۱۱ فروردین ۱۴۰۵ - ۲۱:۲۵
سفر نهایی انسان؛ بازخوانی حقیقت مرگ در اندیشه‌ها

مرگ یکی از کهن‌ترین معماهای بشر است؛ پرسشی که از آغاز تاریخ تا امروز ذهن انسان را درگیر کرده و سرچشمه مکاتب، آیین‌ها و تفسیرهای گوناگون شده است. از فلسفه و کلام تا عرفان و علوم نوپدیدِ مرگ‌شناسی و مرگ‌درمانی، همگی کوشیده‌اند پرده‌ای از حقیقت این واقعه بگشایند. با تکیه بر میراث فکری گذشته و یافته‌های علمی امروز، نگاهی جامع به چیستی مرگ به‌دست می‌آید.

خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) _ ابنا: مرگ یا همان موت در لغت «یدلّ علی ذهاب‏ القوّة من الشی‏ء» (۱)، خلاف حیات است و به‌تناسب اختلاف حیات در موجودات، مرگ آنان هم متنوع می‌شود (۲). معنای مرگ در اصطلاح فقهی، موت است (۳). در اصطلاح عرفا، به‌معنی خلع لباس‌های مادی، طرد قیود و علائق دنیوی، توجه به‌عالم معنوی یا فناء در صفات، اسماء و ذات الهی است که در اثر ترک نفس، به‌واسطه پایان رسیدن قوت بدن یا حرارت غریزی و فساد مزاج حاصل می‌شود. در واقع موت آخرین مرحله تکمیل نفس ناطقه است که خلع بدن انجام شده و انسان به ‌عالم روحانی می‌پیوندد (۴).

علامه جوادی آملی مرگ را با حقیقت وجودی انسان مرتبط می‌داند؛ پدیده‌ای که ریشه در حدوث زمانی آدمی دارد و از همین رو انسان را «حیّ متألّه مائت» تعریف می‌کند؛ یعنی «موجود زنده و متألّه» که مرگ او را به اصل خویش بازمی‌گرداند (۵). امام خمینی (ره) نیز با بهره‌مندی از ذوق سرشار عرفانی، تأکید می‌کند تنها حیوانیت و ناطقیت در تعریف انسان کافی نیست؛ عرفا مائت بودن را نیز شرط دانستند و انسان را «حیوان ناطق مائت» معرفی کردند؛ موجودی که باید مرگ را از ساحت حیوانیت بگذراند تا به مرتبه انسانیت و ملکات وابسته به آن برسد (۶). مرگ نزد عرفا چنان جایگاه والایی دارد که در تعریف ماهیت انسان به آن استناد کرده و انسان را به موجود سخنگوی میرنده‏ معرفی کردند (۷)، در واقع نشان دادند که حقیقت انسان با پدیده مرگ آشکار می‌شود (۸). 

مرگ در آیات و روایات از قوانین فراگیر جهان هستی قلمداد شده است. به‌طوری‌که همه موجودات طعم آن را خواهند چشید (۹). جدایی روح از بدن و گذر آن به جهانی دیگر یا همان مرگ، مرحله‌ای سرنوشت‌ساز در مسیر روح انسان است. قرآن از مرگ با تعبیر «تَوفَّی» یاد می‌کند؛ یعنی «گرفتن تمام یک چیز». این تعبیر قرآن از مرگ نشان می‌دهد انسان با این حادثه، به‌طور کامل از دنیا به آخرت‏ منقل می‌شود. در خواب نیز حالتی شبیه مرگ پیدا می‏‌شود، گویی روح از بدن جدا می‏‌شود؛ امّا وقتی روح از گذر مرگ بدن را ترک می‏‌کند، دیگر بازگشتی ندارد (۱۰). گاه از روز مرگ به روز قیامت تعبیر می‏‌شود چون روز مرگ هم روزی است که پرده‏‌ها از برابر دیدگان انسان کنار می‏‌رود (۱۱).


