۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری؛ جایگاه شعرا نزد رهبر شهید انقلاب

دو پادشاه، یک شاعر، دو سرنوشت. یکی ایستاده بر بلندای غزنه، با تاجی از زر و دلی از سنگ، و دیگری نشسته بر مسند انقلاب، با دلی از نور و گوشی برای شنیدن زمزمه‌های آسمانی شاعران. آن‌سوی تاریخ، سلطان محمود غزنوی، شاعر سی‌سال‌رنج‌کشیده را با مشتی سیم ناچیز از درگاه راند و روانش را آزرد؛ و این‌سوی تاریخ، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب، شاعران را نه به دربار که به ضیافت دل می‌خواند، شعرشان را با جان گوش می‌سپارد، به طنزشان می‌خندد، به عرفانشان آفرین می‌گوید و حکمتشان را چون گوهری در آغوش می‌کشد. اگر حکیم ابوالقاسم فردوسی امروز می‌زیست و سی‌سال رنج خویش را به دستان این رهبر فرزانه می‌سپرد، سرنوشت او چه تفاوتی می‌کرد؟

 خبرگزاری بین المللی اهل بیت علیهم السلام _ ابنا:  «بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی» این بیت، خلاصه‌ای از یک عمر مجاهدت است. حکیم ابوالقاسم فردوسی، دهقان‌زاده‌ای از توس، سی سال از عمر شریف خویش را در طلب گنجی نه از جنس زر، بل از جنس واژه صرف کرد. او دید که زبان پارسی، این میراث کهن و شاهرگ هویت ایرانی، در زیر سایهٔ سنگین تازی و ترکی رو به خاموشی است. دید که فرزندان این آب و خاک، داستان‌های نیاکان خویش را از یاد می‌برند. دید که هویت در حال فروپاشی است و هیچ طبیبی جز «حکمت» به داد این بیمار نمی‌رسد.

 پس دست به کاری بزرگ زد: سی سال از عمرش را گذاشت و «شاهنامه» را سرود؛ کتابی که نه فقط تاریخ اساطیری ایران، بل گنجینه‌ای از حکمت، اخلاق، پهلوانی، عشق، مرگ، زندگی، داد و بیداد است. او سی سال رنج کشید، سی سال در تنگدستی زیست، سی سال گمنامی را به جان خرید، تا حاصل عمرش را به رسم آن روزگار به سلطان عصر تقدیم کند. چه می‌دانست که سلطان، قدر این گوهر را نخواهد دانست...

 حکایت فردوسی و شاهنامه اش را در دو برهه ی تاریخی می توانیم بررسی کنیم. برهه اول زمانی است که شاهنامه را بر سلطان محمود غزنوی عرضه می دارد و پرده ی دوم تصور زمانی است که شاهنامه را بر رهبر شهید انقلاب عرضه می کند.  

 پردۀ اول: زخم غزنه – روایت تحقیر یک حکیم

 سلطان محمود غزنوی، فاتح هندوستان، پادشاهی بود که نامش با زر و زور گره خورده بود، نه با فرهنگ و فرزانگی. او ترک‌تبار بود و دل در گرو تعصبات قومی داشت. دربارش مملو از شاعران مدیحه‌سرایی بود که نام و نان می‌خواستند، نه حکمت و حقیقت. در چنین فضایی، فردوسی پا به دربار نهاد، با کتابی که نه مدح سلطان بود، نه ستایش فتوحاتش، بل آیینه‌ای از هویت ملتی که سلطان شاید خود را از آن جدا می‌دانست.

 فردوسی «شاهنامه» را بر او عرضه کرد. انتظار داشت سلطان، قدر این سی سال جان‌کندن را بداند و صله‌ای درخور دهد. اما چه دید؟ سلطان محمود، یا از سر تنگ‌نظری مذهبی، یا از سر تعصب قومی، یا از سر بی‌ذوقی و نافهمی، «شاهنامه» را تحویل نگرفت. به فردوسی بی‌اعتنایی کرد. او را که باید بر صدر می‌نشاندند، از درگاه راندند. فردوسی، این حکیم بزرگ، با دلی شکسته از دربار بیرون آمد.

