۲۷ تیر ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۱
قاتل اصلی امام حسین(ع) یزید نیست؛ او هنوز زنده است!

قاتل اصلی امام حسین یزید نیست! بله، درست خوانده‌اید. چهارده قرن است که انگشت اشاره میلیون‌ها عزادار امام حسین علیه‌السلام به طرف کسی نشانه رفته که تنها مجری نقشهٔ قتل بوده و متهم ردیف دوم پروندهٔ شهادت امام حسین به شمار می‌رود: یزید و سربازانش. در حالی که قاتل اصلی امام حسین هنوز زنده است و همچنان دارد از قبیلهٔ حق قربانی می‌گیرد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ حجت‌الاسلام سیدعبدالله حسینی فعال فرهنگی و مدیر مرکز اسلامی آفریقای جنوبی، در نوشتاری، با رویکردی تاریخی‑تحلیلی و با استناد به آیات قرآن، روایات معتبر و گزارش‌های تاریخی، تبیین می‌کند که قاتل اصلی سیدالشهدا(ع)، نه یزید و سپاهیانش، بلکه جریانی با عنوان «صهیونیسم بین‌الملل» است که ریشه‌های آن به بنی‌اسرائیل و هم‌پیمانان تاریخی‌اش بازمی‌گردد.

شناسایی قاتل اصلی امام حسین(ع)

قاتلی حرفه‌ای که در طول تاریخ، هزاران پیامبر، همه ائمه و اجدادشان، و در تاریخ معاصر نیز قتل‌های مهم جهان را انجام داده، ولی رد پایی از خود به جای نگذاشته است.

قاتل اصلی امام حسین(ع)، یزید نیست!

بله، درست خوانده‌اید. چهارده قرن است که انگشت اشاره میلیون‌ها عزادار امام حسین علیه‌السلام به طرف کسی نشانه رفته است که تنها مجری نقشهٔ قتل بوده و متهم ردیف دوم پروندهٔ شهادت امام حسین به شمار می‌رود: یزید و سربازانش. در حالی که قاتل اصلی امام حسین هنوز زنده است و همچنان دارد از قبیلهٔ حق قربانی می‌گیرد.

درست مانند آن است که ما در پروندهٔ شهادت خبر شهید و خانواده‌اش، یا پیگیری شهادت شهدای میناب، به جای آنکه رژیم آمریکا و صهیونیسم جهانی را مقصر بدانیم، برویم سراغ خلبانی که بیت رهبری و مدرسهٔ میناب را بمباران کرد و همهٔ فریادها را متوجه آنان کنیم و به جای «مرگ بر آمریکا» بگوییم «مرگ بر خلبان فلان». برای چنین فریادی، آمریکا به شما جایزه هم خواهد داد و بلندگو هم در اختیارتان قرار خواهد داد.

یک قاتل حرفه‌ای، برای آنکه پنهان بماند، در صحنهٔ قتل عناصری را به وجود می‌آورد که ذهن بازرس‌های حتی حرفه‌ای را از قاتلان اصلی منحرف کند. مثلاً به گیجگاه مقتول از سمت راست شلیک می‌کنند و بعد، با پاک کردن اثر انگشتان خود، همان کلت را در دست راست او قرار می‌دهند تا ذهن بازرس ویژه را به سوی خودکشی هدایت کند.

در واقعهٔ کربلا نیز یک قاتل حرفه‌ای وجود دارد که قتل تمام انبیاء الهی در طول تاریخ را در پرونده‌اش دارد و در همهٔ موارد موفق شده است خودش را پنهان کند و قتل را به گردن کسان دیگر بیندازد.

این قاتل حرفه‌ای، نه تنها بر ضد مسلمانان، که بر ضد تمام مخالفان خویش، این شیوهٔ قتل را حتی در تاریخ معاصر نیز به کار برده است؛ آن‌سان که در برابر چشم جهان، کندی را می‌کشند و برج‌های تجارت جهانی را منفجر می‌کنند، اما طوری رد پایی از خود به جای نمی‌گذارند و وانمود می‌کنند که در این جنایات هیچ دستی نداشته‌اند.

طراح استراتژیست و حرفه‌ای و قاتل اصلی امام حسین، چنان صحنه را آراسته است که خودش در حاشیهٔ امن قرار گرفته و تنها مجری که طرح را قدم به قدم طبق نقشه اجرا کرده، بر سر زبان‌هاست؛ آن‌چنان که از خلق الله جز لعن و نفرین برای انتقام از او کاری برنمی‌آید.

این، راز مگوی عاشوراست. در ادامه، به مدارک غیرقابل انکاری در رابطه با دخالت یهودیان در تمام قتل‌های زنجیره‌ای و هدفمند اهلیبت و اجداد آنها، به اختصار اشاره می‌کنم. نخست آنکه قرآن، یهود را دشمن اصلی پیامبر و اهلیبت معرفی می‌کند و مشرکان را در مرحلهٔ بعد قرار می‌دهد:

«وَلَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا» (مائده، ۸۲).

درست مانند امروز که از همان آغاز انقلاب، دشمن اصلی را مشخص کردند و بعد از انقلاب، در هر اتفاقی که افتاده، سرنخ به آمریکا و اسرائیل می‌رسد. در صدر اسلام نیز اصحاب بصیرت، ریشهٔ همهٔ جنگ‌ها و توطئه‌ها را در محافل مخفی یهود جستجو می‌کردند.

از جستجو در قرآن متوجه می‌شویم که خداوند به اندازه‌ای که به یهود و تبیین خط فکری آنان و نقض میثاقشان اشاره کرده، به هیچ موضوع دیگری نپرداخته است.