آیا مرگ به معنی نیستی محض و نابودی مطلق است؟

اقوال مختلفی در مورد حقیقت مرگ وجود دارد. کسانی که روح و نفس را قبول ندارند یا اگر وجود روح را پذیرفتند اما معتقدند آن هم با مرگ از بین می‌رود، مرگ را فنا و نابودی انسان می‌دانند. در این میان متکلمان مسلمان که روح را قبول دارند مجبور شدند به اعاده معدوم روی آورند چراکه معاد از ضروریات دین و غیر قابل انکار است.

برخی به جدا شدن و قطع رابطه روح از بدن معتقد شدند، حال یا پس از اینکه روح از بدن منسلخ شده، بدن نابود می‌شود، یا بدن تجزیه و تبدیل به چیز دیگر می‌شود.

از منظر گروه سوم موت نه انهدام و نه انسلاح بلکه مرحله‌ای ارتقایی در مسیر وجود انسان است. بر اساس این دیدگاه، انسان علاوه بر بدن مادی که در طبیعت باقی می‌ماند، دارای بدن اصلی است که همواره با روح همراه است؛ چه در این دنیا و چه پس از آن و البته تعالی می‌یابد. در لحظه مرگ، روح مهاجرت می‌کند، بدن فرعی در طبیعت می‌ماند و روح با بدن اصلی در عالم برزخ به تناسب ارزش‌ها یا ضدارزش‌ها که اندوخته بقا می‌یابد. از این منظر روح همواره با بدن اصلی بوده و هست و انسانیتِ انسان با مرگ از بین نمی‌رود، بلکه از یک نشئه به نشئه دیگر منتقل می‌شود (۱۲). علامه‌طباطبایی نیز تأکید دارند، حقیقت انسان صرفاً بدن مرکب از اعضای مادی نیست که با مرگ و متلاشی و معدوم شود؛ بلکه حقیقت آدمی، نفس اوست که به این بدن مرکب مادی تعلق یافته و بدن هم از روح حیات می‌گیرد. به این ترتیب مرگ، نابودی انسان نیست، بلکه حقیقت مرگ، بر اساس آیه دهم سوره سجده، این است که خداوند روح را از بدن می‌گیرد و علاقه او را از آن قطع کرده، آن‌گاه مبعوثش می‌نماید «وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ کافِرُونَ قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلی‏ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ» (۱۳). خدای تعالی به رسول گرامی خود دستور داده که در پاسخ از بعید شمردن این حادثه، بگوید که حقیقت مرگ بطلان و نابود شدن انسان نیست، و انسان‌ها در زمین گم نمی‏‌شوند، بلکه کلمه توفی، گرفتن به‌طور کامل را می‌‏رساند؛ یعنی ملک الموت جان‌ها را بدون اینکه چیزی از حقیقت آن‌ها کم شود، به‌طور کامل می‌‏گیرد و علاقه را از بدن قطع می‌‏کند (۱۴). در خطبه ۱۰۹ نهج‌البلاغه به همین مطلب اشاره شده است (۱۵).

از نظر ملاصدرا با حادثه مرگ، اعدام و رفع وجود برای انسان اتفاق نمی‌افتد، بلکه تفریق و جدایی میان نفس و بدن یا روح و جسد (۱۶) واقع می‌شود. نفس انسان بازمی‌گردد و با به سر رسیدن اجل دنیوی و رسیدن به اجل مسمّی، انتقال از مادّه به عالم مثال و صورت، واقع می‌شود؛ البتّه حقیقت مرگ امری محسوس نیست که بتوان آن را با حسّ ادراک نمود، چون مرگ انتقال از عالم حس به عالم مافوق حسّ یا برزخ و مثال است، به‌همین دلیل با حس ادراک نمی‌‏شود (۱۷).

در پاسخ به این پرسش که آیا مرگ به معنی انتقال روح از یک بدن به بدن دیگر است، دو نوع تناسخِ ملکی و ملکوتی مطرح شده است.