 دیرزمانی بعد، وقتی شاید گوشه‌ای از اهمیت کار بر سلطان آشکار شد، یا شاید برای خاموش‌کردن حرف و حدیث‌ها، کیسه‌ای سیم برای فردوسی فرستادند. اما این پاداش چقدر بود؟ آن‌قدر ناچیز و حقیرانه که فردوسی از شدت آزردگی، آن را میان یک حمّامی (کارگر حمام) و یک فقّاع‌فروش (آب‌جوی‌فروش) تقسیم کرد. سی سال رنجی که می‌توانست کاخی از عزت برای شاعرش بسازد، با مشتی سیم، به تلی از تحقیر بدل شد.

 این زخم، زخم عمیقی بر جان تاریخ ایران است. فردوسی، پدر زبان فارسی، در غربت و تنگدستی از دنیا رفت. می‌گویند وقتی پیکرش را به گورستان توس می‌بردند، از یک سو واعظان متعصب مانع دفنش در قبرستان مسلمانان می‌شدند و از سوی دیگر، همان شاعران دربار محمود که روزگاری به او رشک می‌بردند، شادمان بودند. چه پایانی برای مردی که ادبیات و زبان پارسی در ایران را زنده کرد!

 پردۀ دوم: ضیافت نور – روایت دیدارهای رمضان

 حال، از آن کویر سوزان تاریخ، به باغی پربار و سرسبز می‌رسیم. به تهران، به حسینیهٔ امام خمینی، در یکی از شب‌های ماه مبارک رمضان. اینجا خبری از تاج و تخت و سلطنت نیست. اینجا «رهبری» حضور دارد که خانه‌اش، خانهٔ دل شاعران است.

سال‌هاست که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب، در شب‌های رمضان، دیداری ویژه با شاعران دارند. این دیدار، یک برنامهٔ خشک و رسمی نیست؛ یک محفل صمیمی، روحانی و سرشار از ادب و عاطفه است. شاعران، از پیشکسوتان سپیدموی گرفته تا جوانان پرشور، از زن و مرد، از اقوام و مذاهب گوناگون، گرد هم می‌آیند. هر کدام پشت تریبون می‌روند و شعرشان را می‌خوانند. و رهبر انقلاب، با دقت و حوصله گوش می‌سپارند. گاهی لبخند می‌زنند، گاهی سر تکان می‌دهند. گاهی آن‌چنان غرق در واژه‌ها می‌شوند که گویی زمان از حرکت ایستاده است.

 وقتی شعری طنزآمیز خوانده می‌شود، با صدایی که از اعماق جان برمی‌آید می‌خندند؛ نه یک خندهٔ دیپلماتیک، بل خنده‌ای واقعی و گرم که به شاعر جرئت می‌دهد و فضای جلسه را شیرین می‌کند. وقتی شعری عارفانه و حکیمانه خوانده می‌شود، احسنت می‌گویند و نکات ادبی و معنایی آن را با ظرافت تحلیل می‌کنند. گاهی خودشان بیتی را که به ذهنشان رسیده زمزمه می‌کنند. گاهی از شاعر می‌خواهند مصرعی را دوباره بخواند تا بهتر در آن تأمل کنند. گاهی یک غزل، آن‌چنان دلشان را می‌لرزاند که تا دقایقی پس از پایان آن، درباره‌اش سخن می‌گویند.

 این رفتار، از سر تکلیف سیاسی نیست. این رفتار، از سر «باور» است. باور به اینکه شعر، معجزهٔ زبان است. باور به اینکه شاعر، واسطهٔ فیض آسمان و زمین است. باور به اینکه زبان فارسی، نه یک وسیلهٔ ارتباطی، بل شاهرگ تمدنی ایران اسلامی است که باید پاس داشته شود و به قله‌های جهانی برسد. ایشان بارها تأکید کرده‌اند که زبان فارسی باید جزو زبان‌های برتر و مرجع جهان شود، چرا که حامل حکمت، عرفان و اخلاق بی‌نظیری است که در کمتر زبانی یافت می‌شود.

