خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا: تب مقطعی و وارداتی هالووین در روزهای پایانی اکتبر، اگرچه تنها درصد بسیار ناچیزی از جوانان و نوجوانان ایرانی را درگیر میکند، اما پدیدهای نیست که بتوان با تقلیل دادن آن به یک تقلید کودکانه یا هیجان زودگذر از کنارش گذشت. این خردهفرهنگ که با مبانی هویتی، فرهنگی و اعتقادی ما در تضاد مطلق است، بیش از آنکه یک انتخاب آگاهانه باشد، محصول یک معماری پیچیده در فضای مجازی و انفعال ساختارهای داخلی است. برای درک این پدیده، باید از پوسته ظاهری عبور کرد و به کالبدشکافی دقیق تلههای رسانهای و مکانیسمهای جنگ شناختی پرداخت. در مقدمه این نبرد پنهان، الگوریتمهای پلتفرمهایی نظیر اینستاگرام و تیکتاک بر پایه اقتصاد توجه طراحی شدهاند. هالووین با ارائه یک بسته کامل از جذابیتهای بصری، شامل گریمهای اغراقآمیز، نورپردازیهای تاریک، رنگهای تند و پوششهای نامتعارف، دقیقاً خوراک محبوب و ایدهآل این الگوریتمها را تامین میکند. نوجوان امروز مسحور فلسفه این جشن باستانی و خرافی نیست، بلکه در تله یک زیباییشناسی پلاستیکی و فیلترهای مجازی گرفتار شده است. رسانههای مجازی با ایجاد سندروم ترس از دست دادن، این توهم را پمپاژ میکنند که هالووین معادل بهروز بودن، مدرنیته و هیجان است و همین تله رسانهای، نوجوان را از یک تماشاگر ساده به یک مصرفکننده منفعل و در نهایت به بازتولیدکننده این محتوای بیریشه تبدیل میکند.
اما فاجعه اصلی زمانی رخ میدهد که منتقدان داخلی ناخواسته به بلندگوی این پدیده تبدیل میشوند. در این میان، با یک خطای راهبردی و خودزنی رسانهای اسفبار از سوی برخی فعالان جبهه فرهنگی و صفحات مجازی مواجهیم. کانالها و پیجهایی که با داعیه تقبیح، نقد و هشدار درباره خطرات هالووین، تصاویر و ویدیوهای این مراسم را در صفحات خود بازنشر میدهند، در یک بیسوادی مطلق رسانهای، دقیقاً در زمین طراحان این خردهفرهنگ بازی میکنند. آنها فراموش کردهاند که الگوریتمهای شبکههای اجتماعی هوش مصنوعی کور هستند؛ این الگوریتمها تفاوتی میان لایک تحسین و کامنت تقبیح قائل نمیشوند و هرگونه تعامل مخاطب را به معنای جذابیت محتوا و لزوم وایرال شدن بیشتر آن تفسیر میکنند. این صفحات مدعی، با پمپاژ محتوای هالووین به تایملاین مخاطبانی که شاید هرگز دغدغه این موضوع را نداشتند، عملاً به مدیران روابط عمومی رایگان این پدیده تبدیل شدهاند. آنان با دست خود به این مراسم ضریب نفوذ میدهند، قبح آن را در ذهن مخاطب میشکنند و ناخودآگاه باعث رسمیتبخشی و بزرگنمایی یک جریان کاملاً حاشیهای در سطح ملی میشوند.
این نوع از بازی خوردن در فضای رسانه، دقیقاً بخشی از پازل پیچیدهی جنگ شناختی است. اگر از شعارهای کلیشهای و تکراری درباره تهاجم فرهنگی عبور کنیم، باید بپذیریم که جنگ شناختی در دنیای امروز مستقیماً در بستر علوم اعصاب و روانشناسی رسانه عمل میکند. هدف در این نبرد، بمباران فیزیکی، اشغال سرزمین یا حتی اجبار عقیدتی نیست؛ بلکه هک کردن نظام پاداش در مغز نوجوان است. وقتی رسانه به صورت مداوم، الگوریتمیک و قطرهچکانی، یک ناهنجاری غربی را با برچسب مدرن، آزاد و جذاب به نمایش میگذارد، طرحوارههای ذهنی و نظام محاسباتی فرد به مرور زمان دستخوش تغییر میشود. در این جنگ خاموش، ذائقه شناختی نوجوان به گونهای شرطیسازی میشود که آیینهای ملی، اصیل، بومی، شادیبخش و مذهبی خود را کسالتبار، تکراری و محدودکننده ادراک کند و در مقابل، نمادهای تاریک، وهمآلود و بیریشه غربی برای او رضایتبخش و هویتساز جلوه کند. این تغییر درک از واقعیت، محصول همان مهندسی دادهها در فضای مجازی است که ذهن را پیش از تسخیر فیزیکی، به اشغال خود درمیآورد.
این فروپاشی شناختی و تغییر ذائقه، در خلأ رخ نمیدهد؛ بلکه میوه تلخ رهاشدگی نوجوانان در یک سیستم آموزشی و پرورشی کلیشهزده و ناکارآمد است. سیستمی که فاقد درک درست و علمی از هیجانات طبیعی، فوران آدرنالین و نیاز به دیده شدن در این سن است. فقدان بسترهای مشروع، جذاب و امروزی برای تجربه نشاط جمعی و تخلیه هیجان، نوجوان تشنه را با پای خود به سمت مصرف این سرابهای رسانهای سوق میدهد. وقتی نهادهای متولی فرهنگ و آموزش، در تولید رویدادهای بومی هیجانانگیز، بهروز و متناسب با اقتضائات نسل جدید لکنت دارند و صرفاً به بخشنامههای اداری و نصیحتهای یکطرفه بسنده میکنند، بدیهی است که فرمتهای وارداتی با بستهبندیهای جذاب رسانهای، جایگزین آن خواهند شد و نوجوان برای یافتن هویت و هیجان، به آغوش خردهفرهنگهای بیگانه پناه خواهد برد.
در نتیجه، مهار این پدیده و پدیدههای مشابه، نیازمند یک چرخش راهبردی از رویکردهای انفعالی و احساسی به سمت سیاستگذاریهای هوشمندانه و شناختی است. در گام نخست، رسانههای رسمی، فعالان فرهنگی و دغدغهمندان باید رویکرد تغافل راهبردی و بایکوت کامل رسانهای را اتخاذ کنند. هرگونه نقد مستقیم، بازنشر تصاویر برای تقبیح، و حساسیتزایی بیمورد، تنها به این میکروجریانها ضریب کاذب داده و آنها را به یک مسئله کلان و جذاب برای نوجوان عاصی تبدیل میکند. باید جریان اکسیژن رسانهای را به روی این پدیدهها بست. اما تغافل به تنهایی کافی نیست؛ در گام دوم و اساسیتر، نهادهای آموزشی، رسانهای و سیاستگذاران فرهنگی باید از پیله انفعال خارج شوند. مقابله با جنگ شناختی نیازمند پاتک شناختی است. ما باید با شناخت دقیق از مکانیسمهای ترشح دوپامین و نظام پاداش مغز نوجوان، دست به معماری رویدادهایی بزنیم که ریشه در هویت اصیل ایرانی-اسلامی داشته باشند، اما در فُرم، به شدت خلاقانه، هیجانانگیز، مبتنی بر بازیآفرینی (گیمیفیکیشن) و درگیرکننده باشند. تنها با خلق جایگزینهای قدرتمندی که بتوانند هیجانات طبیعی نوجوان و جوانان را به رسمیت بشناسند و به درستی هدایت کنند، میتوانیم ذائقه تسخیرشده نسل جدید را بازیابی کرده و آنها را در برابر سرابهای پر زرقوبرق اما توخالی رسانهای، واکسینه کنیم.
الناز موسوی یکتا/ پژوهشگر علوم شناختی و عرصه رسانه
..........................
پایان پیام
نظر شما