن که خیلیا شیفته اش بودن. حالا نه اینکه حتماً شیعه باشن ولی امام صادق رو دوست داشتن. تو تشییع پیکر امام صادق هم حتی شرکت کردن و زیر تابوت رو گرفتن. با اینکه شاید اصلا قبول نداشتن.»
و فکر کردم به اینکه چطور با این همه قرن فاصله، جوری دلبری کردند که من هم شیفته شان هستم.
نویسنده: قربانلو
۱۶ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۳
کد مطلب: 1862728
به قول یکی از دوستانم که دربارهی خرید کردنم میگوید:« تو اول ی دور باید بازار و دور بزنی تا بفهمی چی میخوای! دفعه دوم دنبال اونی که میخوای بگردی و دفعه سوم انتخابش کنی!» اما انقدر وقت نداشتم. با دوتا بچه یک ماه به یک ماه وقت میکردیم بیاییم کتابخانه.
نظر شما