 اینجا، شاعر نه یک دلقک دربار، بل یک «حکیم» است. اینجا، شعر نه ابزار تملق، بل «رسانهٔ حکمت» است. اینجا، پاداش شاعر نه کیسه‌ای سیم، بل «تکریم»، «تشویق» و «تحلیل» است. اینجاست که زخم کهنهٔ غزنه، مرهم می‌یابد.

 پردۀ سوم: تخیل یک دیدار – اگر فردوسی به دیدار رمضان می‌رفت...

 حال بیایید پا را فراتر نهیم. بیایید با بال خیال، از قرن چهارم هجری تا قرن پانزدهم را طی کنیم. تصور کنید حکیم ابوالقاسم فردوسی، با همان عمامه و عبای کهنه، با همان محاسن سفید و چشمان خسته از سی سال شب‌زنده‌داری، با همان نسخهٔ خطی «شاهنامه» که به جان بسته‌اش، از توس به تهران بیاید. تصور کنید او را به حسینیهٔ امام خمینی راهنمایی کنند، به شب نشینی شاعران در ماه رمضان.

 فردوسی وارد می‌شود. پیرمردی خسته اما مغرور. چشم‌هایش از رنج سی‌ساله اندکی فرو رفته، اما برق حکمت در آنها موج می‌زند. رهبر انقلاب که از پیش آمدن این میهمان ویژه آگاه شده‌اند، برمی‌خیزند. نه از سر ادبِ رسمی، بل از سر تکریمِ حقیقت.

 آیت‌الله خامنه‌ای: «خوش آمدی حکیم توس، پدر زبان فارسی. قرن‌هاست که ملت ایران سر سفرهٔ تو نشسته است.»

 فردوسی: (با شگفتی) «شما مرا می‌شناسید؟»

 آیت‌الله خامنه‌ای: «چه کسی تو را نشناسد؟ تو که "عجم را زنده کردی به این پارسی". ما سال‌هاست که بر قبر تو در توس حاضر می‌شویم و بر دیوارش نوشته‌ایم که تو چه گنجی برای این ملت به یادگار گذاشته‌ای. ما تو را "فردوسی بزرگ و نامدار" خوانده‌ایم. ما شاهنامه‌ات را کتاب حکمت دانسته‌ایم، نه کتاب اسطوره. بیا بنشین و از رنج سی‌ساله‌ات بگو...» فردوسی، با چشمانی که غبار قرن‌ها از آن زدوده شده، می‌نشیند. به او چای می‌دهند. به او احترام می‌گذارند. شاعران دیگر، با شگفتی و تحسین به او نگاه می‌کنند. یکی از شاعران جوان، بیتی از «شاهنامه» را زمزمه می‌کند و رهبر انقلاب لبخند می‌زنند و ادامهٔ بیت را از حفظ می‌خوانند.

 وقتی نوبت به فردوسی می‌رسد، او برمی‌خیزد. «شاهنامه» را می‌گشاید. همان کتابی که روزگاری بر سلطان محمود عرضه کرد و تحقیر شنید. شروع به خواندن می‌کند: به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه برنگذرد

 صدایش می‌لرزد. نه از ترس، بل از شوق. از شوق اینکه پس از هزار سال، کسی هست که این واژه‌ها را بفهمد. رهبر انقلاب با دقت گوش می‌کنند. گاهی سر تکان می‌دهند. گاهی زیر لب «احسنت» می‌گویند. وقتی فردوسی به داستان رستم و اسفندیار می‌رسد و از نبرد حق و تکلیف می‌خواند، رهبر منقلب می‌شوند. وقتی به پندهای حکیمانهٔ بزرگمهر می‌رسند، زمزمه می‌کنند: «این حکمت است، ناب است...»

 پس از پایان خوانش، رهبر انقلاب چند دقیقه‌ای سکوت می‌کنند. گویی در دریای حکمت فردوسی غوطه‌ورند. سپس سر برمی‌آورند: «حکیم، تو نمی‌دانی که امروز چقدر به این پندها نیازمندیم. تو نمی‌دانی که ما سال‌هاست به جوانانمان می‌گوییم شاهنامه بخوانند، نه فقط برای حماسه، بل برای حکمت. تو نمی‌دانی که ما زبان فارسی را که تو زنده کردی، امروز باید به جنگ نرم و تهاجم فرهنگی حفظ کنیم. تو سی سال رنج بردی، ولی رنج تو تا ابد جاری است و ما قدردان آنیم...»