تناسخ‏ ملکی که روح پس از مفارقت از این بدن عنصری، به بدن عنصری دیگر تعلق گیرد، باطل و مردود است.

تناسخ‏ ملکوتی که نفس با عقاید، اندیشه‌ها، نیت‌ها، گفتارها، کردارهای خود بدنی متناسب با عالم دیگر بسازد و به‌صورت آن مجسم شود، صحیح است (۱۸).

حکمای هند و پیروان فیثاغورث از یونانیان، اولین کسانی بودند که به تناسخ‏ به معنای اول (تعلق روح بعد از تلاشی و فنای بدن، به بدن دیگر بدون حصول فاصله میان آن دو‏) قائل شدند. بعضی گویند افلاطون نیز قائل به تناسخ‏ بود. امروز هم این تناسخ از عقاید دینی بسیاری از مردم هندوستان است. در هر حال این مسأله در طول تاریخ صور مختلف به خود گرفته است که اغلب این عقاید مردود شناخته شده است. مانند: انتقال نفوس انسانی به‌ اجساد و حیواناتی که از لحاظ اخلاقی و صفات دیگر مناسب با آن باشد (مسخ)، انتقال نفوس ناطقه انسانی به بدن انسان‌های دیگر (نسخ)، انتقال به‌اجسام نباتی (فسخ)، انتقال به‌جمادات (رسخ)، انتقال به‌طریق صعودی از نبات به حیوان و به انسان، انتقال به‌طریق نزول از عقول و مفارقات به ‌انسان و از انسان به‌ حیوان و از حیوان به نبات، انتقال به ‌اجرام فلکی، انتقال نفوس اشقیا به ‌اجساد حیوانات و سعدا به‌ انسان‌ها، انتقال نفوس کاملان به ‌مفارقات و عقول و دیگران به ‌ابدان انسان‌ها.‏

ملاصدرا تناسخ ملکوتی (انتقال نفوس ناطقه در نشأت دیگر به ابدانی که مناسب با ملکات نفسانی در دنیا) را قبول دارد و در حقیقت ابدان در نشأت دنیوی از مجموع ملکات فاضله یا رذیله ساخته می‌شود و بدن دیگری مطرح نیست؛ اما انواع دیگر تناسخ که روح پس از جدا شدن از بدن انسان به بدن انسانی دیگر یا بدن حیوانات یا ... منتقل شود، مردود است (۱۹).