در زیارت امام حسین در کامل‌الزیارات آمده است: «أَشْهَدُ أَنَّ الَّذِینَ سَفَکُوا دَمَکَ وَاسْتَحَلُّوا حُرْمَتَکَ مَلْعُونُونَ عَلَی لِسَانِ دَاوُدَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ».

یعنی: شهادت می‌دهم که آنانی که خون تو را ریختند و حرمت تو را شکستند، توسط داود و عیسی لعن شده‌اند.

وقتی به آیهٔ ۸۲ سورهٔ مائده مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که بنی‌اسرائیل توسط آن دو بزرگوار لعن شده‌اند. پس بنی‌اسرائیل، متهم اصلی قتل امام حسین است، نه یزید.

به گواهی هزاران مدرک تاریخی موجود که یهودیان نتوانسته‌اند آنها را از بین ببرند، یهودیان که به درستی مکارترین نژاد انسانی در جهان هستند، به گواه قرآن از تمام خصوصیات پیامبر آخرالزمان، همان‌قدر اطلاعات داشتند که از فرزندانشان:

«الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَإِنَّ فَرِیقًا مِّنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ» (بقره، ۱۴۶).

(کسانی که کتاب آسمانی به آنان داده‌ایم، او [پیامبر] را همچون فرزندان خود می‌شناسند؛ اگرچه جمعی از آنان، حق را آگاهانه کتمان می‌کنند.)

تاریخ گواه آن است که یهودیان که می‌دانستند پیامبر آخرالزمان در جزیره‌العرب بدنیا خواهد آمد، ۲۰۰ سال پیش از تولد پیامبر، گروه‌گروه به یثرب آمدند و هفت قلعهٔ مستحکم در مسیر بیت‌المقدس ساختند.

یهودیان در طول تاریخ برای زندگی، مناطق خوش‌آب‌وهوا را انتخاب می‌کنند؛ اما کوچ گروهی آنان از اورشلیم خوش‌آب‌وهوا به یک بیابان (غیر ذی‌زرع)، دلیل بزرگ‌تری می‌طلبید.

یهودیان می‌دانستند که پیامبر اسلام(ص) بین دو کوه عیر و اُحُد مستقر خواهد شد و از این رو در این منطقه ساکن شدند (الکلینی، ج۸، ص۳۰۹). یهود به یثرب آمدند و این شهر را بنیان نهادند. ایشان مدتها پیش از تولد پیامبر، در این منطقه به‌صورت گروهی ساکن شدند. یهودیان شنیده بودند که پیامبر آخرالزمان به یثرب می‌آید و در این باره اطلاعات کامل داشتند (الکلینی، ج۸، ص۳۰۸). آنها آمدند تا در جزیره‌العرب زاد و ولد کنند و نسلی را در آن مستقر سازند تا یا پیامبر آخرالزمان از میان آنان مبعوث شود، یا نگذارند اصلاً نطفهٔ او منعقد گردد – چه رسد به آنکه مبعوث شود – و یا اگر مبعوث شد، نگذارند در مأموریتش موفق شود؛ همان کاری که با حضرت عیسی و دینش کردند.

همان‌گونه که ما در دنیای تشیع، تقریباً تمام اطلاعات لازم را در مورد حضرت مهدی موعود، حتی پیش از تولد او، در اختیار داشتیم و تنها چیزی که نمی‌دانیم، محل زندگی، زمان ظهور و سیمای مبارک اوست که آن را خداوند پنهان نگاه داشته است، علمای کهنه‌ی یهود نیز – شاید به کمک علوم غریبه که در آن تبحّر داشتند – حتی بیشتر از این در مورد پیامبر موعود می‌دانستند.

همان‌گونه که پیش از تولد حضرت، همهٔ ائمه می‌دانستند که مهدی موعود در کدام خانواده، از چه پدر و مادری و از نسل کدام امامان بدنیا خواهد آمد و حتی می‌دانستند که دو غیبت خواهد داشت و غیبت کبری طولانی خواهد بود و علامات حتمیه و غیرحتمیه‌ای برای ظهور در اختیار داریم که بر اساس آن انتظار می‌کشیم و کتاب‌های مرجع تاریخی در باب این علامات داریم، علمای یهود نیز به همین صورت اطلاعات مبسوطی از پیامبر موعود داشتند. آنها حتی می‌دانستند که این پیامبر در چه روزی، از چه نسلی، در کدام شهر بدنیا خواهد آمد. البته به‌مثابهٔ یهودیان، بنی‌هاشم هم به همان اندازه مطلع بودند که قرار است نسل نبوت و امامت در این خاندان تداوم یابد و لذا هم از توطئهٔ یهود آگاه بودند و هم راه مقابله با مکر یهود را می‌دانستند.

چگونه است که کاهنی در دارالندوهٔ مکه، از کودکان بنی‌هاشم می‌پرسد: «آیا امروز در خانوادهٔ شما پسری به نام احمد متولد نشده است؟» و وقتی کودک را دید، غش کرد و پس از آنکه به حال آمد، گفت: «سوگند به خدا که این کودک، دین یهود را از بین خواهد برد.»

یکی از علمای یهود نیز در روز میلاد حضرت، او را شناسایی کرده است (الکلینی، ج۸، ص۳۰۰).

علاوه بر داشتن پیشگویی‌های مکتوب، آنها که سرآمد روزگار در ستاره‌شناسی، نسب‌شناسی، علم‌الحروف، علم‌رمل و علم‌جفر بودند، از این علوم در جهت تطبیق دقیق آن پیشگویی‌ها استفاده می‌کردند. یکی از کاربردهای علم جفر و رمل، مکان‌یابی است و آنها از این علوم برای پیدا کردن مکان هاشم در غزه، عبدالله در یثرب و پیامبر در مکان حلیمهٔ سعدیه استفاده کردند.