 فردوسی با چشمانی اشک‌آلود می گوید: «من در غزنه، کیسه‌ای سیم گرفتم و آن را میان حمّامی و فقّاع‌فروش تقسیم کردم. اینجا، شما به من چه می‌دهید؟» آیت‌الله خامنه‌ای با لبخندی گرم می فرمایند: «حکیم، ما به تو عزت می‌دهیم. ما نامت را جاودانه می‌کنیم. ما بر مزارت سنگ یادبود می‌نهیم. ما روز بزرگداشتت را در تقویم ملی می‌نشانیم. ما شاهنامه‌ات را در مدارس می‌آموزانیم. و از همه مهم‌تر، ما به تو می‌گوییم که رنج سی‌ساله‌ات بیهوده نبوده است. تو زنده‌ای حکیم. تو در تک‌تک واژه‌های پارسی که امروز از دهان کودکان این سرزمین جاری می‌شود، زنده‌ای...» و فردوسی، این حکیم رنج‌کشیده، پس از هزار سال، اشک شوق می‌ریزد. همان چشمانی که روزی از تحقیر محمود گریست، امروز از تکریم خامنه‌ای می‌گرید.

 پردۀ چهارم: دست‌نوشته‌ای که مرهم تاریخ شد

 این دیدار خیالی، ریشه در واقعیتی ملموس دارد. در تیرماه ۱۳۷۵، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در حاشیهٔ زیارت حرم مطهر رضوی، از آرامگاه فردوسی در توس بازدید کردند. ایشان دفتر یادبود مقبره را گشودند و دست‌نوشته‌ای به یادگار نهادند که بعدها بر سنگ حک شد و در سرسرای آرامگاه نصب گردید.

 متن این دست‌نوشته چنین است: «خدا را شکر که در حاشیه‌ی زیارت تابستانی مشهد مقدس رضوی علیه‌آلاف‌التحیه توفیق بازدید از مقبره‌ی فردوسی بزرگ و نامدار در شهر تاریخی و پرقصه‌ی توس نیز دست داد. بی‌شک فردوسی یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های تاریخی ایران و زبان فارسی است. او توانست با هنر بی‌نظیر خود داستان‌های ملی و تاریخی ایران را جاودانه سازد. اینجانب بسی خشنودم که از این مکان مقدس دیدن کردم و امیدوارم همهٔ ایرانیان قدر این شاعر بزرگ و زبان فارسی را بدانند.»

 این دست‌نوشته، فقط یک یادداشت تشریفاتی نیست. این یک بیانیهٔ فرهنگی، یک سند هویتی و یک مرهم تاریخی بر زخم کهنهٔ غزنه است. رهبر انقلاب، با این اقدام، به فردوسی و به همهٔ شاعران ایران زمین گفتند: «ما قدر شما را می‌دانیم. ما زبان فارسی را که شما پاس داشتید، پاس می‌داریم. ما راه شما را ادامه می‌دهیم.»

 شگفت‌تر آنکه در سال‌های ابتدایی انقلاب، که برخی ناآگاهان در صدد تخریب مقبرهٔ فردوسی برآمده بودند، همین دست‌نوشته و دستور صریح رهبر انقلاب، آن فتنه را خاموش کرد. این یعنی تکریم فردوسی، فقط یک ژست فرهنگی نبود، بل یک موضع‌گیری تمدنی بود.

 پردۀ پنجم:  مقایسه – دو پادشاه در آینهٔ تاریخ

 برای آنکه این تقابل تاریخی آشکارتر شود، بیایید این دو نگاه را در یک قاب مقابله کنیم: عنوان سلطان محمود غزنوی سلطانِ زور و زر و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبرِ حکیم و ادیب انقلاب بودند.  

 شاعر در نگاه سلاطین، ابزار مدح و تملق است، حال آنکه در نگاه رهبر حکیم و فرزانه انقلاب، شاعر، حکیم و سرمایهٔ ملی و معنوی است.

