به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ فرض کنید صبح از خانه بیرون میآیید. در راه ناگهان دوستی قدیمی را میبینید که سالها از او خبر نداشتهاید. چند دقیقه با او صحبت میکنید و همان گفتوگوی کوتاه مسیر یک تصمیم مهم در زندگی شما را عوض میکند. حالا یک پرسش آرامآرام در ذهن شکل میگیرد: آیا این دیدار فقط یک اتفاق ساده بود؟ یا از قبل هزاران علت کوچک و بزرگ دست به دست هم داده بودند تا شما درست در همان ساعت در همان خیابان با همان فرد روبهرو شوید؟ اینجا درست همان جایی است که بحث جبرگرایی آغاز میشود.
جبرگرایی به زبان ساده یعنی این فکر که شاید بسیاری از چیزهایی که در زندگی ما رخ میدهد، آنقدرها هم بیعلت و بیحساب نباشد. شاید هر اتفاق نتیجه اتفاقات پیش از خود باشد؛ مثل دانههای دومینو که یکی پس از دیگری میافتند. اگر اولی افتاد دومی هم میافتد بعد سومی بعد چهارمی. در این نگاه زندگی انسان هم شاید زنجیرهای از علتها و نتیجهها باشد.
کسانی که به جبرگرایی علّی باور دارند میگویند دنیا شبیه یک رودخانه است. آبی که از بالادست راه افتاده مسیرش را طی میکند. پیچ میخورد، آرام میشود تند میشود اما بیعلت نیست. هرچه رخ میدهد از قبل علتی داشته است. اگر امروز کسی عصبانی میشود اگر کسی مهربان است اگر کسی تصمیم بزرگی میگیرد شاید همه اینها ریشه در گذشته، تربیت، تجربهها و شرایطی داشته باشد که پیشتر شکل گرفتهاند.
حالا تصور کنید عالمی وجود داشته باشد که همه قوانین طبیعت را بداند؛ بداند باد از کجا میوزد، سنگ چرا میافتد، بدن چگونه کار میکند، مغز چگونه واکنش نشان میدهد. بعضی از اندیشمندان قدیم میگفتند اگر کسی همه این قانونها و همه جزئیات جهان را بداند میتواند آینده را هم پیشبینی کند. یعنی همانطور که میتوان مسیر یک توپ را تا حدی حساب کرد شاید بتوان مسیر زندگی انسان را هم فهمید. این نگاه را جبرگرایی فیزیکی یا در شکل مشهورش جبرگرایی لاپلاسی مینامند. یعنی چه؟ یعنی شاید جهان در نگاه این گروه شبیه یک ساعت بسیار دقیق باشد؛ ساعتی که اگر فنرها و چرخدندههایش را بشناسی حرکت بعدیاش را هم میفهمی.
اما انسان فقط جسم نیست؛ اینجا گروه دیگری وارد میشوند و میگویند: انسان فقط استخوان و گوشت نیست. انسان ذهن دارد، روان دارد، ترس دارد، امید دارد، زخمی از گذشته دارد، آرزویی برای آینده دارد. این نگاه به جبرگرایی روانشناختی نزدیک است. طبق این دیدگاه خیلی از رفتارهای ما نتیجه چیزهایی است که حتی خودمان هم درست از آنها خبر نداریم؛ تجربههای کودکی، ترسهای پنهان، حسرتها، تربیت، عادتها و شرطیشدنها. برای مثال ممکن است کسی خیال کند کاملاً آزادانه از جمع دوری میکند اما در واقع ریشه این رفتار زخمی قدیمی از تحقیر یا طرد شدن باشد. در اینجا جبرگرایی میگوید: شاید آنچه «انتخاب» مینامیم همیشه هم آنقدر آزاد و آگاهانه نباشد.
در روزگار جدید دانشمندان به مغز نگاه کردند و گفتند شاید ماجرا از این هم پیچیدهتر باشد. جبرگرایی عصبی میگوید ممکن است مغز پیش از آنکه خود ما احساس کنیم تصمیمی گرفتهایم، کار خود را شروع کرده باشد. یعنی شاید ما اول تصمیم را در اعماق مغز میگیریم و بعد فقط از آن باخبر میشویم. تصورش عجیب است اما مثل این است که ناخدای کشتی کمی پیشتر فرمان را چرخانده باشد و مسافر تازه چند لحظه بعد متوجه تغییر مسیر شود. در این صورت پرسش مهمی پیش میآید: اگر مغز من پیش از آگاهی من تصمیم میگیرد، پس «من» دقیقا کجای این تصمیم ایستادهام؟
عدهای دیگر میگویند سرنخ را باید در بدن جستوجو کرد. جبرگرایی زیستشناختی و جبرگرایی ژنتیکی بر این باورند که ژنها، هورمونها و ساختار بدن نقش مهمی در رفتار انسان دارند. یعنی شاید برخی از خصلتهای ما مانند آرام بودن، زود خشمگین شدن، میل به رقابت، یا حتی برخی سلیقهها فقط نتیجه تصمیمهای لحظهای ما نباشد بلکه ریشههایی در بدن و وراثت داشته باشد. انگار هر انسان هنگام تولد فقط یک نام و یک چهره دریافت نمیکند بلکه بستهای پنهان از آمادگیها، تمایلها و زمینهها را هم با خود میآورد.
