خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع)-ابنا تصویر مراسم میلاد امام علی(ع) می آید جلوی چشمم. خانم فکور با لبخند روی صحنه میرود و هدیهاش را میگیرد. او مربی زحمتکش گروه سرود بود. حدود یک ماهی بود که زحمت کشیده بود. مربی قبلی رفته بود و چند ماهی بود که گروه مربی نداشت. اما خانم فکور در این یک ماه حسابی به گروه سروسامان داده بود. واقعاً جا داشت ازش تقدیر شود.نوش جانش. اینها را از ته قلبم میگویم.
اما همزمان، چیزی توی دلم وول میزند. میخواهد بغض شود، اما بهش میدان نمیدهم. به کسی هم چیزی نمیگویم تا امروز.
امروز که توی یک امتحان بزرگ گیر کرده بودم.
یکی از بچهها دو عکس و یک فیلم از دورهمی دخترانهمان برایم فرستاد. توی عکسها، خانم اکبری و بچهها دور یک سفره آش میخوردند. توی فیلم هم، مولودی خوانی داشتند. دلم قنج رفت برایشان. مزهٔ آش رشته با قندهای توی دلم، کامم را خوشطعم کرد.
کمی بعد، مسئول خواهران در گروه، نظر بچهها را در مورد دورهمی این هفته پرسید. هر هفته این کار را نمیکرد. حتماً خبر داشت. حتماً او هم مثل من ذوق کرده بود و میخواست بداند بقیهٔ دخترها هم مثل دختر خودش کیفور شدهاند یا نه.
چندتایی از بچهها تعریف کردند. کلمات مثل همیشه بود: «خیلی خوش گذشت.» «عالی بود.» اما لحنها فرق داشت. از استیکرها فهمیدم. از کشـــدار نوشتن کلمات.
ضربهٔ اولین پتک شیطان را پس کلهام حس کردم: «اینم نتیجهٔ زحماتت! همهشون رو تو جمع کردی. هر جلسه این همه براشون سنگ تموم گذاشتی. حالا پیازداغهاش برا یکی دیگه است! تا حالا از جلساتی که خودت بودی، اینجوری تعریف کردن؟»
اولین سوال سخت امتحانم بود. نمی دانستم با علف حسادتی که کنج قلبم سبز شده بود، چه کنم.
تصمیم گرفتم شیطان را زمین بزنم. شنیده بودم یکی از راههای رفع حسادت، محبت به آدم مورد حسد است.
تصمیم گرفتم هفته بعد را جشن نیمه شعبان بگیریم. خود خانم اکبری را هم دعوت کنم برای مولودیخوانی. اینطوری، یک فندک می گرفتم روی علف حسادت.
ایتا را باز کردم و به مسئول خواهران پیام دادم. میخواستم هماهنگ کنم. نوشت: «مشکلی نیست. خودتون اختیار دارید.» بعد دیدم اما و اگر میکند. گفت: «یه موضوعی هست که باید با حاجآقا صحبت کنم، بعد بهتون اطلاع میدم.»
حاجآقا روبهرویم نشسته بود و فسنجان میخورد. اما خودم ترجیح میدادم مراتب مرسوم را رعایت کنم. همیشه می گفت:« درسته همسر منی، ولی قسمت خواهران کار میکنی و باید با مسئولش هماهنگ باشی.»
قبل اینکه دوباره چیزی بگویم خودش برایم نوشت:« ی جشن برا پسرا گرفتیم، ولی دل خیلیا رو شکستیم.»
نفهمیدم منظورش چیست.
بیشتر که توضیح داد فهمیدم بعضی دخترها اعتراض کرده اند که چرا در مراسمات دخترانه پذیرایی ها معمولی تر است. ولی در مراسم پسرها جوجه کباب داده اید.
یکی از دخترها یواشکی جوجه ها را دیده بود و بلوا همینطور شکل گرفته بود.
مسئول خواهران حرف آخرش را زد. :« اگه جشنی که می گیرید درحد پسرا هست که بسم الله و الا که...»
من فرو ریختم. فسنجان یخ کرده بود. ابروهایم حالت دار ماند. برایش چیزهایی نوشتم که مدتها گوشه ی دلم مثل سبد رخت چرک ها جا گرفته بود و بو می داد.
لباسهای نو و قشنگ، اما کثیف. چون به وقتش نشسته بودم. نگفته بودم.
برایش از فرق خودم و همسرم در مسئولیت هایمان گفتم. از اینکه من هم دلم دلم پر میکشد اینطور وقت بگذارم، اما مادری برایم اولویت دارد. آن هم مادری دوتا بچه زیر هفت سال.
آخر سر هم نوشتم:«اگه شما هم اینجوری فکر می کنید من نه مراسمی میگیرم، نه اصلا دیگه دورهمی!»
انگار حق بهم داد. نوشت:« حضوری صحبت می کنیم.»
من قابلمه حلیم بودم. با این جمله مثل در قابلمه ی کیپ،
سرریز کردم. سرریز حرف هایم مال همسرم بود. فسنجان را خورده بود و داشت با محمد حسن سروکله می زد.
آنقدر برایش گفتم تا قابلمه حلیم به تعادل رسید.
همسرم فقط گوش می داد و تأیید می کرد.
یک جمله ی دیگر داشتم. سرریز نبود. می توانستم نگویم.
اما سوال دوم امتحان بزرگم همینجا بود. شیطان گفت:«الان نگی پس کی میخوای بگی؟»
گفتم:« مگه وقتی از خانم فکور تقدیر کردید، درحالی که فقط ی ماه بود اومده بود من چیزی گفتم؟ گفتم من ک یکساله زحمت کشیدم چی؟! قهر کردم؟ مگه به قهر کردنه؟ داریم کار می کنیم!» چشم هایم را می بندم و پوف محکمی بیرون می دهم. همسرم باز هم با سر تأیید می کند.
با خودم فکر میکنم آخرش من شیطان را زمین زدم یا او مرا؟!
نظر شما