به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ گرگ سیمونز تحلیلگر و استاد دانشگاه دافودیل در داکا پایتخت بنگلادش، در مطلبی به بررسی جنبههای ایدئولوژیک و اطلاعاتی دومین جنگ تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل علیه ایران پرداخته است.
هیچ چیز در جهان روابط بینالملل خطرناکتر از یک امپراتوری رو به زوال نیست که رهبری فاسد از نظر اخلاقی و معنوی داشته باشد. زوال امپراتوری اغلب در ابتدا در انحطاط شناختی و روانشناختیِ توانایی و ظرفیت رهبری سیاسی آن برای تشخیص و پیگیری منافع و امنیت ملی نمایان میشود. تمامی این عوامل بهوضوح در زوال «صلح آمریکایی» (پاکس آمریکانا) و دولت دوم دونالد ترامپ قابل مشاهده است. این وضعیت نشانهای از روند و فرایند گستردهتر جهانی تحول عظیم ژئوپلیتیکی است که اکنون در قرن بیستویکم در حال وقوع میباشد: افول نسبی شمال جهانی تحت رهبری آمریکا (غربمحور) و ظهور نسبی جنوب جهانی چندقطبی (غیرغربمحور). کنشها و واکنشهای بازیگران اصلی در جنگ تجاوزکارانه کنونی اسرائیل و ایالات متحده علیه ایران را میتوان تا حدی از دریچه ایدئولوژیکی فهمید که تفکر و کنش/واکنش طرفین را هدایت میکند.
در سرخوشی پایان جنگ سرد در سال ۱۹۹۱، ایالات متحده خود را بهشیوه معمولِ حاصلجمع صفر، پیروز این دوران پنداشت و به تصویر کشید. در نتیجه این روایت، سطح غرور، نخوت و نادانی با پیشبینیهای مسیحایی مبنی بر توانایی تحمیل یک هژمونی مطلق جهانی و شکلدهی به جهان مطابق تصویر آرمانی خود، چندین برابر شد. از این رو اعلامیههایی همچون «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما و ایده ایدئولوژیک «صلح دموکراتیک» (که جنگها را منسوخ میداند، مشروط بر آنکه تمامی غیردموکراسیها به شکلی از حکومت «دموکراتیک» وادار شوند) سر برآوردند. کشورهایی که میکوشیدند با باقی ماندن بهعنوان سوژههای روابط بینالملل و نه تمایل به تبدیل شدن به ابژههای ایالات متحده، حرمتنفس و کرامت خود را در صحنه جهانی حفظ کنند، با تهدید ایدههای جنگ سیاسی نظیر «برخورد تمدنها»ی ساموئل هانتینگتون و ایجاد شکافهای مصنوعی در جامعه - با هدف نابودی یک جامعه مستقل از درون - مواجه شدند.
طی یک دهه اخیر یا اندکی بیشتر، بهطور فزایندهای روشن شده است که «صلح آمریکایی» (پاکس آمریکانا) در مخمصه شدیدی گرفتار آمده و امپراتوری در وضعیت آشکار افول نسبی به سر میبرد. این افول نسبی عمدتا ناشی از غرور، نخوت و جهلی است که در نتیجه لحظه تکقطبی در تاریخ پدید آمده است؛ امپراتوری گمان میکرد که کنشهایش هرقدر هم نسنجیده باشند، پیامدی در بر نخواهند داشت، چرا که در واقعیت ملموس روابط بینالملل، رقیبی همتراز برای مهار اقداماتش وجود ندارد. از این رو، انقلابهای رنگی، بهار عربی و جنگ جهانی علیه تروریسم در سراسر جهان آشوب منطقهای آفریدند، اما همچنین خون، ثروت و اعتبار ایالات متحده را نیز تحلیل بردند. یکی از بزرگترین محاسبات غلط ناشی از غرور، تمرکز بر عناصر ملموس جنگ و اجبار است؛ اینکه چه تعداد سرباز و چه میزان تجهیزات نظامی در اختیار دارند و بر اساس برآوردهای نظری و ریاضی، چه میزان خسارت فیزیکی میتوان وارد کرد. حال آنکه این رویکرد، عناصر ناملموس جنگ و مقاومت را نادیده میگیرد. درست است که محاسبه اثر بر اساس میزان مفروض فعالیت نظامی صورت میگیرد، اما این امر عناصر ناملموس بدیهی چون باور و اعتماد مردم به رهبری سیاسی و نظامی و نیز میزان آمادگی آنان برای جنگیدن و احتمالا جان باختن در راه یک آرمان را نادیده میانگارد.
ایالات متحده و اسرائیل هر دو بلافاصله پیش از یک مناقشه و نیز در جریان آن، از اطلاعات و ارتباطات بهطور گسترده استفاده میکنند. این استفاده از اطلاعات و ارتباطات در تلاش برای توجیه و مشروعیتبخشی به اقدام نظامی صورت میگیرد، حتی اگر منطق پشت آن دروغین و فریبکارانه باشد. آنان میکوشند خود را همچون «آدمهای خوب» در برابر «آدمهای بد» به تصویر بکشند، درست مانند یک فیلم درجهسه هالیوودی درباره جنگی عادلانه و برحق. نکته اصلی آن است که عملیات اطلاعاتی نقشی فرعی نسبت به عملیات نظامی ایفا میکند و این مهم از طریق سلطه بر فضای اطلاعاتی دنبال میشود، چرا که روایت ارائهشده در بهترین حالت بسیار سست و شکننده است.
ترامپ زمانی در پاسخ به خبرنگاری که پرسید چه عاملی او را در روابط بینالملل محدود میکند (چرا که بدیهی است حقوق بینالملل چنین نمیکند) اعتراف کرد که اخلاقیات خودش! این اعترافی غریب و هراسآور از سوی کسی است که هیچ قطبنمای اخلاقی یا حس رفتاری آشکاری ندارد؛ کسی که میکوشد تقصیر قتل حدود ۱۷۰ دانشآموز دختر دبستانی را به گردن ایران بیندازد. همان شخصی که زندگی خود را به عیاشی سپری کرده و از خدمت سربازی در ویتنام طفره رفته است، در حالی که اکنون پرسنل نظامی را به کام مرگ میفرستد. یک خودشیفته با منیّت بزرگشده و در عین حال شکننده که شاهدیم بر صحنهای که خود ساخته، در برابر چشمان جهان در حال فروپاشی روانی است. دروغهایش هر دم بیشتر از سر استیصال گفته میشوند، کینهتوزی و شکنندگی شناختی او تضادهایی زنده و نیز معضلات بیشماری را پدید میآورند.
دلایل دومین حمله غافلگیرانه اسرائیل و آمریکا در طول هشت ماه همواره در حال تغییر بوده و عموما معنا و منطقی ندارند. بهویژه آنگاه که با اظهارات وزیر امور خارجه عمان در تناقض قرار میگیرند. ترامپ که چهرهای دروغین از خود بهعنوان استاد هنر معامله و در نقش شخصیت برنامه تلویزیونی ساخته بود (آن آلفای قدرتمندی که همه باید نزد او آیند و تسلیم شوند) اکنون با سرعتی روزافزون و تصاعدی در حال فروپاشی است. او به مایه خنده جهان تبدیل شده است؛ نام کودکانهای که بر جنگ غیرقانونی علیه ایران و مردمش نهاد، «عملیات خشم حماسی»، بهطور غیررسمی «عملیات خشم اپستین» خوانده میشود. این نامگذاری کنایهآمیز احتمالا به زیربنای او برای به راه انداختن این جدیدترین جنگ تجاوزکارانه صهیونیستی علیه تنها دولتی در غرب آسیا اشاره دارد که قادر است از تحقق آن فاجعه ایدئولوژیک به نام «اسرائیل بزرگ» جلوگیری کند.
