۹ آبان ۱۴۰۵ - ۱۹:۱۲
چرا »رفاقت« والاترین و بی‌پیرایه‌ترین جلوه محبت است؟!

در روزگاری که شبکه‌های اجتماعی با جملات کلیشه‌ای و نسخه‌های روان‌شناسی زرد، تصویری ساده‌انگارانه از روابط انسانی ارائه می‌کنند، نویسنده و پژوهشگر، محمود لطفعلی‌خانی، در یادداشتی با واکاوی مفهوم رفاقت، از جایگاه این پیوند انسانی و تفاوت آن با روابط مبتنی بر منفعت و مصلحت سخن گفته است.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ امروزه اگر گوش به هیاهوی شبکه‌های اجتماعی بسپاری گویی در بازاری ایستاده‌ای که هر کس تکه‌ای از کالای فریبنده‌ی خود را حراج کرده است؛ تالار ارتعاش کلمات رنگارنگ و جملاتِ بسته‌بندی‌شده‌ای که تنها برای نشستن بر تخت «لایک» و جلب «کامنت» مخاطبان مهندسی شده‌اند.

روزی در همین آشفته‌بازار روان‌شناسی زرد پستی خودنمایی می‌کرد با این ادعای پرطمطراق که:

«پدر و مادر ما را دوست دارند چون فرزندشان هستیم؛ خواهر و برادر به حکم هم‌خونی در کنار مایند و در این میان تنهاکسی که ما را “برای خودش” انتخاب کرده همسر ماست!»

مردم مسحور صفحه‌های درخشان گوشی‌هایشان شدند سر تکان دادند ، کامنت گذاشتند، لایک کردند و از کنار ماجرا گذشتند. اما حقیقت همواره در پشت این نقاب‌های زیبا و جملات کلیشه‌ای پنهان نمی‌ماند. اگر عینک مصلحت‌اندیشی را برداریم و به تماشای حقیقت روابط انسانی بنشینیم درمی‌یابیم که قصه به گونه‌ای دیگر است. ازدواج حتی واقعیت ترین شکل خود یک قرارداد بقا و تبادل منفعت است؛ اما رفاقت حقیقی، فضیلتی عریان، رایگان و بی‌منت است که هیچ قانون و غریزه‌ای پشتوانه‌ی آن نیست.

اجازه دهید این روایت را از نو بنویسیم…

نویسنده: محمود لطفعلی خانی

نور خاکستری و بیمارگونه‌ی یک ظهر آبان‌ماه از پنجره‌های غبارگرفته‌ی قدی شعبه‌ی ۱۰۴ دادگاه عمومی حقوقی شهید صدر به داخل می‌تابید. ذرات غبار در ستون‌های نور معلق بودند. بوی کاغذهای کاهی نم‌کشیده، جوهر استامپ و عرق اضطراب، هوای دم‌کرده‌ی اتاق را سنگین می‌کرد. صدای تق‌تق بی‌امان و عصبی تایپ منشی، خش‌خش ممتد ورق خوردن زونکن‌ها و پژواک قدم‌های شتاب‌زده در راهرو، سمفونی روزمرگی یک کارخانه‌ی حقوقی را می‌ساخت؛ کارخانه‌ای که کارش تبدیل رنج، خون، عقد و خیانت به ماده‌واحده و بند و تبصره بود.

مدیر دفتر دادگاه—مردی فربه‌اندام با پیراهن راه‌راه چروک که رد چای خشک‌شده روی لبه‌ی یقه‌اش ماسیده بود—پوشه‌ی مقوایی قرمزرنگی را روی میز تلنبارشده‌اش کشید. تمبر باطله را وارسی کرد دادخواست را خواند و ناگهان قهقه‌ای گلوگیر و زننده سر داد. خنده‌اش چربی‌های زیر گلویش را لرزاند. سرش را چرخاند سمت وکلای تسخیری و کارچاق‌کن‌هایی که تکیه به دیوار چوبی انتهای شعبه زده بودند:

«آهای رفقا! بیایید کاسه‌کوزه‌تان را جمع کنید که نان‌تان آجر شد! تو این محکمه خلع ید دیدیم، مصادره‌ی ملک دیدیم، تمکین و خیانت در امانت هم دیدیم... اما ندیده بودیم طرف از رفیق گرمابه و گلستانش شکایت کند که چرا بعد از گرفتن زن تحویلش نگرفته!»

پوشه را با ضربه‌ای نمایشی روی میز کوبید و فریاد کشید: «کلاسه‌ی ۸۸۹! خواهان: سهراب پاک‌نژاد... خوانده: بهرام کیوان... موضوع: مطالبه‌ی خسارت معنوی ناشی از اتلاف عمدی دوازده سال رفاقت! بفرمایید تو مهدکودک افتتاح شد!»