اما مگر میشود فقط از ژن حرف زد و از خانه، مدرسه، کوچه، فقر، ثروت، جامعه و زمانه حرفی نزد؟ اینجاست که جبرگرایی محیطی و جبرگرایی اجتماعی وارد میشوند. این دیدگاهها میگویند انسان در خلأ زندگی نمیکند. او فرزند محیط خویش است. کسی که در خانهای آرام و پرمحبت بزرگ شده با کسی که در فضای پرتنش و ناامن رشد کرده یکسان نیست. کودکی که فرصت آموزش، کتاب، تشویق و امنیت داشته با کودکی که فقط اضطراب و کمبود دیده از یک نقطه شروع نکرده است. این نگاه یادآوری میکند که انتخابهای انسان همیشه در یک زمین هموار انجام نمیشود. بعضیها از جادهای هموار حرکت میکنند و بعضیها از مسیری پرسنگلاخ.
فرهنگ و زبان تاثیرگذار است؛ تصور کنید کودکی در یک جامعه سنتی بزرگ میشود و کودکی دیگر در فضایی کاملا متفاوت. یکی از همان ابتدا با ارزشهایی خاص، نوعی نگاه به خانواده، دین، کار، زن، مرد، موفقیت و شکست آشنا میشود؛ دیگری با ارزشهایی دیگر. جبرگرایی فرهنگی میگوید بخش بزرگی از نگاه ما به جهان در دل فرهنگ شکل میگیرد. حتی بعضیها پا را جلوتر میگذارند و از جبرگرایی زبانی سخن میگویند؛ یعنی زبان فقط وسیله حرف زدن نیست بلکه تا حدی قالب فکر کردن ما را هم میسازد. انگار انسان فقط با واژهها سخن نمیگوید، با واژهها جهان را میبیند.
اقتصاد و تاریخ در زندگی تاثیرگذار هستند؛ بعضی از اندیشمندان گفتهاند اگر بخواهی انسان را بفهمی باید سفرهاش را ببینی، کارش را ببینی، طبقهاش را ببینی، جایگاه اقتصادیاش را ببینی. جبرگرایی اقتصادی میگوید اقتصاد فقط مسئله پول نیست بلکه بر فکر، سیاست، روابط و حتی فرهنگ نیز اثر میگذارد. در کنار آن جبرگرایی تاریخی میگوید ملتها و جامعهها هم مثل افراد در مسیری میافتند که تاریخ برایشان ساخته است. جنگها، انقلابها، شکستها، پیروزیها و تجربههای جمعی سرنوشت جامعهها را میسازند. در این نگاه ما فقط فرزندان خانواده خود نیستیم، فرزندان تاریخ نیز هستیم.
فناوری بازیگر جدید زندگی انسان؛ اگر امروز گوشی تلفن همراه، شبکههای اجتماعی و الگوریتمها هر روز به ما میگویند چه ببینیم، چه بخوانیم، به چه چیز علاقه پیدا کنیم و حتی از چه چیزی خشمگین شویم، آیا این هم نوعی جبر نیست؟ جبرگرایی فناورانه و جبرگرایی الگوریتمی میگویند فناوری فقط ابزار نیست، گاهی خودش مسیر زندگی را شکل میدهد. شاید گمان کنیم خودمان آزادانه انتخاب میکنیم اما در واقع چیزی در پشت پرده مشغول جهت دادن به نگاه، سلیقه و حتی احساسات ماست.
جمعبندی؛ اگر بخواهیم همه این بحث را خیلی ساده خلاصه کنیم، جبرگرایی میگوید: شاید آنچه ما در زندگی میبینیم فقط ظاهر ماجرا باشد و در پشت این ظاهر علتها، قانونها، ساختارها و تقدیرهایی قرار داشته باشند که مسیر رویدادها را شکل میدهند. یکی میگوید این عامل طبیعت است، یکی میگوید ژن و مغز است، دیگری میگوید جامعه و فرهنگ است، و یکی هم میگوید تاریخ، اقتصاد و فناوری است. اما در پایان پرسش همچنان باز میماند: انسان در این صحنه بزرگ بازیگری آزاد است یا رهگذری در مسیری از پیش شکلگرفته؟ شاید پاسخ نهایی هنوز روشن نباشد اما همین پرسش یکی از مهمترین پرسشهای زندگی انسان باقی مانده است.
محمود لطفعلی خانی
.................
پایان پیام
نظر شما