خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا: تصور کن در گرماگرمِ جنگی نابرابر، درست در لحظهای که تردید مثلِ خوره به جانِ شوهرت افتاده، تو با یک جمله مسیرِ تاریخ را عوض کنی. نه شمشیر به دست گرفتهای، نه فرمانِ لشکر دادهای، اما همان یک لحظه، همان یک تصمیم، همان یک «بمان و بجنگ» گفتن، حماسهای را رقم زده که قرنها بعد هنوز از آن میگویند.
ماجرای دُلهم، همسرِ زهیر بن قین، یکی از همین لحظههای شگفتانگیزِ تاریخ است. زهیر از چهرههای سرشناس کوفه بود؛ مردی که دلِ خوشی از علی بن ابیطالب(ع) و خاندانش نداشت. در راه بازگشت از حج، کاروانِ زهیر و کاروانِ امام حسین(ع) در منزلگاهی به نام «زرود» به هم رسیدند. زهیر که نمیخواست با حسین(ع) روبرو شود، دستور داد کاروانش را دورتر برپا کنند، اما تقدیر چیز دیگری رقم زد.
فرستادهٔ امام حسین(ع) سراغش آمد. زهیر در تردید فرو رفت؛ سکوتی سنگین بر خیمه حاکم شد. اما در همین لحظه، دُلهم از جای برخاست. زنی که تاریخ حتی نام کاملش را هم درست به خاطر نسپرده، اما همان یک جملهاش کافی بود: «سبحان الله! پسرِ پیامبر تو را میخواند و تو درنگ میکنی؟ برو و ببین چه میگوید.»
همین یک جمله، همین تلنگرِ زنانه، زهیر را به خیمهٔ حسین(ع) کشاند. او رفت و بازگشت در حالی که چهره اش از شادی می درخشید. سرنوشتش به کربلا گره خورد و عاقبت به خیر شد، در روز عاشورا، جزو اولین شهیدانِ سپاهِ حق شد. زهیر بن قین، مردی که روزی از علی(ع) فاصله داشت، حالا در رکاب پسر علی(ع) جان می داد. و چه کسی او را به این مسیر هل داد؟ همسرش دُلهم.
حالا از کربلای سال ۶۱ هجری میآییم به رمضانِ داغِ ۱۴۰۳ شمسی. اینجا هم زنانی هستند که نامشان کمتر برده میشود. همسرانِ فرماندهانِ ایرانی در جنگِ رمضان و جنگِ دوازده روزه؛ مردانی که رفتند و برنگشتند. ما نامِ شهید فلان و فرمانده بهمان را روی تابلوهای خیابانها میبینیم، اما چه کسی میداند پشتِ آن تصمیمِ بزرگ، یک زن ایستاده بوده؟
جوانِ فرماندهای را تصور کن که باید خانه را ترک کند. بچهها خوابند. همسرش چمدانِ سبزِ نظامی را آماده کرده. مرد نگاهش به زن گره میخورد. همان لحظهٔ تردید، همان سکوتِ سنگینِ میانِ «رفتن» و «ماندن». و زن، درست مثلِ دُلهم، لب میگشاید: «برو. نگرانِ بچهها نباش. من هستم.»
همین یک جمله، همین «من هستم» گفتن، یعنی «من پشتت هستم، من پناهِ توأم، من قلعهٔ پشتیبانت هستم.» و مرد آرام میشود. مرد، با خیالِ راحت اسلحه را برمیدارد و میرود؛ می رود تا شهید شود، تا حماسه بسازد، تا تاریخ از او نام ببرد.
اما چه کسی از آن زن میگوید؟ اینجاست که باید اعتراف کنیم تاریخ، همواره مدیونِ این زنانِ حماسهسازِ خاموش است. زنانِ پشتِپردهای که نه شمشیر زدند و نه گلولهای شلیک کردند، اما اگر نبودند، اصلاً حماسهای در کار نبود. دُلهم اگر نبود، شاید زهیر هرگز به خیمهٔ حسین(ع) نمیرفت. همسرِ فرماندهِ ایرانی اگر نبود، شاید آن فرمانده با خیالی مشوش راهیِ میدان میشد و در بزنگاه، تردید بر دلش چنگ میانداخت.
عاقبت به خیریِ یک مرد، گاهی وامدارِ یک زن است. همسری با ایمان، با قلبی استوار، با روحیهای قوی؛ کسی که مرد را نه به ماندن، که به «درست رفتن» تشویق میکند. این زنان، بزرگکنندهٔ مردانند؛ نه بهمعنای کلیشهایاش، بلکه به این معنا که روحِ مرد را وسعت میبخشند، ترس را از دلش میزدایند و معنایِ ایستادگی را به او نشان میدهند.
در ادبیاتِ ما همیشه گفتهاند: «پشتِ هر مردِ موفق، یک زنِ فداکار است»، اما این کلیشه دیگر کافی نیست. بحثِ فداکاریِ صرف نیست؛ بحثِ «جهتبخشی» است. دُلهم فداکاری نکرد که زهیر برود و شهید شود و او بماند و بیوه. دلهم «جهت» داد. او قطبنمای دلِ زهیر را به سمتِ حق چرخاند. همسرانِ فرماندهانِ شهیدِ ایرانی هم همین کار را کردند؛ آنها مردانشان را «روانۀ میدان» نکردند، بلکه «رهسپارِ حقیقت» نمودند.
بیایید یک بار برای همیشه، از این زنان به عنوانِ «حامیانِ خاموش» یاد نکنیم. آنها حماسهسازانِ واقعیاند؛ منتها با سلاحی از جنسِ ایمان، با سپری از جنسِ عشق، با فرمانی از جنسِ یک جملهٔ کوتاه در لحظهای سرنوشتساز.
پس وقتی بار دیگر نامِ زهیر بن قین را شنیدی، یادِ دُلهم هم باش. وقتی تصویرِ فرماندهِ شهیدِ ایرانی را روی بیلبوردِ شهر دیدی، بدان که پشتِ آن لبخندِ آرام، زنی ایستاده که روزی به او گفته: «برو، من حواسم به همه چیز هست.» و در دلش، غمی به وسعتِ یک عُمر تنهایی را جا گذاشته، اما هرگز بر زبان نیاورده. چون او هم حماسهساز بود؛ حماسهسازی از تبارِ دُلهم.
زهرا صالحیفر، کارشناس ارشد قرآن و حدیث، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت رسانه دانشگاه باقرالعلوم.
..........................
پایان پیام
نظر شما