بسیار پیش‌تر از میلاد پیامبر(ص)، هاشم هنگام عبور از مدینه، به همسر حامله‌اش گفت: «اگر یهودیان این کودک (عبدالمطلب) را بیابند، می‌کشند» (المجلسی، ج۱۵، ص۵۱).

هاشم به غزه می‌رود و پس از پایان تجارت، هنگام بازگشت، در همان شب، ناگاه دچار بیماری می‌شود. اصحابش را فرا می‌خواند و می‌گوید: «به مکه بازگردید. به مدینه که رسیدید، به همسرم سلام برسانید و او را برای فرزندم که از او متولد می‌شود، سفارش کنید و بگوئید که او بزرگ‌ترین دغدغهٔ من است.» پس قلم و کاغذی می‌خواهد و وصیت‌نامه‌ای می‌نویسد که بخش عمده‌ای از آن، سفارش به پاسداری از فرزند است و اشتیاق به زیارت او (المجلسی، ج۱۵، ص۵۱‑۵۳).

روزی، مردی از بنی‌عبدمناف، به هنگام رفتن برای تجارت در یثرب، می‌بیند که یکی از بچه‌ها در حال بازی، خود را فرزند هاشم می‌خواند. از حال او می‌پرسد و کودک خود را معرفی می‌کند. آن مرد، این خبر را به مطلب می‌رساند (المجلسی، ج۱۵، ص۱۲۲) و مطلب، این کودک را فراری داده و همراه خود به مکه می‌برد (همان، ص۱۵۸). طبق نقل دیگری، این کار با توافق مادرش انجام می‌شود (الجزری، ج۲، ص۶). به هنگام مراجعت مطلب و شبیه، یهودیان آنان را شناسایی کرده و به آنها حمله می‌کنند که با اعجاز نجات می‌یابند (المجلسی، ج۱۵، ص۶۰). وقتی مطلب، او را به مکه آورد، مردم به گمان اینکه او غلام مطلب است، او را «عبدالمطلب» نام نهادند و این نام بر او ماند (همان، ص۱۲۳). هم هاشم و هم عبدالله، هر دو تمام عمر در مکه زندگی کرده‌اند، اما هر دو خارج از مکه و در میان یهودیان کشته شده‌اند: هاشم در غزه که آن زمان در کنترل یهودیان بود، و عبدالله در محلهٔ یهودیان یثرب به شهادت رسیدند که صدها کیلومتر با مکه فاصله دارند. همچنین سینهٔ پیامبر را در پنج سالگی با قصد قتل شکافتند، اما پیامبر از این ترور جان سالم به در برد (داستان شق‌الصدر). داستانی که یهودیان آن را تحریف کردند که دو فرشتهٔ الهی آمدند و سینه‌اش را شکافتند و قلبش را شستشو دادند؛ که نه کتاب‌سازکار است، نه با سنت الهی و نه با عقل سازگار است. یهودیان بسیاری از ترورها و آدم‌ربایی‌های خود را به گردن نیروهای ماورایی می‌انداختند.

هنگامی که پیامبر نزد حلیمه بود، با فرزندان او به چوپانی می‌رفت. در یکی از همان ایام، کسی آمد و سینهٔ محمد(ص) را پاره کرد، لخته‌ای خون از آن بیرون آورد و گفت: «این، نصیب شیطان از توست.» سپس محل را در طشتی از طلا، با آب زمزم شست و رفت. کودکان نزد حلیمه دویدند و فریاد زدند که محمد کشته شد (ابن‌حنبل، ج۳، ص۱۲۱، ۱۴۹ و ۲۸۸).

ترور عبدالله:

یهود در ترور عبدالمطلب ناکام ماند و از او عبدالله به دنیا آمد. عبدالله اهل مدینه است، ولی قبرش در مدینه، در مقر یهود، قرار دارد. دربارهٔ او داستان‌ها صریح‌تر است و یهودیان بارها دست به ترور او زده و ناکام مانده‌اند (المجلسی، ج۱۵، ص۹۰‑۱۱۰).

نقل شده است که یهودیان، خانمی از کاهنان یهود را فرستادند تا همسر عبدالله شود و نطفهٔ پیامبر آخرالزمان به این زن منتقل شود. لذا آن زن هر روز سر راه عبدالله را می‌گرفت و به او پیشنهاد ازدواج می‌داد؛ اما روز بعد از ازدواج عبدالله با آمنه، دیگر آن پیشنهاد را تکرار نکرد. عبدالله از او پرسید: «چرا این بار سخن پیشینت را تکرار نکردی؟» گفت: «نوری که در پیشانی تو بود، دیگر نیست.» عبدالله ازدواج کرده بود (ابن‌شهرآشوب، ج۱، ص۲۶). چند ماه پس از ازدواج آن دو و در شرایطی که آمنه باردار بود، عبدالله در راه بازگشت از شام، در منطقهٔ یهودی‌نشین یثرب در مدینه، به‌صورت مشکوکی از دنیا رفت و در همان محل، دور از مکه، دفن شد (الطبری، ج۱، ص۵۹۸). هم در مورد هاشم و هم در مورد عبدالله (پدر پیامبر)، قصدشان جلوگیری از انعقاد نطفهٔ پیامبر بود که در هر دو مورد دیر اقدام کردند و نطفهٔ اجداد پیامبر و خود پیامبر منتقل و منعقد شده بود.

