به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ هرگاه سخن از عاشورا به میان میآید، ذهنها بیشتر به سوی رشادت مردان بزرگ و نامدار کربلا میرود؛ به حضرت اباعبدالله الحسین(ع)، حضرت ابوالفضل العباس(ع) و یاران وفادار ایشان. اما در میان این حماسه عظیم، حقیقتی کمتر مورد توجه قرار میگیرد و آن نقش جوانانی است که در اوج طراوت زندگی، مرگ در راه حق را بر زندگی در کنار باطل ترجیح دادند.
کربلا فقط میدان فداکاری بزرگان نبود؛ میدان بلوغ نسلی بود که نشان داد ارزش انسان را سالهای عمر تعیین نمیکند، بلکه عمق ایمان و میزان آگاهی اوست که شخصیتش را میسازد.
در روزهای منتهی به عاشورا، خیمههای حسینی پر از جوانانی بود که هر کدام میتوانستند آیندهای طولانی در پیش داشته باشند. آنان هنوز فرصت زندگی، تشکیل خانواده، رسیدن به آرزوها و تجربه روزهای شیرین دنیا را داشتند. اما هنگامی که میان زندگی بدون حقیقت و شهادت در راه حق قرار گرفتند، انتخابشان روشن بود.
در رأس این جوانان، نام حضرت علیاکبر(ع) میدرخشد؛ جوانی که تاریخ او را شبیهترین مردم به رسول خدا(ص) در چهره، گفتار و رفتار معرفی کرده است.
هرگاه اهلبیت(ع) دلتنگ پیامبر اکرم(ص) میشدند، به علیاکبر(ع) نگاه میکردند. او یادآور سیمای پیامبر رحمت بود. همین ویژگی به تنهایی برای درک عمق مصیبت عاشورا کافی است. امام حسین(ع) در کربلا فقط فرزند جوان خود را از دست نداد؛ او جوانی را از دست داد که هر نگاه به او، خاطره رسول خدا(ص) را زنده میکرد.
اما آنچه علیاکبر(ع) را بزرگ کرد، شباهت ظاهری به پیامبر(ص) نبود. آنچه او را ماندگار ساخت، شباهت روحی و ایمانی او به خاندان نبوت بود.
در یکی از منزلگاههای مسیر کربلا، هنگامی که امام حسین(ع) از آینده سخن گفتند و به شهادت نزدیکان اشاره کردند، علیاکبر(ع) پرسشی مطرح کرد که قرنهاست در تاریخ باقی مانده است. او از پدر پرسید: «آیا ما بر حق نیستیم؟»
امام فرمودند: «چرا، سوگند به خدا که بر حق هستیم.»
علیاکبر(ع) پاسخ داد: «اگر بر حق هستیم، پس باکی از مرگ نداریم»
این جمله را باید یکی از عمیقترین جملات تاریخ عاشورا دانست. جوانی که در اوج زندگی قرار دارد، از مرگ سخن میگوید؛ اما نه از روی احساسات و هیجان، بلکه از روی شناخت. او حقیقت را یافته و میداند که ارزش زندگی به طول آن نیست، بلکه به جهت آن است.
در کنار علیاکبر(ع)، جوان دیگری حضور دارد که داستان او نیز یکی از زیباترین جلوههای عاشوراست؛ حضرت قاسم بن حسن(ع).
قاسم(ع) یادگار امام حسن مجتبی(ع) بود؛ نوجوانی که هنوز به سنین کامل جوانی نرسیده بود. او میتوانست به سن کم خود تکیه کند و از مسئولیت کنار بماند. هیچکس از او انتظار حضور در میدان نداشت. اما مدرسه اهلبیت(ع)، انسانهایی تربیت نمیکرد که در لحظههای سرنوشتساز تنها به سن و سال خود نگاه کنند.
در نقلهای تاریخی آمده است که وقتی امام حسین(ع) از شهادت سخن گفتند، از قاسم(ع) پرسیدند که مرگ در نظر تو چگونه است؟ پاسخ نوجوان بنیهاشم جاودانه شد: «شیرینتر از عسل.»
این جمله فقط یک پاسخ احساسی نیست. پشت این سخن، سالها تربیت در مکتب امام حسن مجتبی(ع) نهفته است. قاسم(ع) به دنیا دل نبسته بود؛ او ارزشهای بزرگتری را شناخته بود.
