خبرگزاری بین المللی اهلبیت(ع) - ابنا : توی گروه ۳۰۰ نفری که نزدیک ۵۰ نفرشان آنلاین بودند، اولین نفری بودم که نوشتم:« همین الان صدای شعار اومد. زنا هلهله میکنن، مردا شعار میدن، چخبره؟» پشت بند پیام من چندین پیام دیگر آمد:«محلهی ما هم همینطور.»
یکی از آقایان گروه اخبار ماهواره را بهمان میرساند. قبلش از احتمال شهادت رهبرمان گفته بود. همه طوری بهش کوبیده بودند که جرئت پیام دادن نداشت.
پیام های شبیه پیام من که زیاد شد، نوشت یک شبکه کوفتی اعلام کرده است آقا را زده اند.
نوشتم: یا زینب از هلهله اهل شام.
فردایش مشت گره کردیم و بلند بلند فریاد مرگ بر وطن فروش دادیم.
هنوز باور نکرده بودم خط سیاهی که بغل تلویزیون کشیده شده است برای رهبرمان است. مرا یاد ربان های مشکی میانداخت که در بچگی روی سلفون حلوای پدربزرگ کشیده بودم. ازشان بدم میآمد. توی دنیای رنگارنگ بچگیام، ربان مشکی بیمعنا بود.
در همین حال بودم که عکس دخترکی با چشمهای رنگی و به قائده زیبا درآمد. من خودم دخترکی ۶ ماهه داشتم. مادرها معمولاً فرزند خودشان را زیباترین بچه دنیا میدانند. اما این دختر بچه از بچهی من زیباتر بود. شاید هم حرامیها چشمش کرده بودند. مثل ۶ماهه ای که سفیدی گردنش را چشم زدند.
ماه رمضان بود. من روزه نمیگرفتم. عذرم بچه شیر خواره بود. طاقت نداشتم بیتابی بچه را تحمل کنم وقتی تقلای شیر میکرد. اما حدود پنج صبح با استرس بیدار شدم. از شب قبلش ساعت یازده هیچ خبری از همسرم نداشتم.
دقیقاً از همان وقتی که بیخبری شروع شد. آنتن ها، نت ها همه چیز قطع بود.
چشم بازنکرده گوشی چک کردم. برخلاف همیشه شکل هواپیمای کوچک آن بالا نبود.
اولین چیزی که با چشم های نیمه باز دیدم کادر سفید پیامک بود. رویش نوشته بود: «آقا رو شهید...» پیام به سیستم عصبی مرکزی ام رسید. اما دستوری صادر نکرد. انگار که بهش گفتهاند:« روی موهایم کمی خاک نشسته» فقط دستور باز کردن پیام را داد. مثل دستور تکان دادن موها.
پیام همسرم را باز کردم و کامل خواندم. سیستم عصبی کمی روی صندلیاش به جلو خم شد. بلندم کرد. برد نشاند جلوی تلویزیون. همانطور گوشی به دست بودم. برای همسرم نوشتم:« داری الکی میگی.»
قاب سیاه تلویزیون اول آبی شد. بعد قرمز. وسط قرمزها یک قامت چادری دیدم. داشت حرف میزد. نمیتوانستم بفهمم چه میگوید. دنبال کلیدواژه هایی مثل رهبری، شهید و ... میگشتم، اما چیزی نگفت.
ولی آن خط سیاه مضحک آن گوشه سمت چپ بود.
چند ثانیه نگذشته بود که یک نوار قرمز رنگ افتاد پایین صفحه. چیزهایی تویش نوشته بود. یک اتوبان مستقیم از چشم به مغز مرا خون پاشیدند.
مغزم همانطور روی صندلی به جلو خم شده، با صورت افتاد روی سرامیک سرد و سفید.
بینی و پیشانیام داغ بود. سرم رفته بود روی چرخ و فلک. بدنم نای چرخیدن نداشت.
یواش یواش خودم را رساندم به یخچال. آب را که ریختم توی لیوان، یادم افتاد به ماه رمضان. پس آقایمان مثل جدش تشنه لب شهید شده.
گفتم یا حسین عطشان.
نظر شما