فردای شب میلاد پیامبر(ص)، یکی از علمای یهود به دارالندوه آمد و گفت: «آیا دیشب در میان شما فرزندی متولد شده است؟» گفتند: «نه». گفت: «پس باید در فلسطین به دنیا آمده باشد؛ پسری که نامش احمد است و هلاک یهود به دست او خواهد بود.» آنها پس از جلسه، سراغ گرفته و دریافتند که برای عبدالله بن عبدالمطلب، پسری به دنیا آمده است. آن مرد را خبر کردند که آری، در میان ما کودکی به دنیا آمده و قسم به خدا که پسر است! عالم یهودی از آنها خواست که او را نزد کودک ببرند. آنها او را نزد کودک بردند؛ او تا بچه را دید، بیهوش شد و چون به هوش آمد، گفت: «به خدا قسم! پیامبری، تا قیامت از بنی‌اسرائیل گرفته شد. این همان کسی است که بنی‌اسرائیل را نابود می‌کند.» و چون دید قریش از این خبر شاد شدند، گفت: «به خدا قسم! کاری با شما بکند که اهل مشرق و مغرب از آن یاد کنند» (الکلینی، ج۸، ص۳۰۰).

پس از آنکه متوجه شدند نتوانسته‌اند پیامبر را به قتل برسانند، تلاش‌هایشان برای ترور آن‌حضرت ادامه یافت.

حلیمه، جسد نیمه‌جان و سینه‌شکافتهٔ محمد پنج‌ساله را به عبدالمطلب تحویل داد و اقدامات حفاظتی او از این کودک که قرار است تاریخ جهان را عوض کند، آغاز شد.

هنگامی که پیامبر نزد حلیمه بود، با فرزندان او به چوپانی می‌رفت. در یکی از همان ایام، کسی آمد و سینهٔ محمد(ص) را پاره کرد، لخته‌ای خون از آن بیرون آورد و گفت: «این، نصیب شیطان از توست.» سپس محل را در طشتی از طلا با آب زمزم شست و رفت. کودکان نزد حلیمه دویدند و فریاد زدند که محمد کشته شد (ابن‌حنبل، ج۳، ص۱۲۱، ۱۴۹ و ۲۸۸).

پس از آن، حلیمه او را نزد جدش برگرداند و به عبدالمطلب گفت: «من نمی‌توانم از فرزندت نگهداری کنم، چون او جن‌زده شده است.» عبدالمطلب نیز او را تحویل گرفت (الحمیری، ج۱، ص۱۶۵). به نظر می‌رسد این حدیث، جعل شده است تا خط اصلی داستان گم شود. در واقع، علت بازگرداندن حضرت به مکه، آن بود که او را شناسایی کرده بودند و می‌خواستند ایشان را با خود ببرند. نقل‌های دیگر این مطلب را تأیید می‌کنند (الحمیری، ج۱، ص۱۰۸ و الطبری، ج۱، ص۵۷۴). آن منطقه دیگر امن نبود؛ بنابراین حلیمه، دیگر توان پاسداری از پیامبر را نداشت.

او در سفر و حضر، هیچ‌گاه از پیامبر جدا نشد و از او حفاظت کرد و حتی هنگام فوت، ابوطالب را به حفاظت از پیامبر وصیت کرد. ابوطالب که جان پیامبر را در خطر می‌دید، حتی بیشتر از عبدالمطلب برای حفاظت از پیامبر همت گمارد و پیامبر نیز بعدها این خدمات را با پذیرفتن علی علیه‌السلام از کودکی، جبران کرد.

ابوطالب حتی در زمان خواب، پیامبر را در کنار خویش می‌خواباند و هر شب چند بار بیدار می‌شد تا از سلامتی او مطمئن شود. پیش از آنکه محمد چیزی بخورد یا بیاشامد، او نخست از آن می‌چشید تا مبادا مسمومش کنند. پیش از ورود به خانه‌ای، اول او وارد می‌شد و منزل را وارسی می‌کرد و هنگامی که می‌خوابید، چند کودک هم‌سال پیامبر را در کنار او می‌خواباند (المجلسی، ج۱۵، ص۴۰۷).

ابوطالب که از اشراف تاجران مکه بود، چهار سال به خاطر حفاظت از جان پیامبر، به هیچ سفر تجاری‌ای نرفت و حتی از تنها سفری که در دوازده سالگی پیامبر رفته بود، به توصیهٔ بحیرای راهب، بازگشت. گویا علمای مسیحی نیز می‌دانستند که او پیامبر آخرالزمان است. جالب اینجاست که پس از آن، هفت یهودی برای ترور حضرت، تا نزد بحیرا آمدند. مهم این است که بعد از این ماجرا، ابوطالب هرگز به سفر نرفت (المجلسی، ج۱۵، ص۴۱۰).

بهار را پشت سر گذاشته بود. جوانی رشید شده بود، ۲۵ ساله که دیگر نیاز به مراقبت نداشت. او می‌دید که افراد شرور در شهر، مزاحم مال و جان و نوامیس مردم می‌شوند. با کمک چهار جوان دیگر، نخستین پلیس جهان را با نام «حلف‌الفضول» تشکیل داد. کمکم جوانان دیگری نیز به این پیمان پیوستند و هر کدام، مسئول استقرار امنیت در یک محله از شهر شدند و خود پیامبر، رئیس پلیس مکه شد؛ که دور و برش پر بود از ده‌ها جوان که همه هم‌فکر او و محافظ و معاهد او بودند. یهودیان در این برهه، قدرت مانور کمتری برای ترور او داشتند و نتوانستند پیش از بعثت، او را حذف کنند. به خاطر همین نگرانی از جان پیامبر، خداوند به او دستور داد که انذار را نخست از خاندان خویش آغاز کند و پس از آنکه توانست شمار زیادی از حلقهٔ نزدیک خود را با خود همراه کند، آنگاه فرمان ابلاغ عمومی نازل شد.