 شعر، در دستگاه سلاطین و خلفا وسیلهٔ تبلیغات حکومت بود حال آنکه شعر در گفتمان انقلاب اسلامی، رسانهٔ حکمت و عرفان است.

 سلاطین در برخورد با شاعر به نوعی بی‌اعتنایی، تحقیر به دادن مشتی سکه و راندن از دربار معروف بودند حال آنکه تکریم، تشویق، تحلیل و دعوت به ضیافت رمضان از شاخصه های برخورد با شعرا در زمان رهبری آیت الله خامنه ای بود.

  «شاهنامه» توسط سلطان محمود نادیده گرفته شد، حال آنکه رهبر شهید شاهنامه را یک شاهکار ملی با عنوان «کتاب حکمت» خواندند.

 پردۀ ششم: چرا این مقایسه مهم است؟

  این مقایسه چه درسی برای ما دارد؟ پاسخ روشن است: یک ملت، قدر خود را می‌داند آن‌گاه که قدر گنجینه‌های فرهنگی خویش را بداند. سلطان محمود، قدر فردوسی را ندانست و نامش جاود هر ساله شاعران را به ضیافت رمضان فرا می‌خواندند، هنگامی که به طنزشان می‌خندیدند و به حکمتشان احسنت می‌گفتند، هنگامی که بر پاسداشت زبان فارسی تأکید می‌ورزیدند و آن را نیازمند مراقبت در برابر هجوم واژگان بیگانه می‌دانستند، هنگامی که «شاهنامه» را کتاب حکمت می‌نامیدند و فردوسی را حکیمی برخاسته از قرآن و اسلام می‌خواندند، در واقع داشتند آن زخم کهنه را التیام می‌بخشیدند.

 این رفتار، فقط مخصوص فردوسی نیست. این شیوه، منش همیشگی یک رهبر حکیم و ادیب‌پرور است با همهٔ شاعران. شاعری که رمضان سال گذشته در آن دیدار باشکوه شعر خواند و رهبر انقلاب را به خنده واداشت، شاعری که با شعر عارفانه‌اش مجلس را به سکوت کشاند، شاعری که مورد تشویق و تحلیل قرار گرفت؛ شاعری که با وصف زمان شهادت حضرت صدیقه ی طاهره (س) اشک  را میهمان چشمان رهبر و حضار مجلس نمود، همهٔ اینها مصداق «قدرشناسی» است؛ قدرشناسی‌ای که تاریخ ادبیات ایران از سلطان محمود ندید، اما از خامنه‌ای شهید دید.

  جمعبندی

 داستان فردوسی و سلطان محمود، زخمی کهنه بر پیکر تاریخ فرهنگ ایران است؛ زخمی که قرن‌ها خون تازه از آن چکید. اما امروز، این زخم با رفتار حکیمانه و ادیب‌پرورانهٔ رهبر انقلاب، التیام یافته است. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نشان دادند که در نظام اسلامی، شأن شاعر «حکمت» است نه «تملق»، و پاداش شاعر «تکریم» است نه «تحقیر».
آنان که روزگاری فردوسی را از درگاه راندند، نامشان در تاریخ با نفرین گره خورد. و آنان که امروز شاعران را به ضیافت می‌خوانند و بر دیوار مقبرهٔ حکیم توس دست‌نوشته‌ای از جنس نور به یادگار می‌گذارند، نامشان در کنار نام جاودانهٔ فردوسی، ماندگار خواهد ماند.

 اگر فردوسی امروز می‌زیست و «شاهنامه» را به رهبر انقلاب تقدیم می‌کرد، نه کیسه‌ای سیم، بل بوسه‌ای بر پیشانی، احسنتی از عمق جان، و جایی در قلب تاریخ می‌یافت. و این، بزرگ‌ترین پاداشی است که یک شاعر می‌تواند از رهبر خویش دریافت کند: «دیده شدن»، «شنیده شدن» و «فهمیده شدن».

 زهرا صالحی فر، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت رسانه دانشگاه باقرالعلوم.


 منابع

 فردوسی: زندگی، اندیشه و شاهنامه، جلال خالقی مطلق

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha