خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا: هفتصد و سی روز از پروازِ «سیدالشهدای خدمت» میگذرد؛ داغی که با رفتنِ او بر سینه نشست، هنوز هم با هر نفسمان تازه میشود؛ ما در این مسیرِ پر از نیرنگ، میانِ هیاهویِ روزگار، به یادِ آن چشمانِ خسته و لبخندِ آرامشبخشِ تو، هنوز ایستادهایم؛ چرا که قرار است راهِ تو را تا رسیدن به آغوشِ سیدعلی ادامه دهیم.
همزمان با دومین سالگرد شهادت رئیس جمهور مکتبی، سیدالشهدای خدمت، شهید آیتالله سید ابراهیم رئیسی، نرگس قادری دختر دهههشتادی، دلنوشتهای را با همین موضوع، در اختیار ابنا گذاشته است:
«با هر بار تماشا، یا حتی گذرِ نگاهی از عکسها و ویدئوهایت، خنجری زهرآگین در سمت چپ سینهام فرو میرود؛ چنان که گویی قلبم را در کورهای سوزان نهادهاند و هر دم، شعلههای حسرت و دلتنگی زبانه میکشد.
مشتی نامرئی، با بیرحمی تمام، قلبم را میفشارد و ناخنهای تیزش را در تار و پودِ جانم فرو میکند.
انگار با هر دیدار و یادآوریِ پروازت، هوای اطرافم سنگین و مملو از بغض میشود؛ هر نفس، سیلیِ سردِ واقعیت را بر صورتم میکوبد و در گوشم نجوا میکند: «تمام شد! دیگر خبری از آن لبخندِ آرامشبخش نیست، دورهی دلسوزیهای بیدریغ به پایان رسید، دیگر نگرانِ سلامتیاش نباش، چون با فداکاریهای پیدرپی، به آرامشِ ابدی رسیده است...»
امروز دو سال از آن روزِ دردناک برای ما میگذرد، هفتصد و سی روزِ جانکاه!
باورش سخت است؛ یادم می آید ماههای اول با خود گمان میکردم تابِ این غمِ سنگین را نخواهم آورد و در نبودت، ذرهذره آب خواهم شد؛ اما زنده ماندم، با قلبی زخمی و روحی خسته؛ هنوز باورم نشده که دیگر نیستی، که برای همیشه چشمانِ خستهات را بستهای و به آغوش امامت پرواز کردهای...
در دل با خود میگویم: «بیدارشو، بیدار شو! کسی که روزی طنینِ صدایش، خیالت را راحت میکرد و آرام میشدی، کسی که پس از سالها رنج و اندوه، با شنیدن نامش، جانی دوباره میگرفتی، دیگر نیست؛ کسی که پدر و مادرت از نورِ چهرهاش، از لحنِ دلنشین و منشِ صبور و فداکارش، از آن چشمهای خستهای که دیگر سپیدی نداشت و به رنگ خون شده بود و از آن توجهِ بیدریغش به همگان، سخن میگفتند؛ اکنون دو سال است که از این دنیای فانی رخت بربسته است.
دو سال است که ما را از دیدارِ رویِ چون ماهت محروم کردهای؛ دو سال است که غمی جانکاه بر دلمان نهادهای، غمی که نفس کشیدن را برایمان دشوار ساخته...
آن روزها، با خود میاندیشیدم که چه مصیبتی بالاتر از این؟ چه غمی بزرگتر و سنگینتر از اینکه رئیسجمهورِ مکتبی، شایسته، خدوم، جانفدا و محبوبِ یک کشور، اینگونه مظلومانه و در حین خدمت به وطن به شهادت برسد؟
ولی اکنون، نزدیک سه ماه است که دلیل نفس کشیدنمان را از دست دادهایم!
باورت میشود سید؟ جمعتان جمع شد و ما تنها ماندهایم، تنها و بیکس...
خوشا به حالت که رفتی و این روزهای طاقتفرسا را ندیدی، خوشا به حالت که اکنون دوباره کنار سیدعلیِ ما هستی!
این درد در حقیقت، تیرِ خلاصی بود برای دلِ داغدیدهی ما؛ ما مردمی که دانهدانه، شهادتِ عزیزانمان را دیدیم و دم نزدیم به عشق رهبرمان؛ میگفتیم همهی جانها فداییِ سیدعلی، دعایمان از اعماق قلب فدا شدن برای ایشان بود، پیشمرگ شدن و عاقبت بخیر شدن...
چه چیزی از این زیباتر؟
اما دیگر دردِ قلبم اهمیتی ندارد، دیگر این بغضی که بالای هشتاد شب است در گلویم نشسته و با هرشب اشک ریختن هم، ذرهای از آن عظمتش کم نمیشود مهم نیست؛ چرا که اکنون قلبمان همچنان به عشقِ امام و رهبر عزیز، استوار و پرصلابت میتپد و میداند که صاحبش، هرچقدر هم که این مصائب سخت باشد، در قبالِ این شهادتها و خونهای به ناحق ریخته شده، وظیفهای بس سنگین بر عهده دارد...
ای شهیدِ عزیز! دستِ ما جوانانِ عاشق را بگیر و راهِ روشن را نشانمان ده؛ برایمان دعا کن که سخت محتاجیم... دعا کن که در این دنیای پر از نیرنگ و فریب، گم نشویم و راهِ درست را پیدا کنیم و از همه مهمتر، به پدرمان سیدعلی سلام ویژهی ما را برسان و از دلتنگیهای جانسوزمان بگو؛ بگو که تا پای جان و تا آخرین قطرهی خونمان، راهش را ادامه خواهیم داد...
..........................
پایان پیام
نظر شما