یهودیانی که نتوانسته بودند از انعقاد نطفهٔ او و تولد و بعثتش جلوگیری کنند، از روز اعلام بعثت، تغییر استراتژی دادند. این استراتژی شامل دو محور اساسی بود:

۱. گماشتن عوامل نفوذی در کنار پیامبر

برای عملی ساختن این محور، همین قدر کافی است که بدانیم تمام اصحاب سقیفه که اکثریت صحابه را شکل می‌دادند، یا تربیت‌یافته و مأمور اجرای دستورات بودند، یا تحت تأثیر و هم‌پیمان آنان بودند. تمام آنها که در دفن و کفن پیامبر شرکت نداشتند، ثمرهٔ ۲۳ سال تلاش یهودیان برای مهره‌چینی در اطراف پیامبر بودند.

۲. سنگ‌اندازی در برابر پیشرفت اسلام

برای تبیین این فقره نیز باید گفت که تمام جنگ‌های پیامبر، یا به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم، توسط یهودیان یا با حمایت آنان به وجود آمد. یهودیان در بدر و اُحُد به‌صورت نیابتی، و در خیبر و خندق و احزاب به‌صورت مستقیم و بی‌پرده حضور و دخالت داشتند و یک طرف درگیری بودند.

ابوجهل، پیشنهاد تهاجم به مدینه را می‌دهد و با نوشتن نامه‌ای برای پیامبر، آن حضرت را تهدید می‌کند. این نامه، ۲۹ روز پیش از جنگ بدر به دست حضرت می‌رسد (الطبری، ج۱، ص۴۰). حضرت با خواندن نامه می‌فرماید: «این نوشتهٔ ابوجهل نیست»؛ یعنی ابوجهل آلت‌دست است که قطعاً منظورش یهودیان بوده‌اند.

اما مشکل‌ترین کار پیامبر، برخورد با نفوذی‌های یهود بود که تعدادشان اندک نبود و مردم بی‌بصیرتی که به‌راحتی توسط این نفوذی‌ها گول می‌خوردند.

یهودیان، مهره‌چینی در اطراف پیامبر را با این نیت شوم انجام دادند که هم از برنامه‌های پیامبر مطلع شوند و هم در تصمیمات او اختلال ایجاد کنند. دایرهٔ نفوذ آنقدر گسترده بود که حتی در داخل منزل پیامبر، گماشته داشتند. این نفوذی‌ها حتی تا مرز توطئهٔ قتل پیامبر پیش رفتند؛ که حداقل دوبار تلاش ناموفق آنان برای رم دادن شتر پیامبر و قتل او با افتادن در درهٔ عمیق، گزارش شده است و حتی اسامی آنان در کتب تاریخی ذکر شده است. این چهره‌ها در میان اصحاب آنقدر موجه و صاحب‌نفوذ بودند که پیامبر صلاح نداشت با آنها برخورد کند.

در هر جنگی که پیامبر شکست خورده یا به‌طور کامل به پیروزی قاطع نرسیده است، به دلیل مخالفت و کارشکنی همین چهره‌های نفوذی بوده است.

پیامبر در نخستین رویارویی با مشرکان در بدر – که از سوی یهودیان تحریک شده بودند – تصمیم داشت ریشهٔ فتنه را برای همیشه بخشکاند و تمام مهاجمان را که سران آن روز کفر و فتنه را شکل می‌دادند، به قتل برساند. همان نفوذی‌ها با تصمیم پیامبر مخالفت کردند و تعدادی از سران کفر را اسیر کردند و سرانجام با گرفتن فدیه، آنها را آزاد ساختند تا لشکر بزرگ‌تری تجهیز کنند و جنگ اُحُد را به راه اندازند.

بعضی از انصار نزد پیامبر آمدند و از حضرت خواستند که از کشتن اسیران صرف‌نظر کرده و به جای آن، با گرفتن فدیه، آنها را آزاد نماید و بر خواستهٔ خود پای فشردند. پیامبر در پاسخ آنها فرمود: «اگر چنین کنیم، سال دیگر به تعدادشان کشته می‌دهیم.» آنها گفتند: «باکی نیست؛ امسال از آنها فدیه می‌گیریم و سود دنیا می‌بریم و در سال آینده شهید می‌شویم و به بهشت می‌رویم» (القمی، ج۱، ص۱۲۶ و ۲۷۰).

در اُحُد نیز همان نفوذی‌ها، در ابتدا با تصمیم کارشناسانهٔ پیامبر که در داخل مدینه بجنگد، مخالفت کردند؛ چرا که جنگ در خارج از مدینه، کار را برای دشمن بسیار آسان‌تر می‌کرد. همچنین شایعهٔ شهادت پیامبر را پخش کردند و تنگهٔ اُحُد را رها کردند تا جنگ به شکست انجامد (ابن‌ابی‌الحدید، ج۱۴، ص۲۲۳). ولی برخی از اصحاب نظر ایشان را نپذیرفتند و جنگ در شهر را ننگین دانستند (القمی، ج۱، ص۱۱۱).

زد و بندهای این نفوذی‌ها با یهودیان در جنگ خندق بسیار آشکار بود؛ که اگر نبود تدبیر یک مرد مخلص تازه‌مسلمان‌شده، یهودیان از داخل مدینه بر پیامبر حمله می‌شدند و مشرکان از بیرون. شجاعت علی(ع) و کشتن عمرو بن عبدود و کمک‌های غیبی الهی، سپاه ده‌هزار نفری ابوسفیان را به عقب‌نشینی واداشت و زمینه‌های صلح حدیبیه و فتح مکه را فراهم آورد.