طرفداران تناسخ معتقدند آنچه موجب تناسخ می‌‏شود، ناپاکی و گناه انسان است. شخص گناهکار، پس از مرگ به جسم موجودی دیگر حلول می‏‌کند و بدین وسیله، رنج و سختی می‏‌کشد تا پاک شود. اگر پاک نشود، باری دیگر، پس از مرگ، به جسمی دیگر می‏‌رود. این چرخه همچنان پیش می‏‌رود تا روح شخص گناهکار پاک شود. در این صورت، در مرتبه دیگر زندگی به بدن یا جسمی بهتر و فراتر نسخ می‏‌کند و همچنان ارتقاء می‌‏یابد تا به کلّی پاک گردد و به عالم اعلی و خداوند برسد و از چرخه تناسخ خلاصی یابد. بدین‏سان، اهل تناسخ، تنها راه تکامل روح انسان را حلول در پیکرهای متعدّد می‏‌دانند. روح انسان در این فرآیند، گاه به جسم بیماران‏ منتقل می‏‌شود و گاه به پیکر بلادیدگان و مصیبت‏‌زدگان و چه بسا به جسم حیوانی پست حلول می‌‏کند و از این گذر درد و رنج و زحمت می‏‌بیند و از گناه و زشتی می‌‏پیراید تا سرانجام شایستگی تشرّف به محضر خدا را پیدا کند؛ یعنی رفتار فعلی انسان، چگونگی زندگی بعدی او را رقم می‌‏زند. جنایتکاران، در زندگی بعدی، سختی و رنج خواهند کشید و اگر در آن زندگی نیز به زشت‌کاری خویش ادامه دهند، زندگی سخت‏‌تری در پیش خواهند داشت؛ امّا اگر متنبّه شوند و درستی و راستی پیشه کنند، به زندگی بهتری خواهند رسید؛ اما این باور اساساً با اصل معاد به‌عنوان اصول عقاید همه ادیان آسمانی، ناسازگار است و اگر روح انسان در این دنیا کیفر ب‏بیند و پاک شود و آن‏گاه به سرای دیگر ‏رود، دیگر کیفر اخروی معنا نخواهد یافت؛ حال آنکه بیش از هزار آیه به گونه مستقیم و نامستقیم به اثبات و وصف قیامت و کیفرهای اخروی پرداخته‌‏اند. به‌علاوه خداوند در قرآن کریم (۲۰) به صراحت فرموده است که گناهکاران و خطاکاران هرگز به دنیا بازنمی‏‌گردند تا بتوانند کار نیکو کنند و خویشتن را شایسته سازند. به عبارت دیگر، در قیامت است که هر کسی به پاداش و کیفر کردار دنیایی خویش می‏‌رسد. در روایات نیز تناسخ مردود شمرده شده است. افزون بر دلایل نقلی شیعه در ردّ تناسخ، دانشمندان شیعه به اقامه دلایل عقلی بدین شرح پرداخته‌‏اند:

الف. بنابر نظریّه حرکت جوهری، روح و بدن، نخست در مرحله قوّه و استعدادند و آن‏گاه به تدریج به مرحله فعلیّت و تکامل می‌‏رسند و ممکن نیست که بار دیگر به مرحله قوّه بازگردند. همان‌طور که‏ ممکن نیست جسم کهنسالان به روزگار جوانی و خردسالی بازگردد، روح نیز پس از فعلیّت و تکامل، ممکن نیست به مرحله قوّه بازآید. حال، اگر روح کسی به بدنی انتقال یابد که در مرحله جنینی است، ناگزیر یکی از دو فرض پیش می‏‌آید: اوّل، روح با همان حالت تکامل یافته به جنین حلول کند؛ دوم، روح از کمال خویش باز آید و آن‏گاه به جنین حلول کند. هر دو فرض مستلزم محال است. در فرض نخست، اتّحاد روح تکامل یافته با جنینی لازم می‏‌آید که در مرحله استعداد و قوّه است و این مستلزم اتّحاد دو امر متضادِ قوّه و فعل است. در فرض دوم، روح کمالات خویش را از دست می‌‏دهد و از فعلیّت به قوّه بازمی‌‏آید و این، با حرکت جوهری ناسازگار است.

ب. وقتی روح به بدنی دیگر حلول می‏‌کند، برای خاطرات آدمی یکی از دو حالت پیش می‌‏آید: یا همچنان همراه اویند و یا به فراموشی رفته‌‏اند. اگر انسان در جسم بعدی نیز خاطرات پیشین را با خود دارد، در جهان واقع مصداقی برای آن نمی‏‌توان یافت؛ زیرا تا کنون کسی به صورت یقینی مدّعی نشده که پیش‌‏تر در جسمی دیگر زندگی کرده است. اگر بپذیریم که روح آدمی در جسم بعدی خاطرات خویش را از دست می‌‏دهد، دچار نقض غرض می‌‏شویم؛ زیرا چنان که گذشت، غرض از تناسخ این است که آدمی کیفر و سختی و تنبیه بیند و به خود آید و خود را پاک کند. روشن است که این غرض برای کسی که گذشته خویش را فراموش کرده است، حاصل نمی‏‌آید (۲۱).

مرگ دو قسم طبیعی و اخترامی دارد؛ مرگ‏ اخترامی نوعی از نیستی و نابودی در اثر برخورد با موانع است و عاملی غیر طبیعی‏ از قبیل جنگ، جدال، قتل و یا مرض (آفات، امراض، اخترام) باعث آن شود (۲۲). در واقع مرگِ اتفاقی و مستند به علت خاص و ناگهانی است. در این نوع از مرگ، نفس هنوز مراحل تکاملی را طی نکرده و خروج نفس در اثر آسیب دیدن بدن صورت می‌گیرد (۲۳). اما مرگ طبیعی آن است که انسان پس از گذران عمر عادی پیر شود سلول‌های بدن رو به تحلیل رفته و در نهایت اعضای اصلی از کار افتند؛ آنگاه مرگ طبیعی محقق می‌شود. به «تحلل رطوبت و انطفاء حرارت الغریزیتین» یا به «فناء رطوبت و عدم حار غریزی» (۲۴) نیز اطلاق می‌شود که از پایان یافتن نیروی بقا ناشی شده است (۲۵). می‌توان گفت از منظر محققانِ متأخر به تبع ملاصدرا، علت مرگ‏ طبیعی همان استکمال روح و نفس و رجوع آن از عالم ظاهر به باطن و استغنای تدریجی آن از ماده بدنی و رجوع آن به احدیّت وجود یعنی خداوند و حشر با ساکنان ملکوت اعلی است.

در مورد زمان وقوع مرگ دو تعبیر وجود دارد و درواقع انسان دارای دو گونه سرآمد و اجلِ حتمی و معلق است (۲۶). سرآمد و اجل حتمی؛ یعنی، پایان استعداد جسم انسان برای بقا. با فرا رسیدن این نوع از اجل، هر چیز به فرمان الهی پایان می‌‏گیرد. اما سرآمد و اجل معلق، با دگرگونی شرایط دگرگون می‏‌شود. مانند اینکه انسانی با زیاده‌روی در مصرف مشروبات الکلی، مواد مخدر و شهوترانی از عمر خود بکاهد و یا از طرف دیگر با انفاق در راه خدا یا صله رحم، عمر را طولانی و بلاها را از خود دور سازد (۲۷).


پی‌نوشت
 ۱- مصطفوی، حسن (۱۳۶۸) التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏۱۱، اول، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ص: ۱۹۶. مرگ، از بین رفتن توانایی از چیزی است.
۲- ابن فارس، احمد (۱۴۲۹) معجم مقاییس اللغه، ج۵، اول، بیروت: دار احیاء التراث العربیه، ص: ۲۸۳.
۳- مروج، حسین‏ (۱۳۷۹) اصطلاحات فقهی، اول، قم: بخشایش، ص: ۵۵۶.
۴- سجادی، جعفر (۱۳۷۳) فرهنگ معارف اسلامی، ج‏۳، سوم، تهران: کومش، ص: ۱۹۵۶و ۱۷۶۴.
۵- جوادی آملی، عبدالله (۱۳۹۴) انسان از آغاز تا انجام، ششم، قم: نشر اسراء، ص ۱۰۹؛ جوادی آملی، عبدالله (۱۳۸۶) تفسیر موضوعی قرآن کریم، پنجم، قم: نشر اسراء، ص ۲۱۴.
۶- اردبیلی، عبدالغنی (۱۳۸۱) تقریرات فلسفه امام خمینی (ره)، اول، ج ۲، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، ص ۳۰۸. حیات ثانوی ملکوتی، انتقال از نقص به کمال، استقلال نفس، فطام النفس عن الطبیعه، انتقال از نشئه ظاهره ملکیه به نشئه باطنه ملکوتیه، تعابیر امام خمینی(ره) از موت است. خمینی، روح‌الله (۱۳۷۸) معاد، ۳۰، اول، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، ص۱۴۱-۱۳۷.
۷- سجادی، جعفر (۱۳۷۳) فرهنگ معارف اسلامی، ج۱، نشر دانشگاه تهران، تهران، سوم، ص ۳۱۶.
۸- اردبیلی، عبدالغنی (۱۳۸۱) تقریرات فلسفه امام خمینی (ره)، اول، ج۱، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، ص ۲۳۱.
۹- الرّحمن: ۲۶؛ آل عمران: ۱۸۵
۱۰- پژوهشکده تحقیقات اسلامی (۱۳۸۶) فرهنگ شیعه، دوم، قم: زمزم هدایت، ص: ۴۰۹.
۱۱- طباطبایی، محمدحسین (۱۳۷۴) ترجمه تفسیر المیزان، ترجمه: موسوی همدانی، ج ۲، سوم، قم: جامعه مدرسین، ص ۱۶۳. «وَ رَوَی أنَسٌ عَنِ النَّبیِّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ [وَ ءَالِهِ‏] وَ سَلَّمَ: إنَّهُ قالَ: الْمَوْتُ الْقیامَةُ؛ فَمَنْ ماتَ فَقَدْ قامَتْ قیامَتُهُ».
۱۲- خلاصه‌ای از بدایه المعارف آقای خرازی ج ۲ ص ۲۳۷ به بعد.
۱۳- طباطبایی، محمدحسین (۱۳۷۴) ترجمه تفسیر المیزان، ترجمه: موسوی همدانی، ج ۱۱، سوم، قم: جامعه مدرسین، ص ۴۰۷.
۱۴- همان، ج ۱۶، سوم، قم: جامعه مدرسین، ص ۳۷۷.
۱۵- بحرانی، ابن میثم (۱۴۱۷ ق‏) شرح نهج البلاغه( ابن میثم)، ترجمه: محمدی مقدم و نوایی، ج ۳، اول، مشهد:‏ مجمع البحوث الإسلامیة، ص ۱۵۹.
۱۶- سجادی، جعفر (۱۳۷۹) فرهنگ اصطلاحات فلسفی ملاصدرا، اول، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ص: ۴۸۲.
۱۷- حسینی تهرانی، محمدحسین (۱۴۲۳ق) معاد شناسی، ج‏۱، اول، مشهد: نور ملکوت قرآن‏، ص: ۶۶.
۱۸- حسن زاده آملی‏، حسن (۱۳۸۱)  هزار و یک کلمه، ج‏۶، دوم، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، ص: ۲۹۳.
۱۹- شعرانی، ابوالحسن، شرح فارسی تجرید الاعتقاد، تهران: انتشارات اسلامیه، ص: ۲۶۲.
۲۰- مؤمنون: ۱۰۱.
۲۱- پژوهشکده تحقیقات اسلامی‏ (۱۳۸۶) فرهنگ شیعه، دوم، قم: زمزم هدایت، ص ۱۹۸ و ۱۹۷.
۲۲- طباطبایی، محمدحسین (۱۳۷۴) ترجمه تفسیر المیزان، ترجمه: موسوی همدانی، ج ۲، سوم، قم: جامعه مدرسین، ص: ۱۶۱.
۲۳- قدردان‌قراملکی، محمدحسن (۱۳۹۳) پاسخ به شبهات کلامی معاد، دفتر پنجم، دوم، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، ص ۹۳.
۲۴- عبدالنبی‌احمدنگری‏ (۱۹۷۵ق) جامع العلوم فی اصطلاحات الفنون الملقب بدستور العلماء، ج‏۱، دوم، بیروت، ص: ۴۲.
۲۵- آشتیانی، جلال‌الدین (۱۳۸۱) شرح بر زاد المسافر، سوم، قم: دفتر تبلیغات اسلامی‏، ص: ۲۴۸.
۲۶- اجل یعنی پایان عمر، هنگام مرگ
۲۷- مکارم شیرازی، ناصر (۱۳۸۶) یکصد و هشتاد پرسش و پاسخ، چهارم، تهران: دار الکتب الإسلامیة، ص: ۳۴۹.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha