خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع)-ابنا : خدا مرا ببخشد. البته توی همین دنیا هم عقابش را دیدم. بعد از چندبار که اینطور شدید دعواش کردیم، یکی درمیان خرابکاری می کرد. بعد دو ماه دوباره از آن خانه هم بلند شدیم.
این بار خودمان هم آنقدر تحت فشار بودیم که حساسیت را گذاشتیم کنار و هروقت کار خرابی می کرد، نه دعوا می کردیم نه آبکشی. فقط یک پارچه می انداختیم جای نجس تا وقتی خشک شود.
همه جای فرش ها که نجس شد، از سرش افتاد. دیگر توی سراشیبی بارداری ام بودم.
این فقط یکی از چالش هایی بود که توی دوران بارداری باهاش دست و پنجه نرم کردم. برای همین تا ماه نهم اصلا آمادگی زایمان نداشتم.
اما ماه اخر حسابی خسته بودم. چون تقریباً از ماه هشتم شروع کرده بودم به انجام ورزش های آمادگی زایمان. ورزش هایی سخت و طولانی. دلم می خواست هرچه زودتر به دنیا بیاید تا دیگر مجبور نباشم روزی دو ساعت ورزش کنم.
شوق به دنیا آمدن فرزند جدید فقط همین قدر بود. بعضی وقت ها از همین هم می ترسیدم. از اینکه روزی که بغلش می کنم. هی منتظر آن حس عمیق مادرانه توی رگ هایم بگردم و هیچ چیزی پیدا نکنم. هی به اعضای کوچک بدنش نگاه کنم تا بتواند توی دلم جاخوش کند. می ترسیدم از اینکه بی تفاوت باشم و این روی رابطه ام با دخترم در تمام عمر اثر بگذارد.
توی بارداری ام بیشتر شب ها تا دیروقت بیدار می ماندم. یا درحالی که چشم هایم را بسته بودم، ذهنم داشت همه ی احتمالات آینده را بررسی می کرد یا با دوستانم چت می کردم که بتوانم از افکارم فرار کنم یا می نوشتم.
اما لحظه ای که دخترم متولد شد ماجرا فرق کرد.
من یک مخلوق معصوم را دیدم. کوچک و ضعیف. برای چند لحظه همه ی نفس ها با نفس او حبس شده بود. هیچ صدایی نمی آمد، نه از او نه از ما. همه به دست های ماما نگاه می کردیم و بدن کوچک دخترک. داشت تند تند پشتش را ماساژ می داد. به خودم جرئت نمی دادم سوال کنم. اما از تلاش ماما می فهمیدم هنوز امیدی هست. توی دلم می گفتم:«اونم خیلی زحمت کشیده که بیاد. خیلی خسته شده. خدایا کمکش کن. قوی باشه.»
صدای گریه که بلند شد، لب ها همه خدارا شکر کردند.من دست های کوچکش را نوازش کردم و او با کل دستش انگشت اشاره ام را محکم گرفت.
همان لحظه اول دلبری اش را کرد. تا برای حمام و لباس پوشیدن برود قربان صدقه اش رفتم و نوازشش کردم.
همه ی نگرانی ها بار وبندیل شان را جمع کرده و رفته بودند.
دنیا انگار خلاصه شده بود در همان اتاق کوچک. توی دست های کوچک دخترم.
چند ساعت بعدش محمد حسن را آوردند. ایستاده بود و با لبخند مرا نگاه می کرد. با ذوق بهش گفتم:« مامان ببین آبجی اومده!» چشم هایش برق داشت، اما حیران بود. سر چرخاند توی اتاق دنبال آبجی اش بگردد.
طفل معصوم کنار من خوابیده بود، اما پسرم او را پیدا نمی کرد. به نظرم توی ذهنش از آبجی یک کودک همسن و سال خودش ساخته بود. وقتی با دست آبجی را نشانش دادیم. نمی دانست ذوق کند یا تعجب.
مدام به دست و پاهایش دست می زد و می گفت:« مامان ببین چقدر کوچولوئه!»
رابطه خواهر برادری از همان ابتدا برایم تماشایی بود. پسرم می آمد کنارش به دست ها و پاهای ظریف دخترک دست می زد. لب هایش کش می آمد و چشم هایش ریز می شد. رو می کرد به من و می گفت:« مامان خیلی دوسش دارم»
به همسرم می گفتم تا به حال به ما گفته که خیلی دوستمان دارد؟
تا مدت ها از خانه بیرون نمی رفت. می گفت:«میخوام پیش آبجی بمونم، آخه تنها بمونه گریه میکنه»
نظر شما