برخوردهای بی‌واسطهٔ یهودیان با پیامبر در جنگ‌های پیامبر با بنی‌نضیر، بنی‌قریظه و بنی‌قینقاع و جنگ خیبر، دیگر نیاز به توضیح ندارد. یهودیان مجبور شدند مدینه را ترک کنند و به قلعه‌های بعدی بگریزند.

فتح قلعهٔ خیبر و قتل مرحب به دست علی(ع)، اوج تقابل پیامبر با یهودیان بود. پیامبر، تمام توطئه‌های یهودیان را نقش برآب کرد و از هفت قلعه‌ای که در مسیر بیت‌المقدس به وجود آورده بودند، شش قلعه را تسخیر کرد؛ ولی در آخرین غزوه در تبوک، با کمک پنجاه هزار نیروی رومی، پیامبر را در چند قدمی قدس متوقف کردند. پیامبر به مدینه بازگشت تا سپاه بزرگ‌تری فراهم کند. او در حال تجهیز سپاه برای ریشه‌کن کردن یهود و فتح بیت‌المقدس بود که گماشتگان یهود در داخل منزل، مسمومش کردند و در سن ۶۳ سالگی شهیدش کردند تا پای پیامبر به قدس نرسد و این مأموریت برای فرزندش، حضرت مهدی(ع)، ماند.

مطابق روایات معتبر، رسول گرامی اسلام، با شهادت از دنیا رفته‌اند (الطوسی، ۲). مرگ پیامبر در این سن، نمی‌تواند طبیعی باشد، در حالی که سالخوردگان قریش تا ۱۲۰ سالگی نیز رسیده بودند. از روایاتی که آخرین لحظات زندگی پیامبر را گزارش می‌دهند، پیداست که پیامبر با تحریک یهود و توسط همان نفوذی‌های داخل خانه مسموم شد و پس از او، همان نفوذی‌ها از پذیرش فرماندهی جوانی به نام اسامه سرباز زدند و مورد لعن پیامبر قرار گرفتند.

از سوی دیگر، با شکست یهود، نفاق نیز در مدینه شکست می‌خورد و یهود، پایگاه امید خویش را از دست می‌داد. اگر پیامبر تنها یک ماه دیگر زنده می‌ماند و این سپاه به جنبش درمی‌آمد، مرگ یهود قطعی بود. اینجاست که منافقان مدینه، برای حفظ حیات خویش و یهود، پیامبر را جام زهر می‌نوشانند (العیاشی، ج۱، ص۲۰۰).

در جنگ تبوک، گروهی از منافقان در صدد قتل پیامبر(ص) برآمدند و خداوند از توطئهٔ آنان پرده برداشت. حذیفه بن یمان، صحابی وفادار رسول الله، این منافقان را دیده و شناخته است (الراوندی، ج۱، ص۱۰۱ و الصدوق، ص۴۹۹).

نفوذی‌های یهود که اسامی آنان نیز در کتب تاریخی ذکر شده، دوبار هم‌پیمان شدند که نگذارند پیامبر، علی را به عنوان جانشین خود معرفی کند. متن پیمان و اسامی امضاکنندگان این پیمان شوم که پیامبر آنان را «اصحاب صحیفه» معرفی کرد، در کتب تاریخی ذکر شده است.

بلافاصله پس از قتل پیامبر، به جای شرکت در تشییع جنازهٔ او، با نقشهٔ یهودیان، همان اصحاب صحیفه در سقیفهٔ بنی‌ساعده گردهم آمدند و در حالی که پیامبر، جانشین خود را معرفی کرده بود، برای او جانشینی تراشیدند و با او بیعت کردند و زمانی از مجلس تقسیم قدرت بازگشتند که پیامبر دفن شده بود و آنها نه در نماز جنازهٔ پیامبر حضور داشتند و نه در دفن و کفن او.

یهودیان موفق شده بودند که چهره‌های گمارده‌شده در اطراف پیامبر را به قدرت برسانند و از آن روز، خیالشان راحت شد و تمام توطئه‌هایشان نه تنها متوقف نشد، که همین یهودیان با تغییر چهره، تبدیل به مشاوران و مفتیان دستگاه خلافت شدند.

ظهور پدیده‌هایی مانند کعب‌الاحبارها، وهب‌ابن‌منبه‌ها و ابوهریره‌ها در دوران ۲۵ سالهٔ خانه‌نشینی علی و خلافت خلفا صورت گرفت که انحرافات اساسی در اعتقادات اسلامی در این دوره به وجود آمد و تاکنون ادامه دارد. «اسرائیلیات» در کتب روایی، محصول استیلای این یهودیان مسلمان‌نما در دوران خلافت است.

پس از شهادت پیامبر، هیچ جنگی از سوی یهود با دستگاه خلافت گزارش نشده است و این کاملاً طبیعی است. یهود با گماشتگان خودش، چرا بجنگد؟ حتی در جریان فتح قدس توسط خلیفهٔ دوم، نه تنها شاهد کارشکنی و مخالفت یهودیان نیستیم، بلکه برعکس، آنها مؤیّد و همراه بودند. درست مانند امروز که رژیم صهیونیستی با ادارهٔ مسجدالاقصی توسط اردن مشکلی ندارد، اما کابوس رژیم، فتح بیت‌المقدس توسط ایران است.

اما بلافاصله پس از شروع امامت امام علی علیه‌السلام، سلسله جنگ‌ها آغاز می‌شود و در طول پنج سال، سه جنگ بر او تحمیل می‌کنند که در هر سه مورد، دست‌های ملموس یهودیان به‌صورت آشکار دیده می‌شود.

یهود که پیامبر را کشته بودند، دیدند اگر اجازه دهند علی علیه‌السلام زنده بماند و بیشتر حکومت کند، او نیز همانند پیامبر، نقشه‌های یهودیان را نقش برآب خواهد کرد. بناچار، از طریق اشعث بن قیس کندی (یهودی) وارد عمل شدند و با استفاده از ابن‌ملجم یهودی‌زاده، امام علی علیه‌السلام را نیز از میان برداشتند تا راه را برای خلافت معاویه، مهرهٔ دیگرشان، باز کنند. این ملجم، ۲۰ روز در خانهٔ اشعث بود و شمشیرش را او مسموم کرد و اسبی برای فرار او پس از قتل آماده ساخته بود. تمام داستان‌های مربوط به نقشهٔ قتل همزمان سه نفر، از قبیل همان نشانه‌گذاری‌های انحرافی در صحنهٔ قتل است.

در این مسیر، امام حسن مجتبی(ع) مانع اصلی بود؛ که در جنگ صفین تا چند قدمی خیمهٔ معاویه نیز رفت و درست زمانی که جنگ داشت یکسره می‌شد، نفوذی‌ها وارد عمل شدند و کار به جای فتح، به صلح انجامید؛ که همچنان امام حسن به عنوان خطر اصلی می‌ماند.

همان اشعث، با تحریک یهودیان و توسط دخترش جعده، امام حسن(ع) را شهید کرد تا پس از معاویه، جانشینی جز حسین(ع) نماند.

در قرآن مجید، آیهٔ مربوط به بنی‌امیه در وسط سورهٔ اسراء آمده است؛ یعنی خداوند، بنی‌امیه را در دل بنی‌اسرائیل و همزاد آن تعریف کرده است:
«وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْنَاکَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیَانًا کَبِیرًا» (اسراء، ۶۰).

(و آن خوابی را که به تو نشان دادیم و نیز درخت لعنت‌شده در قرآن را که مصداقش درخت زقوم، بنی‌امیه، طاغیان و یاغیانند، جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم؛ و ما در مورد آنان هشدار می‌دهیم و این [یزید] جز طغیانی بزرگ نیست.)

رابطهٔ بسیار تنگاتنگی میان بنی‌اسرائیل و بنی‌امیه در آن زمان وجود داشته است و این ارتباط تنگاتنگ، باعث تحریک بنی‌امیه برای شهادت امام حسین علیه‌السلام شده است؛ همان ارتباط تنگاتنگی که امروز بین بنی‌امیهٔ زمان و بنی‌اسرائیلِ زمان وجود دارد. دقیقاً عین همین ارتباطات استراتژیک، این‌ها را به هم جوش داده، به هم پیوند داده و به هم نزدیک کرده بود و هم‌قسم شده بودند و یک جبههٔ واحد بر ضد اسلام تشکیل داده بودند و بر ضد رسول اکرم. که ظاهراً یزید و اصحابش بودند، اما در باطن، این‌ها بودند که خط می‌دادند، طرح می‌ریختند، برنامه‌ریزی می‌کردند و برنامه‌ها را از طریق این‌ها اعمال می‌کردند. این رابطهٔ تنگاتنگ، هنوز میان بنی‌امیهٔ معاصر در کشورهای عربی با بنی‌اسرائیلِ معاصر ادامه دارد.

مستندات نقش یهود در قتل امام حسین علیه‌السلام

اما در مورد مستندات مربوط به دخالت یهود در شهادت امام حسین، به‌صورت ویژه، از این قرار است:

اول:

رسول اکرم در زمان کودکی حسین به اصحاب خود می‌فرمود:
«فَإِنِّی خَائِفَ عَلَیْهِمَا مِنْ کَیْدِ الْیَهُودِ»
(من از مکر یهود نسبت به فرزندانم حسن و حسین بیمناکم.)
(فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه‌السلام، ص۳۲؛ و بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۱۳)

دوم:

در یکی از زیارات مطلقهٔ امام حسین علیه‌السلام با سند معتبر، چنین می‌خوانیم:
«وَأَشْهَدُ أَنَّ الَّذِینَ سَفَکُوا دَمَکَ وَاسْتَحَلُّوا حُرْمَتَکَ مَلْعُونُونَ مُعَذَّبُونَ عَلَی لِسَانِ دَاوُدَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ، ذَلِکَ بِمَا عَصَوْا وَکَانُوا یَعْتَدُونَ»
(کامل‌الزیارات، باب ۷۹، ص۲۰۸، حدیث ۶).

(و گواهی می‌دهم که آنان که خون تو را ریختند و حرمت تو را هتک کردند، ملعون و معذّبند بر زبان داود و عیسی بن مریم؛ و این به خاطر آن گناهی است که مرتکب شدند و تجاوزگری می‌ورزیدند.)

اکنون سؤال اینجاست که چه کسانی توسط حضرت داود و عیسی بن مریم سلام‌الله علیهما لعنت شده‌اند؟ پاسخ این سؤال، نه به کنایه، بلکه صراحتاً در آیهٔ شریفهٔ ۷۸ سورهٔ مبارکهٔ مائده آمده است:
«لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی لِسَانِ دَاوُدَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذَلِکَ بِمَا عَصَوا وَّکَانُوا یَعْتَدُونَ»

(کافران از بنی‌اسرائیل، به زبان داود و عیسی بن مریم لعنت شدند؛ این به خاطر آن بود که نافرمانی کردند و همواره تجاوز می‌نمودند.)

گرچه این دلیل به‌تنهایی برای اثبات نقش محوری یهودیان در حادثهٔ جانسوز عاشورا کافی است، اما نظر شما را به مطالعهٔ سایر مستندات نیز جلب می‌کنیم:

سوم:

در زیارت شریف عاشورا، دعا می‌کنیم: «اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ...»

سؤال این است که اولین کسانی که در حق پیامبر و خاندانش ظلم روا داشتند، چه کسانی هستند؟ پاسخ این پرسش در آیهٔ شریفهٔ ۴۱ سورهٔ مبارکهٔ بقره که خطاب به یهودیان عصر پیامبر نازل شده، داده شده است:
«وَآمِنُوا بِمَا أَنزَلْتُ مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَکُمْ وَلَا تَکُونُوا أَوَّلَ کَافِرٍ بِهِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلًا وَإِیَّایَ فَاتَّقُونِ»

بدیهی است که بدترین ظلم در حق پیامبر(ص)، کفر ورزیدن به نبوت ایشان و کتاب آسمانی‌شان است و این یعنی مصداق «اول ظالم»، یهودیان هستند.

چهارم:

در زیارت عاشورا می‌خوانیم: «اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا یَوْمٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُو أُمَیَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الْأَکْبَادِ اللَّعِینُ ابْنُ اللَّعِینِ عَلَی لِسَانِکَ وَ لِسَانِ نَبِیِّکَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ...»

سؤال این است: چه کسانی توسط خداوند متعال لعنت شده‌اند؟ پاسخ این سؤال را در آیات دوازده‌گانه‌ای که همگی دربارهٔ بنی‌اسرائیل و یهود نازل شده‌اند، می‌یابیم.

و سؤال دیگر این است که چه کسانی توسط نبی خدا لعنت شده‌اند؟ پاسخ این سؤال را نیز در آیهٔ ۷۸ سورهٔ مبارکهٔ مائده می‌یابیم:
«لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی لِسَانِ دَاوُدَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ...»

پنجم:

خاندان بنی‌امیه، یهودی‌تبارند.

این مطلب را از آیهٔ شریفهٔ ۶۰ سورهٔ مبارکهٔ اسراء و حدیث شریف امام صادق علیه‌السلام که توضیح مفصل آن در مقالهٔ «سقیفهٔ بنی‌اسرائیل» گذشت، نتیجه‌گیری می‌کنیم.
همچنین به‌کار بردن عبارت «اللَّصِیق» برای خاندان بنی‌امیه توسط امام علی علیه‌السلام در نامهٔ ۱۷ نهج‌البلاغه خطاب به معاویه، مؤیّد دیگری بر این مطلب است که بنی‌امیه هیچ نسبت خونی با بنی‌هاشم نداشته و اصالتاً رومی و اسرائیلی‌تبار هستند.

ششم:

یزید بن معاویه (لعنة‌الله علیهما) از مشاوران یهودی در دربار خود استفاده می‌کرده است. (کتاب شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، آیت‌الله جوادی آملی)

هفتم:

حرمت ماه‌های حرام را حتی اعراب جاهلی نیز نگاه می‌داشتند و این یهود بوده‌اند که در طول تاریخ از خون‌ریزی در ماه حرام هیچ ابایی نداشته‌اند؛ بلکه به نظر می‌رسد این کار را راهی برای تقرب بیشتر به ابلیس می‌دانند. و آخرین روزه در زمستان ۱۳۸۷ و جنگ هشت‌روزه در زمستان ۱۳۹۱، همزمان با ماه حرام ذی‌الحجه و آغاز ماه محرم است.

جنایاتی همچون بستن آب به روی زنان و کودکان، به آتش کشیدن سرپناه خانواده‌ها، به صلیب کشیدن وهب، هدیه فرستادن سرهای بریده، اسب تازاندن بر پیکر شهدا و... اعمال قبیحی است که در طول تاریخ از این قوم پلید و هم‌پیمانانشان سرزده است.

این حدیث شریف از امام حسین علیه‌السلام که در هنگام هجرت از مدینه به سوی مکه، خطاب به عبدالله بن عمر فرمودند، از جمله مؤیّدات این سابقهٔ تاریک و ننگین است:
«آیا نمی‌دانی که بنی‌اسرائیل از طلوع فجر تا طلوع آفتاب، هفتاد پیامبر را می‌کشتند، سپس در بازارهای خود می‌نشستند و همگی به خرید و فروش مشغول می‌شدند، آن‌چنان که گویی اتفاقی نیفتاده است؟! و سر یحیی بن زکریا را بریده و به عنوان هدیه، برای زنی بدکاره فرستادند؟!» (لهوف، سید بن طاووس)

با توجه به آنچه گذشت، وقتی به امام حسین علیه‌السلام عرض می‌کنیم: «إِنِّی ... حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُمْ ... وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاکُمْ»، منظورمان جنگیدن و دشمنی با چه کسانی است؟!

به راستی، انتقام خون سیدالشهداء علیه‌السلام را از چه کسانی باید ستاند؟! اگر عاملان جنایت سقیفه، شهادت پیامبر(ص)، شهادت حضرت زهرا(س)، امام حسین(ع) و... از بین رفته‌اند، پس چرا این قدر به ما تأکید شده است که زیارت عاشورا بخوانیم و عزاداری کنیم؟ اگر عاملان جنایات مذکور به درک واصل شده‌اند، دلیلی وجود ندارد که حدود چهار ماه از سال را به مناسبت‌های مختلف عزاداری کنیم، تا جایی که حتی شب جمعه، صبح جمعه، شب عید قربان، صبح عید قربان، شب عید غدیر، صبح عید غدیر، شب عید فطر و صبح عید فطر، قرائت زیارت عاشورا سفارش شده است.

...................

پایان بخش اول مقاله

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha