خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا: اصولا انسان از «عدم» و «نیستی» می هراسد؛ از فقر می ترسد، چون نیستی ثروت است از بیماری می ترسد، چون نیستی سلامت است از تاریکی می ترسد، چون نور در آن نیست از بیابان خالی و گاهی از خانه خالی میترسد، چون کسی در آن نیست حتی از مرده می ترسد، چون روح ندارد، در صورتی که از زنده همان شخص نمی ترسید! بنابراین اگر انسان از مرگ می ترسد به خاطر این است که مرگ در نظر او «فنای مطلق» و نیستی همه چیز است و اگر از زلزله و صاعقه و حیوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نیستی تهدید می کند.
البته از نظر فلسفی این طرز روحیه چندان دور و بیراه نیست؛ زیرا انسان «هستی» است، و هستی با هستی آشناست و جنس خود را همچون کاه و کهرباست. اما با «نیستی» هیچ گونه تناسب و سنخیتی ندارد، پس باید از آن بگریزد و فرار کند، چرا فرار نکند؟
ولی در اینجا یک سخن باقی میماند و آن اینکه: همه اینها صحیح است اگر مرگ به معنی نیستی و فنا و پایان همه چیز تفسیر شود، و راستی اگر این چنین تفسیر شود چیزی از آن وحشتناک تر نخواهد بود و آنچه درباره هیولای مرگ گفته اند کاملاً به جا و به مورد است؛ اما اگر مرگ را - همچون تولد جنین از مادر - یک تولد ثانوی بدانیم، و معتقد باشیم با عبور از این گذرگاه سخت، به جهانی گام میگذاریم که از این جهان بسیار وسیعتر، پرفروغتر، آرام بخش تر و مملو از انواع نعمت هایی است که در شرایط کنونی و در زندگی فعلی برای ما قابل تصور نیست.
خلاصه اگر مرگ را نوع کاملتر و عالیتری از زندگی بدانیم که در مقایسه با آن، این زندگی که در آن هستیم مرگ محسوب می شود، در این صورت مسلماً چیز نفرتانگیز و وحشتناک و هیولا، نخواهد بود، بلکه - در جای خود - دلانگیز و رؤیایی و بسیار زیبا و دوست داشتنی است؛ زیرا اگر جسمی از انسان می گیرد، بال و پری به او می بخشد که بر فراز آسمان ناپیدا کرانه ارواح، با آن همه لطافت و زیبایی فوق حد تصور و خالی از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز می کند.
اینجاست که شاعری که این طرز تفکر را دارد به حکیم دانشمند دستور می دهد:
بمیر ای حکیم از چنین زندگانی *** کز این زندگی چون بمیری بمانی
سفرهای علوی کند مرغ جانت *** چو از چنبر آز بازش رهانی
مترس از حیاتی که در پیش داری *** از این زندگی ترس، کاینک در آنی!
و نیز شاعر دیگری با مباهات و وجد و سرور می گوید:
حجاب چهره جان میشود غبار تنم *** خوش آن دمی که از این چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزای من خوش الحانی است *** روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم
و دیگری میگوید:
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک *** دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
خرّم آن روز که پرواز کنم تا بر دوست *** به هوای سر کویش پر و بالی بنم
بالاخره شاعر دیگر به مرگ فریاد می زند و او را به سوی خود دعوت می کند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی *** تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من ز او جانی ستانم جاودان *** او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
اینجاست که چهره مطلب به کلی دگرگون می شود و مسأله شکل دیگری به خود می گیرد که هیچ شباهتی با شکل اول ندارد. بدیهی است، آن کس که چنین برداشتی از مسأله مرگ دارد هرگز نمی گوید مرگ بی حاصل، بدون دلیل، و یا مثلاً از طریق انتحار و خودکشی، دریچه به آنچنان عالمی است، بلکه او به استقبال مرگی پرشکوه می شتابد که در راه هدف و آرمان پاک و آمیخته با قهرمانی و فداکاری و شهامت باشد، مرگی که انسان را از تن در دادن به ذلت و هر گونه بدبختی به خاطر چند روز عمر بیشتر می رهاند.
عامل دیگر وحشت از مرگ
جمعی دیگر نیز هستند که از مردن وحشت دارند؛ ولی نه بخاطر اینکه مرگ را به معنی فنا و نیستی مطلق تفسیر می کنند، و منکر زندگانی پس از آن هستند؛ بلکه به خاطر اینکه آنقدر پرونده اعمال خود را سیاه و تاریک می بینند که شکنجههای طاقت فرسا و مجازاتهای دردناک بعد از مرگ را گویا با چشم خود مشاهده می کنند و یا لااقل چنین احتمالی را می دهند. اینها نیز حق دارند از مرگ بترسند، زیرا به مجرمی می مانند که از پشت میلههای زندان آزاد شده و به سوی چوبه دار می رود، البته آزادی خوب است، اما نه آزادی از زندان به سوی چوبه دار!
آزادی اینها هم از زندان بدن، یا زندان دنیا، توأم با رفتن به سوی چوبه دار است، «دار» نه به معنی اعدام؛ بلکه به معنی شکنجه هایی بدتر از آن اما آنها که نه مرگ را فنا می بینند، نه پرونده تاریک و سیاه دارند چرا از مرگ بترسند؟ چرا از مرگ در راه هدفهای پاک وحشت داشته باشند؟ چرا؟...(۱)
پی نوشت:
(۱). گردآوری از کتاب: معاد و جهان پس از مرگ، مکارم شیرازی، ناصر، سرور، قم، ۱۳۷۶ شمسی، چاپ: ششم، ص ۲۷.
نظر شما