یکی از مهمترین درسهای عاشورا همین است که تربیت دینی تنها در آموزش احکام خلاصه نمیشود. نتیجه تربیت حقیقی آن است که انسان بتواند در سختترین لحظهها تصمیم درست بگیرد.
اینجاست که باید از زنان بزرگ این خاندان نیز یاد کرد؛ زنانی که سهم مهمی در پرورش این نسل داشتند.
در کنار نام قاسم بن حسن(ع)، باید از مادر او نیز یاد کرد. اگرچه منابع تاریخی اطلاعات فراوانی از زندگی او در اختیار ما قرار نمیدهند، اما همین که فرزندی چون قاسم(ع) در دامان او پرورش یافته، نشان از نقش تربیتی ارزشمندش دارد. هیچ جوان بزرگی بدون یک تربیت بزرگ شکل نمیگیرد.
همچنین در کنار نام علیاکبر(ع)، نمیتوان از حضرت لیلا(س) یاد نکرد. هرچند برخی جزئیات مشهور درباره حضور یا عدم حضور ایشان در کربلا مورد بحث تاریخی است، اما آنچه مسلم است این است که علیاکبر(ع) محصول تربیتی بود که در خانه اهلبیت(ع) و در دامان مادری مؤمن و بافضیلت شکل گرفت.
این نکته در عاشورا بسیار مهم است؛ پیش از آنکه جوانان در میدان نبرد بدرخشند، مادران آنان سالها در میدان تربیت ایستاده بودند.
در حقیقت، عاشورا فقط حماسه مردان نیست؛ حماسه خانوادههایی است که فرزندان خود را برای دفاع از حقیقت آماده کردند.
در روزهای محاصره کربلا، جوانان بنیهاشم به خوبی میدانستند چه سرنوشتی در انتظار آنان است. آنان فریب شعارها را نخورده بودند. واقعیت را میدیدند. سپاه دشمن را میشناختند. از تشنگی، محاصره و خطر آگاه بودند. اما با وجود این آگاهی، راه خود را تغییر ندادند.
این تفاوت بزرگی میان عاشورا و بسیاری از حوادث تاریخ است. قهرمانان عاشورا ناآگاهانه به استقبال مرگ نرفتند؛ آنان آگاهانه حقیقت را انتخاب کردند.
امروز نیز جامعه بیش از هر زمان دیگری به چنین جوانانی نیاز دارد؛ جوانانی که قدرت تشخیص حق از باطل داشته باشند، تحت تأثیر فضای عمومی قرار نگیرند و ارزشهای خود را با منافع زودگذر معامله نکنند.
مشکل جامعه کوفه کمبود جمعیت نبود. هزاران نفر در آن شهر زندگی میکردند. مشکل اصلی آن بود که بسیاری از مردم حق را میشناختند اما حاضر نبودند هزینه آن را بپردازند.
در مقابل، جوانان بنیهاشم و یاران جوان امام حسین(ع) نشان دادند که ایمان واقعی زمانی آشکار میشود که انسان میان منفعت و حقیقت، یکی را انتخاب کند.
به همین دلیل است که عاشورا را نمیتوان صرفاً رویدادی تاریخی دانست. عاشورا مدرسهای برای همه نسلهاست. در این مدرسه، علیاکبر(ع) به ما میآموزد که حقمداری سن و سال نمیشناسد. قاسم بن حسن(ع) نشان میدهد که نوجوانی مانع مسئولیتپذیری نیست. و مادران این جوانان به ما یادآوری میکنند که هیچ حماسهای بدون تربیت درست شکل نمیگیرد.
شاید راز ماندگاری جوانان عاشورا نیز همین باشد. آنان در زمانی کوتاه زندگی کردند، اما به حقیقتی بزرگ پیوند خوردند. بسیاری از انسانها عمرهای طولانی دارند اما اثری از آنان باقی نمیماند؛ اما جوانان کربلا با انتخابی آگاهانه، نام خود را برای همیشه در تاریخ ثبت کردند.
آنان ثابت کردند که بزرگی انسان به تعداد سالهای زندگی نیست؛ گاهی یک جوان میتواند در چند لحظه، به اندازه قرنها بر تاریخ تأثیر بگذارد. و کربلا، صحنه باشکوه همین حقیقت بود؛ جایی که ایمان از سن و سال بزرگتر شد و جوانان بنیهاشم معنای حقیقی رشد، آگاهی و وفاداری را برای همیشه به جهان آموختند.
الناز موسوی یکتا / پژوهشگر جنگ شناختی و رسانه
..............................
پایان پیام/ ۲۶۸
نظر شما