۴ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۷
قطعا همراه هر سختی آسانی است

جلوی در حسینیه که می‌رسیم، پسربچه‌ای می‌بینم همسن و سال پسرم. آرزو میکنم که باهم همبازی شوند. داخل که می‌رویم مادرش را به یاد می‌آورم. یک زمانی باهم هم‌صحبت شده‌ایم. همین بهانه‌ای می‌شود تا محمد حسن نیم ساعتی را پیش ماشین‌های پسرک وقت بگذراند. سخنرانی همسر که تمام می‌شود، تماس می‌گیرد. می‌گویم روضه را بمانیم؟ ده دقیقه هم برای روضه می‌مانیم و بعدش می‌رویم.

خبرگزاری بین المللی اهل بیت(ع)_ابنا: از پله ها که پایین می‌رفتیم، انگشت کج شده توی کفشم با یک سیم خشکی از بغل پا می‌رسید تا زانوهایم.
زانوهایم با هر پله یک آخ می‌گفت. از بعد زایمان، کم قوت شده است‌. حالا هم از فشار انگشت های فشرده‌ام بدتر کز می‌کند.
نرگس توی بغلم هم بیشتر بهشان فشار می‌آورد.
دلم می‌خواهد مثل نوجوانی، یک وری بنشینم روی نرده ها و سر بخورم تا پایین پله‌ها. اما به جایش دستم را می‌گیرم به دیوار. هوای راه پله را با تمام توان می‌دهم داخل. نور چراغ قوه گوشی را می‌اندازم.
 «اتیکت طبقه» عدد سوم را نشان می‌دهد. تازه نصف راه را آمده‌ایم.
تفرمی‌شود گفت «اتیکت» از بس که تابلوی کوچکی است.
شاید کسی که تدبیرش کرده،‌ پیش پیش خجالت کشیده از مثل منی. گفته چند طبقه هی بیاید پایین و هی نگاه کند و هی ببیند نرسیده‌؟!
توی دلم می‌گویم:« خدایا منت نمیذارم ها ولی واقعاً دارم با سختی میرم. می‌شد بمونم خونه. تاریک بود. دلمون می‌گرفت ولی ازین وضعیت راحت تر بود. همش به خاطر اینکه آقا گفتن میدون و خالی نکنید.»
بعد با صدای بلند می‌گویم:« خدایا اینا رو ذخیره قبر و قیامت ما بگردان.» دارم توی تاریکی راه‌پله یاد تاریکی قبر می‌افتم که محمد حسن می‌گوید:«الهی آمین»
لختی می‌مانم. صورتش را برگردانده رو به من و لب هایش راه را باز کرده تا دندان‌ها بخندند.
باهم می‌خندیم. تا بگویم:« قربونت برم! الهی آمین و از کجا یاد گرفتی؟» یک طبقه دیگر رفته‌ایم.
راه کوتاه می‌شود. دم آپارتمان که می‌رسیم. سایه چند نفر با وسایل معلوم است‌. فکر می‌کنم پشت در مانده‌اند. زود در را باز می‌کنم. در که باز می‌شود همزمان همه‌جا روشن می‌شود. من نگاهم به دو مرد می‌افتد که هفت هشت پلاستیک جلوی پایشان ردیف شده.
مردها آخیش و خداروشکر می‌گویند. انگار در بهشت را پس از تحمل دوزخ برایشان باز کرده‌ام. یکی‌شان می‌گوید:«خانم قدمتون خوب بود!»
از آنها که می‌گذریم، باز به پله‌ها فکر می‌کنم. « نمیشد پنج دقیقه زودتر بیاد منم با آسانسور بیام پایین؟»
سلول طلبه مغزم می‌گوید:« افضل الاعمال اهمزها...بهترینا سخت ترینان. خدا خواست سختشو انجام بدی. مگه نمی‌خواستی ذخیره قبر و قیامتت بشه؟»
قانع می‌شوم.
تا سوار ماشین می‌شوم، همسر طلبه با عمامه دارد زیرلب منبر می‌گوید. دلم می‌خواهد حرف بزنم و همه‌چیز را تعریف کنم ولی به خاطر تمرکزش کمی معطل می‌کنم.
جلوی در حسینیه که می‌رسیم، پسربچه‌ای می‌بینم همسن و سال پسرم. آرزو میکنم که باهم همبازی شوند. داخل که می‌رویم مادرش را به یاد می‌آورم. یک زمانی باهم هم‌صحبت شده‌ایم. همین بهانه‌ای می‌شود تا محمد حسن نیم ساعتی را پیش ماشین‌های پسرک وقت بگذراند.
سخنرانی همسر که تمام می‌شود، تماس می‌گیرد. می‌گویم روضه را بمانیم؟
ده دقیقه هم برای روضه می‌مانیم و بعدش می‌رویم.
همه گشنه‌ایم. همسر گفته امشب شام مهمان منید. غذا فروشی مورد علاقه مان نزدیک تجمع است. می‌گویم:« بریم ی سر تجمع بعد بیاییم؟» فکر میکردیم تمام شده ولی هنوز برقرار است.
محمد حسن را با لطایف الحیلی راضی می‌کنیم و می‌رویم. هنوز جاسفت نکرده‌ایم که یک خانم از زیر چادر ساده اش پلاستیکی بیرون می‌آورد و می‌دهد دستم. یک لقمه تپلی است. لقمه را باز می‌کنم و رشته‌های نارنجی ماکارونی را بین لایه‌های نان لواش می‌بینم.
نرگس بغل پدرش نشسته و نرم نرم چای می‌خورد.
لقمه را که در دستم می‌بیند خودش را هل می‌دهد بغلم. چهار نفری ته معده ‌مان را پر می‌کنیم.
بچه‌ها با پدرشان می‌روند غذا سفارش دهند. من می‌مانم. آخرهای تجمع است و موقع شعار های حماسی.
دستم را به نشانه لبیک بالا می‌گیرم و همراه جمعیت فریاد  می‌زنم :«لبیک سید مجتبی لبیک سید مجتبی»
دست می‌کشم روی قلبم. دعای فرج را زودتر از جمعیت تمام می‌کنم و می‌روم سمت ماشین.
به این فکر می‌کنم که خدا حتی نگذاشت جواب سختی‌ام را قبر و قیامت بدهد. همینجا باهام تسویه کرد.
توی دلم می‌گویم:« خدایا منت نمیذارم ها ولی واقعاً دارم با سختی میرم. می‌شد بمونم خونه. تاریک بود. دلمون می‌گرفت ولی ازین وضعیت راحت تر بود. همش به خاطر اینکه آقا گفتن میدون و خالی نکنید.»
بعد با صدای بلند می‌گویم:« خدایا اینا رو ذخیره قبر و قیامت ما بگردان.» دارم توی تاریکی راه‌پله یاد تاریکی قبر می‌افتم که محمد حسن می‌گوید:«الهی آمین»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha