به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ دلخوشیاش، دوچرخهای است که پدر برایش خریده، اوقات شادمانانهاش باهم سنوسالها؛در کوی و برزن محله چون چلچلهها سوار بر دوچرخه بال میزنند و سرگرم بازیهای کودکانهاند. گاه در فرمان مادر برخی خریدهای منزل را هم به شوق رکاب زدن در محله انجام میدهد.
آن روز به امر مادر برای خرید سوار بر دوچرخه میشود و به خیابان میآید. صدای بلندگو که از وانتی در حال پخش است، توجهاش را جلب میکند. در پیادهروی خیابان پا از رکاب بر میدارد و گوش میسپارد. از یکی از عابران که محو در تماشای مردمی است که به سمت وانت میروند، میپرسد: چی جمع میکنن؟
نگاهی سبک به او میاندازد و میگوید: میبینی، میگن پول و لوازم و وسایل جمع میکنند برای کمک به ایران.
چند روزی است که در منزل و کوچه دائم بحث جنگ ایران و آمریکاست و شبها هم با بچهها در پشت بامها به انتظار دیدن حرکت موشکهای شلیک ایران سر در آسمان دارند و با دیدن شعلههای نوری موشک که به شتاب سمتاسرائیل میروند، صدای شادی شان بلند میشود و بالا و پایین میپرند و به هم نشان میدهند!
آرزوی او و بچههای زیاد دیگری در شهر شوملی (یکیاز شهرهای استان بابِل و در حد فاصل دو استان بابل و دیوانیه و حدود ۴۵ کیلومتری جنوب شرقی شهر حله) جنگیدن کنار رزمندگان و مردم ایران است و در این آرزوی پاک کودکانه رؤیاهای شیرینیرا درذهنشان خلق و گاه با شور و حرارتیخاص برای هم تعریف میکنند.
گاه، نگرانی پدر و مادر که از شنیدن برخی خبرها اندوه بر چهرهشان مینشیند، نگران میشود و چمباتمه میزند و به سجاده مادر که به دعا نشسته خیره میشود و آرام همراه دست به قنوت گشاده مادر، دعا میکند.
وانت در کنار خیابان توقف کرده و زنان و مردان زیادی هر یک چیزی به دست گرفته و پولی از جیبش بیرون آورده و در صف ایستاده تا تقدیم کنند.
حدود ۱۲ سال دارد، به فکر فرو میرود ، ای کاش میتونستم کمکی کنم، پولی که در بساط ندارد، نگاه به دوچرخهاش که پا و دلش به آن بند است، میاندازد.
سری تکانمیدهد و میگوید: چه خوب، همینِ هدیه میدم به ایران!
با شتاب دوچرخه را کشان کشان به وانت میرساند، بدون پرسشی، به زحمت بلندش میکند و پشت وانت قرار میدهد!
یکی با ناباوری میپرسد: پسر چکار میکنی؟
تا خواست بگوید، این ....
گفت: ببخشید ، این هدیه من به ایران !
همه توجهها و نگاهها جلب او شد و با زبان، نگاه، لبخندها و اشکها تشویقش میکنند و مات و متحیر کارش!
از شادی در پوست نمیگنجد و به تحسین و تشویق ها هم چندان توجه نمیکند و به سرعت سراغ خرید سفارشی مادر میرود.
اما خبرش از محله و شهر عبور میکند و میلیونها عراقی فیلم کوتاهی که رهگذری از کارش در حال اهدای دوچرخه گرفته را میبینند و بر جوانمردی کودکی بزرگ تعظیم میکنند!
حمید احمدی
خرداد ۱۴۰۵
.............
پایان پیام
نظر شما