از نتانیاهو اغلب بهعنوان رئیسجمهور واقعی ایالات متحده یاد میشود؛ این رابطه نامقدس دستمایه طنز و تمسخر قرار گرفته، چرا که با گذشت زمان از ظرافت آن کاسته شده است. با وجود آنکه اسرائیل و آمریکا هر دو در حال جنگ علیه ایران و ایرانیان هستند و میکوشند دوران تاریخی یک دولت دستنشانده تحت کنترل استبدادی خود را بازگردانند، دلایل متفاوتی برای این کار دارند. ترامپ و ایالات متحده به دنبال انتقام «تحقیر» خود از انقلاب ۱۳۵۷ ایران هستند که مردم را از وضعیت دولت دستنشانده آمریکا و اسرائیل رهایی بخشید. همچنین، ترامپ طرفدار «اول آمریکا» نیست؛ او همیشه «اول ترامپ» بوده و خواهد بود. به نحوی او «متقاعد شده» که این جنگ تجاوزکارانه ممکن است برایش شکوه شخصی و میراثی به ارمغان آورد؛ اگر از آغاز جنگ سر باز میزد، شاید میراث پروندههای اپستین نتیجه کار میبود؛ آمیزهای از تهدید قهری برای انتشار عکسهای رسواییبرانگیز از مردی که با اخلاقیات خودش هدایت میشود تا او را به پیش براند، اما همچنین وعده افتخار نظامی تا او را به سوی خود بکشد. از سوی دیگر، نتانیاهو به جنگ مستمر نیاز دارد تا از سقوط از قدرت و زندانی شدن در زندانهای اسرائیل - نه به خاطر جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت پرشمارش، بلکه به دلیل سوءاستفاده از مقام علیه شهروندان خودی - در امان بماند. همانند ترامپ، نتانیاهو نیز یک خودشیفته دوآتشه است و بر اساس اصل «اول نتانیاهو» عمل میکند؛ او نیز به دنبال میراثی است که «شکوه» خودش در مرکزیت آن باشد. این امر از اکتبر ۲۰۲۳ آشکار بود؛ پروژه «اسرائیل بزرگ» در حالی که او از یک فاجعه سیاسی خودساخته به فاجعه بعدی دستوپا میزند.
جنگ از نظر سیاسی، اقتصادی و نظامی برای ترامپ و نتانیاهو بهشدت بد پیش میرود. این جنگ احتمالاً به اخراج آنان از عرصه سیاست و نیز فروپاشی احتمالی اسرائیل و پایان «صلح آمریکایی» (پاکس آمریکانا) خواهد انجامید. مردم آنان، عمدتا، به رهبری سیاسی و نظامی خود در این جنگ انتخابی باور ندارند و به آن اعتماد نمیکنند. استفاده از مجازات جمعی و ارتکاب جنایات جنگی متعدد و دیگر نقضهای حقوق بینالملل علیه ملت و تمدن ایران، از سوی دیگر، برتری اخلاقی در این جنگ وجودی را به طرف مقابل میبخشد. این بدان معنا نیست که ایران از فعالیت و تجاوز نظامی ملموس آسیب ندیده و نمیبیند، بلکه تأثیرات ناملموس این اقدامات ایجاد عزم و اراده برای مقاومت در برابر این بیعدالتی و قساوتی است که بر آنان تحمیل میشود؛ تا با باور و اعتماد به رهبری سیاسی و نظامی ایران برای حفظ منافع و کرامت نسلهای آینده، حول محور آن گرد آیند. جنوب جهانی اکنون چهره واقعی «صلح آمریکایی» و صهیونیسم را به شیوهای میبیند که پیشتر هرگز تا این حد افشا نشده بود؛ حتی صداهایی در شمال جهانی نیز بهطور فزایندهای علیه انحطاط رهبری سیاسی خود و دولتی که نمیخواهند به خاطر آنچه «جنگ اسرائیل» میدانند جان دهند، بلندتر میشوند.
**************
End/ 345A