موج خنده مثل شلاقی موهن در سالن پیچید. سرباز وظیفه‌ای که کنار چهارچوب در تکیه به کلاشینکف کهنه‌اش داده بود، پوزخند زد. پیرمردی که شاکی پرونده‌ی چک بود سر تکان داد.

سهراب وارد شد. بارانی سرمه‌ای‌رنگ و اتوکشیده‌اش از شب‌زنده‌داری و بی‌خوابی بوی غربت می‌داد. چانه‌اش محکم بود اما زیر چشمانش هاله‌ای سیاه از رنجی بی‌امان لانه کرده بود. قدم‌هایش نه عجول بود و نه لرزان سنگی بود که بر آب راکد می‌افتاد. پشت سرش بهرام با کاپشنی گران‌قیمت، ساعتی طلایی و چهره‌ای برافروخته از شرم و خشم پا به شعبه گذاشت. سرش را پایین انداخته بود و کلاه اش را در مشت مچاله می‌کرد. زیر لب با صدایی لرزان غرید: «سهراب دیوانه شدی؟ آبروی هفت جد و آبادمان رفت! عکس من و تو فردا تو صفحه‌های حوادث دربیاید سارا طلاقم می‌دهد... مرد حسابی، مگر بچه‌ای که کار را کشیدی به دادگاه؟ تمام شد رفت!»

پشت میز عریض و مرتفع قضاوت قاضی فرخ‌زاد نشسته بود. پنجاه‌واند ساله با محاسنی جوگندمی که با تیغ باغبانی سال‌ها قضاوت کوتاه و منظم شده بود. خطوط عمیق پیشانی‌اش نشان از مردی داشت که سال‌ها مرگ تدریجی عواطف بشری را در قالب طلاق‌های خونین تماشا کرده بود. نگاهش از بالای عینک فلزی سهراب را نشانه رفت. خودکار بیک را بین انگشتانش چرخاند و صدای بم و یخ‌زده‌اش همهمه‌ی سالن را شکافت:

«آقای پاک‌نژاد! دادگستری جمهوری اسلامی بنگاه رسیدگی به قهر و آشتی بچه گانه نیست. پشت در این شعبه، آدم‌هایی ایستاده‌اند که زندگی‌شان خاکستر شده؛ سند جعلی، قتل غیرعمد، کلاهبرداری شبکه‌ای. شما بیت‌المال را سر کار گذاشته‌اید که بگویید رفیقتان به پیامتان پاسخ نداده؟! همین حالا طبق بند ب ماده ۸۴ قرار رد دعوی صادر می‌کنم و به جرم اخلال در نظم دادگاه برایتان جریمه می‌نویسم تا بفهمید محکمه سالن نمایش نیست!»

خنده‌ی تمسخرآمیزی دوباره از گلوی مدیر دفتر جوشید. بهرام نفس راحتی کشید سینه‌اش را جلو داد و نیم‌نگاهی تحقیرآمیز به سهراب انداخت گویی تکیه‌گاه قانون مدرن، خیانت اخلاقی‌اش را تطهیر کرده بود.

سهراب پلک نزد. گامی آرام به جلو برداشت. دستانش را محکم بر لبه‌ی چوبی تریبون فشرد تا جایی که بند انگشتانش به سپیدی زد. سرش را کمی خم کرد و صدایش را رها کرد؛ صدایی که نه فریاد بود و نه التماس بلکه مثل ریختن مذاب بر پوستی یخ‌زده حرارت حقیقت را به رخ می‌کشید:

«حق دارید بخندید جناب قاضی. همه‌ی این میزها، این مهرها و این زونکن‌های خاک‌گرفته برای یک چیز اختراع شده‌اند: حسابگری . سیستم شما ترازویی دارد که فقط بار ، پول، آهن و معامله را می‌کشد. اگر بهرام یک فقره چک صد میلیونی بی‌محل به من داده بود، الان مامورتان دستبند بر دستش می‌زد. اگر اتومبیل مرا تصادفا خط انداخته بود، کارشناس رسمی دادگستری برای خسارت فلز و رنگ عدد تعیین می‌کرد. اما وقتی دوازده سال "جان" و "حضور بی‌دریغ" را تحویل گرفت و بعد از رفع حاجتش آن را به سطل زباله انداخت ترازوی شما خالی می‌ماند و پوزخند می‌زند چون قانون شما برای سنجش "شرافت" واحد اندازه‌گیری ندارد!»

لبخند منشی ماسید. انگشتانش روی کیبورد متوقف ماندند. قاضی فرخ‌زاد قلمش را آرام روی جاخودکاری چوبی خواباند. تکیه‌اش را از پشتی صندلی چرمی برداشت و با نگاهی سنگین سهراب را از سر تا پا برانداز کرد.

سهراب نیم‌چرخی زد و چشم در چشم بهرام دوخت؛ بهرامی که حالا آب دهانش را به سختی قورت می‌داد:

«بهرام می‌گوید ازدواج کرده و پای به "دنیای واقعیت‌ها" گذاشته. چند روز پیش در پیامی که برای تحقیرم فرستاد، چرندیات فلان روانشناس زرد اینستاگرامی را ردیف کرد: پدر و مادر به حکم غریزه‌ی خون دوستم دارند و تنها کسی که مرا برای "خودم" خواسته همسرم است چون آزادانه انتخابم کرد!”

سهراب ناگهان رو به قاضی برگشت. لحنش شبیه به دادستانی شد که بزرگ‌ترین فریب تاریخ را رسوا می‌کند:

«جناب فرخ‌زاد شما چند دهه است روی این صندلی کثافت‌کاری‌ها و انحطاط قراردادهای زناشویی را تماشا می‌کنید. حقیقت را به این حضار بگویید! آیا این زن، بهرام را برای خودش می‌خواهد؟! اگر فردا صبح رگ سیاتیک بهرام بخشکد، از کار افتاده شود و نتواند ریالی نفقه بریزد تمکین این زن تا کجاست؟ اگر توان جنسی‌اش بسوزد، آن عشق ادعایی چقدر تاریخ انقضا دارد؟

ازدواج یک کمپانی زیستی و اقتصادی دونفره است. قراردادی است با بیع متقابل؛ تن در برابر امنیت، غریزه در برابر مسکن، تداوم نسل در برابر مهریه! محترم است؟ بله جامعه برای بقایش محتاج این شرکت سهامی است. اما آیا بی‌قیدوشرط است؟ هرگز! پای منافع، مهریه، تقسیم ارث و غریزه‌ی جنسی که بلغزد، همین زن، بهرام را با زنجیر ماده‌ی ۱۰۸۵ و حکم جلب پشت همین درها می‌آورد تا کت‌بسته به زندان برود! کجای این معاوضه‌ی خواستن یک انسان “برای خودش” است؟!»

سکوت مطلق بر سالن حاکم شد. حتی صدای ورق زدن هم از اتاق بغلی نمی‌آمد. وکلای انتهای شعبه چنان مات مانده بودند که یکی از آن‌ها پرونده‌اش از دستش سر خورد و روی موکت افتاد اما خم نشد تا برش دارد.

سهراب گره گلویش را با یک بازدم آرام باز کرد و به بهرام نزدیک‌تر شد. نگاهش دیگر خشمگین نبود؛ آینه‌ای بود که زشتی درون رفیق را عریان بازمی‌تاباند:

«بهرام... یادت هست زمستان نودوهفت را؟»

رنگ از رخسار بهرام پرید.

«یادت هست وقتی آن شرکت هرمی مالت را بالا کشید و چک‌هایت برگشت خورد کجا رفتی؟ پدرت در را به رویت بست و گفت تو مایه‌ی ننگ خاندانی! برادر هم‌خونت تلفنت را مسدود کرد چون ترسید طلبکارها پایش را وسط بکشند. یادت هست شبی که گوشه‌ی آن مسافرخانه‌ی نمور میدان راه‌آهن با یک تیغ در جیبت می‌لرزیدی و به بن‌بست رسیده بودی چه کسی کنارت نشست؟

جناب قاضی! کدام ماده از قانون مدنی، مرا موظف کرده بود کارت بانکی‌ام را دستش بدهم؟ کدام بند شرع مرا محکوم کرده بود که شیفت شب در پاسگاه بایستم و تحقیر شوم تا چک رفیقم پاس شود و پشت میله‌ها نرود؟ من نه با او سهم تجاری داشتم، نه هم‌خونش بودم که آبرویم برود، نه قرار بود نسلی از ما باقی بماند و نه طمعی به یک ریال از مالش داشتم. من او را برای چه می‌خواستم؟ برای "بودنش". برای روحی که پشت آن گوشت و استخوان درهم‌شکسته زار می‌زد. من او را بی‌پیرایه، عریان و بی‌هیچ ابزاری می‌خواستم.»

سهراب مکث کرد. نگاهش به بهرام دوخته شد که چانه‌اش شروع به لرزیدن کرده بود:

«اما بهرام به محض اینکه آب‌ها از آسیاب افتاد و قرارداد ازدواجش را بست حس کرد فضیلت‌های مجانی تاریخ‌مصرف‌گذشته‌اند. پیام داد: “سهراب، زنم خوشش نمی‌آید با مجردها بچرخم. موقعیتم عوض شده، درکم کن!” او رفاقت را مثل نردبانی که کارش تمام شده باشد لگد زد. بهرام! من برای تو دادخواست خسارت نداده‌ام که پول مسخره‌ات را بگیرم. آمدم اینجا تا سندی تنظیم کنم برای ثبت یک قتل؛ قتل والاترین امانتی که کائنات به یک انسان می‌دهد و او با توهم “عقل معاش” معاوضه‌اش می‌کند!

بهرام روی صندلی فلزی فروریخت. کلاه از مشتش افتاد. خاطرات مثل خنجری برنده در سرش چرخیدند؛ شب‌های تب کرونا در آن اتاقک اجاره‌ای و دست‌های سهراب که پاشویه‌اش می‌کرد، لبخند بی‌منت سهراب وقتی تمام پاداش سالانه‌اش را بدون پس گرفتن رسید برای وثیقه‌ی او داد... و بعد مقایسه‌ی آن با نگاه‌های طلبکارانه‌ی دیشب همسرش بر سر متراژ آپارتمان جدید و مارک ماشین. چشم‌انداز آینده در ذهنش برق زد: دنیایی پر از چرتکه، قسط، مهریه و شروطی که اگر لحظه‌ای در آن‌ها بلنگد، بی‌رحمانه به زیر کشیده خواهد شد. تمام باد غرور و آن نقاب "مرد زندگی و بزرگسالی" که پشتش سنگر گرفته بود، متلاشی شد. احساس کرد در برهوتی بی‌آب‌وعلف بی‌دفاع ایستاده است.

قاضی فرخ‌زاد دستش را زیر چانه‌اش زد. نگاهش از روی کاغذها عبور کرد و روی بهرام ثابت ماند. لحن قاضی دیگر بوی پرونده نمی‌داد لحن حکیمی بود که سنگ مزار یک مفهوم را می‌تراشید:

«آقای کیوان... قانون بشری ناقص است چون با خط‌کش ماده نوشته شده. برای ازدواج سند هفتاد صفحه‌ای چاپ کرده‌ایم با هزار شرط فسخ و حق حبس و عندالمطالبه، چون می‌دانیم پای یک "معامله‌ی مادی برای بقای نسل" در میان است؛ معامله‌ای که اگر ترازویش به هم بخورد زن و مرد همدیگر را در همین اتاق می‌درند.

اما چرا قانون برای رفاقت ماده ننوشته؟ چون واضعان قانون می‌دانستند رفاقت تنها ساحت قدسی انسان بر روی زمین است.رفیق تو را برای بقای نسل نمی‌خواهد برای ارث و حقوق بازنشستگی نمی‌خواهد رفیق پناهگاهی است که در آن نقاب‌هایت را کنار می‌گذاری و مطمئنی برای "خود بی‌پناهت" دوست داشته می‌شوی نه برای ابزارهایت.»

قاضی قلمش را برداشت، پرونده را بست و آرام روی پوشه‌ی شاکی گذاشت:

«دادخواست آقای پاک‌نژاد رد می‌شود چون رفاقت در هیچ دفترخانه‌ای ثبت نشده که در محاکم دادگستری تاوانش گرفته شود. اما آقای بهرام کیوان... قرار رد شرافت تو در دادگاه انسانیت صادر شد. تو کیمیایی را که در این بازار مکاران رایگان به دستت افتاده بود پای قراردادی ریختی که فردا با کوچک‌ترین نوسان مالی یا جسمی زیر پایت را خالی خواهد کرد. آن روز که خسته‌تر از زمستان نودوهفت شدی و دیدی دوروبرت پر از آدم‌هایی است که تو را تا ریال آخر حقوقت می‌خواهند سرت را به دیوارهای سنگی این شهر بکوب و یادت بیاید که تنها کسی را که تو را برای "خودت" می‌خواست، به چند لایک و کامنت و توهم خوشبختی مشروط فروختی.»

صدای فرود آمدن چکش قاضی روی پایه‌ی چوبی‌اش مانند صدای کوبیده شدن میخی بر تابوت یک توهم در فضای دادگاه طنین انداخت:

«جلسه تمام است.»

سهراب دیگر درنگ نکرد. بدون آنکه حتی نیم‌نگاهی به پشت سر بیندازد بارانی‌اش را جمع کرد و از درگاه شعبه بیرون رفت. رد گام‌هایش در همهمه‌ی کرکننده‌ی راهرو گم شد.

بهرام تنها روی صندلی متهم جامانده بود. سرش در میان دست‌هایش قفل شده بود و صدای قطرات اشکی که روی سنگ سرد کف دادگاه می‌چکید. بلندترین صدایی بود که در سرش پژواک می‌یافت. حقیقت با سنگینی تمامِ آوارش بر سرش خراب شده بود: او معبد بی‌قیدوشرط رفاقت را خراب کرده بود تا در بازارچه‌ای شکننده و پر از منت زندگی کند جایی که هیچ‌کس هرگز او را برای "خودش" نخواهد خواست.

..............

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha